چهارشنبه، دی ۱۰، ۱۳۴۸

خب، شاید یه دلیلش این باشه که اصلاً با خودم هم غریبه شدم -خب اگه تا الان براتون سوالی پیش نیومده بود، بهتره که این پست رو بیخیال شین، چون احتمالاً براتون سوالاتی پیض میاره که من یکی جواب-بده ش نیستم. پایان جمله معترضه- دیگه مثل سابق «فکر» هم نمیکنم، چه برسه به احساس! هی همش فکر میکنم که شاید به خاطر اون یکی وبلاگه که فقط برای خودم مینویسمش، ولی فکره همینجا میمونه، مهم نیست بعدش چی میشه، اما از این جلوتر دیگه نمیره. یه جور حس منجمدزدگی دارم همش. عین آدمایی که تو سردخونه گیر میفتن و خوابشون میگیره. هی به خودم نهیب میزنم که نباید بخوابی، اما دیگه مقاومتی نمونده ... .