"...
من از آقای کلادا خوشم نمی آمد. وقتی که او نشست، ورقهایم را گذاشته بودم کنار، اما حالا که داشتم فکر می کردم این مکالمه برای بار اول زیادی طول کشیده، به بازی خودم ادامه دادم.
آقای کلادا گفت "سه روی چهار."
هیچ چیز عصبانی کننده تر از این نیست که وقتی داری فال ورق بازی می کنی، قبل از اینکه خودت فرصت نگاه کردن و تأمل داشته باشی، به تو بگویند ورق را باید کجا بگذاری.
فریاد کشید "دارد جواب می دهد، دارد جواب می دهد. ده روی سرباز."
در حالی که در دل پر از حشم و نفرت بودم، بازی را تمام کردم. سپس او دسته ورق را برداشت و گفت:
"از حقه با ورق خوشت می آید؟"
جواب دادم "نه، از حقه با ورق متنفرم."
"اشکالی ندارد، فقط همین یکی را نشانت می دهم."
بعدش هم سه تا حقه نشانم داد. بعد من گفتم که می خواهم بروم پایین به تالار غذاخوری و پشت میز برای خودم جا بگیرم.
گفت "نگران نباش، من قبلاً برای شما هم جا گرفته ام. با خودم گفتم حالا که ما هم اتاقیم بهتر سر یک میز هم بنشینیم."
از آقای کلادا خوشم نمی آمد.
من نه تنها کابینم با او مشترک بود و روزی سه وعده غذا هم با او سر یک میز می خوردم، بلکه نمی توانستم روی عرشه هم قدم بزنم، بی آنکه او همراهیم کند. دک کردن او امکان نداشت. هیچ وقت به ذهنش هم خطور نمی کرد که ممکن است کسی به مصاحبت با او تمایل نداشته باشد.
..."
نکنید آقاجان، به هر بهانه به حریم شخصی آدمها در کوچه و خیابان و مهمانی و وبلاگ و کامنتدانی و غیره تجاوز نکنید! دیدید؟ حتی آقای «سامرست موام» هم چیزی حدود 100 سال پیش از امثال شما خوشش نمی آمده. من که دیگر جای خود دارم!
جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۷
چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷
The Miserable Olympics
در این که این بدترین المپیکی ه که تابه حال دیدم، شک ندارم. اون که از افتتاحیه تکنولوژی زده بیمزه ش که نه فقط هیچی اژدهای چینی و رقص اژدها نداشت، بلکه هم یه دختر معصوم خوش صدا رو گذاشتن پشت پرده که یه دختر با نمک به جاش چهره نمایی کنه. تازه، با اون کارگردانی مفتضح آقای ییمو (واقعاً؟!؟) که بلندشدن حلقه های المپیکش هم که یه کم جالب توجه بود، از مجید مجیدی دزدیه-فقط فکر کن!- اینم که از 55 تا ایرانی که آبروی فضاحت رو هم بردن... حتی!
تنها نکته خوبش، 8 طلاهه شدن مایکل فلپس بود و سه تا مدال آوردن این مامان 41 ساله. واقعاً این زن خداس...
... نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواد باعث و بانی این مزخرف ترین المپیک ایران رو خفه کنم!!!
تنها نکته خوبش، 8 طلاهه شدن مایکل فلپس بود و سه تا مدال آوردن این مامان 41 ساله. واقعاً این زن خداس...
... نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواد باعث و بانی این مزخرف ترین المپیک ایران رو خفه کنم!!!
دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷
جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷
The CAST-AWAY
اینکه آدم به خواسته هاییش که براشون تلاش کرده نرسه، یه حرفه؛ اینکه همواره دیگرانی باشن که خوابش-رو-ندیده، به خواسته های آدم، با تمام جزئیاتش برسن،،، بیشتر شبیه کلی فحشه!
انگار افتادی تو یه جزیره متروک، حداقل امکانات رو داری برای خودت مهیا می کنی که فقط از غصه دق نکنی، اونوقت، بقیه زندگی تو رو به جات زندگی می کنن...
کاش حداقل یه Wilson داشتم!
سهشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷
و درررد می کند، من دررد می کند سرم بدجووررر!
یعنی میخوام بدونم، تو این 6-7 میلیارد بنی بشر روی زمین، کسی هست که وقتی به من می رسه، نخواد جبران یه عمر اشتباه و حماقت نکرده ش رو بکنه و بعد وایسه تماشا کنه من چه جوری تاوانش رو می پردازم؟!؟..
،
پ.ن. دیگه داره میشه یکی از سوالهای جدی زندگی ای که صفت سگی، خیلی زیادیشه...
پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۷
دیم دری ریم!
عجب جامی ه این جام! تا حالا نشده بود از این همه -تعداد- بازی تو یه جام کیف بفرمایم!! دیروز آقای دندون گیر داده بود که کلاً بخوای یه تیم رو انتخاب کنی، چه تیمیه؟! یه چپ و راس کردم، آخرم گفتم خب ایران! آخه جداً در مورد تیمهای دیگه هرکی قشنگ تر بازی کنه، عزیز دل ه!!! گفتم "قشنگ تر"، نگفتم "بهتر"! حتی اگه معتقدید، فرانسه یه وقتی بابت بهتر بازی کردن، برنده بوده، کلاً فکرشم نکنین که حتی سیم ثانیه، محبوب بنده بوده باشه با اون ویرا و تورام وحشی و اون هانری ترسو که با هر تکلی جفت پا رو آسمونه، زیدان هم که کلاً بره شاخشو بزنه ...
اصووولاً جام خوبیه، این هم یه نشونه دیگه ش! (من حتی اونقدرا طرفدار مالدینی هم نبودم، چه برسه به دونادونی!!!)
یکی هم به فون باستن جان و هیدینگ جان بگه که من همیشه عقیده داشتم "تفکر ایستا" مایه شکسته! حتی آلمان هم تا فیلیپ لام، رگ گردنش از قصور روی گل دوم ترکیه بالا نزد، نتوست کار ترکیه رو تموم کنه! بازم بگن فوتبال ماشینی آلمان...
ببینم! اونایی که معتقد بودن ترکیه شانسی اومده تا نیمه نهایی، جرأت این اعتقاد رو هم دارن که آلمان جداً شانسی ترکیه رو برد، یا نه؟!؟ ترکیه ای که کلاً 13 تا بازیکن واسه تعویض و بازی داشت دیشب و اونجوری حال آلمان رو تا دقیقه نود کرده بود تو قوطی!
من که هرچی فکر می کنم، می بینم ایران با شانس دو برابر ترکیه هم نمی تونست نصف راه ترکیه رو رفته باشه... همینایی که بی لیاقتی ها رو میندازن گردن شانس، اسم شانس رو خراب کردن دیگه!!!
دیگه همین حالا!
دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷
چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷
Somebody, Somewhere Knows
"حالا حکایتش اینجا است که آدمها خودشان را تکهتکه کردهاند در جاهای مختلف. در آدمهای مختلف. تکهی من با آقای ایکس را کسی جز همان آقای ایکس نمیداند. تکهی من با خانم ایگرگ را هم فقط خودش میداند. اینها اصلن با هم جمع نمیشود. دو تا آدم مختلف هستم من در هر کدام از این تکهها. حکایتِ ساختار هولوگرافیک نیست که هر جزئی، همان کل باشد، تمام و کمال، با تمام خصلتهایش. من دیانای و اینها سرم نمیشود. فقط این را میدانم که این تکههای پراکندهی من مانعالجمعاند با هم. لابد برگردانِ تصویریِ من را باید یک دوجین هنرپیشه، مرد و زن، بازی کنند تا قسمتی از جانِ کلام، از کلیتِ من، به دست بیاید."
(+)
جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷
Hallelujah!!!
ببینم... نکنه تولدمه که یهو این دو سه روزه، دوستان دور و نزدیک، اسکرپ.بوک اورکات ما رو مزین فرمودن؟!؟
،
پ.ن. من که دستم از اورکات کوتاهه؛ اگه کسی دستش میرسه لطفاً یه کپچری برای ما ارسال کنه، مشمول بند صد در دنیا و یک در آخرت شه!
شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۷
Such a Spaghetti World
احساس پنتیوم 100 ی رو دارم که از دست Jump Prediction Tableش روانی شده. بس که همه Processهای عالم، goto-based تشریف دارن...
سهشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷
Listen to the faaallin...
عاشق این رگبار بهاری م که وسط نور آفتاب و خجالت ابر، با زوزه باد عین یه کشیده آبدار میاد میخوره تو صورتت و قبل از اینکه برسی همه پنجره ها رو ببندی که بقیه خونه نره رو هوا، رفته پی کارش، اصلاً انگار که نه انگار...
سهشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷
Happy Boys 'n Happy Girls
شیما اومده، پری اومده، خانوم ساناز اومده (دِ مگه پیدا میشه این بشر؟!؟)، شازده اومده (شنیدستیم!)، لادن بانو اومده، آقای سروش هم که تو راهه...
بعد میگن تهران شلوغ شده!!
،
پ.ن. حالا من نگران اونور زمینم! الان زیادی نرفته هوا؟!؟
یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷
every now and then I get a lit bit lonely...
هیچی بهتر از این نیست که واسه یه رصد خشک و خالی شب دوم ماه رفته باشی و از همه شهاب بارونهایی که رفتی، شهاب.دیده.تر برگردی!
،
پ.ن. البته هوای خوب هم بی تاثیر نیستا!!!
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۷
سهشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۷
یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۷
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
،
در جایی که من زندگی می کنم، همه چیز برعکس است. می گویند هنر نزد ماست، هیچ ملت دیگری را هم به هنرمندی نمی شناسند، اما از بردن نام هنر اول هم ابا دارند. مجریان صدا و سیمایش، بلد نیستند فارسی را درست حرف بزنند، یا حتی زیرنویس کنند. در عوض روشنفکران و بلاغانش مشغول آب خنک خوردنند. اگر کتابخوان باشی، در کتابخانه جایی برای تو نیست، چون کتابخانه های عمومی جای درس خواندن (حفظ کردن) برای رقابتی احمقانه است و جدیدترین کتابهای آنها، حل المسائل و روشهای تست است. هرچه کتاب خواندنی تری چاپ شود، زودتر راه دیگهای خمیر مقواسازی را می یابد. تاکسی ها، از جلوی پای مسافران گاز می دهند، اتوبوسهای شهر جای نیروی کار تحصیلکرده کم توقع است و ماشینهای آنچنانی، زیر پای آنها که کاری جز خوشگذرانی برایشان تعریف نشده است. در محل کار، هرکه علاف تر و بیکارتر، عزیزتر. کاربلدها به محض آنکه که کار را به نتیجه می رسانند، از کار برکنار می شوند، تا جای طفیلی ها را تنگ نکرده باشند و خیریه بدون مزاحم بگردد. مدرک بالاتر، یعنی تخصص بیشتر، توقع بیشتر و بالطبع بیکاری بیشتر، چون اینجا قرار نیست هیچ کاری واقعاً انجام شود. برای رفع مشکل بیکاری، طرح های زودبازده تصویب می کنند، درحالیکه همه این طرحها با بی کفایت ترین مدیریت ها به شکست انجامیده و روز به روز بر تعداد بیکاران اضافه می کند. ورزش کشور سیاسی است، سیاستش شکمی است و اقتصادش مبتنی بر باد. به گمانم اینجا تنها مملکتی در دنیا باید باشد که حتی اصولگرایان و جناح راستش هم با دولت سر ناسازگاری دارند. وقتی خبر کنترل قیمتها اعلام می شود، فردا صبح بی شک همه قیمتها به طور محسوس افزایش یافته اند. همه دنیا می گویند مردم این کشور روی گنج نشسته اند، اما 70% سپرده های بانکی کل کشور فقط در دست 3% از مردم آن است. اگر به روش ها و اصول سیستماتیک مثلاً بانکداری الکترونیکی آشنا باشی، بیشتر از کسی که هیچ از این چیزها نمی داند، ضرر می کنی. در اینجا، نه رفتنت دست خودت است، نه ماندنت. اهالی این مملکت نه برای حکومتش کرامت دارند، نه در هیچ جای دیگری از جهان. برای حفظ بنیان خانواده، لباسهای آستین حلقه ای در فیلمها را می پوشانند و حتی ممکن است خانمی در جریان جنگ جهانی دوم، با دامن ماکسی برای فرار سوار هواپیمایی شود، اما در فیلمهای داخلی چیزی که هر روز بیش از پیش تبلغ می شود، پشت پا زدن به زندگی چندین ساله و تجدید فراش بدون کوچکترین احساس مسوولیتی در قبال خانواده است. فرهنگش را همسایگان می دزدند چون متولیانش شعور کافی نگهداری از آن را ندارند، اما می خواهند جوانانش به این همه فرهنگ نداشته افتخار کنند. حتی افعال معکوس هم در اینجا هر روز کاربرد بیشتری پیدا می کنند...
این برعکسستان کشور من هست، اما وطن من نیست!
در جایی که من زندگی می کنم، همه چیز برعکس است. می گویند هنر نزد ماست، هیچ ملت دیگری را هم به هنرمندی نمی شناسند، اما از بردن نام هنر اول هم ابا دارند. مجریان صدا و سیمایش، بلد نیستند فارسی را درست حرف بزنند، یا حتی زیرنویس کنند. در عوض روشنفکران و بلاغانش مشغول آب خنک خوردنند. اگر کتابخوان باشی، در کتابخانه جایی برای تو نیست، چون کتابخانه های عمومی جای درس خواندن (حفظ کردن) برای رقابتی احمقانه است و جدیدترین کتابهای آنها، حل المسائل و روشهای تست است. هرچه کتاب خواندنی تری چاپ شود، زودتر راه دیگهای خمیر مقواسازی را می یابد. تاکسی ها، از جلوی پای مسافران گاز می دهند، اتوبوسهای شهر جای نیروی کار تحصیلکرده کم توقع است و ماشینهای آنچنانی، زیر پای آنها که کاری جز خوشگذرانی برایشان تعریف نشده است. در محل کار، هرکه علاف تر و بیکارتر، عزیزتر. کاربلدها به محض آنکه که کار را به نتیجه می رسانند، از کار برکنار می شوند، تا جای طفیلی ها را تنگ نکرده باشند و خیریه بدون مزاحم بگردد. مدرک بالاتر، یعنی تخصص بیشتر، توقع بیشتر و بالطبع بیکاری بیشتر، چون اینجا قرار نیست هیچ کاری واقعاً انجام شود. برای رفع مشکل بیکاری، طرح های زودبازده تصویب می کنند، درحالیکه همه این طرحها با بی کفایت ترین مدیریت ها به شکست انجامیده و روز به روز بر تعداد بیکاران اضافه می کند. ورزش کشور سیاسی است، سیاستش شکمی است و اقتصادش مبتنی بر باد. به گمانم اینجا تنها مملکتی در دنیا باید باشد که حتی اصولگرایان و جناح راستش هم با دولت سر ناسازگاری دارند. وقتی خبر کنترل قیمتها اعلام می شود، فردا صبح بی شک همه قیمتها به طور محسوس افزایش یافته اند. همه دنیا می گویند مردم این کشور روی گنج نشسته اند، اما 70% سپرده های بانکی کل کشور فقط در دست 3% از مردم آن است. اگر به روش ها و اصول سیستماتیک مثلاً بانکداری الکترونیکی آشنا باشی، بیشتر از کسی که هیچ از این چیزها نمی داند، ضرر می کنی. در اینجا، نه رفتنت دست خودت است، نه ماندنت. اهالی این مملکت نه برای حکومتش کرامت دارند، نه در هیچ جای دیگری از جهان. برای حفظ بنیان خانواده، لباسهای آستین حلقه ای در فیلمها را می پوشانند و حتی ممکن است خانمی در جریان جنگ جهانی دوم، با دامن ماکسی برای فرار سوار هواپیمایی شود، اما در فیلمهای داخلی چیزی که هر روز بیش از پیش تبلغ می شود، پشت پا زدن به زندگی چندین ساله و تجدید فراش بدون کوچکترین احساس مسوولیتی در قبال خانواده است. فرهنگش را همسایگان می دزدند چون متولیانش شعور کافی نگهداری از آن را ندارند، اما می خواهند جوانانش به این همه فرهنگ نداشته افتخار کنند. حتی افعال معکوس هم در اینجا هر روز کاربرد بیشتری پیدا می کنند...
این برعکسستان کشور من هست، اما وطن من نیست!
جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷
بلاگ کن مرا! بلاگ تو خوب است...
،
یعنی خیلی تابلوه که دارم به زور می لاگم؟؟؟
،
دیروز پریروزها بعد یک سال و اندی رفتم سراغ وبلاگ خصوصیم. اولاً که جا خوردم اونجا چه خوب تر از اینجا نوشته بودم!! آخه مثلاً اینجا مخاطب داره و اونجا نه.. بعد آخه من کی (when) واسه دل کی (who) چیکار کرده م که این بار دومم باشه اصولاً! اما این دفعه واقعاً خوشحال شده م که دارمش. همین که یه چیزهایی رو نوشته بودم که با روزمرگی فراموش شده بود، کلی خوب بود. کلی حس زندگی خالی نیست داد بهم... بس که اینجا به قول آیدا کارپه، "چهاراره پارک وی" شده و بعضی نظرهایی که میاد --به کل بی ربط با موضوع، تو بگو علی الاصول از یه دنیای دیگه-- حال آدم رو می کنه تو قوطی چنان در حد خفقان... خب اینجا ننوشتن خیلی چیزها، خودآزاری کمتری درپی داره در مجموع!
،
از حضرت «هستی» هم که بالاخره یه کم سبکی تحمل ناپذیرش رو به بنده هم تحمیل کرد، ممنونم. گرچه فکر کنم بار این سبکی رو باید با تلقینات مداوم --این چنینی-- سبک کرد...
،
با اتفاق ناگوار سیزده به در امسال هم، مروری به سال 86 بد نیست: سه تا سکته مغزی که به حول و قوه الهی 2 تا و نصفیش تا به حال به خیر گذشته. یک مورد درد لاعلاج به خیر نگذشته، همان سیزده ش. یک مورد محتضر که روحیه ش از همگی ما بهتر است --البته از سال قبل ترش در انتظار است-- و کار روحیه دهی به همه مان را به نحو بهتر از احسن انجام می دهد... همین هاست که سنگدل شده م. می شنوم و خدابیامرزاد می گویم و اشکها را هم برای خودم نگه می دارم.
،
کی شعر تر انگیزد؟؟؟ پس؟!؟..
یعنی خیلی تابلوه که دارم به زور می لاگم؟؟؟
،
دیروز پریروزها بعد یک سال و اندی رفتم سراغ وبلاگ خصوصیم. اولاً که جا خوردم اونجا چه خوب تر از اینجا نوشته بودم!! آخه مثلاً اینجا مخاطب داره و اونجا نه.. بعد آخه من کی (when) واسه دل کی (who) چیکار کرده م که این بار دومم باشه اصولاً! اما این دفعه واقعاً خوشحال شده م که دارمش. همین که یه چیزهایی رو نوشته بودم که با روزمرگی فراموش شده بود، کلی خوب بود. کلی حس زندگی خالی نیست داد بهم... بس که اینجا به قول آیدا کارپه، "چهاراره پارک وی" شده و بعضی نظرهایی که میاد --به کل بی ربط با موضوع، تو بگو علی الاصول از یه دنیای دیگه-- حال آدم رو می کنه تو قوطی چنان در حد خفقان... خب اینجا ننوشتن خیلی چیزها، خودآزاری کمتری درپی داره در مجموع!
،
از حضرت «هستی» هم که بالاخره یه کم سبکی تحمل ناپذیرش رو به بنده هم تحمیل کرد، ممنونم. گرچه فکر کنم بار این سبکی رو باید با تلقینات مداوم --این چنینی-- سبک کرد...
،
با اتفاق ناگوار سیزده به در امسال هم، مروری به سال 86 بد نیست: سه تا سکته مغزی که به حول و قوه الهی 2 تا و نصفیش تا به حال به خیر گذشته. یک مورد درد لاعلاج به خیر نگذشته، همان سیزده ش. یک مورد محتضر که روحیه ش از همگی ما بهتر است --البته از سال قبل ترش در انتظار است-- و کار روحیه دهی به همه مان را به نحو بهتر از احسن انجام می دهد... همین هاست که سنگدل شده م. می شنوم و خدابیامرزاد می گویم و اشکها را هم برای خودم نگه می دارم.
،
کی شعر تر انگیزد؟؟؟ پس؟!؟..
جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷
عاشقان عیدتان مبارک باد
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارتست
گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم
هرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی کنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر
تاز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم
پیر مغان حکایت معقول می کند
معذورم ار محال تو باور نمی کنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولتست
من ترک خاکبوسی این در نمی کنم
شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۶
باري، زيستن سخت ساده است

نميدونم تا به حال نامجو-در-گوش، فاصله آخر وليعصر تا اول نياوران رو گز كرديد يا نه. عجيب كليپ قشنگي ميشه زندگي چپاندرقيچي اون ناحيه با چيزايي كه دارين ميشنوين، بهخصوص يه كم از سر شب گذشته! اين وسط اگه خواسته باشين با صداي تو-گوش، صداهاي بيرون رو فيلتر كنين، ممكنه هر از گاهي به عابريني بر بخورين كه يهو حس ميكنن «اين چرا رد ميشه، صدا ميده!!!»
حالا كه حرفش پيش اومد، اينم بگم كه من بعضي كارهاي اين آقا رو نميتونم موسيقي بنامم(!) به جاش ترجيح ميدم بگم "هنر صوتي". بههرحال ما يه زماني يه كم فيزيك خونده بوديم! و خب، از اين هنرهاي صوتي، بعضيهاش رو واقعاًدوست دارم، و بعضيهاش رو نه. همونطور كه از موسيقيهاش، بعضي رو خيلي دوست دارم و بعضي رو اصلاً!
،
دلم يه بغل مطمئن ميخواد كه توش قايم بشم و سير گريه كنم. چيزيم نيست، براي شروع دوباره لازمش دارم!
،
من نه فقط سال گذشته بهعنوان يك شهروند وظيفهشناس "ميليوني" بيمه و ماليات دادهم، بلكه همين ديروز هم رفتم و بدون كوچكترين شكي، تمامي اسامي ليستي كه دستم بود رو وارد برگه راي كردم! دستم هم درد نكنه!
،
نميدونم چرا چند وقته هيچ نمي فهمم خواجه چي ميفرمان!!!
،
عجالتاً بنده درحال Loves me, Loves me Not به سر ميبرم تا اطلاع ثانوي...
اشتراک در:
پستها (Atom)



