سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

لطفاً اصرار نفرمایید...



در خودسانسوری مطلق به سر می برم. نقطه!


دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

فکر کن روند زندگی، به جای اینی که الان هست، برعکسش بود. که با گذر زمان، جوون میشدیم به جای پیر شدن. اونوقت، فرصتها و موقعیتهای بیشتری رو استفاده میکردیم یا کمتر؟!.. حسرت جاودانگیمون بیشتر ارضا میشد یا کمتر؟!.. عشقهامون عاقلانه تر میشد یا عاشقانه تر؟! بیشتر پشیمون میشدیم یا کمتر؟!..

همه اینها فقط با شرط کمتر شدن سن فیزیکی، نه سن عقلی

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

ما بهش میگیم "آش رشته"، شوما چی گیدی؟!



- مامی، برام از اون سوپها درست کن که توش ماکارونی داره با قورمه سبزی...

،
دیسکلیمر: بخشی از یک مکالمه کاملاً واقعی!


چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند...



گمونم بهترین راه حروم کردن شکلات و طعمش، ترکیبش با نعناست. یکی نیست بگه یعنی حالا «بعد از هشت» کم بود که پودر شکلات داغ هم با همین ترکیب میسازین؟!؟..


جمعه، دی ۲۰، ۱۳۸۷

مکالمه خواهربرادرانه از راه دور



من در بلاد کفر: "جات خالی اینجا قیمه پلوی نذری هم خوردیم دیروز!"

خان داداش در میهن اسلامی: ×!@#$%^&*)(_+ "دسته هم رد شد؟!!!.."


جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

TO BE OR NOT TO BE, THAT IS THE PROBLEM

حتی دونستن از یک سال و نیم پیش، یا خبر سفید پوشیدن بچه ها و بگو بخند همیشگیشون، یا دید فوق مثبت خودش نسبت به قضیه هم مانع اندوه نشد وقتی مامان گفت: "اتفاقی که قرار بود بیفته، افتاد..."

جات سبز زندایی.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

هـِي!

اين چه باحاله! كلاً...

همين.

پ.ن. مگه قراره شما راجع به همه چي نظر بدين؟!؟..

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

شـــــــب که میشـــــــه به عشق تو...



من مطمئنم مفهوم "دوستی" درست از وقتی به گند کشیده شد که پای «خاله خرسه» اومد وسط!


پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

توریسم بلندمدت



فکر کردم اولین پستی که اینور آب بنویسم حتماً، Aujourd'hui, ça commence avec Moi رو مینویسم، اما انگار هنوز در هفته سوم و شهر سوم گشت و گذار به سر میبرم. از "نو"ئین بودن هم که انگار از روی یه خط ثابت افتادم روی یه زیگزاگ (بالا-پایین! نه چپ و راست) که بالاش وقتیه که مثل بقیه آدما یه چیزایی رو میدونم! پایینش اون وقتایی که باید از-اَسسر(!) یاد بگیرم. ولی خب انگار باکی هم نیست. یه کم دست-انداز لازمه دیگه...

گرچه از قطار آکسفورد جا موندیم، اونم به دلیل مسخرهء بسته بودن ایستگاه های متروی دور و اطراف و در نتیجه بدو بدوی طولانی؛ و بعدشم 2 ساعتی در Blackout به سر بردیم به همون دلیل مسخرهء تعمیرات دور و اطراف؛ لندن مبسوط خوش گذشت! اون از جاذبه های دیدنیش و اون از میوزیکال بینوایانش که جداً معرکه بود، اونم که از رسیدن به کنسرت عمو کوهن در کمال ناباوری و جای First Floor و دیدن خانوم سول که کلاً لذتی عظیم نصیبمون کرد، گرچه که بدجور A Thausand Kisses Deep مون رو پیچوند! اونم از پست کاملاً خصوصی و المیرائیزه دوست عزیزمون :* خلاصه ما با کمال میل برمیگردیم خانوم نازلی!
(اینکه فعالیت های غیرفرهنگیش رو نمیگم، اصلاً دلیل نمیشه دوستان یه خط در میون، بهم پیشنهاد موزه و کتابفروشی بدن!!! موضوع فقط اینه که فعالیتهای غیرفرهنگی، لازم اما هیجان-ناانگیزن برای گفته-شدن-از!)

مونترال هم که اگه به لطف شازده نبود، لابد فکر میکردم کلاً کونکوردیاست!!! اما دیدن رفقای قدیمی هم عالمی داره واسه خودش... آشنایی با رفقای جدید هم جای خود!

خلاصه فعلاً همین بسه.
برمیگردم...

،

پ.ن. البته عکسهای کنسرت مون هنوز لندن ه. ولی به زودی میگیریمشون!

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

مرگ در می زند

عین مردن میمونه. هر روز صبح که چشمهات رو باز می کنی، میخوای بشمری که چند روز دیگه موقع از خواب بیدار شدن، همین صحنه رو میبینی. عین نگاهی که یه محتضر به اطرافش داره، به آدما، اتفاقا، همه چی. دیگه هیچ چیز اونقدرا ناراحتت نمیکنه. میدونی که همه رو میذاری پشت سر و میری. سعی می کنی دوست داشتنی هات رو تو فاصله دو پلک به هم زدن، ببلعی. سعی می کنی بهترین ها رو به صورت فشرده توشه کنی. سعی می کنی فکر نکنی که خیلی خیلی چیزها رو با وجود اینکه دوست داری، مجبوری جا بذاری...

داری میری یه جایی که همیشه تعریف و تفسیرهاش رو شنیدی، اما هیچ وقت خودت ندیدی. ولی چون همه میگن، سعی می کنی فعلاً بپذیری که وجود داره. تمام تلاشت هم دیدن و ذخیره کردن خاطره اونایی ه که واقعاً دوستشون داری. مدام با خودت تکرار می کنی «حیف که همه خوبیها یکجا جمع نمیشن»، اما بازهم بارتو میبندی. انگار یه بی حسی خواستنی سراغت اومده. زمان با سرعت هرچه تمام تر سپری میشه. تو هم هرلحظه باهاش تموم میشی. فقط هنوز گرمی...


چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

در جستجوی آقای نام جُسته



،
تلویزیون و سریال و همه چی رو -اونم امسال ماه رمضون- کلاً بیخیال، ولی فقط موسیقی تیتراژ این سریاله که قراره شبهای قدر به جای سریال مزخرف عطاران بذاره رو گوش کنید،،، بعد فقط به من بگید چرا این؟!؟

اونم "والضحی" که بنده به شخصه از طفولیت، فقط بابت لحن آهنگین جناب عبدالباسط که سر صفهای مدرسه میذاشتن/تقلید میکردن، حفظمش...

یا نکنه جوشن کبیر این همه بی ارزشه و شبهای قدر کم اهمیتن و ...

بلکه هم ما کلاً سر کاریم، که احتمال این یکی خیلی خیلی بیشتره (تحریم تکنولوژی، تحریم تکنولوژِی، شنیدین؟؟ اونوقت سرمایه گذاری میلیاردی ایران توی CERN و حضور فیزیک پیشگان(!) ایرانی وسط بزرگترین آزمایش علمی بشر،،، اگه سرکار نیستیم، چی هستیم؟؟؟)

،
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که در پی هم
میشود تهی
دریای آتش است
ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و
آبم نمیبرد


،
آقای برادر، بس که موسیقی های زیرزمینی این آقای نام جسته رو گوش داده می بوده است نیز هم، تا الان هوارتا آلبوم ترنج کفاره داده! بیزحمت به آقای نام جسته بفرمایین، یه آلبوم دیگه هم مجوز بگیرن که مردم مجبور نشن کادوی تکراری بگیرن از آقای برادر...

،
راستی! حالا که دارین میفرمایین، اینم بفرمایین که بیزحمت اون "بزم دلربایی" رو به جای لحن صفت و موصوفی، با لحن مضاف و مضاف الیهی بخونن که این بهترین جای شعر و آهنگ این قطعه، به آدم بچســـــــــبه!

راستی! ترنج، در دهان نگنجد یا در جهان؟؟ این سوالیه واسه من هاااا!!

همش تقصیر آقای برادره که موقع خواب بقیه، نام جسته گوش دادنش میگیره با صدای بلنددد!

،
این وسط بسی دلمان برای "از هوش می" گوش دادنمان تنگ شده. خدا سر هرمس را خیر دهاد و بارگاهشان آباد نگه داراد که ما رو با ایشون آشنا فرمودن.


چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

میخواستم ببینم توش چیه!



یا: واقعاً این دانشمندا چی فکر می کنن؟!؟..



پسرعمو بزرگه، اونوقتا که کوچیک بوده، یه روز که از خرید بر میگشتن و براش یه ماشین اسباب بازی خوش آب و رنگ خریده بودن، یهو میره تو اتاقش و بعد از چند دقیقه که میرن سراغش، میبینن ماشین اسباب بازی نوی بیچاره رو درب و داغون کرده و جواب چراشون میشه عنوان این پست!

حالا این آقایون/خانومای دانشمند، قصد کردن ببینن توی پروتون چیه و بیگ بنگ چه جوری اتفاق افتاده!

خلاصه اگه دیگه ندیدمتون، شما را به خیر و ما را به سلامت...


جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۷

نکنید آقاجان، نکنید! (1)

"...
من از آقای کلادا خوشم نمی آمد. وقتی که او نشست، ورقهایم را گذاشته بودم کنار، اما حالا که داشتم فکر می کردم این مکالمه برای بار اول زیادی طول کشیده، به بازی خودم ادامه دادم.
آقای کلادا گفت "سه روی چهار."
هیچ چیز عصبانی کننده تر از این نیست که وقتی داری فال ورق بازی می کنی، قبل از اینکه خودت فرصت نگاه کردن و تأمل داشته باشی، به تو بگویند ورق را باید کجا بگذاری.
فریاد کشید "دارد جواب می دهد، دارد جواب می دهد. ده روی سرباز."
در حالی که در دل پر از حشم و نفرت بودم، بازی را تمام کردم. سپس او دسته ورق را برداشت و گفت:
"از حقه با ورق خوشت می آید؟"
جواب دادم "نه، از حقه با ورق متنفرم."
"اشکالی ندارد، فقط همین یکی را نشانت می دهم."
بعدش هم سه تا حقه نشانم داد. بعد من گفتم که می خواهم بروم پایین به تالار غذاخوری و پشت میز برای خودم جا بگیرم.
گفت "نگران نباش، من قبلاً برای شما هم جا گرفته ام. با خودم گفتم حالا که ما هم اتاقیم بهتر سر یک میز هم بنشینیم."
از آقای کلادا خوشم نمی آمد.
من نه تنها کابینم با او مشترک بود و روزی سه وعده غذا هم با او سر یک میز می خوردم، بلکه نمی توانستم روی عرشه هم قدم بزنم، بی آنکه او همراهیم کند. دک کردن او امکان نداشت. هیچ وقت به ذهنش هم خطور نمی کرد که ممکن است کسی به مصاحبت با او تمایل نداشته باشد.
..."

نکنید آقاجان، به هر بهانه به حریم شخصی آدمها در کوچه و خیابان و مهمانی و وبلاگ و کامنتدانی و غیره تجاوز نکنید! دیدید؟ حتی آقای «سامرست موام» هم چیزی حدود 100 سال پیش از امثال شما خوشش نمی آمده. من که دیگر جای خود دارم!


چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷

The Miserable Olympics

در این که این بدترین المپیکی ه که تابه حال دیدم، شک ندارم. اون که از افتتاحیه تکنولوژی زده بیمزه ش که نه فقط هیچی اژدهای چینی و رقص اژدها نداشت، بلکه هم یه دختر معصوم خوش صدا رو گذاشتن پشت پرده که یه دختر با نمک به جاش چهره نمایی کنه. تازه، با اون کارگردانی مفتضح آقای ییمو (واقعاً؟!؟) که بلندشدن حلقه های المپیکش هم که یه کم جالب توجه بود، از مجید مجیدی دزدیه-فقط فکر کن!- اینم که از 55 تا ایرانی که آبروی فضاحت رو هم بردن... حتی!

تنها نکته خوبش، 8 طلاهه شدن مایکل فلپس بود و سه تا مدال آوردن این مامان 41 ساله. واقعاً این زن خداس...

... نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواد باعث و بانی این مزخرف ترین المپیک ایران رو خفه کنم!!!


دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

Partial Eclipse of the Sun



باید باشی و ببینی ذره ذره قاچ خوردن خورشید را که اگر ابزار دیدن مهیا کنی، چه همه ماه می شود...


جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

The CAST-AWAY



اینکه آدم به خواسته هاییش که براشون تلاش کرده نرسه، یه حرفه؛ اینکه همواره دیگرانی باشن که خوابش-رو-ندیده، به خواسته های آدم، با تمام جزئیاتش برسن،،، بیشتر شبیه کلی فحشه!

انگار افتادی تو یه جزیره متروک، حداقل امکانات رو داری برای خودت مهیا می کنی که فقط از غصه دق نکنی، اونوقت، بقیه زندگی تو رو به جات زندگی می کنن...

کاش حداقل یه Wilson داشتم!


سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

و درررد می کند، من دررد می کند سرم بدجووررر!



یعنی میخوام بدونم، تو این 6-7 میلیارد بنی بشر روی زمین، کسی هست که وقتی به من می رسه، نخواد جبران یه عمر اشتباه و حماقت نکرده ش رو بکنه و بعد وایسه تماشا کنه من چه جوری تاوانش رو می پردازم؟!؟..

،
پ.ن. دیگه داره میشه یکی از سوالهای جدی زندگی ای که صفت سگی، خیلی زیادیشه...


پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۷

دیم دری ریم!



عجب جامی ه این جام! تا حالا نشده بود از این همه -تعداد- بازی تو یه جام کیف بفرمایم!! دیروز آقای دندون گیر داده بود که کلاً بخوای یه تیم رو انتخاب کنی، چه تیمیه؟! یه چپ و راس کردم، آخرم گفتم خب ایران! آخه جداً در مورد تیمهای دیگه هرکی قشنگ تر بازی کنه، عزیز دل ه!!! گفتم "قشنگ تر"، نگفتم "بهتر"! حتی اگه معتقدید، فرانسه یه وقتی بابت بهتر بازی کردن، برنده بوده، کلاً فکرشم نکنین که حتی سیم ثانیه، محبوب بنده بوده باشه با اون ویرا و تورام وحشی و اون هانری ترسو که با هر تکلی جفت پا رو آسمونه، زیدان هم که کلاً بره شاخشو بزنه ...

اصووولاً جام خوبیه، این هم یه نشونه دیگه ش! (من حتی اونقدرا طرفدار مالدینی هم نبودم، چه برسه به دونادونی!!!)

یکی هم به فون باستن جان و هیدینگ جان بگه که من همیشه عقیده داشتم "تفکر ایستا" مایه شکسته! حتی آلمان هم تا فیلیپ لام، رگ گردنش از قصور روی گل دوم ترکیه بالا نزد، نتوست کار ترکیه رو تموم کنه! بازم بگن فوتبال ماشینی آلمان...

ببینم! اونایی که معتقد بودن ترکیه شانسی اومده تا نیمه نهایی، جرأت این اعتقاد رو هم دارن که آلمان جداً شانسی ترکیه رو برد، یا نه؟!؟ ترکیه ای که کلاً 13 تا بازیکن واسه تعویض و بازی داشت دیشب و اونجوری حال آلمان رو تا دقیقه نود کرده بود تو قوطی!

من که هرچی فکر می کنم، می بینم ایران با شانس دو برابر ترکیه هم نمی تونست نصف راه ترکیه رو رفته باشه... همینایی که بی لیاقتی ها رو میندازن گردن شانس، اسم شانس رو خراب کردن دیگه!!!

دیگه همین حالا!


دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

...



از آدمی که نتونم جلوش با کس دیگه ای راحت حرفمو بزنم، بدددم میاد! نقطه، سر خط!