چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۳

Jazz Day

2014 ➤ Jeans
Hengki Koentjoro

I like my town with a little drop of poison
Nobody knows they're lining up to go insane
I'm all alone, I smoke my friends down to the filter
But I feel much cleaner after it rains

She left in the fall, that's her picture on the wall
She always had that little drop of poison
She left in the fall, that's her picture on the wall
She always had that little drop of poison

Did the devil make the world while god was sleeping
Someone said you'll never get a wish from a bone
Another wrong good-bye and a hundred sailors
That deep blue sky is my home

She left in the fall, that's her picture on the wall
She always had that little drop of poison
She left in the fall, that's her picture on the wall
She always had that little drop of poison

A rat always knows when he's in with weasels
Here you lose a little every day
I remember when a million was a million
They all have ways to make you pay
They all have ways to make you pay


Little Drop of Poison
Tom Waits

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۳

خنده‌زدن لب نمی‌خواد ...

Keith Aggett
Dignity
این سال‌ها نوستالژی هم مثل خیلی چیزهای دیگه به کیچ بدل شده (بله، می‌دونم. طبق ایشون  دیگه حتی انتروپی هم مثل سابق‌ش نیست.) این‌طوری که شما وقتی خارج از وطن به‌سر می‌برید دچار حس نوستالژی نسبت به وطن هستید و وقتی که به وطن سفر می‌کنید، این حس‌تون ارضا می‌شه و می‌ره پی کارش تا نوبت خروج بعدی. حتی برای درمان‌ش در خارج از وطن، از آجیل و سوهان عسلی گرفته تا دوغ و کشک توصیه می‌شه. یه همچین سوئیچ آن و آف‌ی داره به عبارتی. غافل از این‌که اون آهنگ مشهور Those were the days my friend خیلی بیشتر از این‌ها رو کهنه کرده. که حساب مکان نیست. باید که بشه برگشت به‌همون زمان تا این درد درمان بگیره.

یه زمانی ... نه چرا یه زمان... عمری، تا همین چندوقت پیش، وقتی به‌م می‌گفتن اگه قرار باشه برگردی به عقب و فقط یه چیز رو در زندگی‌ت تغییر بدی، اون زمان کِی و اون چیز چی‌ه؟ تا خود ده‌سالگی می‌رفتم عقب و اون اتفاق ناخوشایند رو حذف می‌کردم و فکر می‌کردم که جریان کلی زندگی‌م از اون به‌بعد عوض می‌شد. 

دست برقضا، اوضاع و احوال طوری پیش رفته که الان در جواب این سوال، چندین و چند جواب مختلف می‌تونم بدم که دست‌کم یکی از جنبه‌های اصلی زندگی‌م حال و روز بهتری داشته باشه. چه تو درس و تحصیل یا کار و بار، چه تو دوستی و رفاقت و روابط اجتماعی و الخ.

چیزی نیست. امروز دیدن این  هوای هندستون به سر فیل‌م انداخته. همین.

حس گتسبی بزرگ رو دارم وقتی با گلوله‌ای در پشت‌ش رو آب استخر قصرش دمر خوابیده بود.

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳

"بانوی واحد شش"

Santi Bañon
مستند کوتاهی که امسال اسکار برد، در مورد خانم نوازنده‌ای بود که از آشویتس جون سالم به‌در برده بود. فقط و فقط به دلیل نوازندگی. فیلم در 109 سالگی آلیس هرتز-زومر ساخته شده بود و هنوز در اون سن، به گوش‌نوازترین طرز ممکن پیانو می‌نواخت این خانم. 

چیزی که برای من عجیب بود این بود که کوچکترین حرفی از این‌که خانم آلیس هرتز-زومر ذره‌ای از نت‌های پیشنیان‌ش عدول کرده باشه و کوچکترین قطعه‌ای از خودش نواخته باشه به میون نیومد.

تا ساعت‌ها و حتی روزهای بعد فقط داشتم به این فکر می‌کردم که چطور؟! چطور ممکن‌ه کسی قریب به صدسال فقط عالی نواخته باشه بدون ساختن کوتاهترین قطعه‌ای؟!.. بعد یادم اومد که همه نوازندگان ارکسترها همین وظیفه عالی نواختن نت دیگران رو دارند برای همه عمر و طبعا همه هم آهنگساز و رهبر ارکستر نمی‌شن. و بعد باز سوال چطور؟!.. چطور ممکن‌ه ذهن آدم بعد مدتی تکرار شروع نکنه به تولید موارد نو و تازه؟!.. یا ممکن‌ه که بکنه و همه این همه کف نفس داشته باشن که در برابر کارهای اساتید پیش از خود دیگه بروزش ندن؟!.. 

عجیب‌ه! هر دو حالت‌ش هنوز هم عجیب‌ه!

شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۳

زان‌که می‌گفتی نی‌ام با صد نمود

2014➤ Sparse
Hengki Koentjoro
وز خود به‌درآ ...

شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۳

هین که رسید از فلک آواز نو

Vincent van Gogh (1853-1890),
Orchards in blossom, view of Arles, April 1889

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۲

این‌سان صبور، سنگین، سرگردان ...

O túnel By Joaquim Machado
تلفن زنگ می‌خوره و تا جواب می‌دی قطع می‌شه. یا این‌که اون‌قدر زنگ می‌خوره تا بدوی و به‌ش نرسی تا به میسدکال بیفته!

مثل اونی که همه‌جا جار می‌زنه ازت متنفره ولی دست‌کم هفته‌ای یه‌بار وبلاگ‌تو چک می‌کنه که ...

کلا نباید زیاد سربه‌سر آدما گذاشت.

چه فرقی می‌کنه تو باشی که طاقت‌شو نداری، یا اونا؟!..


شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۲

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۲

'cos there ain' no cure for the summer time blue

Dariusz Klimczak
اشکال افسردگی دقیقا این‌ه که آدم دیگه خودش رو بازنمی‌شناسه. به ضرب و زور دوا و درمون و ورزش و همه‌چی سعی می‌کنه خون رو به جریان بندازه تو بدن و هندل زندگی رو بزنه بلکه دوباره روشن شه و راه بیفته، ولی وقتی می‌بینه سرعت و ظرفیت‌ش یک‌دهم اون‌چه که قبلا از خودش می‌شناخته هم نیست، دیگه نمی‌دونه رو چه توش و توان‌ی برای دست‌یافتن به اون کورسوی امید موردنیاز برای نفس دوباره کشیدن حساب کنه. 

وقتی که با پوست و گوشت خودت حس کنی که غبار تن‌ت چه حجاب چهره‌ای شده برای جان‌ت...

،

این، جوک که نه، تمام خاطره شده دیگه ...

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۲

چشم دل بازکن که جان بینی

Eric Rose
مدتی‌ه به درجات خوبی از نگاه، از دیدن، رسیده‌م. و چطور به این نتیجه رسیدم، جریان‌ش این‌ه که یهو دیدم دارم سبک‌های مختلف نقاشی رو از هم تمیز می‌دم و قبل از نگاه کردن به اسم صاحب اثر، خودم اسم‌ش رو حدس می‌زنم و حدسام بیشتر از تصادف محض درست درمیان. عکس‌های به‌نظر خودم خوب رو که از قبل به نگاه می‌بلعیدم ولی نقاشی... خیلی جدید بود. خیلی جدیده. غیر از طراحی که می‌کردم سال‌ها پیش و حالا اگه هوس کنم، نسبتی با نقاشی نداشتم. چندان اهل نگاه کردن نقاشی نبودم، مگر اتفاقی. ولی تازگی، عمده دلیل فیسبوک‌بازی‌م شده دیدن نقاشی‌های یکی دو گروه و صفحه حرفه‌ای و مشابه برای عکس. آثاری که قبلا به شدت به چشمم انتزاعی و از قدرت درک‌م خارج میومدن، ناگاه دارن باهام حرف می‌زنن. تابستون چندتا کتاب نقاشی از کتابخونه گرفتم. یکی شاگال، یکی آثار چند نقاش اروپایی قرن هجده و یکی هم مجموعه رنگ زندگی (کسب و کار) من است از فرانتس هیتسلر. به‌طور مشخص، کارهای شاگال و همین آقای فرانتز هیتسلر دیوانه‌کننده بودن برام و مدتی طول می‌کشید تا متوجه می‌شدم روی یه اثر گیر کرده‌م. 

جالبی قضیه این‌جاست که هیچ تصمیم خودآگاه‌ی نبوده روی این موضوع؛ روی صرف دیدن. و الان این صرف دیدن دیگه کافی به‌نظر نمیاد... باید راه بیفتم و خودم هم دست به‌کار شم کم‌کم. هم عکاسی رو دوباره جدی بگیرم، هم نقاشی رو علم کنم...

... و باز دست‌هام خوشحال‌ن... این دفعه چشم‌هام هم.

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۲

ای پر از شهوت رفتن ...

Bjørgulf Brevik

پ.ن. این نوشته رو چندماه پیش برای دوستی که در باب مهاجرت پرسیده بود  نوشتم. گفتم این‌جا هم بذارم‌ش بلکه به‌درد کسی دیگه هم خورد...

راستش نمی‌دونم از کجا شروع کنم... نمی‌خوام کسی رو بترسونم ولی مهاجرت سخت‌ه. واقعا سخت. اگه که خواست تغییرت به راحتی به دلبستگی قدیم‌ت نچربه حتی می‌شه گفت غیرممکن‌ه. آدم موفق‌توایران کم نمی‌شناسم که بعد از یه سال مهاجرت، جمع کرده و باز برگشته ایران؛ چون عین همون زندگی ایران‌ش رو تو مهاجرت می‌خواسته و حاضر نبوده بهای تغییر رو بپردازه. سن و سال مهم‌ه، خیلی هم مهم‌ه، اما خانواده داشتن و نداشتن هم مهم‌ه. یعنی کسانی رو می‌شناسم که فقط و فقط به‌خاطر بچه‌ها مهاجرت کردن و از اول هم گفتن یه نسل باید سختی بکشه تا نسل‌های بعدی زندگی بهتری داشته باشن. حالا دیگه گفتن نداره که امکانات و تسهیلات و بازبودگی درهای دنیا به روی بچه‌ها چه تاثیری می‌تونه رو آینده‌ و سرنوشت‌شون داشته باشه، اما سختی‌ای که اون پدر و مادر دور از خانواده‌ها و دوستاشون کشیدن هم شوخی نیست. این از خونواده.

در مورد سن و سال، من نزدیک و دور مهاجر زیاد دیده‌م تو سن و سال‌های مختلف. چیزی که خیلی هم طبیعی و اظهرمن‌الشمس‌ه این‌ه که مهاجرت تو سن پایین خیلی راحت‌تره از نظر تطبیق پیداکردن با محیط جدید و زندگی جدید راه انداختن. اما از اون‌طرف هم دیده‌م بچه‌هایی که تو سن و سال کم (18 تا 25-6 سالگی) مهاجرت کردن، کم بحران هویت پیدا نکرده‌ن سال‌های بعدتر که انتظار پختگی ازشون می‌ره. 

از همه اینا گذشته، باید ببینی انتظارت از مهاجرت چی‌ه. آزادی؟! رفاه بیشتر؟! امنیت اجتماعی؟! بلندپروازی مالی/حرفه‌ای/عقیدتی/...؟!.. 

همه اینا ممکن‌ه و خودت‌ی که اولویت‌ها رو برای خودت تعیین می‌کنی. 

من خودم تنهایی بد کشیدم، واقعا بد. اونم من مستقل تنهایی‌پرست مفتخربه‌این‌موضوع. اما تو همون حال زار بازم روزی هزاربار خدا رو شکر می‌کردم که مسؤولیت کسی رو دوشم نیست و هر خریتی که می‌خوام بکنم، فقط باید بخوام و دل بزنم به دریا. چیزایی که از این راه یادگرفتم رو هیچ جور دیگه‌ای ممکن نبود حتی به فکرشون هم بیفتم. یعنی قرار به دوباره تصمیم گرفتن باشه، بازم مهاجرت رو انتخاب می‌کنم. با این‌که حتی هنوز معلوم نیست که بخوام بمونم یا برگردم. اما هرچی بوده، تجربه‌ش برای من خیلی باارزش بوده.

از اون طرف به‌هرحال هرچندوقت یه بار به حال مرگ میفتم که آخه من این‌جا چه غلطی می‌کنم وقتی اون‌جا می‌تونم سر سوزنی برای عزیزام کمک باشم... اما این‌جا وقتی چهار صبح تنها و پیاده از دانشگاه برمی‌گشتم خونه هم حواسم بود که اون‌جا این غلط رو نمی‌شد کرد. 

یه چیز دیگه‌ای که هست، آشنایی‌ها و دوستی‌ها و رفاقت‌های ایران‌ه که ممکن‌ه این‌جا هم باز به‌هم برسه. تجربه‌ای که من داشتم بهم می‌گه که کلا آدمات رو دوباره از اول بشناس. تو این محیط. به خیال اون محیط نباش که نه تو ذوق‌ت بخوره، نه اسیر اوهام بشی. 

آخرین چیزی هم که می‌خوام بگم این‌ه که ببین چقدر می‌تونی دونسته‌های قدیم‌ت رو بذاری کنار و از اول شروع به شناخت محیط و زندگی کنی. بدونِ بایاس گذشته. یه‌جوری که تجربیات گذشته فقط شناخت جدیدت رو تسریع کنن ولی سایه روش نندازن. راست‌ش این‌ه که خونواده ایرانی اینجا کم نمی‌بینم که تو این محیط هم می‌خوان به روش مادر و پدرهاشون محیط رو برای بچه‌ها رو سانسور کنن و از این دست چیزها کلا.

ولی اصل‌ش این‌ه که مهاجرت هم یه فرصت‌ه. می‌شه کلا نادیده‌ش گرفت. می‌شه تجربه‌ش کرد. می‌شه هم توش موند و زندگی‌ش کرد. همون هندونه سربسته که تا بازش نکنی، نمی‌دونی توش چی‌ه.

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۲

باد ترانه‌ای می‌خواند... کلا ...

André Viegas

یه آهنگ، یه موسیقی بی‌کلام، مگه چقدر می‌تونه جگرخراش باشه برای یه نفر؟!.. 

خیلی ... خیلی.

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۲

چون دلبرانه بنگری // در حال سرگردان من*

Anka Zhuravleva

،
آدم باید چه حالی بشه وقتی می‌فهمه نیم‌عمرش رو کلا تو مسیر غلط پاگذاشته بوده؟!.. که اصلا آدم دانشگاه نبوده و بیخودی اون‌طرفی رفته از اول... به‌خیال این‌که دانشگاه‌ها مری و پیر کوری می‌پرورن و کریستین بارنارد و رامون کاخال و از همین قماش بروبچه‌ها ... 

،
آدم کی از دست خودش خسته می‌شه یا باید بشه؟! تا چندتا اشتباه جا داره؟! تا چندسال/ماه/روز/ساعت/دقیقه؟!.. 

،
با آدمی که خیلی دیر، همه چیز رو، خیلی خیلی دیر فهمیده به چه زبونی باید/می‌شه اصلا حرف زد؟!..

،
یعنی نمی‌شه که ماهی تو خود آب گندیده باشه؟!؟

،
کاش می‌شد آدم یه مدت از زندگی معلق شه/مرخصی/فاصله بگیره، بعد بشینه ببینه اصلا می‌خواد ادامه بده یا نه... خب چه کاری‌ه آخه؟!..

،
اونم تو این دنیایی که روز‌به‌روز از حد تحمل آدم خارج‌تر می‌شه...

،،،

* (+)

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۲

I wanna be more than a piece in their games

Désirée Dolron

به‌ظاهر داستان‌های Hunger Games برای نوجوانان نوشته شده. داستان رو هم چیزی از این حیث کم نداره. چیزی که جالب‌ش کرد برای من ولی، تمام آنالوژی‌هایی (فارسی‌ش چی می‌شه: همانندی/همسان‌پنداری/یکسان‌بینی/... ؟!) بود که می‌تونستم بین عناصر و اتفاقات داستان با دنیای امروز خودم تصور کنم. این‌که صدسال بعد عاقبت دنیای سرمایه‌داری به کجا می‌تونه بکشه با این روندی که الان داره.

نمی‌دونم اون ویدئویی رو که در مورد درآمدهای امریکایی‌ها و درصد سرانه‌ش بسته به طبقه‌های مختلف اجتماعی باز بسته به درآمد بود دیدید یا نه. اون ویدئو برای من تکان‌دهنده بود. این‌که چطور خیلی علمی ثابت می‌کرد که درحال حاضر، در همین قرن بیست و یکم و هزاره سوم روزبه‌روز و حتی ثانیه به ثانیه پولدارها دارن پولدارتر و بی‌پول‌ها بی‌پول‌تر می‌شن در همین به‌ظاهر دموکراسی جهان پیشرفته و این‌که سرمایه‌داری‌ای که جای هرچیز دیگه‌ای داری جهانی می‌شه، مدام داره به این امر دامن می‌زنه، منو به‌کلی از عدالت اجتماعی تا قرن‌ها ناامید کرد. فاصله طبقاتی هرلحظه تو این دنیا داره بیشتر می‌شه و طبقه متوسط باریک‌تر و باریک‌تر.

جالبی این کتاب از همین‌جا برای من شروع شد که زمان‌ش حدودا صدسال بعده، با خیلی از پیشرفت‌هایی که ممکن‌ه بشر تا اون موقع بکنه، اما حکومتِ برقرار، یه دیکتاتوری‌ه با یه پایتخت (شما بخون سرمایه! چون تو انگلیسی این هردو یه کلمه‌ست) و دوازده ایالت که البته ایالت سیزدهمی هم بوده که هفتادوپنج سال قبل شورش کرده و با خاک یکسان شده و از اون به بعد، هرسال از هرایالت دو نفر انتخاب می‌شن که برن در بازی‌های گرسنگی سال شرکت کنن و فقط آخرین نفر از این بیست و چهار نفر زنده می‌مونه. بنابراین قانون حاکم بر بازی، بکش تا کشته نشی‌ه. 

این بازی‌ها از شبکه سراسری پخش می‌شه و همه مردم موظف به تماشای اون هستن و هیجان افزوده طراحان بازی‌ها خیل‌ی از تماشاچی‌های هیجان‌زده رو هم به‌دنبال داره. اختلاف طبقاتی ایالت‌ها هم حسب شماره‌شون مشخص می‌شه با پایتخت در نقطه صفر و می‌شه تصور کرد چه اختلاف طبقاتی‌ای بین مردم پایتخت (سرمایه!) و مردم ایالت دوازدهم می‌تونه وجود داشته باشه. و این میون تو باید چی باشی که صرف یه مهره تو بازی مهلک طراحی‌شده جهت لذت سرمایه‌دارها نباشی...

به‌هرحال، این‌که کتاب خیلی استادانه و بافکر نوشته شده و گاف عظیمی در هیچ‌یک از سه جلد به چشم نمی‌خوره، مانع از این نمی‌شه که آدم نبینه تو دنیای امروز چطور مردم همدیگه رو می‌درن، با هم برای دریدن یکی تبانی می‌کنن تا بعد از اون نوبت به تک‌تک بقیه هم‌پیمانان برسه و ... 

بارها وقت خوندن کتاب، از تناظرات (هاه! آنالوژی؟!) بین اتفاقات درون داستان و دور و برم به گریه افتادم، اما قدرت داستان و نوشته هم چیزی بود که لذت عظیمی نصیب‌م می‌کرد. 

سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۲

یک‌روز دو چشمم خیس...

Alfred Eisenstadt
جمعه‌های هادی خرسندی ناگهان یک‌شنبه شد ولی این سال نوی مسیحی هنوز برای سال‌نوی‌من‌شدن داره مقاومت می‌کنه. امروز که طبعا همه از چندی پیش تعطیلات‌ن و توی اتاق ما که معمولا هفت-هشت نفریم فقط من تنها مونده‌م، یهو به این فکر میفتم که این موقع سال که هیچ‌وقت برای من حس سال نو نداشته، ولی از بعد مهاجرت هم اون‌قدر همیشه ماه مارس و شروع بهار شلوغی داشته‌م که از سال نوی بیولوژیکی بدن‌م هم چیز زیادی نفهمیده‌م و درنتیجه یه پنج سالی می‌شه که کلا سال نو نکرده‌م. کهنه کهنه مونده‌م. با تصمیمات نصفه نیمه و تکه پاره و شکست‌خورده تل‌انبار روی‌هم. ایــــن همه.

الغرض، این شد که احساس رسالتی عظیم بنده را دربگرفت که بالاخره یه کاری کنم که رسیدن ژانویه دوهزار و چهارده، یه‌چیزی بیشتر از صرف تغییر بخش سال در تاریخ‌زدن‌هام باشه. همین هم شد که خیلی مسؤولانه شب سال نو اومده‌م و وبلاگ‌فرسایی می‌کنم و می‌خوام بگم که تصمیم گرفته‌م در این اولین سال‌نوی‌غربی به‌رسمیت‌شناخته‌م دنیا یه‌کم باهام مهربون‌تر باشه. 

همین دیگه... ایدون باد!


یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۲

صحبت سرما و دندان است ...


می‌گفتن زمان جنگ بعضی مجروحا که بعد از جراحت بیهوش شده‌بودن و بعد از رسوندن‌شون به مرکز درمانی مجبور شده بودن دستی/پایی‌شون رو قطع کنن تا بتونن خود مجروح رو نگه‌دارن، وقتی برای اولین بار به‌هوش میومدن خیلی پیش میومد که ابراز کنن در ناحیه‌هایی از دست یا پای قطع‌شده درد یا خارش یا سوزش و ... دارن. این مرحله انکار و بی‌تابی گاهی اون‌قدر ادامه پیدا می‌کرد که  یکی از اعضای تیم درمانی باید بالشی درست جای عضو قطع‌شده می‌ذاشت و اون رو می‌خاروند یا ماساژ می‌داد و الخ و بعدش مجروح آروم می‌گرفت. 

گاهی هم حکایت بعضی رابطه‌هاست. که انگار بیهوش بوده‌ی و مدت‌هاست قطع شده‌ن و تو هنوز اصرار به نوازش رابطه قطع‌شده داری.

"رها کن بره رئیس..."*

،
* دیالوگی از «چیزهایی هست که نمی‌دانی»

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۲

بابایی


ممنون که بودی. ممنون بابت همه چیزهایی که بهمون یاد دادی. ممنون بابت همه جاهایی از شخصیت‌م که مدیون‌تم. ممنون که تا این سن هم مشوق‌ دیوونه‌بازیام بودی. ممنون که پدربزرگم بودی. ممنون ...

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۲

سن یه نمره‌س

Andrey Klemeshov


همه‌چی داره شبیه بدترین روزهای این چندسال اخیر پیش می‌ره. الان دوباره حس کردم که واقعا امیدی به صحیح و سالم رسیدن به ته امسال رو ندارم و این درحالی‌ه که در اولین روز از آخرین ماه سال به‌سر می‌بریم. یعنی شما می‌گی سیب بره بالا و بیاد پایین هزارتا چرخ، من خود به چشم خویشتن دیدم که آدمیزادی که من باشم -اگه باشم- چندصدهزارتا چرخ خورده حتی تو یه ساعت از یه‌روز. حیف که ننوشتم ازشون وگرنه یه قصه خیلی پرگره و پرکشش می‌شد برای روزای پیری‌م. می‌گن جوونی و خامی، دریغ از یه‌ذره پختگی تو این سن و سال. یه‌جاهایی رویه‌مون سوخته، ولی از درون کماکان خام خام. 

چه می‌شه کرد، هرکی باید به سهمی که به‌ش رسیده قانع باشه دیگه وگرنه که با این همه جون کندن باید عوض می‌شد تا حالا. مگه نه؟!..

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۲

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۲

Simply ...


Portrait of Ria Munk III Gustav Klimt
“Get scared. It will do you good. Smoke a bit, stare blankly at some ceilings, beat your head against some walls, refuse to see some people, paint and write. Get scared some more. Allow your little mind to do nothing but function. Stay inside, go out - I don’t care what you’ll do; but stay scared as hell. You will never be able to experience everything. So, please, do poetical justice to your soul and simply experience yourself.”

 — Albert Camus (Notebooks 1951-1959)

P.S. Need to find the original French version though...

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۲

یه‌روزی دنیا خوب بود و آروم بود، واسه زندگی ...



بیشتر از یه سال‌ه که خونه‌م کامل جمع نشده. یعنی تیکه‌تیکه‌هایی از خونه در برهه‌های زمانی متفاوت جمع شده، اما خود این برهه‌ها اون‌قدر منفصل از هم بوده‌ن که این یکی تیکه که جمع می‌شد، جمع‌شدگی اون یکی قبلی دیگه به تاریخ پیوسته بود و درنتیجه خونه رنگ نظم و ترتیب رو ندید در یه سال و اندی گذشته. یعنی این‌جوری شد که من یه نامه زدم به مسؤول ساختمون در کمپانی و شش مورد از معضلات آپارتمانم رو که هرچی به مدیرساختمون مقیم گفته بودم پشت گوش انداخته بود براش گفتم. عکس موارد رو هم ضمیمه کردم. بعدم گفتم من دارم می‌رم یه ماه نیستم، بی‌زحمت وقتی برمی‌گردم اینا درست شده باشه. طبعا درست کار کرد. اما همون شد که تازه مسؤول ساختمون در کمپانی به عمق فاجعه در ساختمون پی برد و پروژه عوض‌کردن لوله‌کشی آب و بعضا فاضلاب ساختمون با دست‌کم 63 واحد ساکن کلید خورد. همه اینا یعنی چی؟ یعنی این‌که کمددیواری پشت دوش حموم و زیردستشویی حموم و آشپزخونه باید تخلیه می‌شد تا دیوارها شکافته شن و لوله‌ها تعویض. اما نه به این نظم و ترتیب! بلکه کاملا سوی مخالف طیف و با پراکندگی زمانی/مکانی در worst case. یعنی این‌جوری که اول یه‌سری میومدن دیوار رو می‌شکافتن، می‌رفتن، دوهفته بعد یه‌سری دیگه میومدن مشما و پلاستیک می‌زدن که مثلا کار شروع شه، سه هفته بعد، لوله‌کش‌ها میومدن لوله‌ها رو باز می‌کردن و می‌دیدن وضع خراب‌تر از حدتصوره، نصفه‌نیمه می‌بستن می‌رفتن تا سه-‌چهار هفته بعد که میومدن درکمتر از یه نصف‌روز لوله‌ها رو جایگزین می‌کردن و بی‌این‌که خبری بدن می‌رفتن. بعد تو می‌موندی که بالاخره این تموم شده؟ نشده؟ داستان چی‌ه؟ خلاصه، یه روزی تو هفته‌های بعد یه دوتا چهره جدید در می‌زدن که بیان دیوار رو بذارن سرجاش. بعد خود رنگ‌ش هم باید یه سری خشک می‌شد تا دست دوم رو بزنن. این وسط می‌ذاشتی ده روز می‌رفتی مسافرت و وقتی برمی‌گشتی، حتی جرات نمی‌کردی چمدون‌ت رو تخلیه کنی و به زندگی روزمره از داخل چمدون ادامه می‌دادی، چون جایی برای گذاشتن‌ش یا حتی جادادن وسائل داخل‌ش وجود نداشت. بعد پنج هفته ناباوری خوب که خیال‌ت راحت می‌شد که خب، دیگه با این کمد کاری ندارن و دوباره محتویات کمد رو با بدبختی می‌چیدی که آخه اینا قبلا چطوری خوش و خرم باهم اون تو بودن... بلافاصله روز بعد، یکی در می‌زد که ما یه چیزی رو تو دیوار پشت کمد فراموش کردیم و باید دوباره بشکافیم... اگه فکر کردین این اتفاق فقط یه بار و فقط در مورد کمد دیواری افتاد، خب در اشتباه‌ین. باز یه مسافرت ده روزه دیگه و هنوز چمدون مسافرت باز نشده، عینا در مورد کمد زیر دستشویی حمام هم همین مساله تکرار شد. منتها با یه فاصله زمانی سه-‌چهار هفته‌ای دیگه که وقت تکرار واقعا دیگه باورت نشه که اینا جدی می‌گن یا دارن شوخی می‌کنن. یا این‌که نکنه من خوابم که زندگی این‌طور سوررئال شده. خلاصه بالاخره، سری دوم شاهکارها هم به پایان رسید و باز هیچ‌کس پایان کار اعلام نکرد به ما تا این‌که یه دوماه که کلا خبری از درزدن مجدد نشد، خودمون ختم عملیات رو اعلام کردیم و گفتیم که وسایل رو برگردونیم سرجاهاشون. این‌دفعه، تفریح و خوشگذرونی خارج شهر پیش اومد چپ و راست. اونم از انواع گوناگون. از مراسم باربکیو در حیاط خونه استاد سابق بگیر تا عروسی ایرانی چیتان و فیلان در شهر چیتان و فیلان و یهو اردوی خاک وخلی با یه سری خل و چل مثل خودت و از اون یکی طرف دعوت به ویلای یه سری آدم حسابی که دیگه قشنگ قاطی کنی که الان باید چی رو بذارم تو کدوم ساک برای ددر این هفته. بعد از اینا که قرار بود یه ماه‌ی وقت باشه تا شروع مدرسه، یهو به‌طرز غیرقابل باوری ظرف یه‌هفته دچار کشف استعداد و روزمه و مصاحبه و شروع کار می‌شی و کلا دیگه اگه رنگ خونه‌ت رو دیدی، سلام ما رم به‌ش برسون...

بعد دیگه شما فکر می‌کنید آدم واسه دو ماه باقیمونده تو این خونه دیگه دست و دل‌ش به جمع‌وجورکردن می‌ره؟! یا این‌که لباسای زمستونی/تابستونی رو که می‌خواد جابجا کنه، یهو صندوقا رو میاره وسط که کم‌کم اسبابا رو هم ببنده؟!

اگه نظرتون جواب دوم بود که باید بگم کاملا درست‌ه.