سهشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۱
اینجا قرار نبوده چیزی به چیزی ربط داشته باشه، ولی حالا که اون همه حرف زدم اون پایین، این یکی حرفم ببندم که باز یه بار دیگه نخوام برم بالای ... :
با این که به حضور «ناخودآگاه» در مواقع کمبود کنترل اعتقاد دارم، این رو قبول ندارم که "آدم وقتی عصبانی میشه، خودش نیست" ، حتی این رو هم که "آدم بیشتر خودشه" قبول ندارم.
اولی که خیلی واضحه چرا، چون عصبانیت فقط یکی از انواع هیجانهای آدمه و آدم معمولا" در همهء هیجانها، کنترل و تسلط بر رفتارش کم میشه. پس اگه وقت عصبانیت خودش نیست، وقت قهقهه های بلند و ترس و ... هم خودش نیست. پس اونوقت دیگه چه وقتی میمیونه که خودش باشه ؟!! چون ظاهرا" افسردگی هم نوعی هیجانه و ... .
اما دومی : میشه گفت بازهم به همون دلیل اول، تقریبا". عصبانیت فقط یکی از هیجان هاست و دلیلی نداره، یه رفتار رو به همهء عملکرد آدم تعمیم بدیم. اصولا" تعمیم ... چیز خوبی نیست ! من خوشم نمیاد !!
در عوض عصبانیت – و هر هیجان دیگه - آدم رو با یه بعد ناشناخته از طرف مقابلش آشنا میکنه (به شرطی که آدم مثل بعضیا خودش رو تو یه قوطی سه بعدی محصور نکرده باشه البته!) که هزار سال رفتار بدون هیجان، اون شناخت رو نمیتونن به آدم بدن.
انی وی ...
قضاوت بده ؟!؟ .. نه والا !!
من که اینطور فکر نمیکنم ! حداقل مطمئنم اگه بد بود، ملت نمیرفتن درس بخونن، بد بشن ! اونی که بده، به نظر من، «قضاوت ارزشی» ه. این که خوبیها و بدیهای آدمی رو سبک سنگین کنی، بگی کی اینو دانشگاه راه داده. عین اینکه آدمه رو کیلو کنی، بعد بگی قدش کوتاهه. چون گنده س، زشته. چون ... . اما اینکه بگی چون چاقه، من ازش خوشم نمیاد، نه فقط بد نیست، ممکنه خیلی هم معقول باشه: دال هست، مدلول هست، معیار هم هست. اما صدق این گفتار فقط برای توه، نه کسی دیگه. پس با این گفته نه میتونی کسی رو مقداردهی! کنی، نه بالا ببریش، نه پایین بیاری: تا وقتیکه شخص سومی نباشه که دال و مدلول و معیار تو رو قبول داشته باشه.
طبیعتا" اینکه این گفتار کی نقض میشه هم، به خودت برمیگرده. به این که چه وقت دال، مدلول یا معیارت تغییر کنه. این میون، خود معیار هم میتونه ارزشگذاری بشه. طبق معمول همهء ارزشگذاری ها هم ، یه مقدار عرف و نرم جامعه (کلیات) و یه مقدار خود آدم (جزئیات) دَر ِش دخیل هستن – عین همین حرفا که با بضاعت من، استدلال و نوشته شده ن، و هرکسی بنا به عرف وبلاگی(مثلا"!) میتونه اینها رو رد یا قبول یا تصحیح کنه.
من اگه ده بیست سال بعد، کیلو کیلو فلسفهء کلاسیک خونده باشم، یا به ضرورت زندگی، فلسفهء پخته تری برای زندگی پیدا کرده باشم، فکر میکنم حق ندارم «این زمان» خودم رو سرزنش کنم. درحالیکه کاملا" طبیعیه که حتی نظرات «این زمان» رو به طور کامل، رد کنم.
خیلی «آواز دهل» وار، این گفته ها ممکنه خوب به نظر بیاد. اما تا وقتی وسط خود جامعه و از اون بدتر، وسط خود بحث، گیر نیافتاده باشی: وقت فکر کردن داشته باشی و سرعت عمل در تصمیم گیری درمیان نباشه و ... . خب، حالا اگه اینا بود، چی میشه ؟ آسمون و زمین به هم نمیریزه، اما یه کم، شاید هم کمی بیشتر، ناخودآگاه ممکنه وارد عمل بشه –اینکه میگم ممکنه و نه حتما"، به این دلیله که نمیدونم کی و در چه حدی از کنترل و ... این اتفاق میافته. که بعضی (خیلی؟) وقتا هم نمیافته. وقتی ناخودآگاه وارد عمل میشه، دیگه نمیدونی چی از کجا میاد ! خواب شب قبل، حرف فلانی تو مهمونی هفتهء پیش، یا موضوع تاثیرگذاری در دوران کودکی.
... فکر کنم هرچی لازم بود، گفتم. دیگه لال از دنیا نمیرم !
من فقط یه چیز رو میدونم :
آدم «نباید» شب چهارشنبه سوری ، سردرد داشته باشه !! ..
،
پ.ن. همین که خان داداش آدمو دیپورت کنه، دیگه معلومه چه خبره ...
پ.ن.پریم! مرد شنی ، تولدت مبارک: خیلی زیاد، هوارتا ! (یعنی ببخشید دیگه و اینا ...)
سهشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۱
میان رفتن و ماندن
روز
شفافیتی است استوار
گرفتار
در لق لقهء میان رفتن و ماندن.
همه طفره آمیز است آنچه از روز به چشم می آید :
افق در دسترس است و لمس ناپذیر.
روی میز
کاغذها
کتابی و
لیوانی.-
هرچیز در سایهء نام خود آرمیده است.
خون در رگ هایم آرام تر و آرام تر برمی خیزد و
هجاهای سرسختش را در شقیقه هایم تکرار می کند.
چیزی بر نمی گزیند نور،
اکنون در کار دیگرگونه کردن دیواری است
که تنها در زمان فاقد تاریخ می زید.
عصر فرا می رسد.
عصری که هم اکنون خلیج است و
حرکت های آرامش
جهان را می جنباند.
ما نه خفته ایم و نه بیداریم
فقط هستیم
فقط
می مانیم.
لحظه
از خود جدا می شود
درنگی می کند و به هیأ ت گذرگاهی در می آید که ما
از آن
همچنان
درگذریم ...
اکتاویو پاز / احمد شاملو
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۱
تق تق تق !
...
کسی سر بر نیارد کرد
پاسخ گفتن و دیدار یاران را ...
آقای محمد ، زمستون داره تموم میشه، فصل خونهء قشلاقی به سر میاد هاااا ! ها !
یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۱
شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۱
یازدهمین فرمان :
"... روزنامه نگاران دریافته بودند که مطرح کردن سوال صرفا" یک کار حرفه ای و عملی برای گزارشگر نیست، که محجوبانه با کتابچه و مدادی در دست، به جمع آوری اطلاعات می پردازد؛ بلکه این وسیله ای بود برای اعمال زور. روزنامه نگار فقط کسی نیست که سوال می کند بلکه کسی است که دارای حق مقدسی است برای پرسیدن و از هرکس هرچه را بخواهد می تواند بپرسد. اما آیا همهء ما این حق را نداریم ؟ و آیا یک سوال یک پل تفاهم نیست که از یک موجود بشری به سوی موجود بشری دیگر کشیده می شود ؟ شاید. من گفته ام را دقیق تر بیان می کنم: قدرت روزنامه نگار بر حق پرسیدن استوار نیست، بلکه بر حق پاسخ خواستن استوار است.
خواهش می کنم کاملا" دقت کنید که حضرت موسی جملهء «نباید دروغ بگویی!» را جزو ده فرمان خدا نیاورد. این تصادفی نیست! زیرا کسی که می گوید «دروغ نگو!» ابتدا باید بگوید «پاسخ بده!» و خدا این حق را به هیچکس نداد تا از دیگران پاسخ بطلبد. ..."
جاودانگی (ص145) / میلان کوندرا – حشمت ا... کامرانی / نشر کانون ، تهران 1377
جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱
پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۱
چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۱
دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۱
جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۱
منم دیگه انگار خودم نیستم. یه جورایی دارم خودم رو سرپا نگه میدارم که احساس «از بین رفتگی» روی کاراییم اثر نذاره، اما خودمم میدونم که نمیشه. میدونم وقتی یه روز به آب و کوه و جنگل و جاده و خلوت و تنهایی و باد و دشت و کشتزار و درخت و دریا و حرکت ، حرکت مواج، نه از این حرکتهای سریع السیر ترن برقی و هواپیما و ... ، فکر نکنم، دیگه خودم نیستم.
نمیدونم چند وقته از اینها ننوشتم. امروز از توی یخچال یه سیب برداشتم گاز زدم، دیدم خاطرهء همچین حرکتی خیلی دوره. یه کم فکر کردم، دیدم خیلی وقته سیب گاز نزدم. دیدم چقدر سیب های توی یخچال تازگیشون محوه. آخه همیشه من سیب-خور ِ خونه بوده م.
مقاطع زندگی متفاوتن. الان تو مقطع سرعت افتاده م. شاید حقمه این همه از دور و بر دور بمونم. به هرحال یه زمانی زیادی وقت صرفش کردم. توازن رو به هم زدم. باید دوباره برقرارش کنم. خودم. مثل همیشه تنها.
یه بار نشستم کارهایی رو که دوست دارم بکنم، لیست کردم. 12 ماه سال پر شد. حتی برای فرسایش و غرزدن هم وقت گذاشته بودم. اونقدر ایده آل از آب در اومد که دیگه بهش فکر نکردم. اگه از شرایط ابراز نارضایتی نمیکنم، شاید به این دلیله.
من از ایده آل ها حوصله ام سر میره ! ...
چی بگم ؟؟ ...
نازلی داره اسباب کشی میکنه (بیایم کمک خانوم؟!) شهرزاد دیگه ننوشته خیلی وقته، خودش هم نمیدونه ماژیکهاش گم شده یا که چی شده، آدم میترسه زیادی فضولی کنه. بهار هم مشغول خوندنه تا برگرده (کی؟! بهار!). نادر هم مثل همیشه کم مینویسه ولی خوندنی (راستی نادر ! من «غول بزرگ برفی» رو پیدا کردم. فقط Capture تحت DOS ه ! بفرستم ؟ یا صبر میکنی تا پرینت بگیرم بهت بدم ؟!؟). امیر و شیدا هم هنوز در نوشتن رکورددارن. ما که خوش داریم بخونیم، دستشون درد نکنه. برزخ انگار کوچ کرده به فصل. شرقی هم باز مینویسه. زمینی هم دلخوره ! سروش هم که نمیدونم چرا همش فکر میکنم نوشته های روی در یخچالش رو باید عین فیلمنامه بخونم ! محمد هم که به هوای پروژهء هنوز شروع نشده، محض خودشیرینی میره آزمایشگاه، روزی صدتا hit به بلاگش اضافه میکنه ! آیدا هم این روزا انگار کمتر مینویسه. سهند هم که کنکور داره. رامین هم عروسی کرده (مبارکه). رامینیا و سولو و هاجر و مشکات و قاصدک هم همچنان به نهضت نوشتن ادامه میدن. و یه کسی رو از قدیمیا پیدا کردم که احساس میکنم در موردش خوشبین بوده م و ...
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۱
مُردم از بس «تیر چراغ برق»* دید زدم !
اگه خیال کردین همهء تیرهای چراغ برق مثل همن !! .. محض رضای خدا، نسبتشون با بزرگراه ها، مثل نسبت آدمی است با اثر انگشتش !!!
... شما هم اگه قرار بود یه روبات بسازین از تیر چراغ برق بره بالا، همینقدر سر به هوا میشدین، که من این روزها شده م. باور بفرمایید (البته بعضی ها اصولا" سر به هوا هستن، اون سوای این مساله است!) !
* مطلق، نه نسبی!!
چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۱
یه زمانی، اونوقتا که هنوز خیلی چیزا عیب نداشت چون بچه بودیم و روزگار به کام تر بود و دنیا بر وفق مراد تر، پلنگ صورتی تکراری که می دیدیم -چون انتخاب دیگه ای نبود-، اونقدر هنوز برامون جذابیت داشت و غرقش میشدیم که با اینکه سر تا تهش رو حفظ بودیم، انتظار داشتیم این دفعه یه اتفاق دیگه بیفته و یه چیز دیگه، متفاوت از قبل ببینیم.
این روزا، که مثلا" به موجود انتخابگر! دگردیسی (به من چه ! معادل evolution همینه دیگه!) پیدا کردیم -دروغ چرا ؟! آقا یکی از این کف بینی های دیجیتالی که تا دیروز شونصد نفر برامون فرستاده بودن و حالا که میخوایم لینک بدیم، دیگه پیدا نمیشه، کف ما رو دید و پرسونالیتی ما رو Soft & Fuzzy تشخیص داد ! حالا من دق کنم که بابا ! من «خودم» موضوع پروژه انتخاب کردم! ها ؟!! - الغرض ! همین روزا ... (که مثلا") انتخاب میکنیم که پلنگ صورتی های هزار سال پیش رو برای شونصد و شصتاد هزارمین بار ببینیم چون سادگی و قشنگیش، هنوز هم از خیلی کارتونهای دیگه دیدنی تره، اصلا" انتظار نداریم وقتی پلنگ صورتی نخ لباس آقاهه رو روی تله-سیژ میکشه و لباس آقاهه به کلی شکافته میشه و آقاهه میذاره دنبال پلنگ صورتی و یهو پلنگ صورتی جاخالی میده، آقاهه بره جلوی یه خانوم متشخص بخوره زمین، بعد پاشه خودشو جمع کنه و همچین بنفش بشه !
... ای امان از این حمهوری اسلامی !!
آآآآآی !! کسی به روحانی رانکوهی چپ نگاه کنه، من میدونم و اون هااا ! گفته باشم ...
گیریم خودم هم پایگاه ازش 11 گرفته بوده باشم (همون ترمی که بالاترین نمره 14 بود البته!) ، ولی این آقای روحانی رانکوهی، تو خونوادهء ما موروثیه ! غیر از خودم، پسرعمو و داییم هم حداقل 12-15 واحد با ایشون درس داشتن. خودتون حساب کنین دیگه از کی تو خونهء ما اسم روحانی رانکوهی بوده ...
،
پ.ن. بی جنبه ! میمردی خودتو باهاش جمع نمیزدی ؟!! پدر دیتابیس ایرانه، خب باشه ! کتابش باز امسال کتاب سال شده، خب شده باشه ! از کل دورهء لیسانس فقط درسهای اونو بلدی، خب باشی !! دلیل نمیشه !!! ...
شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۱
" دختر از تو پرسید: شعر چیست ؟
و دلت میخواست بگویی: تو ! بله ، تو
و شگفتی و هراسی
که اثبات معجزه اند.
به زیبایی رسیده ات حسودیم میشود
چرا که نه میتوانم ببوسمت و نه قادرم با تو بخوانم
چونکه هیچ چیز ندارم و هرکه چیزی ندارد بدهد
باید آواز بخواند ...
ولی تو اینها را نگفتی ، ساکت بودی [ماندی؟]
و او آواز را نشنید. "
ولادیمیر هولان / برگردان: سید محسن عمادی / روزنامهء شریف ، سه شنبه 29 بهمن 1381
پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۱
دلم میخواد یه وبلاگ مخفی راه بندازم، ببینم چقدر با اینجا فرق میکنه ! برای خودم سواله !!! ...
،
پ.ن. بیخود نیست 60% تنش فلسفی نشون میدم دیگه !! هرچقدر هم که طرف با سفسطه توجیه کرده باشه که اونا تَنِشه !
بعضی آدما خیلی کم اند. خیلی کم. همش تو ذهنمه اون دستیار دکتره، تو فیلم «مرد عوضی» : آدمی که 99% اعضای بدنش پیوندی بود و وصله های ناجور ِ اندام و بدنش، به وضوح قابل تشخیص.
گاهی فکر میکنم واقعا" شترم. غیر از این که صبرم زیاده. آخه شتر دو تا پلک داره. تو صحرا یکیش رو میبنده که گرد و غبار توی چشمش نره، در عین حال پلک دومش بازه که راهش رو ببینه و به مسیرش ادامه بده. من نه فقط تو یه صحرا قرار گرفته م، اطرافم هم طوفان شنه. اینه که مدتهاست، پلکهای اولم رو بسته م.
چیزهایی که بقیه میبینن، به چشمم نمیاد. عین گرد و غبار. بعد آدمایی رو میبینم مثل اون دستیار دکتر. با این تفاوت که اینا 99% ذهن شون پیوندیه، اگه 100% نباشه. آدمای کمی که فقط به کم و زیاد کردن ِ دیگران، آدمای زیاد، زنده ن. به چسبیدن یا برائت جستن از این آدما. آدمایی که همهء حرفهاشون، رد یا تأیید دیگرانه. اگه این «دیگران» رو ازشون بگیری، یه کلمه حرف هم ندارن که بزنن. لال میشن. میمیرن.
...
یه جورایی سخته. این که عین اشعهء X ، توی آدما رو ببینی به جای روشون. کم و زیاد ِ شون خیلی زود برات معلوم شه. بعد از یه مدت واقعا" سخت میشه. اما فکر میکنم بازم دونستنش بهتر از ندونستنه ...
اگه شب تولد، کیک تولدتون تو یخچال جا موند و بعد از رفتن مهمونا یادتون افتاد، اصلا" ناراحت نشین. میتونین فرداشبش برنامهء برف بازی بذارین، کیک رو هم ببرین، بعد دوست شنی تون به صرف آش رشته دعوتتون کنه خونه شون، برین کیک و آش رشته بخورین ! فیلم دوست شنی- ساز رو هم با پشت صحنه هاش ببین. فقط سعی کنین موقع برف بازی حواستون به یه غول تبتی*ِ برف ندیده، باشه که غفلت موجب پشیمانی است !
،
* بیخود نیست که صداش در نمیاد ! بس که آتیش سوزوند !
چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱
و آمااا آقای مشکات که شرمنده فرمودن، حضرت گوسِپند رو به خاطر ما آویزون کردن اون پایین : کلی و نصفی مرسی. ما سعی کردیم تو کامنتدونی* خودتون تشکر کنیم، ولی کامنت نمیپذیرفت، چند روزی هم صبر کردیم، طاقتمان طاق شد ! این شد که اینجا تشکر فرمودیم ! ممنون.
غیر از این، میخواستم بگم این نوشتهء آخریت به نظرم با کارهای قبلیت فرق داره. هنوز نمیدونم چه فرقی، اگه باز بنویسی شاید یه چیزایی دستگیرم بشه.
* (C) by Soroosh
و اما سفرنامه :
یک) اول خوبیاش. چیزای خوبش، یه فرودگاه خیلی خیلی بزرگه و هوارتا ماشین خوشگل. فصل به فصل هم به جای لباس، ماشین عوض میکنن این عرب جماعت.
دو) اگه دوبی آمریکای کوچکه، تهران خودِ نیویورکه. حرف هم نباشه. ولی جدا" اگه دوبی نصف جمعیت تهران رو داشت، مردمش همدیگه رو به معنای واقعی میخوردن. ما خیلی متمدن تریم، باور بفرمایید !
بعد از دو) تو همون فرودگاه چنین و چنانش، صف های گرفتن ویزا اینطور تقسیم بندی شده ن: تریبون اطلاعات - آمریکایی ها و اروپایی ها - سایر کشورها - هندی ها و پاکستانی ها - اعراب و افریقایی ها. نژادپرستی از همینجا.
بعد از بعد از دو) خدا پدر اینشتن رو بیامرزه که گفت همه چیز نسبیه، وگرنه ممکن بود دچار تناقض در Culture Shock هم بشم. توریست های روس از اونور همچین احساس تابستونی برشون داشته بود، چپ و راست آفتاب میگرفتن، عربها از اینور همچین خیال کرده بودن زمستونه، با آستین بلند و بعضا" کُت و کاپشن میچرخیدن. بنده خداها بهار ندیدن تاحالا لابد !
زیاد) تو دوبی هم ماشینا از رو آدم رد میشن، صدای نوارشون هفت تا کوچه اونورتر هم میاد، راننده ها با گرفتن یقهء همدیگه قصد آموزش آیین نامهء راهنمایی-رانندگی به هم رو دارن، تاکسی ها واسه اینکه تاکسی متر بیفته، دور شهر میچرخوننت، بعد میذارنت دو کوچه بالاتر، همین راننده ها یا حتی مغازه دارها باقی پول -خرده- رو هم پس نمیدن، ساختمون(هتل)سازها تا وسط خیابون رو با مصالحشون بند میارن، زنها و دخترها امنیت چندانی تو کوچه و خیابون ندارن، بدبخت بیچاره هم زیاد دارن ...
خیلی) عوضش تو دوبی که آب نیست، خاک از هلند وارد میشه، نیروی کار هم از آسیای جنوب شرقی، با خلیج فارس ِ ما! هم یه خور وسط شهرشون درست کرده ن، دوزار نفت بیشتر ندارن و همهء مملکت رو «توریسم» داره میچرخونه، راننده تاکسی ها نصف شهر رو بلد نیستن، چهار ساعت بچرخی یه دونه پلیس پیدا نمیشه ازش یه آدرس بپرسی، از ملت هم بپرسی امکان نداره به جایی که میخوای برسی، هتلدارش یه دونه مرکز خرید بیشتر بلد نیست اونم همونیه که هیچکس ازش چیزی نمیخره چون بیخودی گرونه، جای دیدنی دیگه هم غیر از مرکز خرید و ساحل ِ بی پلاژ در اینجا متصور نیست، برخورد فروشنده ها از بدترین جاهای اینجا هم بدتره، برخورد با ایرانیا که دیگه بماند ! (همهء اینا یعنی اینکه سازمان جهانگردی ما چیکار داره میکنه اونوقت ؟!؟!؟)
بعد از خیلی) قلیون رو بدون چلوکباب میکِشَن، قند که نمیدونن چیه، حداکثر عزت و احترامشون هم چای ِ لیپتون ه !
خیلی زیاد) نوستالژی هم یعنی اینکه صبح تلویزیون رو تو اتاقی از هتلی در دوبی روشن کنی، ببینی نیک و نیکوی بچگیات رو نشون میده، چاردست عزیزت هم داره عربی حرف میزنه ... (کی میگه برنامه کودک ما بَده ؟؟؟!)
بسه دیگه - خودم هم از غرغر خسته شدم) این تاپیک وان ِ رایتینگ انلتیکال! هنوز داره قلقلکم میده. موندم اونجا چطوری تونستم به وسوسه اش غلبه کنم، اون یکی موضوع راحته رو بنویسم ! گرچه اگه یه کم «تاریخ ِ هنر» خونده بودم و چهارتا مثالِ At hand داشتم، امکان نداشت. این بود:
It is the artist not the critic, who makes something long lasting.
و اما آخر) اونقدر همه چی ِ این مملکت مال خودشون نبود، دیدن ِ قوطی های زمزم که تو هواپیما میاوردن، بزرگترین لذتِ کل سفر بود ! چقدر چیزا داریم که حواسمون بهشون نیست ...
روز خوش.
پ.ن. هرچی نوشتم چیزهایی بوده که واقعا" دیدم. بدون کم و زیاد. اگه چیزی کمه، حتما" من ندیدم، اگه زیاد، لابد شما !
سهشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۱
ها ؟؟ چیه ؟! حالت جا اومد ؟ دیدی دندونایی که همهء عمر فکر میکردی استاتیک ترین اعضای وجودت هستن هم، استاتیک نیستن ؟!! خوشت اومد با چندهزار و چند دلیل میتونن همون دندونای سابقت نباشن، میتونن هزار و یک واکنش دیگه از خودشون نشون بدن، هوارتا جور دیگه مقاومت و سستی داشته باشن، هشتصد و هزار میلیون تا ...
- اوهوم دیگه ،،، دندون هم بله !
دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۱
کاشف به عمل اومد از اول اصلا" نصفِ عقل داشتیم (خودمون میدیدیم یه جاهایی ریپ میزنه، هیسس!). امشب که دیگه از آخرین بازمانده اش هم خلاص شدیم،،، خِلاص! دیوانگی هم عالمی دارد ...
،
پ.ن. ولی خودمونیم، کشیدنِ دندون سالم، فقط به این دلیل که مبادا به بقیه آسیب بزنه، زیاد عقلانی هم به نظر نمیاد. احساس که هِچ!
بررررررررررررف میاد ، تحطیله !
آی دلم میخواست قبل از رسیدن بهار، یه زمستون حسابی ببینم ... . زمستون هم به خاطر گل روی بنده، به تعویق افتاد تا برگردم، سیر کیف کنم.
،
پ.ن. یعنی من بالاخره فونت فارسی نصب کردم مجددا" و قراره کولاک کنم انگاررر !!! البته اگه باز فردا مجبور نشم یه دور دیگه، برای شونصد و شصتاد هزارمین بار ظرف 3-4 هفتهء اخیر که 10 روزش هم نبودم، ویندوز (ایضا" لینوکس!) بریزم !
چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۱
سهشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۱
Huh !!!
Well, I simply made a mess out of it !!! All those of you who had bet on my score, just lost ! It's much less than what you can imagine of a mess !!
I'll accept cash, as I'll reregister for another exam !
By the way, Monsieur Meshkat! thanks for the Goo_se_pand! I'll appreciate in my mother tongue, as soon as I'm in my mother town ! but for now Danke viel mals !
Excuse me, but I couldn't read all the weblogs and nor all the emails ! I'll be back in less than a week, and I'll compensate for it then.
Bye All !!!!
P.S. Mr. Amir Masoud ! this is an update, as you'd asked for it, but what of an UPDATE !!!!
سهشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۱
چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۱
دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۱
پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۱
یه کتاب دیگه هست که فقط اگه خودتون نحریده باشید، ارزش خوندن داره ! به اسم «تعالیم گائوتمه بودا برای گوسفندان» - اسم کتاب رو که دیدم، ناخودآگاه یاد آقای مشکات افتادم ! آقای مشکات، حال گوس ِ پ َند چطوره ؟؟؟ - الغرض، عرض میکردم ... این کتاب، یه کتابیه که سر جمع تمام جملاتش، یه صفحهء دفتر 40 برگای فرنو نمیشه ! کاریکاتورهای جالبی هم داره که کار یه آقای خارجکی به اسم «کریس ریدل» هست و به هرحال معلوم نیست چرا سه نفر آدم با هم ترجمه اش کرده ن ! اونم یکیشون هرمز ریاحی ! اونم یه جمله ای مثل این "در پی روشنگری به خطا رفته به خطهء وهم رسد" ، اصلا" معلوم نیست پس چندتا !! خلاصه که بودا هم مثل بقیهء ادیان، یه توصیه های جالب انگیزی داره، یه توصیه های بیمزه و الکی و اینا. اما طرح ها، کل کتاب رو جذاب تر کرده و به هرحال می ارزه آدم تو کتابفروشی بخوندش و بیاد بیرون !! اینم پشت جلد کتاب :
«هنگامی که سخن از معنویت و باورهای اساسی به میان می آید، گوسفندان را بیش تر از هر جاندار دیگری دست کم میگیریم. کتابی که در دست دارید استعدادهای درخشان این جانوران نجیب را محترم شمرده و به رسمیت می شناسد و به گوسفندان دانش پژوه در سراسر جهان امکان می دهد که استعدادهای خود را بپرورانند و سالک طریقت روشنگری باشند.»
خیلی خوبه !
اول اینکه نازلی باز برگشته و جمع bOok/ دوباره دور هم جمع شده، گیریم به طور مجازی : من و نازلی و مشکات و نادر و امیر و شیدا و سهند و رامین. البته علی ونگز هنوز مونده، که اونم بالاخره همین روزا یکیمون از راه به درش میکنه. و خب این خیلی خوبه.
دوم هم اینکه من حداقل تا یکسال امتحان کتبی! در سیستم بیمار آموزش عالی ایران ندارم. امیدوارم دیگه هم نداشته باشم.
بعدشم خب باز میرسیم به مقولهء کتاب. طبق معمول، زویی هم تو شبای امتحان تموم شد. اما جالب اینکه برخلاف فِرَنی، کمتر "عبارات" جالب انگیز داشت، و بیشتر استدلال ها و روند بحث های جالب انگیز. طوری که این بار به جای اینکه زیر جمله ها خط بکشم، کنار صفحه ها رو ستاره بارون کرده م که بارهای بعدی مشکلی تو پیدا کردنشون نداشته باشم –بله ! میدونم خط کشیدن تو کتاب حافظه رو تنبل میکنه، ولی من خودم تنبل تر از اونم که تو وضعیت غیر افقی کتاب بخونم که موقعیت یادداشت برداری هم داشته باشم ! شرمنده.
سهشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۱
یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۱
جمعه، دی ۲۰، ۱۳۸۱
در راستای کپیزاسیون آدم
1- اعلان های فروشگاه های آینده چیزی شبیه به این خواهد بود : "حراج لوازم یدکی آدم از نوع مرغوب" ، یا "لوازم یدکی آدم رسید" ، "بازار لوازم یدکی آدم شکسته شد" و ...
2- در همین راستای تولید لوازم یدکی، لازم است اعلامیهء حقوق بشر –که هنوز هم هیچ جا به درستی اجرا نشده- اصلاح شده، مشخص شود کدام آدم ها از کدام آدمهای دیگر «مساوی تر» اند. به هرحال، انواعی باید «لوازم یدکی»ِ انواع دیگر شوند.
3- ای آقااااا ! تُو این مملکت، "اصل" ارزش نداره، چه برسه به "رونوشت" !!!
4- جهت رفع هرگونه شبهه، در مواردی که نیاز به هویت شناسی دقیق (strict) باشد، لاجرم باید مرجع صالحی! برای تأیید "برابری! رونوشت با اصل" موجود باشد.
5- بابا این همه شلوغ بازی نداره ! فقط خصوصیات "ارثی" رو میشه به کپی منتقل کرد. با خصوصیات اخلاقی و شرایط محیطی و نظریات کمپلکس آقای فروید و غیره و ذلک چه کنیم ؟؟؟ (اینم کلید undo ! خیالت راحت شد؟!!... ولی من شک ندارم به زودی داری دنبال redo می گردی !!!)
6- باشه، باشه. این هم یه جنایت دیگه در حق ابناء بشر. فقط اینو بگو : از وقتی بمب اتم اختراع شده، همهء جنایت ها تقصیر بمب اتم بوده ؟!! هممم،،، چند درصد ؟؟؟!! بالاغیرتا" بیخیال شو دیگه ! یادت نیست گالی که گفت زمین دور خورشید میچرخه، چه توهینی به مقدسات شد ؟؟ شد دیگه ! حالا چی شد مگه ؟!!!
...
باید 4 روز بی تلفن مونده باشی*، تا بفهمی «عصر ارتباطات» یعنی چی !
شکر به مرحمت کاردرستی همهء اجزای جامعه –بالاخص مخابرات- غارنشینی رو هم تجربه کردیم.
،
* تشریح موقعیت:
چهارخط تلفن، مشتمل بر دو نوع ثابت و دو نوع متحرک ! انواع ثابت، اسیر دست مخابراتیهای محترم من باب عملیات کابل سرگردان. متحرکها هم، از این دست شمارهء آن دستی را میگیری، در دست!!!رس نمی باشد ! جل الخالق ...
شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۱
سهشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۱
شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۱
جمعه، دی ۰۶، ۱۳۸۱
پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۱
چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۱
Breaking News :
زوال عقل، به میزان 25% .
در حاشیه :
نمیدونم چرا این آقای دندانپزشک عین FAQ های Online ، خودشون همینطور همهء سوالها رو جواب میدادن، بدون اینکه من در اون وضعیت به خودم زحمت بدم، چیزی بپرسم !!
نگاه داره ؟؟؟ خب بار اول بود دندون میکشیدم ! اِهِه ! ... تازه احساس اون وقتا رو پیدا کردم که دندونای شیریم میافتاد !!!
،
پ.ن. راستی امروز هم ایضا" !!!
دیدی شیر چه جوری میبُره ؟؟ .. داشتم فکر میکردم چقدر روحم ناهمگون شده، تیکه تیکه. بعد یادم افتاد یه مدت خیلی احساس یکپارچگی داشتم وقتی با روحم یکی میشدم. اومدم برای این چندپارچگی! (چندپارگی؟) ، تعبیر ملموس پیدا کنم ... سوسپانسیون، امولسیون، آلومینیوم ام جی، دوغاب، رنگ و لعاب، ... . الان خیلی بی مقدمه فکر کردم «روحم بریده» ...
،
بچه که بودم، وقتی به بابام میگفتم "سرم درد میکنه" ، بابام میگفت "من دندونم درد میکرد، کشیدم" !
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۱
دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۱
یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۱
شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۱
از یه وقتی – گیریم فلان روز از فلان ماهِ بهمان سال - دیدم این جاده ای که بهش میگن «زندگی» ، خیلی پایین تر از کف پاهای من قرار داره. اون خط سفیدی هم که فکر می کردم خط وسط جاده اس، یه طناب نیمه متعادله که از این بینهایت تا اون بینهایت کشیده شده.
همون موقع بود که فهمیدم این باری که توی دستم سنگینی میکنه و منتظرم صاحبش بیاد، امانتش رو ازم بگیره، همون چوبیه که قراره باهاش تعادلم رو حفظ کنم.
اونجا بود که دیدم کوچکترین خطا، چه بهای گزافی داره و ممکنه تا آخر عمر ناکارم کنه (توقف، از کوچکترین خطا هم بزرگتره). دیدم پایداریم چقدر بی ثباته و برائت از خطا ، فقط باعث میشه هر لحظه با حل مسألهء حفظ تعادل خودم همراه با یه چوب سنگین، درگیر باشم.
از اون روز، دارم با این «تعلیق ِ سخت»، طی طریق می کنم ،،، فقط تا وقتی که بتونم تعادلم رو حفظ کنم ...
تفألِ شب یلدا :
بر سر آنم که گر ز دست بر آید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به در آید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر رهروی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا چه قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل ببر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
 هر که به میخانه رفت بی خبر آید
شاهد:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
راستش هنوز مست قرائن ام !!!
جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۱
پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۱
کارنامه*ء اخیر رو که نگاه می کردم، کلی باز دچار یاس فلسفی شده بودم که ای بابا، کارنامه هم کارنامه های قدیم، این چه جمع خوانی ایه برای فوئنتس گذاشته و الخ. بعد رسیدم به مقالات. اولا" که بالاخره کار خودشون رو کردن و مقولات (فعلا" مقالات!) هنری رو هم افزدوند. من اون موقع که خونده بودم قراره همچین بشه، مخالف بودم. ولی باید این مقالهء «ارباب یا برده» رو خوند! به علاوه، «قطعه ای از "قطعه هایی از سخنی عاشقانه"»ی بارت هم جای خود دارد.
عجالتا" همین ها باشد تا بقیه اش را بخوانیم !! ...
* سایتش 3 شماره عقبه ! کلی هم فرق کرده ...
«واقعيت» با «حقيقت» فرق داره. اينو همه ميدونن - اگه ندونن هم ادعا ميكنن كه ميدونن. واقعيت اونيه كه هست - يا بخشی از اونی که هست، حقيقت اوني كه بايد باشه -كه لزوماً نيست.
اما من فكر ميكنم واقعيت با خودش هم فرق داره. واقعيتي كه من دارم مي بينم، دوتا چراغ راهنمايي چشمك زنه و يه ميدون و ماشينهايي كه ثابت نيستن (كه مثلاً واقعيت پويا). واقعيتي كه اون داره مي بينه، يه خونهء كاهگلي و يه گله اس كه صبح به صبح بايد ببردشون چرا. اصلاً چرا اون ؟ همين اين. نه، اصلاً همين خودم: يه كم ميام عقب، چشمامو تيز ميكنم، واقعيت ميشه شش تا چراغ راهنمايي كه سه تاش چشمك زنه و سه تاي ديگه كه رو به من نيست، با «تعميم» واقعيت ميشه ادعا كرد چشمك زن اند.
«حقيقت» اينه كه همهء چراغهاي راهنمايي برابرند و تخلف از قانون در مورد همه يكسانه: چه چشمك زن، چه عادي. «واقعیت» اینه که تا وقتی پلیس نباشه، قانون قانون نمیشه. پلیس هم باشه، فقط گاهی ...
سهشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۱
میگم خیلی خوبه که آدم گاهی دوستاش رو دوره کنه، نه ؟! به من که دیروز و امروز خوش گذشت. گیریم تاریخ ادبیات فرانسه (Histoire de la literature francaise) هم بهم نرسیده باشه ( ولی جدا" این یکی خیلی حیف شد ! بگذریم که امسال به فرانسویا خیلی ظلم شده بود و آلمان اونقدر پاشو از گلیمش فراتر گذاشته بود که تاریخ فرانسه هم به زبان آلمانی موجود بود (Geschichte Frankreichs)، اما همون یه تاریخ ادبیات، به همهء کتابای فرانسه که جاشون خالی بود، می ارزید.)
ولی جالب، ربط کتاباییه که گرفتم. دو تا کتاب کامپیوتری ِ آه ه ه، یه واژه نامهء آلمانی، یه هملت واقعی! ، دو تا کتاب دکوراسیون منزل، یه کتاب روانشناسی زبان، یه کیت روبات سازی (!) هم بود که دیگه از سقف خرید میزد بالا. رنگین کمون چن رنگه ؟؟؟
پ.ن. ممم... نمیشه نگم که ! دو تا چیز !
یک اینکه در حین اینکه من و یکی دیگه داریم ادای جدی بودن در میاریم –آخه ظاهرا" به ماها نمیاد! عجالتا" از اون «یکی» بابت جمع بستن عذر میخوام!- و خودمون رو با کتابایی که به شدت مربوط به پروژه میشن خفه می کنیم، می بینیم یکی داره میگه «سلام»، سرمون رو بلند می کنیم، بعد، از ما دو نفر ِ اولیه، یکی این طرف پرت میشه، یکی اون طرف. اونم به همراه مقادیر معتنابهی سر و صدا، به طوری که نصف نمایشگاه بر می گردن ما رو بِر و بِر نگاه می کنن. اون آقای از آب گذشته! هم خیلی جدی، یه کتاب بر می داره، شروع می کنه عین دانشجوهای دکترای تازه از فرنگ برگشته! ورق زدن، انگار نه انگار که خودش و بی خبر اومدنش، باعث و بانی این صحنه بوده اند. نقطه!
دوم هم اینکه این نمایشگاه، به صِرفِ دیدن هم می ارزید ! هم از بابت عکس های روی جلد کتابها –اونایی که نمایشگاه اردیبهشت امسال رو هم دیدن، می دونن من چی می گم- هم پرت و پلا چیده شدن کتابا که خودش کلی مایهء تفریح خاطر بود. حادترین مورد مشاهده شده: کتاب تخصصی لوازم آرایش و رطوبت پوست، در بخش مهندسی کشاورزی !!!
نمایشگاه جالبی بود ! اصولا" ! ...
پ.پ.ن. هاها ! جای لیلیاچکا خالی که ببینه چقدر از ! و () استفاده کردم! <:
دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۱
جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۱
پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱
راست گفته شهرزاد هم. ماژیک ها نیست. کمرنگ شده ام. بی رنگ حتا. دیشب فکر می کردم روحم زنگ زده باشد. چندگاهی هست هوس باریدن دارم. در عوض، آسمان است که مرتب می بارد. مراعاتی هم نه در کار، هیچ.
نیمه شب، بیخوابی زده بود. به دل می خواست زیر باران شدن، نه اما خیس. گویی که باران همان خیسی نباشد، مثل اینکه آفتاب، نه همان روشنی. آفتاب، روشن که نه، گرم می کند. باران، خیس نه، شسته. همین. همهء چیزی که روح زنگ زدهء ملتهب می طلبد. زدودن زنگارها.
هوس ِ به زانو درآمدن هم هست. هوس ِ ضعف. میل ِ رهایی از اقتدار. کنار نهادن «می توانم» ، زمزمهء «نمی توانم». زانو بر زمین زدن، غلتیدن بر خاک، پلک برهم نهادن، ندیدن. تو بخوان شانه خالی کردن.
گاری ِ خستهء فرتوت، راه ِ معلوم، مقصد ناپیدا. صعب، «نمی توانم» را نتوانستن است. دیگر همین.
چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۱
یکی از رو، یکی از زیر،
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی، به یه پیرزن بیچاره کمک کنین!
یکی از رو، یکی از زیر،
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ...
این قبلنا یه جوک بودَه بیده* ! اما در حال حاضر، عینا" زندگی منه !
،
* وقتی وسط گیجی و منگی کار، یه لحظه سرتو بلند کنی، ببینی رئیست داره پای تلفن میگه «من چی کارَه بیدم؟؟؟» !
** دوستان اونور آب سخت نگیرند !
یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۱
«هری پاتر» رو که می گفتم -گذشته از تم زندگی که تُوش دیدم، مثل اون پله ها که حرکت می کردن، که یعنی تُو زندگی هی حساب کتاب کن، ببین از کدوم طرف باید رفت، بعد یه جایی از راه: اول، وسط، یه قدمی ِ آخر، مسیر تغییرجهت بده، ندونی از کجا سر در میاری. علی الخصوص پله وار که پایین و بالاش هم روشنه- همش تُو ذهنم بود که "فقط یه مادر واقعی می تونه این همه انسانی فکر کرده باشه." امشب اینو دیدم.
نویسندهء این بلاگ، منو یاد ِ «جین وبستر» انداخت، با همین «جی. کی. رولینگ». هر کسی از پس ِ درک این همه ظرافت تُو یه وجب زندگی، برنمیاد.
یه جورایی دارم تمرین رهایی می کنم. رهایی از آدم ها، خاطره ها، همه چی ها. ذهن رو اگه به وقت، به جا ثبت نکنی، رفته. رهای رها. این آخری ها، وقتی نوشته های ذهن رو پررنگ می بینم، به جای آلوده کردنشون به الفبا، رهاشون می کنم. یه جایی تُو فضا و زمان. گم شون می کنم. بعد من می مونم و صفحهء خالی. مونیتور، کاغذ، فکر. بُریدن...
شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۱
یه ویژگی اساسی آثاری که تب شون فراگیر میشه، availability شونه. دیگه تا خیلی خیلی سال، نایاب نمیشن. همین ویژگی باعث میشه کسی مثل من، هیچ عجله ای برای دستیابی به این آثار نداشته باشه –بعد از خواجه حافظ و اینا.
«تایتانیک» رو هنوز هم به جز یه تیکه هایی، ندیدم. «بامداد خمار» و «شب سراب» رو هم نخوندم. «ماتریس» رو (با لهجه: مِتریکس! من از "ماتریکس" متنفرم!) بعد از سه سال، سه سال و نیم دیدم. «هری پاتر» رو هم دیروز که سیمای فخیمه از دستش در رفته بود (منم امروز سمینار داشتم دیگه!).
این وسط، فکر نمیکنم با ندیدن تایتانیک و نخوندن شب و صبح، چیزی رو از دست داده باشم. اما وقتی دیدم ماتریس، فقط به این دلیل اونقدر که می تونست برام جالب و جذاب و فنتستیک و تأثیرگذار و اینا نبود که سه سال دیر دیدمش، یه کم دلم برای خودم سوخت. بعد گفتم اشکالی نداره، اگه همه 1-2 ساعته دیدن –گیریم 10 بار-، من 3-4 سال چشیدم.
... اما این «هری پاتر». عجیب دوست داشتنی بود. یعنی بعد از خیلی خیلی خیلی ... وقت، حتی شاید بعد از همیشه، یه چیزی که من رو میخکوب کرد. به خاطر هیچیش هم نه، به خاطر تخیل خیلی خیلی انسانیش. خیلی انسانی .خیلی...
پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۱
انگار دارم بزرگ میشم. اینطور حس می کنم. نه برای اینکه احساس آدم شدن می کنم. برای اینکه مشکلاتم رو دارم زیاد و زیادتر می بینم. هر چیز کوچیکی به راحتی میشه مشکل. روحم داره کوچیک و کوچیکتر میشه. طاقتم کم و کمتر. دارم بزرگ میشم.
فکر نمی کنی همه چی، یه کم هم از اونجا ناشی بشه که هیچ راهی رو تا ته نِمی ری –نمی تونی که بری ؟ نه تُو اعتماد، نه تُو نفرت، نه تُو آرزو، نه موفقیت، نه استقلال، نه جمع، نه تفریق، نه «هیچکس» بودن، نه خودِ خودِ «هیچ». این که تا این جا اومدی، اما حس ادامه اش نیست –یا رغبت. این که هرجا حوصله نکنی –یا سَر بره- راحت حاشا. این که همیشه خیلی آسون می تونی از اول شروع کنی. فرقی نمی کنه پزشکی باشه، زبان و ادبیات یا روانشناسی. ورزش یا موسیقی، هنر. این که از همه چیز خیلی ساده می تونی بگذری، حق مسَلّمت هم که باشه. این که هیچی برات خدا نمیشه، نه حتی بُت. نه شایستهء تنفر. راحت، آسون، ساده.
حتی یه پاراگراف رو نمی تونی از پیش طرح بزنی.
هِی همین طور دور خودت بچرخ. هی باور کن هرکی می گه عین تو ِه، همدرده باهات، بعد ببین که همه «مسیر» دارن. نه که تو، مسیر نداشته باشی. ولی مسیر دایره رو که طی می کنی، باید آمادگی مدام به صفر رسیدن هم داشته باشی. فوق فوقش اسپیرال، یه مارپیچ. رأسش که برسی دیگه فقط دور خودت می چرخی. اونقدر که خیلی زود، سر ِت گیج بره ...
اصلا" بزرگ میشی که بیفتی. یه جور افتادنِ مدام.
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۱
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۱
خواستم به جای نظردونی، مهمونخونه بزنم، سر درش هم بنویسم : لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد. آخه فرهنگمون اینطوریه. ملت نه فقط از چیزی که مجانی باشه نمیگذرن، تا به فضاحت هم نکِشندش، دست بردار نیستن.
نظردونی بقیه رو که نگاه میکنی، درگیر میشی. ... . حالا نه که خودت چپ و راست نظر نمیدی ؟؟؟ اینقدر که انگار داری تو یه اتاق خالی با خودت حرف میزنی و دعوا میکنی. اصلا" حرف حسابت چیه ؟ اصلا" نظردونی برای چیه ؟؟ کی گفته باید هر نظری رو در انظار عموم داد/شنید ؟؟؟ هااا ؟؟!!
... اصلا" همینجوری خوبه ! همین که هرچی mail ناشناس میرسه، block کنی. هی تفریق، تفریق، تفریق. ضرب و جمع، همیشه هم اضافه نمیکنه. به خصوص وقتی پای هیچی ها در میون باشه. مگه نه ؟؟
شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۱
نمیدونم چرا این تمپلیت نابغه تشخیص داده نوشته های درپیت بنده، تایتل! هم داره، هی برمیداره پاراگراف اول هر نوشته رو با فونت بزرگ مینویسه ! علاوه بر اون رنگ این تایم اند دیته که احتیاج به روغنکاری داره. از چشمان خواننده های عزیز –فقط عزیزهاشون!- عذر میخوام. مراتب در اسرع وقت، مورد پیگیری و رسیدگی قرار خواهد گرفت.
،
پ.ن. این همه به سافت ور من جماعت بگو طراحی و پیاده سازی باید یوزرفرندلی باشه. پس کوووو ؟؟؟ اینا که رابر-فرندلی هم نیست !!!
،
پ.ن. این همه به سافت ور من جماعت بگو طراحی و پیاده سازی باید یوزرفرندلی باشه. پس کوووو ؟؟؟ اینا که رابر-فرندلی هم نیست !!!
شمع روشن کرده م. برای این که به تاریکی لعنت نفرستم. فقط حیف که کنفسیوس نمی دونست با شمع نمیشه وبلاگ روشن کرد. تا حالا زیر نور شمع وبلاگ نوشتی ؟؟؟
شمع نشان روشنفکریه. شمع یعنی نور، یعنی روشنی، به قاعدهء دو بند انگشت. شمع پدیدهء جالبیه اگه پدیده شناسش باشی. همه جا تاریکِ تاریک، یه گُله جا رو روشن میکنه، بعد بی دریغ واسه همون یه گُله می سوزه تا تَه. می تونی؟ فقط یه گُله جا، می فهمی ؟ ادعا نداره. همچین آب میشه که هیچوقت تُو همهء عُمرت نتونی. می بینی شمع یعنی چی؟ حق داره مظهر روشنفکری ِ ناب باشه. نه از این روشفکریهای مُد روز، نابِ ناب. تا حالا هوس شمع بودن به سرت زده؟ که بسوزی و آب شی و تموم، فقط برای یه گُله جا، فقط برای یه زمان محدود؟ ها؟؟!
دیدی وقتی خاموشش میکنی، چه آه و ناله ای راه میندازه؟ چه معرکه ای به پا می کنه با اون دودش، عین سماع. بعد ساکتِ ساکت می شینه انگار که عُمریه یخ زده. سردِ سردِ سرد. بعد فراموش ...
پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۱
" از این من، من، من ِ لعنتی حالم به هم میخوره. هم از من ِ خودم، هم از من ِ دیگران. ... من از این میترسم که همیشه رقابت میکنم، این منو میترسونه. ... من از این شرمنده م، بیزارم. این که جرات ندارم هیچ کس نباشم، حال مو به هم میزنه. " ص30
"... ببین، چون یه نفرو فورا" به یاد نمیارم ازم متنفر نشو. مخصوصا" وقتی که اون آدم شبیه همه حرف می زنه و لباس میپوشه و راه میره." ص26
"... همه اینجورین. یعنی کارایی که همه میکنن – نمیدونم- نه اشتباهه، نه معمولی، نه حتا احمقانه. فقط کوچیک و بی معنا و غم انگیزه. بدترین قسمت قضیه هم اینه که اگه کولی وار زندگی کنی یا یه دیوونه بازی اینطوری درآری، بازم مثل دیگرون دنباله رو و همرنگ جماعت شدی، فقط شکلش عوض شده." ص27
"من فقط میدونم اگه شاعر باشی، یه چیز قشنگ خلق میکنی. منظورم اینه که وقتی کارت تموم شد، یک چیز قشنگ رو کاغذ به جا میذاری. آدم هایی که تو ازشون حرف میزنی حتا یه چیز زیبا به جا نمیذارن. بهترینشون تنها کاری که میکنه اینه که به درون ذهنت رخنه می کنه و یه چیزی اونجا به جا میذاره، اما به صرف این کار، این که بلدن چطور این کارو بکنن، نمیشه به کارشون گفت شعر. ..." ص22
فرنی و زویی / سلینجر / امید نیک فرجام
پ.ت. اول اینکه اگه پ.ن. یعنی "پس از نگارش"، خب لابد پ.ت. هم یعنی "پس از تایپ". دوم، اینا همش مالِ فرَنی بود –نمیدونم چرا همش دوست دارم بخونم فر ِنی!- به هر حال زویی رو هنوز نخوندم. اما تو کارهایی که از سلینجر خوندم، ناطور ِ شونصدسال پیش و دلتنگیهای نقاش ِ فلان و بهمان، به نظرم این فرنی بیشتر به ناطور دشت شبیهه. اون نقاش رو که میخوندم، دیگه کم کم داشتم فکر میکردم سلینجر مدیر تیمارستانی، چیزیه، اونقدر که بیمارگونه بود. نمیدونم حالا هنر خودش بود یا مترجمین عزیز مملکتی –اگه اینو نگم میمیرم! اون نوشتهء پایین که گذاشتم، از کالوینو، اسم داستانش مارپیچ بود ! کل داستان هم راجع به شکل گیری و تکامل ِ حلزونه! پیدا کنید پرتقال فروش را- خلاصه اینکه عوضش ترجمهء این آقای نیک فرجام، خوب ترجمه ایه. درست هم یادم نیست چرا، ولی یه جایی حس کردم که با وسواس هم ترجمه و پیراسته شده. دیگه همین.
حالا پ.ن. ! خیر ! اینجا کتابخونه نشده. اینجا محل دیوونه بازیا یا عاقل بازیای منه. بسته به اینکه شما عضو کدوم دسته باشید، میتونید منو تُو دستهء مقابل پیدا کنید. به حال من فرقی نمیکنه. مطمئن باشید.
یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۱
عجالتا" مهم نیست من چی میگم. اینها مسلما" جالب ترند:
«بدون اینکه زحمت فهمیدن فرق بین پیام ها را به خود بدهم، سرم را درون آن فرو می بردم، یک وقت متوجه شدم یکی از آن ها بیشتر از بقیه با سلیقهء من جور در می آید، البته سلیقه ای که معلوم است تا آن موقع از آن خبر نداشتم. خلاصه عاشق شده بودم. یعنی اینکه شروع کرده بودم به تشخیص دادن و جدا کردن نشانه های یکی از آن ها، انتظارشان را می کشیدم و دنبالشان میگشتم و حتی نشانه های او را تقلید می کردم تا به خودم جواب دهم، یعنی مثلا" هم من عاشق او بودم و هم او عاشق من؛ دیگر از زندگی چه انتظاری می شد داشت ؟
...
در مجموع او را خوب میشناختم. اما از او مطمئن نبودم. ... بارها به او شک کردم که به من خیانت می کند، تنها برای من نیست که پیام می فرستد؛ بارها خیال کردم پیامی که برای دیگران می فرستد گرفته ام یا در پیامی که خطاب به من بوده نشانی از دورویی یافته ام. امروز می توانم بگویم که حسادت می کردم، حسادت نه تنها به خاطر بدگمانی به او، بلکه به دلیل نامطمئن بودن از خودم؛ چه تضمینی بود که او واقعا" فهمیده باشد من کی هستم ؟ و حتی فهمیده باشد که وجود دارم؟ ... . چه ضمانتی بود که چیزی که در من پیدا می کند در یکی، دوتا، سه تا یا صدتای دیگر مثل من هم نتواند پیدا کند ؟ چه چیزی به من اطمینان می داد که راحتی او در رابطه ای که داشتیم به خاطر عدم قدرت تمایز، بی تعارفی و یک جور لذت همگانی –"حالا نوبت کیست؟"- نبود ؟»
کالوینو، ایتالو – رازانی، موگه . کمدی های کیهانی/ مارپیچ(1) . تهران 1380
«بدون اینکه زحمت فهمیدن فرق بین پیام ها را به خود بدهم، سرم را درون آن فرو می بردم، یک وقت متوجه شدم یکی از آن ها بیشتر از بقیه با سلیقهء من جور در می آید، البته سلیقه ای که معلوم است تا آن موقع از آن خبر نداشتم. خلاصه عاشق شده بودم. یعنی اینکه شروع کرده بودم به تشخیص دادن و جدا کردن نشانه های یکی از آن ها، انتظارشان را می کشیدم و دنبالشان میگشتم و حتی نشانه های او را تقلید می کردم تا به خودم جواب دهم، یعنی مثلا" هم من عاشق او بودم و هم او عاشق من؛ دیگر از زندگی چه انتظاری می شد داشت ؟
...
در مجموع او را خوب میشناختم. اما از او مطمئن نبودم. ... بارها به او شک کردم که به من خیانت می کند، تنها برای من نیست که پیام می فرستد؛ بارها خیال کردم پیامی که برای دیگران می فرستد گرفته ام یا در پیامی که خطاب به من بوده نشانی از دورویی یافته ام. امروز می توانم بگویم که حسادت می کردم، حسادت نه تنها به خاطر بدگمانی به او، بلکه به دلیل نامطمئن بودن از خودم؛ چه تضمینی بود که او واقعا" فهمیده باشد من کی هستم ؟ و حتی فهمیده باشد که وجود دارم؟ ... . چه ضمانتی بود که چیزی که در من پیدا می کند در یکی، دوتا، سه تا یا صدتای دیگر مثل من هم نتواند پیدا کند ؟ چه چیزی به من اطمینان می داد که راحتی او در رابطه ای که داشتیم به خاطر عدم قدرت تمایز، بی تعارفی و یک جور لذت همگانی –"حالا نوبت کیست؟"- نبود ؟»
کالوینو، ایتالو – رازانی، موگه . کمدی های کیهانی/ مارپیچ(1) . تهران 1380
جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۱
اشتراک در:
پستها (Atom)