پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲
«تنها فرد است که واقعیت دارد و هرچه از این باور دورتر شویم بیشتر به دام انگاره های انتزاعی پیرامون Homo sapien ها می افتیم و بنابراین بیشتر به بیراهه کشیده می شویم. در این قرن وانفسا و دگرگونی های سریع باید دربارهء فرد فرد موجودات بشری بسیار بیشتر دانست، زیرا بسیاری چیزها بستگی به کیفیت روحی و اخلاقی تک تک آنها دارد.
...»
هی من میگم این آقای یونگ خیلی با کمالات بوده ... . تازه این یه چشمه اشه !!
سهشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۲
خدا بگم اين آقاي يونگ* رو چيكار كنه !! يه فرق اساسي كه با آقاي فرويد داره، اينه كه ميگه ناخودآگاه آدمها فقط شامل واپسزده هاشون نيست و خيلي گسترهء وسيعتري داره. مثلا" جايگاه چيزهايي رو هم كه برخورد مستقيم باهاشون نداشتيم و به عبارت ديگه به خودآگاهمون راه پيدا نكردن، در ناخودآگاه ميدونه. و يا چيزهايي مثل نبوغ و طبع شعر و نويسندگي -بالذات- و اين چيزها. و خواب هم جايگاه ظهور همهء چيزهاييه كه در ناخودآگاه قرار دارن. خلاصه،،، يه هفته نيست اين كتاب "انسان و سمبولهايش" ِ آقا رو دست گرفتم. ديشب تا صبح مگه گذاشت بخوابم !! هِي راه به راه از خواب ميپريدم كه ببينم چه خوابي ديدم و تو ناخودآگاهم چي بوده و از كجا ممكنه رفته بوده باشه اونجا و ريشه اش چي ميتونه باشه و ...
خدا امشب رو به خير بگذرونه !!...
* هاه ! بلاگ هم داره !!...
دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۲
هرچی از اول سال تا حالا دشارژ شده بودم، امروز شارژ شدم. اصلا" خیلی خوش میگذره که آدم پاشه بره دانشگاه، 5-6 ساعت لگوبازی کنه ، برگرده ! اونوقت آدم میتونه باز مثل خیلی وقت پیشها ، ساعت 8 شب -تو شلوغیهای نمایشگاه- ، از چهاراراه پارک وی تا خونه، 45 دقیقه پیاده گز کنه ! از اونم بالاتر ... وقتی کیت کامل به خرج دانشگاه از اونور آب اومده باشه و ملت هم آلمانی بلد نباشن، مجبور شن 1-2 روز صبر کنن، تا آدم رو بازی بدن !!! (گیریم بعدش هم بفهمن که چه اشتباهی کردن، ولی دیگه تا آخرش صداشون درنیاد!) همینجا اعلام کنم : جای بعضیها خیلی خیلی خالی ! هرچی زنگ زدیم تشریف نداشتن، همراهشون هم همراهشون نبود !! .. القصه، چی بگم از این لگوها ! مجهز به انواع و اقسام سوئیچ و سنسور و فیبر نوری و برنامه پذیر و دنگ و فنگ و بنگ و غیره و ذلک. هوارتا جور روبات درجا ساختیم، کِیف-دار !! بعد همچین رفته بودم تو حال و روز دوران جوانی و ... خلاصه حرف نداشت، فوق العاده بود ! خیلی زیاد ...
دیگه همین.
،
پ.ن. راستی امروز هم شنیدم دیروز عقدِ "کیف-دار" بوده. مبارکه.
یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲
جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۲
سهشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲
آیا امپرسیونیستها به ضعف بینایی مبتلا بوده اند ؟
آخرین تحقیقات برخی دانشمندان حاکی از آن است که بسیاری از نقاشان بزرگ امپرسیونیسم به ضعف بینایی مبتلا بوده اند و این امر ممکن بوده بر کیفیت آثار هنری شان تاثیر گذاشته باشد.
به گزارش بی.بی.سی این تحقیقات نشان داده است که هنرمندانی همچون رنوار، مونه و دگا از نزدیک بینی رنج برده اند و ضعف قوه بینایی آنها ممکن است بر سبک نقاشی آنها یا نحوهء نگرش مشابه آنها به دنیا تاثیرگذار بوده باشد.
بر پایهء این گزارش اگرچه این فرضیه ها توسط برخی چهره های صاحبنام در عرصهء نقاشی و تاریخ «یاوه و بی اساس» خوانده شد اما نشریهء دیلی میل به نقل از پروفسور نوئل دن، جراح متخصص اعصاب که تحقیقات اخیر با نظارت او انجام شده نوشت: نقاشان امپرسیونیست همه چیز را تار می دیدند و سبک امپرسیونیسم به نحوی به این حس باز می گردد. به گفتهء این کارشناس مشکلات بینایی این نقاشان می تواند توجیهی برای علاقهء آنها به استفاده از رنگهای تند مثل قرمز، خطوط کمرنگ و عدم پرداخت به جزئیات در تصاویر باشد. گفتنی است در میان دیگر نقاشان امپرسیونیسم، سزان، پیسارو، ماتیس و رودن به نزدیک بینی مبتلا بوده اند و سزان و رنوار از جمله نقاشانی بوده اند که به جزئیات نقاشی خود اهمیتی نمی دادند.
روزنامهء ایران/ یکشنبه 14 اردیبهشت ماه 1382 / صفحهء آخر
،
همیشه آدمهایی هستن که به منحصر به فرد بودن انسانها قائل نیستن. حداکثر تلاشی هم که برای اثبات منحصر به فرد بودن خودشون انجام میدن، اثبات شباهتهای نوابغ با سایرین به شیوه های گوناگونه. نمیخوام بگم این آقای دکتر که این همه تحقیق کرده و به چنین نتایجی دست پیدا کرده از این نوع آدمهاست. حتی نمیخوام بگم که حق با کسانیه که این تحقیقات رو رد کردن. فقط میخوام بگم که همچین تحقیقی، دستاویز خوبی برای آدمهای غیرمتخصصیه که میخوان نبوغ و نوآوری های دیگران رو عادی جلوه بدن. کم نیستن، برای همین هم مهمه که خودِ «من» چه عقیده ای راجع به حرفهای دیگران داشته باشم ...
آدم کامل وجود نداره، اما درخت کامل چرا. نارون دیدی ؟ با فاصله که نگاهش کنی، هیچ شاخه ای نمیبینی: تنه و انبوهِ برگ. از زیر که بهش نگاه کنی، پر از شاخه اس. شاخه های نازک کوتاه و بلند. اما تا به چندسانتی سر ِ شاخه نرسی، خبری از برگ نیست. میگن درختهای دودویی که حداکثر اختلاف ارتفاع شاخه هاشون، یک باشه، درخت دودویی کاملن. با این حساب بین درختهای غیر دودویی، نارون یه درخت کامله. خیلی کاملتر از یه درخت دودویی مصنوعی. اونم تو این فصل که هنوز سبزها کدر نشدن. یه سبز ِ کاملِ طبیعی.
1. بالاخره رفتم نمایشگاه رو درو کردم، خیالم راحت شد. فقط به گمونم موقع برگشتن، پنج سانت دیگه آب رفتم زیر اون بار ِ فرهنگ ! تازه شانس آوردم جیبم به موقع مجوز خرید رو لغو کرد !
2. امروز صبح رو قرار گذاشته بودم که بخوابم. ولی بازم زود پاشدم. نتیجه اینکه نمایشنامهء داستان خرسهای پاندا به روایت فلان که اسمش زیاده رو خوندم. خیلی جالبه که آدم یه مدت رو یه سری واژهء خاص متمرکز بشه، بعد یه کتاب بخونه، پر از اون واژه ها و اصطلاحات. بدجوری احساس compatibility به آدم دست میده اونوقت. به خصوص که ترجمه هم «خوب» باشه. فقط این کتاب برای اونهایی که با «شنیدن سکوت» و اینجور مقولات مشکل دارن، اصلا" توصیه نمیشه !
3. بعد از یکسال –دقیقا" نمایشگاه به نمایشگاه!- یه دوست قدیمی رو دیدن و فحش خوردن که کجایی و این صحبتها، یواش یواش حرفها به اینجا میرسه که اِ راستی، تو اینجا هم میرفتی. هنوزم میری ؟ راستی، تو اینکارم میکردی، هنوزم میکنی ؟ تو اهلِ فلان وبهمان هم بودی، هنوزم هستی ؟ ... بعد وقتی یهو جواب همهء اینا منفی باشه، دوستتون یه کم حق داره که با چشمهای از حدقه دراومده بپرسه "تو چته؟!؟" (به همون معنی!) ...
4. اصولا" نمایشگاه هم دیگه اون شور و شوق سابق رو نداره. نه غرفه دارها –اکثریت- اهمیت چندانی به نماشگاه میدن، نه مردم خیلی برای تماشای کتابها میان. اغلب مثل من یه لیست دستشون میگیرن، یا اینکه سراغ یه سری ناشر خاص که میشناسن میرن. هنوزم بهترین دورهء نمایشگاه، به نظرم همون نمایشگاه چهاردهم بود که 24 ساعت در صحن نمایشگاه پلاس بودم و حداقل نصف نشست های فرهنگی رو جویده بودم. با اینکه اون سال هم اوضاع دِماغی خوبی نداشتم به هیچوجه. ولی اون موقع، نمایشگاه، با تقریب بسیار خوبی، نجاتم داد.
5. Legends of the fall رو هم دوباره دیدم، این دفعه با صدا !! به نظرم فیلمنامه اش خوب بود. حداقل توی دیالوگها، قوی کار شده بود. شاید اگه رنگ داشت، فیلمبرداریش هم با توجه به در و دشت، جالب توجه میبود. بازی آنتونی هاپکینز هم که دیگه حرفی دَرِش نیست. برَد پیت هم که لابد تیپ و قیافه داره که اینهمه طرفدار داره –نه دیگه اونقد خب ! اِدِن کویین هم بد نبود. ولی نمیدونم،،، شاید هم این روزا فقط خارق العاده ها میتونن نظرم رو جلب کنن ! به هرحال خیلی معمولی بود به نظرم.
6. امروز صبح داشتم فکر میکردم با این سرعتی که روح من داره پیش میره، قبل از سی سالگی expire date م فرا میرسه...
قبل از بیخ پیدا کردن قضیه: پایان گزارش !!!
یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲
نمیدونم چی شده. اون از کنکور که حتی فرمهاش رو هم نگرفتم، اینم از نمایشگاه که دو روزه افتتاح شده، هنوز نرفتم. گیریم یه روز قبل از افتتاح رفته باشم، اون که قبول نیست ! غیر از اینها، لیست خرید از نمایشگاهه: حتی یه کتاب شبهه درسی هم توش پیدا نمیشه. شاید یه دورهء رکود، یا یه خواب شبهه زمستانی باشه.
پسره، کناردستیم، دستشو برد طرف بالابرِ شیشه، یه طوری که مطمئن بود جوابش مثبته، پرسید: باد اذیتتون نمیکنه ؟! جواب منفی دادم. آروم گرفت. پنجره کامل باز بود. باد با همهء قدرت هجوم میاورد. با اینکه کنار پنجره نبودم، خوب باد میخوردم. حس کردم خیلی زیاد که به تنهایی نیاز دارم. نه فقط تنهایی، به خلوت. بعد به اینجا رسیدم که پشت اینهمه نیاز به تنهایی و خلوت، یه نیاز اساسیه: نیاز به پالایش. قراضه های روح و روان و ذهنم زیاد شده. خرده خرده و به درد نخور. جای بقیهء چیزهایی رو هم که میتونن چیزی باشن، اشغال کردن. یه جور آلایش زیادی.
کاش میشد یه مدت رفت تو یه پناهگاه امن، یه غار ...
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۲
«در حاشیه»
یکی اینکه آی حال میکنم با تنهایی ! کسی نمیاد، خب نیاد؛ خودم مگه اینجوریم ؟!؟ سینما که تنها قبلا" امتحان شده بود، نتیجه مثبت بود، اینم از تیارت! باد تا بقیهء چیزها را هم تنها تنها آزمایش کنیم و حال کنیم !!
دوم هم اینکه بابا چه خبره !!! تو جشنواره، این همه آدم معروف و مشهور دور و بر آدم نریخته بود که شب آخر اجرای «افشین و بودلف». از آقایان رضا و محمود بنفشه خواه و جمشید گرگین و خانمها مهتاج نجومی و مریم معترف و کلی و نصفی دیگه که به اسم نمیشناسم ولی به قیافه چرا، گرفته .... تا آقای هوشنگ مرادی کرمانی و خانم منیرو روانی پور ! همه هم با خانواده !! هی ما دیدیم آقای دکتر وایساده دم در، دو دیقه یه بار کلی سلام و احوالپرسی گرم میکنه، فکر کردیم فک و فامیلن ! نگو اوووه !!! دیگه همین !
«افشین و بودَلَف هر دو مرده اند» ، برداشتی نو و دراماتیک از قصهء افشین و بودلف در "تاریخ بیهقی" است. بی آن که از شرح زندگانی بابک در کتاب های تاریخی دیگر از جمله "سیاست نامه" ، "تاریخ طبری" و یا "تاریخ الکامل" غفلت شده باشد.
- قطب الدین صادقی / نویسنده و کارگردان
کار خوبی بود، در مجموع. کار یه گروه حرفه ای به همراه یک سری دانشجوی تازه کار دانشگاه هنر. و شاید هنر دکتر صادقی بود که هیچ جا این گروه تازه کار، از حرفه ایها کم نیاورد. دو تا چیز فقط برام سوال شد: یکی دلقکهای دربار پاپک، که یه کم حالت سمبولیک غربی داشت بازیشون و دیگه هم موضوع خیلی مهم «رنگ» ! یعنی اینکه خب، مثلا" «خانهء برناردا آلبا» که فضا، فضای عزاداری و سوگ پدر بود، اینقدر رنگها موجب تکدر خاطر بنده نشده بودن که تئاتر حماسی دیشب شد ! به نظرم نقاشی های قهوه خانه ای ما، خیلی بیشتر از دو رنگ سیاه و قرمز -طلایی و نقره ای هم ارفاق- داشته باشن. ولی خب، پس چندتا ؟!؟..
سهشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲
جا زدم. به همين راحتي: جا زدم. جرأت نكردم كنكور دكترا ثبت نام كنم. به همين راحتي ! نه كه فقط چون رشته ام فرق داشت ... من اگه من بودم، ‹اراده› بود؛ رشته كه حَرفه. عين تخته بازها، وقتي قبل از شروع بازي ميدونن كه ميبازن. اما اونا به هرحال بازي ميكنن؛ من نه. مي ترسم اين يه ذره حرمتي هم كه پيش خودم دارم، از بين بره ! من بازي نميكنم ...
دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۲
تو این یه هفته، یه شیش هفت تایی فیلم دیدم. عجیبه که تازگی کمتر میل به خوندن و نوشتن دارم و بیشتر به فیلم دیدن. به طور خیلی تصادفی سه چهارتا از فیلمها رو مستر کاستنر بازی میکرد: از انتقام و پستچی گرفته تا رابین هود. بازم بود ولی دیگه یادم نیست ! ولی دیگه دارم متقاعد میشم که همونجور که فکر میکنم هر فیلمی تام هنکس بازی کرده، ارزش یه بار دیدن رو داره، فکر کنم هر فیلمی که این آقای KC (پسرخاله کوین!!) بازی میکنه رو میشه با خیال راحت ندید ! (نزنین حالا، منهای «رقص با گرگها» شاید. شااید! چون اونم هنوز مثل آدم ندیدم.) ولی این رو مطمئنم که بازیگرها هرقدر هم که نقش بازی کنن، یه جورایی خیلی زیاد، تو نقشهاشون، خودِ خودشونن. چیه ؟ همه روانکاو شدن، حالا ما دو زار ساخت شکنی کردیم، چپ چپ نگاه کردن داره ؟؟..
بعدشم ... هیچی حالا. باشه برای بعد !
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۲
واقعا" یعنی ممکنه کسی پیدا شه که به سکوت من گوش بده و بفهمه همهء چیزهایی رو که باید ؟!؟ ..
- never, ever !
.
.
پ.ن. چقدر یه نوشته میتونه داغ ِ زیر خروارها خاکستر ِ آدم رو زنده کنه ...
سهشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۲
آقای دورانت عزیز
متاسفم که باید عرض کنم که در حال حاضر چنان گرفتارم که متقاعد شده ام که زندگی هیچ معنایی ندارد؛ و چون چنین است، نمی دانم چگونه می توان به پرسش های شما هوشیارانه پاسخ گفت.
تصور نمی کنم که بتوانیم دربارهء نتیجهء کشف حقیقت حکمی کنیم، زیرا تاکنون حقیقتی کشف نشده است.
ارادتمند صدیق
برتراند راسل
* پاسخ برتراند راسل به ویل دورانت / ؟؟؟
پایان!
...
به این نتیجه کشانیده شده ایم که در تاریخ بشری، بزرگترین خطا کشف حقیقت بوده است. حقیقت ما را نرهانیده است مگر از فریبهایی که مایهء آرامش ما بوده اند، و قید و بندهایی که ما را حفظ می کرده اند؛ ما را خوشبخت نکرده است، زیرا که حقیقت زیبا نیست، و لایق آن نبوده است که چنین مشتاقانه جست و جو شود. حال که به آن می نگریم در حیرتیم که چرا برای یافتنش این سان شتاب کرده ایم. حقیقت، به ظاهر هر دلیلی برای زیستن را از ما گرفته است، جز لحظه های لذت و امید بی مایه به فردا را.
این است بن بستی که علم و فلسفه ما را به آن کشانده اند. من که سالها به فلسفه عشق ورزیده ام حالا به آن پشت می کنم و به زندگی رو می آورم؛ و از شما، به عنوان کسی که هم زندگی کرده است و هم فکر، می خواهم مرا برای درک زندگی یاری دهید. شاید فتوای کسانی که فقط زیسته اند با حکم آنانی که صرفا" اندیشیده اند تفاوت داشته باشد. لحظه ای را وقف من کنید و بگویید که معنی زندگی برای شما چیست ؟ دین چه کمکی – اگر بکند – به شما می کند ؟ چیست که به شما استواری می بخشد ؟ سرچشمه های الام و نیروی شما کدامند و هدف یا نیروی محرک زندگی دشوار شما چیست ؟ مایهء تسلای خاطر و نیکبختی شما در کجا نهفته، و ، در وهلهء آخر، گنج شما در کجا خفته است ؟ اگر لازم است مختصر بنویسید، و اگر فراغی دارید، هرچه طولانی تر، زیرا که هرکلمهء شما برای من گرانبها خواهد بود.
ارادتمند
ویل دورانت
بعد از تحریر: ... هدف مورد نظر صرفا" فلسفی است. با وجود این، امیدوارم که برای نقل از جوابها در کتاب آینده ام، دربارهء معنی زندگی ، که در یک فصل آن به طرز فکر مردان و زنان نامدار زنده در برابر زندگی اشاره هایی می شود ایرادی نباشد.
* نامهء ویل دورانت به برتراند راسل / ؟؟؟ / قسمت دوم: پایان.
دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۲
لرد راسل عزیز،
آیا ممکن است لحظه ای زندگی شلوغ خود را کنار بگذارید و با من فلسفه بازی کنید ؟
من می کوشم که در کتاب آینده ام رو در روی مساله ای قرار گیرم که به نظر میرسد نسل ما، شاید بیشتر از اکثر نسلهای دیگر، همیشه حاضر برای پرشس دربارهء آن است و هیچگاه آمادهء جواب دادن بدان نیست: معنی و ارزش زندگی آدمی چیست ؟ پیش از این به طور عمده، نظریه پردازان به این مساله پرداخته اند، از ایخناتون و لائوتسه تا برگسون و اشپنگلر. نتیجه نوعی خودکشی فکری بوده است: گویی فکر با گسترش خود، ارزش و معنی زندگی را ضایع کرده است. به نظر می رسد که رشد و گسترش دانش، که این همه مصلحان و آرمان گرایان آرزویش را کرده اند، برای سرسپردگان خود – و سرایتا" برای بسیاری دیگر – سرخوردگیی به ارمغان آورده که تقریبا" روحیهء نژاد ما را درهم شکسته است.
اخترشناسان گفته اند که در مسیر ستاره ها کارهای آدمیان جز لحظه ای را تشکیل نمی دهند؛ زمین شناسان آورده اند که تمدن جز فاصلهء کوتاهی میان عصرهای یخ نیست؛ زیست شناسان را عقیده بر این است که همهء زندگی جنگ است و مبارزه برای بقا در میان افراد، گروهها، ملتها، اتحادها و گونه ها؛ مورخان می گویند که «پیشرفت» فریبی است که عاقبت افتخار آن بناچار جز تباهی نیست؛ روانشناسان معتقدند که راده و نفس ابزارهای بیچاره ای هستند در دست توارث و محیط، و روح که زمانی فسادناپذیر بود جز گداختگی گذرای مغز نیست. انقلاب صنعتی خانه را ویران کرده است و کشف داروهای ضدبارداری در کار تباه کردن خانواده و اخلاق قدیم، و شاید (از طریق سترون کردن هوشمندان) در کار به تباهی کشیدن نژاد است. عشق را به تراکم اخلاط تجزیه کرده اند، و ازدواج به صورت یک رفاه موقت فیزیولوژیک تعبیر گردیده است که اندکی بر هرج و مرج جنسی برتری دارد. حکومت مردم سالاری به چنان فسادی کشیده شده که تنها رم زمان میلو نظیر آن را به یاد داشته است؛ و مشاهدهء هرروزهء طمع سیری ناپذیر مال اندوزی آدمیان، رویاهای روزگار جوانی ما را از یک مدینهء فاضلهء جامعه گرا از میان میبرد؛ هر اختراعی قوی را قویتر و ضعیف را ضعیف تر می سازد؛ هر ساز و کار تازه ای آدمیان را پس می زند، و وحشت جنگ را چند چندان می کند. خدا که زمانی مایهء تسلی عمر کوتاه ما و ملجاء ما در محرومیت ها و رنجها بود، ظاهرا" از صحنه بیرون رفته است؛ هیچ تلسکوپی و هیچ میکروسکوپی قادر به کشف او نیست. زندگی، در آن چشم انداز کلیی که فلسفه است، بدل به لولیدن نامنظم حشره های انسانی بر روی زمین شده است، و به سودایی که سراسر سیاره را فرا گرفته و ممکن است به زودی درمان شود؛ در آن هیچ چیز جز شکست و مرگ مسلم نیست – خوابی است که گویا بیداری به دنبال ندارد.
* نامهء ویل دورانت به برتراند راسل / ؟؟؟ / قسمت اول.
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲
شکوفه نیستم، اما اگر هم برقصم با باد بهاری میرقصم. باد بهاری یعنی که می آید و می رود. می آید و حداکثر مویی پریشان می کند و می رود. یعنی که بعد از یک تاب نرم، دوباره سرجای خودت هستی. نه از بین رفته ای، نه از بین برده. باد بهاری، آب نیست که خیس کند، آتش نه که بسوزاند، نه حتی خاک که دفن کند. باد بهاری، یعنی زمان آمدن و رفتنش پریشیده. خبر نمی کند. می آید و می رود، بی خبر. ...
این رو چند وقت پیش نوشته بودم. به اینجا که رسید حس کردم بقیه اش یادم رفت، ولش کردم. حالا میذارم، شاید بقیه اش یادم اومد !
« خانه را بفروش ،
ماشین را بفروش ،
بچه ها را بفروش ،
من برنمیگردم. »
،،،
یه کوه دست بریدهء کوچولو، عین یه گلولهء الماس از وسط پیشونی آدم ... .
،،،
فقط میشه گفت شاهکار بود ! حتی اگه من همیشه محتاط تر از این حرف بزنم. ضمن اینکه تازه فهمیدم پشت سریهای دفعهء قبل چه جنایتی در حقم مرتکب شده بودن !!! فیلمی که یک صحنه و یک صداش رو هم نمیشه از دست داد ... (اینم یه تایید دیگه بر دههء 70 !!)
شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲
چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۲
---------------------------------
Microsoft People Face This !
---------------------------------
Here are some conversations, from Microsoft, which had actually taken
place
between help desk people and their customers:
Customer: "You've got to fix my computer. I urgently need to print a
document,
but the computer won't boot properly."
Tech Support: "What does it say?"
Customer: "Something about an error and non-system disk."
Tech Support: "Look at your machine. Is there a floppy inside?"
Customer: "No, but there's a sticker saying there's an Intel inside."
---------------------------------
Tech Support: "Just call us back if there's a problem. We're open 24
hours."
Customer: "Is that Eastern time?"
---------------------------------
Tech Support: "Ok, now click your left mouse button."
Customer: (silence) "But I only have one mouse."
---------------------------------
Tech Support: "I need you to right-click on the Open Desktop."
Customer: "Ok."
Tech Support: "Did you get a pop-up menu?"
Customer: "No."
Tech Support: "Ok. Right click again. Do you see a pop-up menu?"
Customer: "No."
Tech Support: "Ok, sir. Can you tell me what you have done up until this
point?"
Customer: "Sure, you told me to write 'click' and I wrote'click'."
---------------------------------
Customer: "I received the software update you sent,but I am still
getting the
same error message."
Tech Support: "Did you install the update?"
Customer: "No. Oh, am I supposed to install it to get it to work?"
---------------------------------
Customer: "I'm having trouble installing Microsoft Word."
Tech Support: "Tell me what you've done."
Customer: "I typed 'A:SETUP'."
Tech Support: "Ma'am, remove the disk and tell me what it says."
Customer: "It says '[PC manufacturer] Restore and Recovery disk'."
Tech Support: "Insert the MS Word setup disk."
Customer: "What?"
Tech Support: "Did you buy MS word?"
Customer "No..."
---------------------------------
Customer: "Do I need a computer to use your software?"
Tech Support: ?@#$
---------------------------------
Tech Support: "Ok, in the bottom left hand side of the screen, can you
see the
'OK' button displayed?"
Customer: "Wow. How can you see my screen from there?"
---------------------------------
Tech Support: "What type of computer do you have?"
Customer: "A white one."
---------------------------------
Tech Support: "Type 'A:' at the prompt."
Customer: "How do you spell that?"
---------------------------------
Tech Support: "Is your computer on a separate telephone line?"
Customer: "No." (clicks the button to log on to our service)
Tech Support: "Well then we can't-"
Customer: "It says 'no dial tone'."
Tech Support: "That's because you're on the line with me right now.
You need to-"
Customer: "No, that's not it. It does this all the time. I just have to
try a
few times, and it will let me through."
Tech Support: "No, ma'am. It's not even trying to dial right now because
you're
on the phone with me."
Customer: "It must be busy. I'll try again later."
---------------------------------
Tech Support: "What's on your screen right now?"
Customer: "A stuffed animal that my boyfriend got me at the grocery
store."
---------------------------------
Tech Support: "What operating system are you running?"
Customer: "Pentium."
---------------------------------
Customer: "My computer's telling me I performed an illegal abortion."
---------------------------------
Customer: "I have Microsoft Exploder."
---------------------------------
Customer: "How do I print my voicemail?"
---------------------------------
Tech Support: "What does the screen say now?"
Customer: "It says, 'Hit ENTER when ready'."
Tech Support: "Well?"
Customer: "How do I know when it's ready?"
---------------------------------
Customer: "I have a long distance modem."
---------------------------------
Customer: "I don't have a space bar
---------------------------------
Microsoft People Face This !
---------------------------------
Here are some conversations, from Microsoft, which had actually taken
place
between help desk people and their customers:
Customer: "You've got to fix my computer. I urgently need to print a
document,
but the computer won't boot properly."
Tech Support: "What does it say?"
Customer: "Something about an error and non-system disk."
Tech Support: "Look at your machine. Is there a floppy inside?"
Customer: "No, but there's a sticker saying there's an Intel inside."
---------------------------------
Tech Support: "Just call us back if there's a problem. We're open 24
hours."
Customer: "Is that Eastern time?"
---------------------------------
Tech Support: "Ok, now click your left mouse button."
Customer: (silence) "But I only have one mouse."
---------------------------------
Tech Support: "I need you to right-click on the Open Desktop."
Customer: "Ok."
Tech Support: "Did you get a pop-up menu?"
Customer: "No."
Tech Support: "Ok. Right click again. Do you see a pop-up menu?"
Customer: "No."
Tech Support: "Ok, sir. Can you tell me what you have done up until this
point?"
Customer: "Sure, you told me to write 'click' and I wrote'click'."
---------------------------------
Customer: "I received the software update you sent,but I am still
getting the
same error message."
Tech Support: "Did you install the update?"
Customer: "No. Oh, am I supposed to install it to get it to work?"
---------------------------------
Customer: "I'm having trouble installing Microsoft Word."
Tech Support: "Tell me what you've done."
Customer: "I typed 'A:SETUP'."
Tech Support: "Ma'am, remove the disk and tell me what it says."
Customer: "It says '[PC manufacturer] Restore and Recovery disk'."
Tech Support: "Insert the MS Word setup disk."
Customer: "What?"
Tech Support: "Did you buy MS word?"
Customer "No..."
---------------------------------
Customer: "Do I need a computer to use your software?"
Tech Support: ?@#$
---------------------------------
Tech Support: "Ok, in the bottom left hand side of the screen, can you
see the
'OK' button displayed?"
Customer: "Wow. How can you see my screen from there?"
---------------------------------
Tech Support: "What type of computer do you have?"
Customer: "A white one."
---------------------------------
Tech Support: "Type 'A:' at the prompt."
Customer: "How do you spell that?"
---------------------------------
Tech Support: "Is your computer on a separate telephone line?"
Customer: "No." (clicks the button to log on to our service)
Tech Support: "Well then we can't-"
Customer: "It says 'no dial tone'."
Tech Support: "That's because you're on the line with me right now.
You need to-"
Customer: "No, that's not it. It does this all the time. I just have to
try a
few times, and it will let me through."
Tech Support: "No, ma'am. It's not even trying to dial right now because
you're
on the phone with me."
Customer: "It must be busy. I'll try again later."
---------------------------------
Tech Support: "What's on your screen right now?"
Customer: "A stuffed animal that my boyfriend got me at the grocery
store."
---------------------------------
Tech Support: "What operating system are you running?"
Customer: "Pentium."
---------------------------------
Customer: "My computer's telling me I performed an illegal abortion."
---------------------------------
Customer: "I have Microsoft Exploder."
---------------------------------
Customer: "How do I print my voicemail?"
---------------------------------
Tech Support: "What does the screen say now?"
Customer: "It says, 'Hit ENTER when ready'."
Tech Support: "Well?"
Customer: "How do I know when it's ready?"
---------------------------------
Customer: "I have a long distance modem."
---------------------------------
Customer: "I don't have a space bar
---------------------------------
همين!
سهشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۲
شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۲
1. گاهي بد نيست آدم سركار اونقدر علافِ file download بشه كه به سرش بزنه بياد وبلاگ بنويسه !
2. ضايع بودن مسنجر وقتي مسجل ميشه كه رئيس آدم از پشت پارتيشن چهارتا لينك براي آدم بفرسته، آدم لينكها رو بعدِ دو روز تو خونه دريافت كنه !!
3. ديروز يه روز هيجان انگيز بود، با كلي دوست باحال جديد ! هوا هم كه بينظير ... . همين كافيه كه هنوز دنيا به آخر نرسيده باشه.
4. اگه اونقدر كم شعوره كه با يه خط و يه پاراگراف و ... بهت برچسب بزنه، لزومي نداره شعور خرجش كني و براش توضيح بدي كه چنين و چنان ! آنكس كه نداند و نداد كه نداند ... هيچوقتِ ديگه هم نخواهد دانست !!
5. هميشه اينجوريه كه جا تر باشه و بچه نباشه. اثباتش هم با خود جناب مورفي. كشته هاي جنگ هم بذار جزو همون مرگ و مير ناشي از بلاياي طبيعي. سيل و زلزله رو ميخواي گردن كي بندازي كه محكومشون كني ؟!؟ يا كه جنگ رو خيلي بيشتر از سيل و زلزله ميتوني كنترل كني ؟!!..
6. دارم يه جور بي اعتمادي مطلق پيدا ميكنم نسبت به تمام روابط انساني. خوبي و بديش اهميتي نداره. مهم اينه كه ديگه خنجر خوردن از پشت، درد نداره ...
7. بالاخره وبلاگ خان داداش اومد تو بلاگسپات. الوعده، وفا ! اگه ديدين نوشته هاش هم يه چند سالي بزرگتر از خواهرش نشونش ميده، عيب نداره ! قيافه اش هم همينطوره ! فقط تاريخ تولدهامون جابجا شده !!
8. اينم كه Sophist ِ خودمونه (طبق اطلاعات موثق!) ! Mephisto هم پيدا شه، ديگه جمعمون جمع ِ جمعه (نگم كو بحث ! خودم ميدونم ...)
9. «اصلاً انتظار نداشتم اينطوري باشي ! فكر ميكردم يه دختر جدي ِ پاستوريزهء ديجيتال ميبينم!»
- نميدونستم emoction هاي ياهو-م هم قزميتن !!
10. هممم ... ديگه يادم نمياد ....
یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۲
1. يكي از پارامترهاي بسيار مهم سينما، آدمهاي رديف پشت سر آدم اند! اگه از اون آدمهايي باشن كه وقتي لوكيشن! به جنگلهاي ماداگاسكاري ميرسه، بگن ”اينا از مار نميترسن؟؟؟“ و يكي ديگه شون هم جواب بده كه ”مار چيه ! سوسك !!!!“ ... فاتحهء اون فيلم خونده اس ! از اون هم بالاتر، وقتي كه فيلم زيرنويس فارسي هم داره، ممكنه Viet-كونگ رو بخونن Vit-كونگ، و بعد بشنويد ”نه اين Vit-كونگ نيست ! وايت-كينگ ه !!!“ .. !@#$%^&*()!@#$%^&*() (راستش اينجا ديگه طاقت از كفم رفت !! بالاخره برگشتم ببينم اين دوستان كي هستن !!! ... دِ آخه برادر من!! حالا ويِت كونگ نميدوني چيه، وايكينگ هم نميدوني با كدوم واو مينويسن ؟؟؟ قرن و قاره پيشكشت !!!) بله ! تازه همهء اينها در صورتيه كه پشت سريتون، مثل پشت سري آقاي سروش، يه جفت پاي (چروكيدهء؟!!) محترم -به شكل crossed! - نباشه !!!... بعضاً اگه همچين فيلمي پشت سر آدم در جريان اكران نباشه، ممكنه آدم بتونه اون فيلمي رو كه پشت سر جلويي ها!! داره پخش ميشه، ببينه ! (آقا جان ! ما خوش داريم تو سينما لم بديم، بريم تو حس و حال، همچين كه بلندبلند هم فكر كنيم و همراها ندونن چه جوري خاموشمون كنن!!! چه معني داره ملت اينقدر سيخ ميشينن تو سينما ؟!؟)
2. من و خان دادش به اين نتيجه رسيديم كه ما غيرآدميزاد ترين مخلوقات بشريم !!! دليلش هم اينكه اولين بار بود كه ميديديم ملت بعد از تموم شدن فيلم، بهت زده و گيج و منگ هنوز نشستن دارن پرده رو نگاه ميكنن –يه عده بابت شاهكار بودن فيلم، و يه عده، واقعاً نميدونم چرا !!!!- و ما دوتا اصولاً خيلي عادي برخورد فرموده بوديم با قضيه !!!... ولي خب، ميشه گفت اين جوگرفتگي! يه مقدار هم شايد برگرده به شرايط فعلي و جنگ كنار گوش و ...
3. حواستون باشه اگه نميدونين دوستتون چقدر ممكنه بترسه، براي همچين فيلمي دعوتش نكنين !!!...
4. نتيجهء اخلاقي و غير اخلاقي اينكه من بايد يه بار تنها برم اين فيلم رو ببينم !
جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۲
سهشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۲
اِشکال ِ این روزگار اینه که آدم نه اونقدر تنهاست که تنها باشه و نه اونقدر تنها نمیمونه که بشه گفت تنها نیست. دلم میخواست تنهاییم رو داد بزنم. اونقدر داد بزنم که بعدش بتونم خالی ِ خالی با خلوتم تنها باشم. اما اونقدر تنها نبودم، و اونقدر خلوتِ خلوتی نداشتم که بتونم داد بزنم و مطمئن بشم که تنهام. که خالی بشم و خلوتم رو جشن بگیرم.
نمیدونم پس این کلمهء «مطلق» ادبیات، به درد کجای زندگی میخوره ! اَه ...
دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۲
همين ديگه !! ... شب قرص سرماخوردگي ميخوري، صبح مست و ملنگ پاميشي بري سر كار، سر راه يكي رو ميبيني شبيه به يكي از بچه هاي تيم پروژه، بعد چون اون نيست ... DENY !!! غافل از اينكه بابا جان ! اون نيست، هان سولو ي خودمون كه هست ! هي هي هي ... اعتياد نداشتن هم بده هااا ! گيريم بدون قرص سرماخوردگي هم همچين هشيار نباشه آدم ! ...
یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۲
تا هزار تيكه ات نكنن و تيكه هاي خودشون رو برندارن، دست بردار نيستن. نميدونن،،، نميخوان كه بدونن،،، كه تو يه گوي آينه كاري بيشتر نيستي. فقط يه تيكه اته كه داره هركدومشون رو بهشون نشون ميده و هركدوم فكر ميكنن يه آينهء تمام قدي كه اگه مال خودشون باشي، فقط خودشون رو نشون ميدي: تمام قد. واسهء همينه كه با يه تلاش مذبوحانه دائم دارن سعي ميكنن صافت كنن. در جهت همون تيكه ات كه داره خودشون رو بهشون نشون ميده.
فايده نداره. تو دنيا نه اونقدر صداقت هست كه اگه همهء خودشون رو نشونشون بدي، آشفته نشن و صداشون درنياد؛ نه اونقدر پذيرش كه هموني كه هستي بپذيرندت و هر دقيقه نخوان يه جايي از فكرت رو تغيير بدن.
حتي يه دوست راس راسَكي هم پيدا نميشه ...
جمعه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۲
واکنش پنجم:
(تهمینه میلانی / نیکی کریمی، جمشید هاشم پور، مریلا زارعی، شهاب حسینی، ...)
یه کم شعار، یه کم خیال، نهایت اینکه میشه آی! بازی گرفت و تماشاگر جماعت رو حدود دو ساعت میخکوب کرد. چی بگم از بازی جمشید هاشم پور که به شخصه فکر نمیکردم چیزی بیشتر از «رمبو» ازش دربیاد و چه کرد ! بازی بقیه هم انصافا" خوب بود. با همچین فیلمایی میشه به سینمای ایران هم امیدوار بود. ولی اصولا" بعضی دیالوگها از بعضی دیالوگها مساوی ترند، مثل این: "اون وقتی که داشتن این قانون رو مینوشتن از ننه ها هم سوال کردن ؟!؟ "
دنیا:
( ؟ مصیری / محمدرضا شریفی نیا، هدیه تهرانی)
راستش فیلم آبدوغ خیاری هم اگه هست، اینجوری باشه بیزحمت ! هیچی نه، یه نَمه خندیدیم با اون رفقای بعضا" کج و مأوج ! مساوی ترین دیالوگ این فیلم هم اینکه "اون روزی که حج نرفته قبول کردی بهت بگن حاجی، باید میدونستم کار به اینجا میکشه !"
هاه ! نکتهء جالب اینکه هردوی این مساوی ترین دیالوگها رو هم، در هر دو فیلم، خانم گوهر خیراندیش گفتن ! اینو همین الان کشف کردم !! گذشته از این، فقط کارگردانی مثل خانم میلانی میتونه با «دقیقا"» چهار صحنه بازی گرفتن از شریفی نیا و حداکثر چهار پنج جمله دیالوگ، نقش حاشیه ای رو تأثیرگذارتر ازنقش اول ایشون در فیلم "دنیا" دربیاره ! گرچه بازی شریفی نیا اغلب اوقات فوق العاده اس، اما عوض شدن لحن و تیپ رفتار، با یه تغییر آرایش در فیلم، کمی به ناواردی کارگردان مربوط میشه به نظرم !
به هرحال، عید وقت خوبی برای دیدن فیلمهاییه که طی سال، هی وقت نمیشه و نمیشه و ...
پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۲
چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۲
من نمیدونم فرق این آقای بوش که تظاهرات ضد جنگ رو میبینه و میگه ما خوشحالیم که همه جا «دموکراسی» حکمفرماست، ولی ما باید به عراق حمله کنیم، با اونی که یه وقتی در پاسخ به درخواست حق رای زنان گفته بود، زنها هم میتونن رای بدن، ولی رایشون ملاک نیست، چیه پس ؟!
ای آقا بیخیال ! تو که دیگه میدونی دعوا سر لحاف ملا ست ... اسلحه ها فروش رفت، اقتصاد امریکا –بی نفت- نونوار شد، دیگه دموکراسی کشک چی ؟ پشم چی ؟ هی هی روزگار ...
دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲
انواع ملل دنیا :
1/ ملل جامد: مللی که تو هر ظرفی قرارشون بدی، مستقل از ظرف، شکلشون رو حفظ میکنن. نسبت به ظرف هم دو حالت بیشتر ندارن، یا توش جا میشن، یا نمیشن، نصف و یک-هشتم و این خزعبلات هم نداریم. مثل ملل اروپا و امریکا.
2/ ملل مایع: مللی که تو هر ظرف بریزی، شکل همون ظرف رو میگیرن، نهایتش اینکه سرریز بشن. مثل ملل آفریقا، سرریزی هم چین و هند.
3/ ملت گاز یا ملت ایران: میشه تو جَو پراکندشون، یا تو یه کپسول چپوندشون. میتونن بی رنگ و بی بو باشن، یا رنگی و آروماتیک، اما به هرحال بی خاصیت نیستن ! گیریم خاصیت منفی. کپسوله رو که داغ کنی، تا یه مدت زیادی فکر میکنی، هیچی تو دنیا فرقی نکرده. فقط کافیه گرما از یه حد آستانه بیشتر بشه، تا صدا گوش فلک رو کر کنه ...
اینکه فیلمی صحنهء دلخراش داشته باشه، خیلی عادیه. از اون عادی تر اینه که اون صحنهء دلخراش مربوط به تیر خوردن و مردن عاشقی باشه که به سمت معشوقش میدوه (چه دیکتهء زشتی!). اما دلخراش تر از همهء اینها برای من، در فیلم تونل، وقتی بود که اون عاشق –که برای رسیدن به معشوقش که فکر میکرد بهش خیانت میکنه، قوانین مرزی رو نادیده گرفته بود و درنتیجه حکم تیر در موردش اجرا شده بود- گفت :
Ich weiss das war verrueckt, aber sonst wuerde ich meinem “Fretzie(?)” verloren …
میدونم دیوونگی بود، اما ممکن بود «فرتزی»م رو از دست بدم ... *
گفتن نداره، ولی آخر فیلم اعلام کرد «فرتزی» هرگز تا آخر عمر ازدواج نکرد. بدترین نوع ِ مالکیت طلبی: حاضر باشی بمیری، اما اونی که میخوای، دست کسی دیگه نیفته ...
* تقریبا"! نقل به مضمون –چون دیگه حتی دیکتهء اسم دختره رو هم یادم رفته !
یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۲
بعضی اوقات دیده م چرخش که تند میشه، شیء ساکن به نظر میاد. بی هیچ حرکتی، در عین حرکت. میگن ناشی از دید خود آدمه. دلیل علمی هم براش وجود داره. همه اش هم مربوط به ناظر خارجیه. هیچکس هیچ حرفی از خودِ شیء در حال حرکت نزده. معلومه که چی میخوام بگم: من الان چنین شیئی ام. اونقدر همهء روزهام رنگ و بوی سرعت گرفته، دیگه گذشت زمان رو حس نمیکنم. احساس میکنم زمان ثابته. تقویم رو از روی کارهایی که میکنم تشخیص میدم، نه که کارها رو از روی تقویم تنظیم کنم. اگه ناهار همهء خانواده سر سفرهء «مامانی» نشسته ایم، پس روز اول عیده. اگه افشین و بهرام و خاله محبوبه و خالهء خودم و یه چندتا از عموها اومدن خونه مون و ما داریم بال بال میزنیم برای پذیرایی، روز دوم عیده. قبل از اینا، اگه باز من وسط اتاقم گره خوردم و دارم تخم مرغ میپزم و میخوام برم حموم، یعنی 2-3 ساعت مونده به سال تحویل، فرقی هم نمیکنه سال تحویل چه زمانی از شبانه روز باشه. ...
امسال نشانه های عید فقط همینها بود. نه فقط ! روزهای آخر، دانشگاه رفتن هم یه حس غربت با بوی سبز و شرم آفتاب بود که فقط «عید» رو تداعی میکرد. اما اتاق تکانی امسال، اصلا" حس سالهای قبل رو نداشت. اتاق که چه عرض کنم، امسال به یک کمدتکانی اکتفا کردم – یک روزه، بیش از این هم نمیشد. تمام مدت هم این حس رو داشتم که اتاق –کمد- رو برای مدت یک سال مرتب نمیکنم. انگار خیلی قبل تر از یک سال، دیگه هیچ چیز مال من نیست. یکی دوبار که این فکر رو دستگیر کردم، سعی کردم یادش بیارم که امسال همهء deadline ها گذشته، و تو هیچ «هیچ» کاری نکردی که منتظر رفتن باشی. نمیدونم. شاید چون همه رو در حال رفتن دیده، امر بهش مشتبه شده. شاید.
...
همهء اینها مزخرفه ! میگن اگه دنیا سه روز بیشتر نداشت، بهترین روزش روز دوم بود، چون هم گذشته و تاریخ داشت، هم آینده و امید. اما مدتیه که من هر روز در دنیایی یک روزه زندگی میکنم. با این فرق که فکر نمیکنم چیزی رو از دست داده باشم. هر روز ، حتی آمادهء مرگ ام. و هر صبح انگار باز متولد میشم بی که آینده ای برای خودم متصور باشم. هر روز، هر لحظه. و همین زیستن در لحظه، شادی غریبی رو موجب شده. همین کافیه. دیگه برام نه گذشته اهمیتی داره، نه آینده. حتی اگه باعث بشه به بی هویتی متهم بشم ...
شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۲
"... در نظر دارم نه تنها دربارهء زندگانی ام بلکه دربارهء عقایدم هم بنویسم، به این امید که اطلاعاتی که از شخصیات و خلقیاتم پیدا میکنید کمک کند که از هردو بیشتر لذت ببرید. همانطور که با من پیش می روید این آشنایی اندکی که بین ما آغاز شده است کم کمک بدل به انس و الفت خواهد شد، و مگر اینکه از یکی از ما اشتباهی سربزند، و گرنه این روابط به دوستی منتهی خواهد شد. آه، چه روز خوشی ! آن وقت بازگویی هر مطلبی، ولو جزیی و بی اهمیت، که به من مربوط باشد برای شما خسته کننده نخواهد بود.
بنابراین دوست و همراه گرامی، اگر فکر میکنید که در آغاز قدری امساک به خرج میدهم حوصله کنید، و اجازه بدهید داستانم را آنطور که خودم می خواهم تعریف کنم؛ و اگر در ضمن راه بازیگوشی میکنم، یا گاهی همان طور که با هم می رویم کلاه دلقکی زنگوله دار سرم میگذارم ناراخت نشوید، بلکه برای من هم، برخلاف ظواهرم، قدری شعور قائل شوید. و همانطور که لِک و لِک کنان پیش می روم خواه با من بخندید یا به من بخندید... به هرحال هرکار که خواسنید بکنید، اما از جا در نروید."
تریسترام شندی / لارنس استرن / ابراهیم یونسی
سهشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۱
اینجا قرار نبوده چیزی به چیزی ربط داشته باشه، ولی حالا که اون همه حرف زدم اون پایین، این یکی حرفم ببندم که باز یه بار دیگه نخوام برم بالای ... :
با این که به حضور «ناخودآگاه» در مواقع کمبود کنترل اعتقاد دارم، این رو قبول ندارم که "آدم وقتی عصبانی میشه، خودش نیست" ، حتی این رو هم که "آدم بیشتر خودشه" قبول ندارم.
اولی که خیلی واضحه چرا، چون عصبانیت فقط یکی از انواع هیجانهای آدمه و آدم معمولا" در همهء هیجانها، کنترل و تسلط بر رفتارش کم میشه. پس اگه وقت عصبانیت خودش نیست، وقت قهقهه های بلند و ترس و ... هم خودش نیست. پس اونوقت دیگه چه وقتی میمیونه که خودش باشه ؟!! چون ظاهرا" افسردگی هم نوعی هیجانه و ... .
اما دومی : میشه گفت بازهم به همون دلیل اول، تقریبا". عصبانیت فقط یکی از هیجان هاست و دلیلی نداره، یه رفتار رو به همهء عملکرد آدم تعمیم بدیم. اصولا" تعمیم ... چیز خوبی نیست ! من خوشم نمیاد !!
در عوض عصبانیت – و هر هیجان دیگه - آدم رو با یه بعد ناشناخته از طرف مقابلش آشنا میکنه (به شرطی که آدم مثل بعضیا خودش رو تو یه قوطی سه بعدی محصور نکرده باشه البته!) که هزار سال رفتار بدون هیجان، اون شناخت رو نمیتونن به آدم بدن.
انی وی ...
قضاوت بده ؟!؟ .. نه والا !!
من که اینطور فکر نمیکنم ! حداقل مطمئنم اگه بد بود، ملت نمیرفتن درس بخونن، بد بشن ! اونی که بده، به نظر من، «قضاوت ارزشی» ه. این که خوبیها و بدیهای آدمی رو سبک سنگین کنی، بگی کی اینو دانشگاه راه داده. عین اینکه آدمه رو کیلو کنی، بعد بگی قدش کوتاهه. چون گنده س، زشته. چون ... . اما اینکه بگی چون چاقه، من ازش خوشم نمیاد، نه فقط بد نیست، ممکنه خیلی هم معقول باشه: دال هست، مدلول هست، معیار هم هست. اما صدق این گفتار فقط برای توه، نه کسی دیگه. پس با این گفته نه میتونی کسی رو مقداردهی! کنی، نه بالا ببریش، نه پایین بیاری: تا وقتیکه شخص سومی نباشه که دال و مدلول و معیار تو رو قبول داشته باشه.
طبیعتا" اینکه این گفتار کی نقض میشه هم، به خودت برمیگرده. به این که چه وقت دال، مدلول یا معیارت تغییر کنه. این میون، خود معیار هم میتونه ارزشگذاری بشه. طبق معمول همهء ارزشگذاری ها هم ، یه مقدار عرف و نرم جامعه (کلیات) و یه مقدار خود آدم (جزئیات) دَر ِش دخیل هستن – عین همین حرفا که با بضاعت من، استدلال و نوشته شده ن، و هرکسی بنا به عرف وبلاگی(مثلا"!) میتونه اینها رو رد یا قبول یا تصحیح کنه.
من اگه ده بیست سال بعد، کیلو کیلو فلسفهء کلاسیک خونده باشم، یا به ضرورت زندگی، فلسفهء پخته تری برای زندگی پیدا کرده باشم، فکر میکنم حق ندارم «این زمان» خودم رو سرزنش کنم. درحالیکه کاملا" طبیعیه که حتی نظرات «این زمان» رو به طور کامل، رد کنم.
خیلی «آواز دهل» وار، این گفته ها ممکنه خوب به نظر بیاد. اما تا وقتی وسط خود جامعه و از اون بدتر، وسط خود بحث، گیر نیافتاده باشی: وقت فکر کردن داشته باشی و سرعت عمل در تصمیم گیری درمیان نباشه و ... . خب، حالا اگه اینا بود، چی میشه ؟ آسمون و زمین به هم نمیریزه، اما یه کم، شاید هم کمی بیشتر، ناخودآگاه ممکنه وارد عمل بشه –اینکه میگم ممکنه و نه حتما"، به این دلیله که نمیدونم کی و در چه حدی از کنترل و ... این اتفاق میافته. که بعضی (خیلی؟) وقتا هم نمیافته. وقتی ناخودآگاه وارد عمل میشه، دیگه نمیدونی چی از کجا میاد ! خواب شب قبل، حرف فلانی تو مهمونی هفتهء پیش، یا موضوع تاثیرگذاری در دوران کودکی.
... فکر کنم هرچی لازم بود، گفتم. دیگه لال از دنیا نمیرم !
من فقط یه چیز رو میدونم :
آدم «نباید» شب چهارشنبه سوری ، سردرد داشته باشه !! ..
،
پ.ن. همین که خان داداش آدمو دیپورت کنه، دیگه معلومه چه خبره ...
پ.ن.پریم! مرد شنی ، تولدت مبارک: خیلی زیاد، هوارتا ! (یعنی ببخشید دیگه و اینا ...)
سهشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۱
میان رفتن و ماندن
روز
شفافیتی است استوار
گرفتار
در لق لقهء میان رفتن و ماندن.
همه طفره آمیز است آنچه از روز به چشم می آید :
افق در دسترس است و لمس ناپذیر.
روی میز
کاغذها
کتابی و
لیوانی.-
هرچیز در سایهء نام خود آرمیده است.
خون در رگ هایم آرام تر و آرام تر برمی خیزد و
هجاهای سرسختش را در شقیقه هایم تکرار می کند.
چیزی بر نمی گزیند نور،
اکنون در کار دیگرگونه کردن دیواری است
که تنها در زمان فاقد تاریخ می زید.
عصر فرا می رسد.
عصری که هم اکنون خلیج است و
حرکت های آرامش
جهان را می جنباند.
ما نه خفته ایم و نه بیداریم
فقط هستیم
فقط
می مانیم.
لحظه
از خود جدا می شود
درنگی می کند و به هیأ ت گذرگاهی در می آید که ما
از آن
همچنان
درگذریم ...
اکتاویو پاز / احمد شاملو
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۱
تق تق تق !
...
کسی سر بر نیارد کرد
پاسخ گفتن و دیدار یاران را ...
آقای محمد ، زمستون داره تموم میشه، فصل خونهء قشلاقی به سر میاد هاااا ! ها !
یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۱
شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۱
یازدهمین فرمان :
"... روزنامه نگاران دریافته بودند که مطرح کردن سوال صرفا" یک کار حرفه ای و عملی برای گزارشگر نیست، که محجوبانه با کتابچه و مدادی در دست، به جمع آوری اطلاعات می پردازد؛ بلکه این وسیله ای بود برای اعمال زور. روزنامه نگار فقط کسی نیست که سوال می کند بلکه کسی است که دارای حق مقدسی است برای پرسیدن و از هرکس هرچه را بخواهد می تواند بپرسد. اما آیا همهء ما این حق را نداریم ؟ و آیا یک سوال یک پل تفاهم نیست که از یک موجود بشری به سوی موجود بشری دیگر کشیده می شود ؟ شاید. من گفته ام را دقیق تر بیان می کنم: قدرت روزنامه نگار بر حق پرسیدن استوار نیست، بلکه بر حق پاسخ خواستن استوار است.
خواهش می کنم کاملا" دقت کنید که حضرت موسی جملهء «نباید دروغ بگویی!» را جزو ده فرمان خدا نیاورد. این تصادفی نیست! زیرا کسی که می گوید «دروغ نگو!» ابتدا باید بگوید «پاسخ بده!» و خدا این حق را به هیچکس نداد تا از دیگران پاسخ بطلبد. ..."
جاودانگی (ص145) / میلان کوندرا – حشمت ا... کامرانی / نشر کانون ، تهران 1377
جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱
پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۱
چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۱
دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۱
جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۱
منم دیگه انگار خودم نیستم. یه جورایی دارم خودم رو سرپا نگه میدارم که احساس «از بین رفتگی» روی کاراییم اثر نذاره، اما خودمم میدونم که نمیشه. میدونم وقتی یه روز به آب و کوه و جنگل و جاده و خلوت و تنهایی و باد و دشت و کشتزار و درخت و دریا و حرکت ، حرکت مواج، نه از این حرکتهای سریع السیر ترن برقی و هواپیما و ... ، فکر نکنم، دیگه خودم نیستم.
نمیدونم چند وقته از اینها ننوشتم. امروز از توی یخچال یه سیب برداشتم گاز زدم، دیدم خاطرهء همچین حرکتی خیلی دوره. یه کم فکر کردم، دیدم خیلی وقته سیب گاز نزدم. دیدم چقدر سیب های توی یخچال تازگیشون محوه. آخه همیشه من سیب-خور ِ خونه بوده م.
مقاطع زندگی متفاوتن. الان تو مقطع سرعت افتاده م. شاید حقمه این همه از دور و بر دور بمونم. به هرحال یه زمانی زیادی وقت صرفش کردم. توازن رو به هم زدم. باید دوباره برقرارش کنم. خودم. مثل همیشه تنها.
یه بار نشستم کارهایی رو که دوست دارم بکنم، لیست کردم. 12 ماه سال پر شد. حتی برای فرسایش و غرزدن هم وقت گذاشته بودم. اونقدر ایده آل از آب در اومد که دیگه بهش فکر نکردم. اگه از شرایط ابراز نارضایتی نمیکنم، شاید به این دلیله.
من از ایده آل ها حوصله ام سر میره ! ...
چی بگم ؟؟ ...
نازلی داره اسباب کشی میکنه (بیایم کمک خانوم؟!) شهرزاد دیگه ننوشته خیلی وقته، خودش هم نمیدونه ماژیکهاش گم شده یا که چی شده، آدم میترسه زیادی فضولی کنه. بهار هم مشغول خوندنه تا برگرده (کی؟! بهار!). نادر هم مثل همیشه کم مینویسه ولی خوندنی (راستی نادر ! من «غول بزرگ برفی» رو پیدا کردم. فقط Capture تحت DOS ه ! بفرستم ؟ یا صبر میکنی تا پرینت بگیرم بهت بدم ؟!؟). امیر و شیدا هم هنوز در نوشتن رکورددارن. ما که خوش داریم بخونیم، دستشون درد نکنه. برزخ انگار کوچ کرده به فصل. شرقی هم باز مینویسه. زمینی هم دلخوره ! سروش هم که نمیدونم چرا همش فکر میکنم نوشته های روی در یخچالش رو باید عین فیلمنامه بخونم ! محمد هم که به هوای پروژهء هنوز شروع نشده، محض خودشیرینی میره آزمایشگاه، روزی صدتا hit به بلاگش اضافه میکنه ! آیدا هم این روزا انگار کمتر مینویسه. سهند هم که کنکور داره. رامین هم عروسی کرده (مبارکه). رامینیا و سولو و هاجر و مشکات و قاصدک هم همچنان به نهضت نوشتن ادامه میدن. و یه کسی رو از قدیمیا پیدا کردم که احساس میکنم در موردش خوشبین بوده م و ...
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۱
مُردم از بس «تیر چراغ برق»* دید زدم !
اگه خیال کردین همهء تیرهای چراغ برق مثل همن !! .. محض رضای خدا، نسبتشون با بزرگراه ها، مثل نسبت آدمی است با اثر انگشتش !!!
... شما هم اگه قرار بود یه روبات بسازین از تیر چراغ برق بره بالا، همینقدر سر به هوا میشدین، که من این روزها شده م. باور بفرمایید (البته بعضی ها اصولا" سر به هوا هستن، اون سوای این مساله است!) !
* مطلق، نه نسبی!!
چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۱
یه زمانی، اونوقتا که هنوز خیلی چیزا عیب نداشت چون بچه بودیم و روزگار به کام تر بود و دنیا بر وفق مراد تر، پلنگ صورتی تکراری که می دیدیم -چون انتخاب دیگه ای نبود-، اونقدر هنوز برامون جذابیت داشت و غرقش میشدیم که با اینکه سر تا تهش رو حفظ بودیم، انتظار داشتیم این دفعه یه اتفاق دیگه بیفته و یه چیز دیگه، متفاوت از قبل ببینیم.
این روزا، که مثلا" به موجود انتخابگر! دگردیسی (به من چه ! معادل evolution همینه دیگه!) پیدا کردیم -دروغ چرا ؟! آقا یکی از این کف بینی های دیجیتالی که تا دیروز شونصد نفر برامون فرستاده بودن و حالا که میخوایم لینک بدیم، دیگه پیدا نمیشه، کف ما رو دید و پرسونالیتی ما رو Soft & Fuzzy تشخیص داد ! حالا من دق کنم که بابا ! من «خودم» موضوع پروژه انتخاب کردم! ها ؟!! - الغرض ! همین روزا ... (که مثلا") انتخاب میکنیم که پلنگ صورتی های هزار سال پیش رو برای شونصد و شصتاد هزارمین بار ببینیم چون سادگی و قشنگیش، هنوز هم از خیلی کارتونهای دیگه دیدنی تره، اصلا" انتظار نداریم وقتی پلنگ صورتی نخ لباس آقاهه رو روی تله-سیژ میکشه و لباس آقاهه به کلی شکافته میشه و آقاهه میذاره دنبال پلنگ صورتی و یهو پلنگ صورتی جاخالی میده، آقاهه بره جلوی یه خانوم متشخص بخوره زمین، بعد پاشه خودشو جمع کنه و همچین بنفش بشه !
... ای امان از این حمهوری اسلامی !!
آآآآآی !! کسی به روحانی رانکوهی چپ نگاه کنه، من میدونم و اون هااا ! گفته باشم ...
گیریم خودم هم پایگاه ازش 11 گرفته بوده باشم (همون ترمی که بالاترین نمره 14 بود البته!) ، ولی این آقای روحانی رانکوهی، تو خونوادهء ما موروثیه ! غیر از خودم، پسرعمو و داییم هم حداقل 12-15 واحد با ایشون درس داشتن. خودتون حساب کنین دیگه از کی تو خونهء ما اسم روحانی رانکوهی بوده ...
،
پ.ن. بی جنبه ! میمردی خودتو باهاش جمع نمیزدی ؟!! پدر دیتابیس ایرانه، خب باشه ! کتابش باز امسال کتاب سال شده، خب شده باشه ! از کل دورهء لیسانس فقط درسهای اونو بلدی، خب باشی !! دلیل نمیشه !!! ...
شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۱
" دختر از تو پرسید: شعر چیست ؟
و دلت میخواست بگویی: تو ! بله ، تو
و شگفتی و هراسی
که اثبات معجزه اند.
به زیبایی رسیده ات حسودیم میشود
چرا که نه میتوانم ببوسمت و نه قادرم با تو بخوانم
چونکه هیچ چیز ندارم و هرکه چیزی ندارد بدهد
باید آواز بخواند ...
ولی تو اینها را نگفتی ، ساکت بودی [ماندی؟]
و او آواز را نشنید. "
ولادیمیر هولان / برگردان: سید محسن عمادی / روزنامهء شریف ، سه شنبه 29 بهمن 1381
پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۱
دلم میخواد یه وبلاگ مخفی راه بندازم، ببینم چقدر با اینجا فرق میکنه ! برای خودم سواله !!! ...
،
پ.ن. بیخود نیست 60% تنش فلسفی نشون میدم دیگه !! هرچقدر هم که طرف با سفسطه توجیه کرده باشه که اونا تَنِشه !
بعضی آدما خیلی کم اند. خیلی کم. همش تو ذهنمه اون دستیار دکتره، تو فیلم «مرد عوضی» : آدمی که 99% اعضای بدنش پیوندی بود و وصله های ناجور ِ اندام و بدنش، به وضوح قابل تشخیص.
گاهی فکر میکنم واقعا" شترم. غیر از این که صبرم زیاده. آخه شتر دو تا پلک داره. تو صحرا یکیش رو میبنده که گرد و غبار توی چشمش نره، در عین حال پلک دومش بازه که راهش رو ببینه و به مسیرش ادامه بده. من نه فقط تو یه صحرا قرار گرفته م، اطرافم هم طوفان شنه. اینه که مدتهاست، پلکهای اولم رو بسته م.
چیزهایی که بقیه میبینن، به چشمم نمیاد. عین گرد و غبار. بعد آدمایی رو میبینم مثل اون دستیار دکتر. با این تفاوت که اینا 99% ذهن شون پیوندیه، اگه 100% نباشه. آدمای کمی که فقط به کم و زیاد کردن ِ دیگران، آدمای زیاد، زنده ن. به چسبیدن یا برائت جستن از این آدما. آدمایی که همهء حرفهاشون، رد یا تأیید دیگرانه. اگه این «دیگران» رو ازشون بگیری، یه کلمه حرف هم ندارن که بزنن. لال میشن. میمیرن.
...
یه جورایی سخته. این که عین اشعهء X ، توی آدما رو ببینی به جای روشون. کم و زیاد ِ شون خیلی زود برات معلوم شه. بعد از یه مدت واقعا" سخت میشه. اما فکر میکنم بازم دونستنش بهتر از ندونستنه ...
اگه شب تولد، کیک تولدتون تو یخچال جا موند و بعد از رفتن مهمونا یادتون افتاد، اصلا" ناراحت نشین. میتونین فرداشبش برنامهء برف بازی بذارین، کیک رو هم ببرین، بعد دوست شنی تون به صرف آش رشته دعوتتون کنه خونه شون، برین کیک و آش رشته بخورین ! فیلم دوست شنی- ساز رو هم با پشت صحنه هاش ببین. فقط سعی کنین موقع برف بازی حواستون به یه غول تبتی*ِ برف ندیده، باشه که غفلت موجب پشیمانی است !
،
* بیخود نیست که صداش در نمیاد ! بس که آتیش سوزوند !
چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱
و آمااا آقای مشکات که شرمنده فرمودن، حضرت گوسِپند رو به خاطر ما آویزون کردن اون پایین : کلی و نصفی مرسی. ما سعی کردیم تو کامنتدونی* خودتون تشکر کنیم، ولی کامنت نمیپذیرفت، چند روزی هم صبر کردیم، طاقتمان طاق شد ! این شد که اینجا تشکر فرمودیم ! ممنون.
غیر از این، میخواستم بگم این نوشتهء آخریت به نظرم با کارهای قبلیت فرق داره. هنوز نمیدونم چه فرقی، اگه باز بنویسی شاید یه چیزایی دستگیرم بشه.
* (C) by Soroosh
و اما سفرنامه :
یک) اول خوبیاش. چیزای خوبش، یه فرودگاه خیلی خیلی بزرگه و هوارتا ماشین خوشگل. فصل به فصل هم به جای لباس، ماشین عوض میکنن این عرب جماعت.
دو) اگه دوبی آمریکای کوچکه، تهران خودِ نیویورکه. حرف هم نباشه. ولی جدا" اگه دوبی نصف جمعیت تهران رو داشت، مردمش همدیگه رو به معنای واقعی میخوردن. ما خیلی متمدن تریم، باور بفرمایید !
بعد از دو) تو همون فرودگاه چنین و چنانش، صف های گرفتن ویزا اینطور تقسیم بندی شده ن: تریبون اطلاعات - آمریکایی ها و اروپایی ها - سایر کشورها - هندی ها و پاکستانی ها - اعراب و افریقایی ها. نژادپرستی از همینجا.
بعد از بعد از دو) خدا پدر اینشتن رو بیامرزه که گفت همه چیز نسبیه، وگرنه ممکن بود دچار تناقض در Culture Shock هم بشم. توریست های روس از اونور همچین احساس تابستونی برشون داشته بود، چپ و راست آفتاب میگرفتن، عربها از اینور همچین خیال کرده بودن زمستونه، با آستین بلند و بعضا" کُت و کاپشن میچرخیدن. بنده خداها بهار ندیدن تاحالا لابد !
زیاد) تو دوبی هم ماشینا از رو آدم رد میشن، صدای نوارشون هفت تا کوچه اونورتر هم میاد، راننده ها با گرفتن یقهء همدیگه قصد آموزش آیین نامهء راهنمایی-رانندگی به هم رو دارن، تاکسی ها واسه اینکه تاکسی متر بیفته، دور شهر میچرخوننت، بعد میذارنت دو کوچه بالاتر، همین راننده ها یا حتی مغازه دارها باقی پول -خرده- رو هم پس نمیدن، ساختمون(هتل)سازها تا وسط خیابون رو با مصالحشون بند میارن، زنها و دخترها امنیت چندانی تو کوچه و خیابون ندارن، بدبخت بیچاره هم زیاد دارن ...
خیلی) عوضش تو دوبی که آب نیست، خاک از هلند وارد میشه، نیروی کار هم از آسیای جنوب شرقی، با خلیج فارس ِ ما! هم یه خور وسط شهرشون درست کرده ن، دوزار نفت بیشتر ندارن و همهء مملکت رو «توریسم» داره میچرخونه، راننده تاکسی ها نصف شهر رو بلد نیستن، چهار ساعت بچرخی یه دونه پلیس پیدا نمیشه ازش یه آدرس بپرسی، از ملت هم بپرسی امکان نداره به جایی که میخوای برسی، هتلدارش یه دونه مرکز خرید بیشتر بلد نیست اونم همونیه که هیچکس ازش چیزی نمیخره چون بیخودی گرونه، جای دیدنی دیگه هم غیر از مرکز خرید و ساحل ِ بی پلاژ در اینجا متصور نیست، برخورد فروشنده ها از بدترین جاهای اینجا هم بدتره، برخورد با ایرانیا که دیگه بماند ! (همهء اینا یعنی اینکه سازمان جهانگردی ما چیکار داره میکنه اونوقت ؟!؟!؟)
بعد از خیلی) قلیون رو بدون چلوکباب میکِشَن، قند که نمیدونن چیه، حداکثر عزت و احترامشون هم چای ِ لیپتون ه !
خیلی زیاد) نوستالژی هم یعنی اینکه صبح تلویزیون رو تو اتاقی از هتلی در دوبی روشن کنی، ببینی نیک و نیکوی بچگیات رو نشون میده، چاردست عزیزت هم داره عربی حرف میزنه ... (کی میگه برنامه کودک ما بَده ؟؟؟!)
بسه دیگه - خودم هم از غرغر خسته شدم) این تاپیک وان ِ رایتینگ انلتیکال! هنوز داره قلقلکم میده. موندم اونجا چطوری تونستم به وسوسه اش غلبه کنم، اون یکی موضوع راحته رو بنویسم ! گرچه اگه یه کم «تاریخ ِ هنر» خونده بودم و چهارتا مثالِ At hand داشتم، امکان نداشت. این بود:
It is the artist not the critic, who makes something long lasting.
و اما آخر) اونقدر همه چی ِ این مملکت مال خودشون نبود، دیدن ِ قوطی های زمزم که تو هواپیما میاوردن، بزرگترین لذتِ کل سفر بود ! چقدر چیزا داریم که حواسمون بهشون نیست ...
روز خوش.
پ.ن. هرچی نوشتم چیزهایی بوده که واقعا" دیدم. بدون کم و زیاد. اگه چیزی کمه، حتما" من ندیدم، اگه زیاد، لابد شما !
سهشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۱
ها ؟؟ چیه ؟! حالت جا اومد ؟ دیدی دندونایی که همهء عمر فکر میکردی استاتیک ترین اعضای وجودت هستن هم، استاتیک نیستن ؟!! خوشت اومد با چندهزار و چند دلیل میتونن همون دندونای سابقت نباشن، میتونن هزار و یک واکنش دیگه از خودشون نشون بدن، هوارتا جور دیگه مقاومت و سستی داشته باشن، هشتصد و هزار میلیون تا ...
- اوهوم دیگه ،،، دندون هم بله !
دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۱
کاشف به عمل اومد از اول اصلا" نصفِ عقل داشتیم (خودمون میدیدیم یه جاهایی ریپ میزنه، هیسس!). امشب که دیگه از آخرین بازمانده اش هم خلاص شدیم،،، خِلاص! دیوانگی هم عالمی دارد ...
،
پ.ن. ولی خودمونیم، کشیدنِ دندون سالم، فقط به این دلیل که مبادا به بقیه آسیب بزنه، زیاد عقلانی هم به نظر نمیاد. احساس که هِچ!
بررررررررررررف میاد ، تحطیله !
آی دلم میخواست قبل از رسیدن بهار، یه زمستون حسابی ببینم ... . زمستون هم به خاطر گل روی بنده، به تعویق افتاد تا برگردم، سیر کیف کنم.
،
پ.ن. یعنی من بالاخره فونت فارسی نصب کردم مجددا" و قراره کولاک کنم انگاررر !!! البته اگه باز فردا مجبور نشم یه دور دیگه، برای شونصد و شصتاد هزارمین بار ظرف 3-4 هفتهء اخیر که 10 روزش هم نبودم، ویندوز (ایضا" لینوکس!) بریزم !
چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۱
سهشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۱
Huh !!!
Well, I simply made a mess out of it !!! All those of you who had bet on my score, just lost ! It's much less than what you can imagine of a mess !!
I'll accept cash, as I'll reregister for another exam !
By the way, Monsieur Meshkat! thanks for the Goo_se_pand! I'll appreciate in my mother tongue, as soon as I'm in my mother town ! but for now Danke viel mals !
Excuse me, but I couldn't read all the weblogs and nor all the emails ! I'll be back in less than a week, and I'll compensate for it then.
Bye All !!!!
P.S. Mr. Amir Masoud ! this is an update, as you'd asked for it, but what of an UPDATE !!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)