شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۳
- او به آقای لوسین گفته است: «آقای لوسین، من با یک دستمال مخصوص کتابهای شما رو صفحه به صفحه می شورم. کتاب هاتون رو از شر همه کلمه هایی که اون ها رو پر کرده، خلاص می کنم.» این بار آقای لوسین نخندید. آقای لوسین مرد احمقی نیست. او خوب می داند که چنین دستمالی وجود ندارد. برای پاک کردن کتابها کافی است آن ها را باز نکنیم. آدم ها هم همینطور: برای محو کردنشان کافی است هرگز با آن ها صحبت نکنیم.
- یک کلکسیونر و یک حسود فرق زیادی با هم ندارند، هر دو در هراس از دست دادن یک قطعه اند.
- هیچ کس لوله کش نیست، حتی لوله کش. هیچ کس آن چیزی نیست که برای پول درآوردن انجام می دهد.
- بالای کوه چیزی بیشتر یا کمتر از پایین کوه نیست. در حقیقت ما با خودمان جابجا می شویم. ما در درون خودمان جابجا می شویم. در آن سر دنیا و آن سر حیاط به یک اندازه شگقتی وجود دارد.
- دور و بر بچه ها دو دسته آدم وجود دارند. آدم هایی که از آنها مراقبت می کنند و آدم هایی که نمی توانند آن ها را تحمل کنند.
- در این دنیا همه چیز طبیعیه. یا اگه ترجیح می دین: همه چیز معجزه است.
- بعضی آدم ها شما را از خودتان رها می کنند. به قدر دیدن یک درخت گیلاس پرشکوفه یا بچه گربه ای که دنبال دمش می دود، این کار را طبیعی انجام می دهند. حرفه اصلی این آدم ها حضور داشتن است. کار دیگر را برای ظاهرسازی انجام می دهند، بالاخره باید کاری انجام دهند چرا که کسی به خاطر حضورشان و به خاطر مهملاتی که در کوچه و خیابان می گویند و یا آوازی که زمزمه می کنند، به آن ها حقوق نمی دهد.
و ...
بوبن، کریسنیان/ همه گرفتارند/ صدقی، نگار/ ماه ریز ، 1381
چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۳
خلاصه که اینم از بهار! آهان! امروز -بعد از سه روز غبارروبی از هارد- فیلم The Bridges of Madison County کشف کردم! (خب ندیدم! مگه چیه؟!؟) سال نو هرچی نباشه، اقلاً سال سرشار از فیلمیه! مگه نه ؟!؟..
جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۲
دوم اینکه، آقای سروش شرمنده!!!! «تولدتون خیلی خیلی مبارک زیادتا!» فقط ببخشید ما بعد از 48 ساعت فهمیدیم که جفت خطوط تلفنمون قطعه!!!! (24 ساعت آخر فکر میکردیم فقط یکیش قطعه!!!) خلاصه که ما همینجور تا بعد از تولد شما هم منتظر تلفن دوستان بودیم!!!!!..... ولی بازم خیلی مبارکه !
بعدشم اینکه اون آقاهه که گفتم، هیو گرانت نبود که !!! «جرج ووید» بود !!! یعنی کاراکتری که همون هیو گرانت تو اون فیلمه بازی میکرد!! ... وگرنه که «هیو گرانت» کیلو چند!!!
بعدترشم اینکه : «سال نوتون مبارک» !!!!
پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۲
... آهان! یه چیز دیگه هم اینکه چندوقت پیش یکی بهم گفت شبیه "کاترین زتا جونز" شدم!!!!!!!!!! بعد سر همین فیلمه، مادرخانومی فرمودن شبیه این خانومه "ساندرا بولاک" ام!!!!!!!!!!! بعد خب، من شانس آوردم که به نظر خودم بیشتر از هردوی اینا به خانم "ووپی گلدبرگ" شباهت دارم، وگرنه آخه اون به این چه ربطی داره مثلاً آخــــــــــــــــــــــــــــــــــه -به من، پیشکش!!!- ؟!؟ ...
خب اینم از حاشیه های فیلم که از خود فیلم گفتنی تر بود !!!
Keep your friends close, and your enemies closer!
,
- Two weeks notice (2002)
ولی من ایــنقـــدرر مزخرفم که یه دونه از این جمله ها رم نمیتونم به کار ببندم در همهء عمــــــــــــــــــــــــــــــررر...
،
پ.ن. ببخشید که دوباره کامنتدونی به وضع اول برگشت (البته با بکترک!! که نمیدونم خوردنیه یا پوشیدنی!!) ولی اصولاً همه پدرسوخته شدن!! از دور دل میبرن، از جلو زَهره(؟) !! ...
دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۲
سهشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۲
Lord of The Rings هم که همهء جایزه ها رو برد! گمونم به "دوئل" حسودیش شده بود!! خانومه کاناداییه میگفت خیلی خوشحالیم که Lord of the Rings تو این بخش -بخش فیلمهای غیر انگلیسی زبان- کاندیدا نشده بود!!!
فعلاً ..
پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۲
بگذریم،، اگرچه که تا همین یکشنبه ظهر دیگه هیچگونه دلبستگی به دنیا برام باقی نمونده بود، یه کادوهایی برام از زمین و آسمون رسید که تا خودم رو باهاشون خفه نکنم، دست از سر این زندگی برنمیدارم! عجالتاً با همونا مشغولم ولی اگه وبلاقم اومد، اینجا رو هم آپدیت میفرمایم!
.. تازه! اینم کامنتدونی نو که قول داده بودیم! امیدواریم دیگه جا کم نیاد ...
چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۲
کوچ غمگین پرستوهای شاد
در غروبی پرملال و بی صدا
خبر عریونی باغا رو داد
پاییز اومد اینور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بار شاخه ها
کسی از گلها نمیگیره سراغ
بیا در سوگ دلگیر «گل سرخ»
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زادهء فصل خزانیم
دو تن پروردهء دامان گریه
شده ابری تو فضای سینه مون
قصهء بی غمگساری های ما
می دونم پایان نداره بعد از این
غصهء بی برگ و باری های ما
بیا در سوگ دلگیر «گل سرخ»
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زادهء فصل خزانیم
دو تن پروردهء دامان گریه
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون
می نویـــسم با دل تنگ
روی گلـــــبرگ شقایق
فصل دلــــــتنگی پاییز
فصل غمــگینی عاشق
بیا در سوگ دلگیر «گل سرخ»
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زادهء فصل خزانیم
دو تن پروردهء دامان گریه
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون
محمدرضا فتاحي
یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۲
خب بگذریم یا نگذریم، گویا اصل موضوع اینه که من گــُدار رو به اسپیلبرگ -به خصوص به همون فهرست شیندلرش که گــُدار هم بهش گیر داد!- و امثالهم ترجیح میدم که از سَرِ سیری فیلم میسازن. به هرحال من که نه سینما سرم میشه، نه اصلاً هنر، فقط هم خوش دارم نظرات شخصی خودم رو در مورد فیلمهایی که میبینم، بلغور کنم. اما حالم از "فجریا!" به هم میخوره وقتی میبینم 21 فیلم، حداقل یه سیمرغ بردن، ولی «مارمولک» با 93.8% رأی تماشگرا -یعنی 20 فیلم دیگه، مجموعا" 7% هم رأی نیاوردن- اما اسم «کمال تبریزی» حتی توی کاندیداهای بهترین کارگردانی هم نبوده ! چی بگه آدم به این جماعتِ خود-هنرمند-بین! که محتاج شهرتن ولی باندبازی نمیذاره بدونن رأی چی، کشک چی، پشم چی ....
یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۲
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز!!! ببین آقای سروش چی میگه !!!
،
پ.ن. من که بازم به جشنواره بازی نرسیدم، ولی کاش یکی مبســـــــــــــوط (سوت نه!) مینوشت چه خبره !
پ.ن.پریم. دیدن غول تبتی قشلاق کرده ؟!؟
پ.ن.زگوند! مینا من که نفهمیدم چه جوری واسه پست 18 فوریهء من، کامنت دادی! ولی به زودی جواب همهء کامنت هات رو میدم !!!...
.
.
.
پ.ن. تی اِرس. دوستان! اگه به رسالت رسانهء وبلاگ خیانت شد، میبخشید !!!...
پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۲
اما کافیه عین «ترومن» بخوای پات رو از این استودیوی لعنتی بذاری بیرون، اونوقته که هم نیروگاه هسته ای ِ سر راهت نشت میکنه و هم دریای زیر قایقت طوفانی میشه ... من میشم یه مورچه که 60 برابر وزن خودش بار میکشه، یه (یکی یا هرچندتا!) گندهء مسخره هم بازیش گرفته، هرجا دلش میخواد راهم رو سد میکنه یا راههایی رو که لزوماً نمیخوام برام هموار میکنه و من رو از مقصدم دور میکنه، هـــــــــِــــــــی، مــــدااااااااام...
.. اصلش اینه که هرکار کنی با زندگی کنار بیای، زندگی یه کاری میکنه که باهات راه نیاد. گاهی لازمه آدم «فـــرار» کنه که بگه "همین یه کار مونده بود که نکرده بودم، اونم کردم!" ... وگرنه که اولین غم من واسه رفتن اینه که اونور دیگه چه جوری کتابای ترجمه فارسی سانسورشده و بدترجمه رو گیر بیارم؟! آخه هرکار هم بکنی، باز "فارسی شکر است". یا به قول محمد، همهء کیف زندگی به اینه که روزی 70 تا ضرب المثل زبونت رو تو مکالمات روزمره به کار ببری (همین بود دیگه محمد؟!؟). اصلاً اگه اونجا یه روز از دندهء "چرا در گنجه بازه؟ چرا دومَنِت درازه؟ ..." پاشدی و یکی از اونجاییا بهت گفت "چرا نمیری خونتون؟" ، چی داری بهش بگی ؟! ها ؟!؟..
... هرچی خودمون رو به ندیدن و نشنیدن عادت دادیم و گفتیم باشه همهء زندگی رو از بین "بد" و "بدتر" انتخاب میکنیم، باز هیچی سَر ِ آشتی نگرفت .. "بدتر" و "بدتر" گذاشتن جلومون گفتن "انتخاب کن!" ... آمریکا داره انگلیس رو از میدون به در میکنه، همونطور که تو افغانستان کرد، همونطور که تو عراق کرد،،، حالا فکر میکنی تو انتخابِ سرنوشتت، دخالت هم داری ؟!؟!..
... بابا بیـــــــــــــــخیـــــــال! تنها راه اینه که از این استودیوی مسخره بزنی بیـــــــــــــــــــــــــــــــــرون .................
یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۲
... اگه تا حالا يه سر سوزن شك داشتم كه اينجا جاي موندن هست يا نه، ديگه هيچ جوووووررر شك ندارم. اين مدت قشنگ حس كردم دارم (گلاب به روتون!) تو طويله زندگي مي كنم! .. كافيه كارت به 4 تا بانك و 1-2 تا سفارت و 3-4 تا آموزش دانشگاه بيفته، تا ببيني چه جوري به چشم گوسفند نگات ميكنن و به جاي تو، براي كل گله تصميم ميگيرن ... حتي با هزارتا هماهنگي قبلي هم امكان نداره كارت سر ساعتي كه بايد،، بايد و بايد و بايد،،، راه بيفته.
.
.
.
حالا تا بعد ...
دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲
موقعيت: فرض می کنيم کليد در يکی از مقامات مهم کشوری گم شده است. در هر جای دنيا چگونه کليد را پيدا و در را باز می کنند؟
فرانسه: در اين کشور درها معمولا قفل نيستند، بنابراين دستگيره در را می چرخانند و در را باز می کنند. بعدا ماموران يک کليد يدکی درست می کنند يا قفل را عوض می کنند.
آمريکا: بلافاصله اف بی آی تعداد 194 نفر از مظنونين القاعده را دستگير و تعدادی از ايرانيان را اخراج می کند و در بازجويی اعضای القاعده تعدادی بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک در خانه های آنها پيدا می کنند، اما کليدی پيدا نمی شود.
آلمان: حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او می گيرند.
بلژيک: ابتدا مسوول مربوطه به ماموران نامه می نويسد و اين خبر را می دهد، بعد موضوع طی نامه ای به وزارت کشور و وزارت خارجه خبر داده می شود، بعد نامه هايی برای پارلمان اروپا نوشته می شود. بعد از نه ماه نامه نگاری کليد خودش پيدا می شود.
انگلستان: در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدی گم نمی شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.
کلمبيا: رئيس جمهور از قاچاقچيان می خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او می خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نکنند.
واتيکان: پاپ از خداوند می خواهد جای کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز می آورند و در را باز می کنند.
ايتاليا: گم شدن هر چيزی در اين کشور طبيعی است، بنا براين در را می شکنند و خسارت آنرا به برلوسکونی می دهند.
افغانستان: با يک توپ 106 در را از جا می کنند و در اين ماجرا تعدادی از نيروهای آمريکايی و القاعده هم به قتل می رسند.
عراق: چند ساعت منتظر می مانند تا عمليات استشهادی انجام شود، در جريان عمليات در هم باز می شود و می بينند صدام آنجا نيست.
سوئيس: برای انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار می کنند.
روسيه: يکی از دزدهايی که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز می کند.
ايران: ابتدا تعدادی از عوامل نفوذی را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگير می کنند، بعد حزب الله از خواهران می خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روزنامه را تعطيل می کنند، بعد کميسيون تحقيق تشکيل شده و برای يافتن کليد وزارت اطلاعات را در جريان قرار می دهند، بعد معلوم می شود که از هر کليدی شش عدد يدکی در مجلس، رياست جمهوری، شورای نگهبان، شورای تشخيص مصلحت، قوه قضائيه و دفتر رهبری وجود دارد، بعد کليدها را پس از استفسار از شورای نگهبان می برند و می بينند هيچکدامشان در را باز نمی کند. بعد با لگد در را باز می کنند و می بينند رئيس جمهور يک هفته در آنجا گير کرده بود و جيکش در نمی آمد.
نتيجه گيری اخلاقی: هر دری يک جوری باز می شود.
سهشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۲
ماشنکا
ولادیمیر ناباکوف
خلیل رستم خانی
نشر دیگر
چاپ اول 1378
ماشنکا -در انگلیسی مری؛ بعد بگین مترجمای ما بَد اند! دیگه اسم که ترجمه نمیکنن اقلا"!- فوق العاده اس. ناباکوف هم همینطور! از اون کتابهاییه که با ذره ذره اش آدم کیف میکنه و آخرش به ابن نتیجه میرسه که یه بار کمه: یه بار برای یه کتاب ناز و دوست داشتنی، یه عاشقانهء موقر! با یه پایان محشر، پر از توصیف های معرکه و تمثیلهای به جا و ملموس و از همهء اینها گذشته، زوم بکهای تک جمله ای یا حداکثر دو جمله ای به گذشته های دور و نه چندان دور عاااالــــی و ... وااااقعا" کمــه!
" در حین راه رفتن به این می اندیشید که چگونه سایه اش از شهری به شهر دیگر، از پرده ای به پرده ای دیگر سرگردان خواهد بود، چطور هرگز نخواهد فهمید چگونه اشخاص آنرا خواهند دید، یا چه مدت در اکناف جهان سیر خواهد کرد. و وقتی به رختخواب رفت و به صدای قطارهایی گوش داد که از درون آن خانهء دلگیر – که هفت سایهء گم شدهء روسی در آن می زیستند – می گذشتند، تمام زندگی همچون قطعه ای از ساختن فیلمی به نظر می رسید که سیاهی لشکرهای بی توجه آن دربارهء فیلمی که در آن بازی میکنند هیچ نمی دانند. "
اینکه این کتاب این همهء تو قفسهء کتابها خاک خورد تا خونده شه، به خود کتاب هیچ ربطی نداره. در واقع مشکل از هوش خواننده بود که هربار با شروع کتاب، وقتی میدید با 80 تا شخصیت سر و کار داره، قبل از شروع از خوندنش خسته میشد. اما این دفعهء آخر که عزم کرده بود هرچی هست بخونه، کم کم کشــــف کرد 8 تا شخصیت بیشتر نبودن!! (نه! آخه «لو گلبویچ» چه ربطی به «گانین» داره که من بفهمم اینا یه نفرن؟!؟ حالا باز «لیووشکا» یه حرفی!!! ... الخ!)
در نهایت هم اینکه کلی و نصفی از این آقای ناباکوف خوشم اومده و عجالتا" دنبال بقیه کتابهاش –بالاخص لولیتا- میگردم، گرچه که گویا ترجمهء مرحوم منصوریه و همون حرفایی که این روزا مد شده پشت سر اون بنده خدا بزنن. یه چیزی هم میخوام بگم، فقط امیر سالار نشنوه!! یه جاهایی از کار، همون جاها که موسیو ناباکوف سعی در سوپررئالیزه کردن (سوررئالیزه نه! خیلی زیاد رئالیزه!!) صحنه ها و توصیف و تشریح ها داره، منو کلی یاد کوندرا مینداخه!! نقطه!
دیگه همین.
جمعه، دی ۱۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲
... اصل، چیز دیگریست؛ چیزی مثل «تراش» و «صیقل» سنگهای دوهزار و پانصد ساله، «شکوه» و «عظمت» "شهر پارسه" -یا همهء چیزی که بعد از دوهزار و پانصد سال از یک شهر باقی می ماند،، خیلی بیش از آنچه از شهرهای امروزی باقی خواهد ماند- و فرمانها و راهنماهایی که جای جای، حقوق و دستمزد کارگران ِ این همه عظمت را بر خود دارند: «عدالت» دوهزار و پانصد ساله ... «تمدن» دوهزار و پانصد ساله ... .
فرق، فرق real و virtual نیست، فرقی ه در حد fake و genuine . سعی نکن توی دیکشنری دنبال این فرق بگردی، فقط کافیه یادت باشه: «اِدِعا» نتیجهء هراس از fake جلوه کردنه!
یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲
یا
ناجور میشه اگه آدم تو همهء خواستگاریا جواب منفی بشنوه. نه ؟!
گذشته از اینها،
خوبه گاهی هم از خوشی، آدم وقت سرخاروندن نداشته باشه!
فقط
وقتی نیم متر دولا میشی و با کمر کج دستش رو میگیری، تازه میفهمی چقدر دلت تنگ میشه اونوقت که نباشه ...
به هرحال،
من از دوستانی که وبلاگم رو از خودم بیشتر جدی میگیرن، عذر میخوام، گرچه که لازم نیست!
اما
دلم لک زده واسه سینما! نفس عمیق و شبهای روشن.
اونم
با این عصارهء تنبلی که نمیذاره از آستارا پایینتر برم!
دوست و دشمن با هم فرق دارن اِنی وی ...
چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۲
یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۲
بر اين خاكستري خفهء همگاني زندگي ماشيني ته مايه رنگي بزن! همه را با يك چوب مران، از تعصب بپرهيز، يك شكلي حاكم بر حيات را به نوعي درهم شكن، با همدلي با انسانها به حيات تيرهء خود رنگ و بويي بده، همهء نيروها در كارند تا تورا عام كنند؛ خاص باش! با شكستن نظم حاكم بر روابط اجتماعي توازني تازه پديد آر، براي ايجاد اين توازن هم به دل گرم و هم به عقل سرد نياز داري. افراط در هر دو سو تو را به بيراههء جنون يا جزميت مي كشد. دل بده، عشق بورز، از خود مايه بگذار، فرزانگي بياموز!
- احمد ميرعلايي
یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۲
سهشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۲
انصافاً فیلم خوش ساختی بود. ولی خب، این مظلوم نشون دادن یهودیها هم یه کم حال من رو بد میکنه !! ولی بازم خیلی قابل نحمل تر از "فهرست شیندلر" بود. اما بنده به شخصه اگه جای جناب پولانسکی بودم و این همه هنر داشتم که تو یه فیلم به خرج بدم، اون یه صحنه که افسر آلمانی دستگیر شده، با آقای ویالونیست حرف میزد رو میذاشتم انگلیسی (که مثلاً همون لهستانی بود) حرف بزنه، فقط برای اینکه اعتراف کرده باشم «تاریخ رو قوم غالب مینویسه!» تا به همین راحتی پام رو از کثافات سیاسی کشیده باشم بیرون؛ گرچه برای کسی که منع ورود به آمریکا داره و برای مراسم اسکار هم نرفته، نباید به این راحتی ها باشه ... . والسلام!
پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۲
چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲
قضيه كتاب وبلاگها بود ... اولاً كه چه كار تميزي بود! دست همگي درد نكنه.
بعدش ... والا آدم چي بگه ! اگه از شونصد قرن پيش سيستم كتاب و ارشاد و چاپ و دنگ و فنگ و بنگ مملكت رو نميشناختم و به دونه دونه حساسيتهاشون، آشنا نبودم، باز يه حرفي! .. اول كه يه {...} ديدم وسط نوشته هام، يه كم موندم،،، فكر كردم من كه همچين نمادي ندارم تو ادبياتم. نه كه ندارم، از اول هم نداشته م! ،،، بعد يه چيزي اون وسطا ميگه: اين كه يعني سانسور !! ،،، يه چيز ديگه، عين اسفند رو آتيش ميپره بالا پايين كه سانسور ؟؟؟ يعني چي ؟!؟ ... سانسور! اونم تو نوشته هاي من ؟!! ،،، ميرم سراغ اصل نوشته كه يه گوشه كناري نگه داشتم واسه خودم،،، سانسورشده اينه : ‹‹اگه واقعاً عقل داشته باشي، ميسپريش به "احساس".›› ! حالا اين به مذاق كي خوش نيومده خدا داند، اما كلاً جالب بود ! مايهء تفريح خاطر شد ...
شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲
- اشو / مرجان فرجي / روانشناسي جامعه (روانشناسي خلاقيت) ، شمارهء 1 / ارديبهشت ماه 1382
‹روانشناسي جامعه› يه نشريهء جديده كه شعارش 'روانشناسي به زبان ساده براي همه' است، با اين حال، هيچ شباهتي به كتابها و مجلات شبه روانشناسي 'بياين گل باشيم، بلبل باشيم' نداره! تقريباً در هر شماره، زير عنوان هاي ثابتي مثل "روانشناسي خلاقيت" ، "روانشناسي ادبيات" ، "روانشناسي هنر" ، "روانشناسي ارتباطات" ، "روانشناسي زن و مرد" ، "روانشناسي عشق" ، "روانشناسي سياسي" و ... مطالب جالبي داره كه اكثراً هم ترجمه هستن.
هيچي ديگه ! همين !
دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲
،
پ.ن. امروز رو که خیلی اصرار داشتم برم، چون تصویرسازی ذهنی بود و با کارهایی که دیروز از نصر و محبعلی دیده بودم، انتظار کارهای ذهنی فوق العاده ای ازشون داشتم، به دلیل تنبلی مفرط، ترجیح دادم به خاموش کردن چراغها ادامه بدم. بالاخره چراغها خاموش شد و ... ای! بدی هم نبود. فقط همین.
پ.ن.پریم. عجالتا" هیچی!!!
پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲
...
I can see the first leaf falling
it's all yellow and nice
It's so very cold outside
like the way I'm feeling inside ...
شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲
جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲
سهشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۲
،
پ.ن. آخ! یادم رفت بگم آشنایی با این آهنگ رو مدیون آقا غوله ام که این روزا گوشهء عزلت گزیده ... ممنون آقای غول!
دوشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۲
جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۸۲
But anyway, thanks for loving me this way ...
از بهترین جمله ها -ایضاً صجنه ها-ی فیلم My best friend's wedding بود. بعدِ قرنی، همینجوری یادش افتادم، یهو ...
دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۲
یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۲
راستش اولش که شنیدم، کار، تلفیقی از فیلم و تئاتره، توقعم خیلی رفت بالا ! اما اون چیزی که بود، از سطح توقع اولیه م هم پایینتر بود. انتخاب هنرپیشه ها که نمیدونم چرا اینجوری بود که هم آقاهه از سنی که باید می داشت، کلی جوونتر بود، هم خانومه، جاافتاده تر. طراحی لباس که فاجعه ای بود در نوع خودش -که همه ش هم به سانسور و وضع مملکت بر نمیگشت. طراحی صحنه هم که دیگه هیچ! اصلا" فلسفهء تاب به جای تختخواب چی بود ؟؟ گیریم که اونجایی که تاب میخوردن، از معدود قسمتهای قشنگ نمایش بود، از همهء قسمتهای دیگه هم به فضای نمایشنامهء نوشته شده، نزدیکتر بود. بعد هم که تاب جمع شد، رختخواب رو سطح زمین پهن شد، که چی؟!؟.. تازه! این ایده هم که تلفن، تصویری باشه، فقط از زیادبودِ امکانات ناشی میشد، نه هیچ الزام دیگه! ژست آقای حقیقت دوست هم موقع ساکسیفون زدن، خیلی قلابی بود. به علاوه، لحن نمایش بود که خیلی جاها کتابی بود، به جای محاوره ای و بدجوری هم تو ذوق میزد. اونجایی هم که فقط حرفهای "مرد" مهم بود و قرار بود تصاویر مبهم باشه، اونقدر تصاویر پشت صحنه واضح بود که حرفهای مرد گاهی اصلا" شنیده نمیشد! کلا" هم معلوم نبود برای چه موقعیتهایی از تئاتر استفاده کرده و برای چه موقعیتهایی از فیلم. خواب و بیداری، خیال و واقعیت، و حتی بخشهای قابل سانسور گاهی خیلی تو این دو موقعیت قاتی پاتی میشد. خلاصه که من رو بیشتر از هر چیز یاد نمایشهای همینجوری ِ! مدرسه انداخت ...
بگذریم. عوضش آقای ساکسیفونیست (که اسمش یادم نیست، بروشورم هم جاگذاشتم تو ماشین مردم!)، عجب ساکسیفونی زد برامون ! خوشمان شد !! بعدش هم ایدهء رنگ ریختن از روی دیوارها بود که فرم قفس به خونه داد. با اینکه خوب پیاده نشد، ایدهء قشنگی بود.
خلاصه یه بار دیگه به ما ثابت شد هر نمایشنامه ای برای اجرا نوشته نمیشه، مگه اینکه مگه اینکه مگه اینکه ... یه خدای تئاتر به اجرا درش بیاره، اونم چیزی در حد معجزه !..
القصه، این آقای ماتئی ویسنی یک هم اصولا" علاقهء زیادی به محو کردن مرز خیال و واقع داره. در واقع، به نوعی زاویهء دید رو از واقعیت به خیال -از خواب به بیداری- و بالعکس تغییر میده. «سه شب با مادوکس» هم چنین فضایی رو ایجاد میکنه اما خیلی قابل اجرا تر از این خرسهای پانداست، ولی به هر حال، اون گیشه رو نداره!
دیگه تمام
شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۲
از فیلمها: بیخوابی رو خوشم اومد، نه به اندازهء Memento ولی به قول اهل فن، اون یه بار بود در عمر ِ نولان خان؛ فهرست شیندلر رو خوشم نیومد، خیلی معمولی بود (من همونی بودم که وقتی تهِ فیلم نجات سرباز رایان دیده بودم کارگردان، اسپیلبرگ ه، تازه تونسته بودم بگم آخیش...)؛ شیکاگو رو هم خوشم اومد، استعارهء موزیکالِ خوبی بود برای سال 2002 (به نظر من! گفتن داره؟).
چشم آقای سروش روشن با این رفیق ِ سلیقه خالتوریشون!!
کتاب هم، «زندگی در پیش رو» رو که سه بار نوشتم و سرنوشت ذیمقراطیسی پیدا کرد، هنوز حسش نیست باز بنویسم، «ترجمان دردها» رو هم سه تا داستانش رو خوندم، تا حالا که هیچ خوشم نیومده، نمیدونم کی به این پولیتزر داده، «اسلپ استیک» هم صد و اندی صفحه اش رفته، هنوز یه کلمه هم ازش سر در نیاوردم، تا اطلاع ثانوی هم قراره در نیارم. فقط امیدوارم «شب مادر» اینجوری نباشه ... . بقیهء کتابها هم همچنان به خونده شدنشون ادامه میدن تا خودشون تموم شن!
زیاده عرضی نیست.
،
حوصلهء لینک دادن هم نداشتم. علامت تعجب.
... خودم میدونم. همش ناشی از عقدهء خود-غرق-ندیدگی ه!
شب به خیر!
سهشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۲
زیاده جسارت است.
پنجشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۲
چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲
،
نکته: یکی نیست بگه تو که نمیدونی فیلم رو با کدوم «ف» مینویسن، چپ و راست حرف زدن از فیلمت چیه !!!
سهشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۲
اصل فیلم، یه pile از تکه های زمانه با backtracking فوق العاده ! (بهتر از این نمیتونم بیانش کنم، شرمنده!). یعنی اگه هزار نفر هم میخواستن پست مدرنیسم ِ نوشتار رو تو فیلم برام حلاجی کنن، اینجوری شیرفهم نمیشدم !! دیگه نمیدونم چی بگم از پرداخت داستان و لحظه های به جا و دیالوگهای خیلی خوب و ... . خیلی فیلم خوبی بود. خیلی!
یه اعتراف ! اگه این فیلم رو در مقایسه با مالنا در نظر بگیرم، شاید یه دلیل اینکه از این خوشم اومد و از اون نه، این باشه که این درد میتونه مال من باشه، اما اون درد، نه !
دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۲
6. یک کارمند عالی رتبهء (ماندارین) چینی عاشق یک زن درباری شد. زن درباری به او گفت: «من از آنِ تو خواهم بود، اگر یک صد شب، بر چهارپایه ای، در باغ من، به انتظار بنشینی.» ولی در شب نود و نهم، ماندارین بلند شد، چهاپایه اش را زیربغل زد، و رفت.
این برگردان قطعه ای (Anttente) از هشتاد و شش قطعهء کتاب «قطعه هایی از سخن عاشقانه» نوشتهء رولان بارت است، با مشخصات زیر:
Les fragments d’un discourse amoureux, Roland Barthe in:
Oeuvres completes (Tome II), Seuil, Paris, 1994
کارنامه 31 / صص 40 و 41 / قطعه ای از« قطعه هایی از سخنی عاشقانه» / رولان بارت . هاشم محمود
4. وجودی که انتظارش را می کشم، واقعی نیست. همانند آغوش مادر برای نوزاد. «من از لحظه ای که قابلیت دوست داشتن او را پیدا کردم، از لحظه ای که نیازمند وجودش شدم، او را بی وقفه می آفرینم و باز می آفرینم»: دیگری آنجا می آید که من انتظارش را می کشم، جایی که قبلاً او را در آنجا آفریده ام. و اگر او آنجا نیاید، من به خیال می آورمش: انتظار یک هذیان است. بازهم تلفن. با هر زنگ تلفن، من با عجله گوشی را برمی دارم، فکر می کنم این معشوق من است که مرا صدا می زند (چون او باید مرا صدا کند)؛ با تلاشی بیشتر، من صدایش را «باز می شناسم» ، وارد مکالمه با او می شوم، و از این که با عصبانیت سراغ مزاحمی برگردم که مرا از هذیانم به در می آورد، خلاص می شوم. در کافه، هر شخصی که وارد می شود، کوجک ترین شباهت ظاهری اش، باعث می شود که اولین حرکت من نسبت به این تازه وارد، به جا آوردن معشوق در وجود او باشد.
و مدتها بعد از این که رابطهء عاشقانه از تب و تاب افتاد، من این عادت توهم دیدنش، شنیدن صدایش، یا احساس کردن معشوق را ، نگاه می دارم: گاهی، من بازهم به خاطر تلفنی که قرار است به من بشود و هنوز نشده است، دچار اضطراب می شوم، و در صدای هر مزاحمی، من فکر می کنم دارم صدای کسی را می شنوم که دوستش داشته ام: من کسی هستم که پایش را قطع کرده اند و با این همه در همان پایش که قطع کرده اند، احساس درد می کند.
انتظار، آشفتگی توأم با اضطراب که برخاسته از به انتظار معشوق بودن است، به خاطر تأخیرهای جزئی او (قرار ملاقات، تلفن، نامه، بازگشت).
1. من منتظر رسیدنش هستم، بازگشتش، علامتی معهود از او. این انتظار ممکن است پوچ و بی معنی باشد یا بی اندازه رقت انگیز: در Erwartung ، یک زن، شب، در جنگل، منتظر محبوبش است؛ من خودم منتظر چیزی جز یک زنگ تلفن نیستم، اما همان انتظار زن در من هم هست. همه چیز برای من پر از شکوه و جلال است و ابعادی غول آسا دارد: من قدرت درک تناسب ها را ندارم.
2. می توان از انتظار یک صحنه نگاری به دست داد: من انتظار را سازمان می دهم، دستکاری اش می کنم، من از زمان تکه ای را جدا می کنم که در آن ادای از دست دادن معشوق را در می آورم و همهء جلوه های یک سوگواری کوچک را به نمایش می گذارم. پس انتظار چون نمایشی تئاتری بازی می شود.
دکور، درون یک کافه را در معرض نمایش می گذارد. ما قرار داریم، من انتظار می کشم. در قسمت پیش درآمد، به عنوان تنها بازیگر نمایش (و البته به همین علت)، من تأخیر دیگری را ثبت و ظبط می کنم؛ این تأخیر هنوز فقط وجودی ریاضی دارد که حساب کردنی است (من چندبار به ساعتم نگاه می کنم)؛ قسمت پیش درآمد وقتی تمام می شود که من به سرم می زند: تصمیم می گیرم، شروع می کنم به «جوش زدن» ، من اضطرابِ انتظار را به کار می اندازم. در این هنگام است که پردهء اول شروع می شود؛ این پرده سرشار از حدس و گمان است: آیا ساعت قرار را درست متوجه نشده است، جای قرار را؟ من سعی می کنم لحظه ای را که در آن قرار گذاشتیم، قول و قرار زمان و مکان دقیق را، دوباره در خاطره مرور کنم. چه کار بکنم (اضطراب مربوط به رفتار)؟ به کافهء دیگری بروم؟ به او تلفن بزنم؟ ولی اگر او وقتی بیاید که من دارم این کارها را می کنم و اینجا نیستم؟ وقتی ببیند که نیستم، این خطر هست که برگردد، و غیره. پردهء دوم، پردهء عصبانیت است؛ من سرزنش های شدیداللحنی را متوجه او که غایب است می کنم: «با این همه، اون می تونست ...» ، «اون خوب می دونه ... » آه! کاش اینجا بود تا می توانستم حسابی سرش غر بزنم که چرا اینجا نیست! در پردهء سوم، من (Winnicott) با درک اضطراب کاملاً خالص نائل می شوم (به دستش می آورم؟): اضطراب وانهادگی؛ من در لمحه ای از غیبت دیگری به مرگ او می رسم؛ دیگری به سان مرگ است: انفجار ماتم در من: من از درون احساس خلاء می کنم. نمایش اینگونه است؛ می تواند با رسیدن دیگری کوتاه شود؛ اگر در پردهء اول بیاید، استقبال از او آرام است؛ اگر در پردهء دوم بیاید، شاهد یک «دعوای نمایشی» خواهیم بود؛ اگر در پردهء سوم بیاید، استقبال از او ناشی از حق شناسی خواهد بود و سپاس، سپاس به خاطر آمدنش که عملی از سر لطف از طرف او بوده است: من نفس عمیقی می کشم، مثل پله آس وقتی از زیرزمین بیرون آمد و زندگی را بازیافت، عطر گل سرخ را. (اضطراب همیشه هم تند و شدید نیست؛ لحظه های توأم با افسردگی و بی حالی هم دارد؛ من انتظار می کشم، و همهء چیزهایی را که دور و بر انتظار من هستند، رنگی از غیرواقعی بودن به خود می گیرند: در این کافه من به دیگران نگاه می کنم که وارد می شوند، وراجی می کنند، شوخی می کنند، آرام چیزی مطالعه می کنند: این ها، این آدم ها انتظار نمی کشند.)
شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲
قضیه اینه که اگه کسی که آدم خیلی به فهم و درایتش واقف نیست، یه چیزی بگه که آدم خوشش نیاد، راحت از کنارش میگذره. ولی وقتی جناب تورناتوره همچین چیزی میسازه، من یکی حق دارم که فکر کنم به شعورم توهین شده ! بگذریم، اینم یه جور «آلبا دسس پدس» بود دیگه !!!
اینم بگم، همین که این فیلم تو IMDB امتیاز 7.1/10 آورده، یعنی که فیلم بدی نبوده، فقط به شدت از مود فیلمهای من-پسند خارجه !
جمعه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۲
هی ! اینم خان داداش از کازابلانکا !
توضیح اینکه این ملت (خان داداش و رفقا) برای «اجلاس جوانان و توسعهء پایدار» رفتن به شهر کازابلانکا در مراکش ! (خودمونیم، پروژهء خان داداش رو حال میکنید ؟؟!)
یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲
If you can't see it, are you safe?
If you can see it, are you next?
خلاصه ما که خوشمان شد ! بقیه رو نمیدونیم ! (ولی خداییش جای آقای نیما خیلی خالی بودهاااااا ! ها !)
جمعه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۲
میپرم تو حموم،،، زنگ میزنه که بریم ؟ میگم آخرین باره ! ،،، نمیفهمم چه جوری خودم رو سر ساعت میرسونم پایین، قبلش خان داداش تجهیز نجومی ام کرده،،، جمع و جور کردن بچه ها یه کم طول میکشه. کجا بریم که نور نباشه ؟ دارآباد ! ،،، میریم بالا، چند تایی چراغ هست، چراغ قوه رو روشن نمیکنم،، صدای پارس سگ میاد، خب سگ پارس میکنه، ادای سگها رو در میاره، تازه احساس میکنم چقدر سگها نزدیکن،، میرسیم ایستگاه، تازه میبینم سگها بازن، صاحباشون سراسیمه پا میشن نگهشون دارن، در این حین هم تا میخوریم، فحشمون میدن که چرا این موقع اومدین، بر میگردیم و میخندیم، میریم جمشیدیه، تو اون شلوغی و نور و ...
تا 3 که اونجاییم، فقط دو تا شهاب میبینیم، اما خوب میخندیم و چای دارچین میخوریم ! .................................... زیگزاگ میرم توی فکر و برمیگردم بین بچه ها، هی میرم، هی برمیگردم، همش یاد نادر میفتم که اون سال میگفت اونقدر کلاغ پر کردن که یه بار حال همشون - همهء باقیمونده ها- بد شده. امسال سال کلاغ پر ِ ماست ..........................
... میگه نمیخوای هماهنگ کنی؟ میگم مگه دیگه کسی هم مونده که هماهنگی بخواد؟ میگه نمیدونم من که دیگه نمیشمرم، میگم من شمرده م، خیالت راحت ! هماهنگ کردن نداره دیگه ...
... اگه تونستی 6 سال عکس رو نگاه کنی و هنوز حالت خوب باشه - گیریم دو سه بار هم خیسی گونه هات رو خشک کرده باشی - اونوقت درسته ! ......................
.........................................................................................................
..................
..
.
I'm a big big girl
in a big big world,
It's not a big big thing
if you leeeeeave me
But I do do feel
that I too too will miss you muuuuch
I miss you much ........
سهشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۲
یه چیزی میخوام بگم که شاید بعضیا خوششون نیاد ولی خب میگم: بر خلاف خیلی ها، من فکر میکنم هدایت و کافکا اونقدرها هم از زمان خودشون جلوتر نبودن. یعنی حداقل تاریخ مصرف نوشته هاشون الان دیگه گذشته، به این دلیل که دیگه روزگار ک. یا گرگور زامزا یا پیرمرد خنزر پنزری گذشته که عین یه پشه از قطار زندگی پرت شن بیرون و دنیا همچنان به راه خودش ادامه بده و خواهر جناب زامزا زیباتر هم بشه و ... . برعکس، الان دورهء کوری و فراموشی فراگیره. دورهء به ورطه افتادن آحاد. همهء مردم با هم در حال نابودی اند و هیچکس به لحاظ موقعیت در سختی، به کس دیگه ارجحیتی نداره و ...
فکر میکنم این آقای پل اُستر، یه روز نویسندهء بزرگی میشه (اگه ترشی نخوره مثلا"!) چون کتاب واقعا" پرداخت خوبی داشت (با اینکه این کتاب جزو پرفروش ترین کارهای ایشون نبود). حوادث و اتفاقها خیلی خوب انتخاب شده بودند و به هیچ وجه ریتم خسته کننده پیدا نمی کردن. گرچه به شخصه از پایان کتاب خوشم نیومد. نمیدونم ولی با توجه به کلمات شروع کنندهء کتاب، از همون اول انتظار داشتم یه کم راه معلوم تر باشه، به هر حال سرنوشتِ نوشته ها معلوم بود. خلاصه که هنوز کار داره تا ایشون نوبل ادبیات رو بابت نوشتن دنبالهء کوری ساراماگو یا صدسال تنهایی مارکز بگیره.
گمونم دیگه چیزی از اون چیزایی که نوشته بودم و بلاگر محترم، باد هوا فرض کردنش ! یادم نمیاد. عجالتا" همین، تا یه حوصلهء دیگه پیدا کنم، راجع به «زندگی در پیش رو» هم بنویسم (برای بار سوم!)
یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲
دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲
بگذریم، من که اهل سیمای فخیمه نیستم، ولی خب همهء برنامه هاش رو - اونایی که به ساعت خونه بودنم میخوره البته - به صدا از بَرَم، از اونجایی هم که گهگاه سری به آشپرخونه میزنم، میتونم قیافه بازیگرها رو با صداهاشون miX کنم و تمام! الغرض، داد بنده از اونجا در اومد که یکی از قسمتهای سریال «معصومیت از دست رفته» در حال پخش بود. ما که اون سریال امام علی رو ندیدیم (نشنیدیم)، ولی تازه فهمیدیم این جناب میرباقری، چه چرندیاتی رو به اسم دیالوگ به خورد مردم میده ! نه ! شما باشید چه حالی میشید وقتی عشق ماریهء نصرانی به شوذب خزانه دار رو - سال 60 هجرت - به عشق لیلی و مجنون تشبیه کنن ؟؟ بقیه اش بماند ...
به جاش، یه سریال دیگه هست به اسم «روشنتر از خاموشی»، کار جناب حسن سیفی. گیریم دوبله اش هم افتضاح باشه - خدا بگم چیکار کنه اونایی رو که این بلاها رو سر دوبلهء ایران آوردن - در عوض دیالوگها معرکه اس. فلسفهء شرق رو اونقدر قشنگ از زبون شیخ بهایی و میرداماد و ملاصدرا به عنوان شاگرد، میتونید بشنوید که فکرشم نمیکنید. شاید باورتون نشه، ولی کافیه یه نگاه به تیتراژ پایانی سریال بندازید. حداقل 14-15 تا منبع در تهیهء فیلمنامه اش به کار رفته و تازه یه توضیحی هم فکر کنم قسمت اولش بود داد که هرجا مبهم بوده (چون زندگینامهء ملاصدراست)، به ناچار از استدلال استفاده کردیم و الخ.
خلاصه اینکه سریال تاریخی هم اگه میسازید، میرباقری نشید فقط !
یکشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۲
...
- روشهاي ارتباطي رو ياد بگير،
- دنبال هيچگونه اطلاعات اضافه اي که مربوط به عملکرد بقيه عناصر ميشه نباش،
- وقتي اطلاعات لازم براي بهره برداري از يک شيء رو در اختيارش گذاشتي، به کارهاي ديگه ات برس و هيچ اصراري براي بهبود کارکرد اون شيء (البته از نظر خودت) و يا تسريع يا تغييرش نداشته باش تا خودش به تو جواب بده. فراموش نکن که تو هم هيچ کدوم از متغيرها، پارامترها و شرايط مسلط به عملکرد اون شيء رو نمي دوني.
...
زندگی یعنی همین !
شاید بزرگترین مشکل همین باشد. زندگی چنان که ما میشناخته ایم پایان یافته، اما هنوز کسی نیست که بفهمد چه چیزی جای آن را گرفته است. ... . منظورم تنها سختی ها نیست. مسئله این است که حتی در مواجهه با عادی ترین وقایع دیگر نمی دانی چگونه رفتار کنی و چون نمی توانی واکنش نشان دهی، می بینی که از فکر کردن هم عاجزی؛ در ذهنت گیج و گمی. پیرامونت همه چیز پشت سرهم دگرگون می شود، هر روز شاهد اتفاق تازه ای هستی و آنچه طبیعی می پنداشتی به جز خلاء و باد هوا نیست. مشکل، گزینش همیشگی میان بد و بدتر است. از یک سو می خواهی زندگی کنی، خود را با محیط وفق دهی و با همه چیز چنان که هست به بهترین وجه بسازی، اما از سوی دیگر گویی برای رسیدن به این هدف لزوماً باید هر چیزی را که زمانی تو را در نظر خودت انسان می ساخت نابود کنی. متوجه منظورم می شوی ؟ برای زنده ماندن باید خودت را از درون بکشی. ..."
کشور آخرین ها / پل اُستر - خجسته کیهان / نشر افق - 1381
،
منم که همین رو میگفتم ! چقدر مشترک بودن درد، بارش رو سبک تر میکنه ...
پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۲
...
:سلام، :سلام، ... . هيچكس از گروهمون نيست. دستگاهم رو خودم اشغال ميكنم. يادم ميفته. اِ ! اينجا هم كه نيست ! نبردم تو جلسه ؟؟ اتاق جلسه. نيست كه نيست ! ممكنه كسي جايي گذاشته باشدش ؟ يادم باشه از مهندس بپرسم. .........................................................................................................
.................................................................... يعني ميشه همينجور رو هوا رهاش كرده باشم ؟؟ جاي ديگه اي براي گذاشتن نبوده. يعني چي شده ؟ باز تو بازهء گيجي و مستي چيكار كرده م ؟ پيدا ميشه ؟ نميشه ؟ جواب مردم رو چي بدم ؟! يكي ديگه خريدن كه نشد كار !
.........................................................................................................
............................................................................
...................................
.
.
.
دوشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۲
یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۲
قضیه خیلی ساده تر از این حرفهاست. یعنی اینکه زندگی خیلی بی ارزش تر از اونه که خودت رو بچلونی و جلوی عصبانیتت رو بگیری تا ابد. و خیلی ارزشمندتر از اونکه چشمت رو به روی نامرادیهاش ببندی و بی تفاوت از کنارش رد شی.
قبول. با یه چیزای باید کنار اومد. اما زندگی هم باید کرد. یه زندگی با تمام حق و حقوقی که میشه برای آدم-وارش قائل بود.
... عصبانیت حق منه ! ازم نخواهید بابت چیزی که معتقدم حقمه، ازتون معذرت بخوام !
جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲
برای اینکه یادت بمونه که دلت نباید به هیچی خوش باشه، حتی یه پر کاه. یه سبوس پوک. باید اونقدر بگذاری و بگذری که دیگه هیچوقت فکر نکنی چیزی داری. چیزی که لحظه ای لذتت رو تأمین کنه. چیزی که ارزن دلخوشکنکی باشه. چیزی که سر سوزنی دغدغه هات رو از یادت ببره. ...
باید عین بادبادکی باشی که نخش یه جایی گیر کرده. که نه تکلیفش معلومه، نه میتونه خودش تکلیفش رو معلوم کنه. همینجوری فقط رو هوا !
...
ارزن ! میفهمی ؟؟؟
... چون دیگه هیچ دری، کوبه نداره ! اونی هم که خیال کردی زدی، نقاره بوده !!!
،
پ.ن. من گاز میگیرم !
دوشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۲
سهشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۲
دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۲
اما گذشته از اینها، بافت خود اثر، کار نابیه. ممکنه اول کار آدم فکر کنه با داستانی طرفه که مثل خیلی از کارهای این روزها، قبل از صحافی، ورقهاش (یا حداقل فصلهاش) یه بُر حسابی خورده ن، که یعنی مثلا" پست مدرن! اما کم کم میشه حس کر که این بافت، بافت یک کلاه حصیریه که در عین حال که رشته های جدا ازهمی تشکیلش میدن، در نهایت شکل یک کلاه رو به خودشون میگیرن. به نوعی انسجام در عین پراکندگی. خود داستان، حرکتی زیگزاگی از زندگی به برزخ و زندگی، و از برزخ به جهنم و برزخ داره (متناظر با خواب در خوابهای بورخس مثلا"). روند فرکتالی رو اونجا میشه دید که از کمی جلوتر نگاه کنی: خود این زیگزاگها هم از زیگزاگهای ظریفتر ِ پارگرافهای zoom back تشکیل میشن. خیلی از شخصیت پردازیها به همین شکل صورت گرفته (در همین پاراگرافهای zoom back) و فکر میکنم یکی از دلایل اینکه کتاب هیچ جا خسته کننده نمیشه، همینه (همین عدم سکون و عدم قابل پیش بینی بودن).
غیر از این، آقای قاسمی، اصراری در پنهان کردن ِ بخش ِ درگیر ِ شخصیتِ خودش نداره. راوی، حتی اگه به اسم، "یدا..." باشه، از سیگار منع شده و باز سیگار میکشه، کار تئاتر میکنه، ساز میزنه و زمزمه های آوازی هم داره. به کارگردان ِ سختگیر ِ"قاسمی" نامی هم فحش میده و ... .
از همه بالاتر، آخر داستان، بر خلاف خیلی خیلی کارهای دیگه، آدم رو نا امید نمیکنه. واقعا" تا آخر داستان، نمیشه یک جمله رو هم از دست داد و خب طبعا" میشه تا همون آخرلذتش رو برد. حتی اگه مثل من از رمان آنلاین ایشون خوشتون نیومده باشه و سرجمع یکی دو قسمتش رو بیشتر نخونده باشید. به علاوه، اگرچه این کار رو هم باید پشت سرهم خوند، تا انسجام ِ تا اینجای مطلب از بین نره، ولی کوتاه بودن ِ بخشهای هر فصل، کمک بزرگیه که میشه به راحتی هرچندتاش رو یک شب خوند و داستان رو هم گم نکرد. علاوه بر همهء این خوبیها، بسیار کم غلط بودن ِ کل کاره. فقط یه جا "تسویه حساب" ، "تصفیه حساب" شده بود، به گمونم غلط دیگه ای نبود، غیر از یکی دو مورد اشتباهِ به وضوح تایپی.
والسلام.
شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۲
پنجشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۲
نمیدونم، شاید هم چون اینجا کنسرت ارزونه، اینقدر باید وضع اسفناکی داشته باشه ! من که هر کنسرتی میرم، توبه میکنم دفعهء بعد هرچی بود نَرَم، بعد باز رأس ساعت مقرر، جلوی در سالن ام ! (نه ! خداییش، یه بروشور نباید میدادن یعنی ؟!؟ بگذریم که بعضا" falsch زدن ِ گروه رو ، من ِ بیسوات هم میتونستم تشخیص بدم !!!)
گذشته از همهء اینا، خیلی مطمئن نیستم شعر ایرانی با موسیقی کلاسیک، به دردِ بیشتر از رادیو بخوره، مگه اینکه واقعا" یه کار حسابی ببینم ! به یکی از همراها میگفتم: دو سه سال پیش یه نقالی لیلی و مجنون به زبان آلمانی رفته بودیم، تو همین سالن قشقایی ِ یه وجب در نیم وجب. بگذریم که وضعیت نشستنمون بیشتر به آویزون بودن شباهت داشت. دکتر ممنون*، یه نفره، هم نقالی میکرد، هم بازی، هم ساز میزد. ترجیع بند کارش هم مصرع «گفت خامُش، چون تو مجنون نیستی» رو به فازسی میخوند. به نظرم اون اجرا خیلی خیلی خیلی تأثیرگذار تر از این بود. ما که هیچ، آلمانی های توی سالن هم این مصرع رو با خود آقای دکتر، به فارسی میخوندن و هماهنگ خودشون رو تاب میدادن. یه اشاعهء فرهنگی ِ درست و حسابی، نه که فقط بازارگرمی و کلاس و دیگر هیچ !
من که نفهمیدم آخرش ملت برای کی اون همه کف میزدن. ولی مطمئنم یه کودک هم اونجا نبود که داد بزنه پادشاه که لباس تنش نیست ! ...
* پرویز(؟) ممنون : دکتر در بازیگری و کارگردانی تئاتر، و استاد شرق شناسی دانشگاهِ یادم نیست چی چی ِ اتریش !!
---------------------------------
پ.ن. نه دیگه ! اینقدر هم افتضاح نبود !! همنوازی چنگ و پیانوش و تکنوازی ویالونش انصافاً معرکه بود !
چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲
سهشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲
یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۲
چهار ساعت میخ این بودم که نکنه منبع تغذیه سوخته یا کابلش خرابه یا کلید power مشکل پیدا کرده ، یا اینکه پس این بوی سوختگیِ چیه که از تو case داره میاد !! سر آخر با یه بار باز کردن ِ منبع تغذیه، همچین همه چی عین روز اول کار کرد که دیگه آدم چی بگه !!! تازه بگذریم که اون اولای این مادربرد جدیده، هر کار میکردم دو تا هارد رو همزمان detect نمیکرد و وقتی هارد ها رو از جاشون تو case درآوردم و آویزون کردم، بدون کوچکترین مشکلی با همون تنظیمات شناخته تا همین حالا !!! ...
دیگه از بقیه اش بگم، خیلی تفریح میکنید ! فعلا" بسه !! ..
جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۸۲
،
پ.ن. لعنت به هرچی کار و جلسه و مناقصهء ملیه ! فقط جمعه سر کار نرفته بودیم ! اینا رو گفتم که توجیه کنم چرا اینقدر این تشکر طول کشید !!! همین.
یادشون رفته که دیگه خدایی نیست ؟ راهی نیست ؟ یعنی هنوز نمیدونن که همهء خداها رو پاک کردن، جاش پیت حلبی آویزون کردن ؟ نه حتی "خواست"ی که بدون اون زندگی نشه. نه انگیزه ای که از اینجا بلند شدی، بشینی اونور که رو هوا نمونده باشی. نه آیتی، نه غایتی، نه نقشی، نه رخشی، نه رامشی، نه تابشی، نه نوری، نه سروری، نه رنگی، نه جنگی، نه تگرگی ... . هیچ در پیچ. کتاب خفته. گلوی خاموش. خندهء بی لب. تن ِ بی تب.
شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۲
ایضا" این یکی ها رو !!!
چهار قانون طلايى مهندسين ساخت وطراحي
1. وظيفه اوليه يك مهندس طراح ساخت سيستمى است كه براى سازنده، ساختن آن سخت وبراى تعميركار، تعمير آن ناممكن باشد.
2. در طراحى هر سيستم لااقل بايد يك قطعه از رده خارج ،2 قطعه دست نايافتنى و 3 قطعه هنوز در مرحله طراحى وجود داشته باشد.
3. هيچ چيز نبايد طبق زمان بندى و بودجه كارفرما ساخته شود.
4. هيچ عيبى در طراحى نبايد ديده شود ، مگر در بازرسى نهايى محصول.
مهندسين در بيان ويژگيهاى دستگاههاى خود كلماتى ذكر مى كنند، معنى اين كلمات و عبارات را بدانيد:
Maintenance Free: چنانچه دستگاه خراب شد، بايد آن را دور بياندازيد!
Energy Saving: ويژگى اى كه در حالت قطعى برق به آن مى رسيد!
Rugged or Robust: آن قدر سنگين كه نمى توان آن را بلند كرد!
Light Weight: كمى سبك تر از Rugged!
All New:هيچ قطعه اى را با نوع قديمى اش نمى توان عوض كرد!
مهندسين چگونه كار مى كنند؟
1. مهندسين الكترونيك كارهايشان را با "ظرفيت" بالا انجام مى دهند.
2. مهندسين برق كارهايشان را با "توان" بالا انجام مى دهند.
3. مهندسين شيمى كارهايشان را با كمترين "انرژى فعال سازي" انجام مى دهند.
4. مهندسين مكانيك كارهايشان را با "انرژي" كمتر و "بازدهي" بيشتر انجام مى دهند.
5. مهندسين عمران كارهايشان را با "مقاومت" بيشتر انجام مى دهند.
6. مهندسين نرم افزار كارهايشان را با "تكرار" بيشتر انجام مى دهند.
7. مهندسين سخت افزار كارهايشان را را "سازگاري" بيشتر انجام مى دهند.
8. مهندسين شهر سازى كارهايشان را "چشم بسته" انجام مى دهند.
میلباکسم داره منفجر میشه، ولی من حاضر نیستم اینا رو از توش پاک کنم !!!
لغت نامه مهندسين در جلسات كارفرما
1. اين بستگى دارد به ...... يعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
2. اين موضوع پس از روزها تحقيق و بررسى فهميده شد. يعنى: اين موضوع را بطور تصادفى فهميدم!
3. نحوه عمل دستگاه بسيار جالب است. يعنى: دستگاه كار مى كند و اين براى ما تعجب انگيز است!
4. كاملا انجام شده يعنى: راجع به 10 درصد كار تنها برنامه ريزى شده !
5. ما تصحيحاتى روى سيستم انجام داديم تا آن را ارتقا دهيم. يعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع كرده ايم!
6. پروژه بدليل بعضى مشكلات ديده نشده، كمى از برنامه ريزى عقب است. يعنى: تاكنون روى پروژه ديگرى كار مى كرديم!
7. ما پيشگويى مى كنيم..... يعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!
8. اين موضوع در مدارك علمى تعريف نشده. يعنى: تاكنون كسى از اعضا تيم پروژه به اين موضوع فكر نكرده است!
9. پروژه طورى طراحى شده كه كاملا سيستم بدون نقص كار مى كند. يعنى: هرگونه مشكلات بعدى ناشى از عملكرد غلط اپراتورها ست!
10. تمام انتخاب اوليه به كنار گذاشته شد. يعنى: تنها فردى كه اين موضوع را مى فهميد از تيم خارج شده است!
11. كل كوشش ما براى اينست كه مشترى راضى شود. يعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبيم كه هر چه كه به مشترى بدهيم راضى مى شود!
12. تحويل پروژه براى فصل آخر سال آينده پيش بينى شده است. يعنى: كه تا آن زمان ما مى توانيم مقصر تاخير در اجراى پروژه را كسى از ميان تيم كارفرما پيدا كنيم!
13. روى چند انتخاب بطور همزمان در حال كار هستيم. يعنى: هنوز تصميم نگرفته ايم چه كنيم!
14. تا چند دقيقه ديگر به اين موضوع مى رسيم. يعنى: فراموشش كنيد، الان به اندازه كافى مشكل داريم!
15. حالا ما آماده ايم صحبتهاى شما را بشنويم. يعنى: شما هر چه مى خواهيد صحبت كنيد كه البته تاثيرى در كارى كه ما انجام خواهيم داد ندارد!
16. بعلت اهميت تئورى و عملى اين موضوع...... يعنى: بعلت علاقه من به اين موضوع!
17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. يعنى: طبيعتا بقيه نمونه ها واجد مشخصاتى كه شما بايد بعد از مطالعه به آن برسيد، نبوده اند!
18. بقيه نتايج در گزارش بعدى ارائه مى شود. يعنى: بقيه نتايج را تا فشار نياوريد نخواهيم داد!
19. ثابت شده كه .... يعنى: من فكر مى كنم كه .....!
20. اين صحبت شما تا اندازه اى صحيح است. يعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!
21. در اين مورد طبق استاندارد عمل خواهيم كرد. يعنى: ازجزئيات كار اصلا اطلاع نداريد!
چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۲
من اصلاً نميگم ديروز 4-5 تا دانشجوی فوق و دکترای پای پروژه، 4 ساعت تموم، تو آزمايشگاه روباتيک دانشگاه چيکار ميکردن !!! اماااان از رفيق بد !! (البته game خوب هم بی تاثير نيستااا !)
،
پ.ن. يکی نيست از اين رفيقمون بپرسه چرا 75% مأموريتهاش نابود کردن من بود !!!
دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲
دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲
هيچوقت فکرکردی نسبت فلسفه و زندگی چقدر شبيه به نسبت نخ اسکناس و اسکناسه ؟ يعنی که مثلاً زندگی بدون فلسفه، زندگی هست ولی از درجهء اعتبار ساقطه. ارزشی نداره. اما فلسفه بدون زندگی، يه پاره نخه که هيچی رو به هيچی وصل نميکنه. يعنی خودِ هيچی.
فيلسوف زياده. از اون هم بالاتر، فيلسوفی که فقط فکر ميکنه و فلسفه ميبافه هم زياده. آدمهای تئوريک. آدمهايی که ميشينن يه گوشه و مدام راجع به بقيه، تئوری صادر ميکنن و نظر ميدن. کاش نظر ميدادن، فقط ايراد ميگيرن. اتوکشيده تر : فقط انتقاد ميکنن. از شاه و رئيس جمهور گرفته، تا مورچهه که داره دونه ميبره و انگار نه انگار که تو زندگی من و تو هم تاثيری داشته باشه. انگار هيچوقتِ هيچوقت قاطی زندگی نبوده ن. حتی از دست زدن به زندگی هم ابا دارن، چه برسه به لمسش. هيچ نميدونن ايده آلهاشون به عمل که نزديک ميشه، چقدر گوشه هاش ميپره و ترک ميخوره. چقدر عوض میشه. يا حرف زدن با رفيق جون جونيشون، وقتي هرچی خواست گفت و هرچی خواستی گفتی، چيزی هم از اون رفاقت و محبت بينتون باقی مونده ؟ يا که ...
هيچی. وبلاگتو بنويس.
شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۲
پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۲
دیدی که بالاخره بعد قرنی بازم شد که بری اون بالا، بذاری باد تو موهات بپیچه و موهات رو تو شاخه ها بتابونه. تابت بده روی درخت و توت ها رو به سر و صورتت بکوبونه. حتی اگه اونقدر تاریک باشه که توت های روی شاخه ها رو نبینی. یا اونقدر که دیگه توت رسیده ای به درخت نباشه که همون بالا بچینی و ... .
«از هرچیز که زیر دو هزار متر باشد متنفرم. حتی شما !» یا یه چیزی تو همین مایه ها.
چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۲
بالابلندتر از هر بلند بالایی / جی. دی. سلینجر / شیرین تعاونی (خالقی)
یا
تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران / جی. دی. سلینجر / امید نیک فرجام
اول که فهمیدم این دوتا ، فقط دو ترجمهء مختلف از یه کتاب سلینجر هستن، کلی خورد تو ذوقم. اولی رو از اسمش خیلی خوشم اومده بود و دومی رو از کار قبلی مترجمش «فرنی و زویی». بنابراین نمیشد تصمیم بگیرم که یکیشو بخونم ! این شد که از خجالت هردو در اومدم.
داستان که معرف حضورتون هست: روایت عروسی پسر بزرگ خانوادهء گلس، سیمور، از زبان پسر دوم خانواده، بادی. از کل داستان به اندازهء «فرنی و زویی» -کوچکترین خواهر و برادر همین جنابان سیمور و بادی- خوشم نیومد، اما شخصیت سیمور خیلی جذابتر از قبل شد. به خصوص نسبت به «یک روز خوب برای موزماهی»*.
از داستان که بگذریم، تجربهء جالبی بود. تا به حال به ترجمه به چشم تفکیک زنانه/مردانه نگاه نکرده بودم ! ترجمهء امید نیک فرجام، مثل ترجمهء قبلیش روانی دلپذیری داشت، درحالیکه شیرین تعاونی با وجود زبان شاعرانه تری که به کار گرفته بود، در ترجمه اش گاهی سکته داشت. الفاظ عاشقانه رو در ترجمهء شیرین تعاونی به راحتی میشد پذیرفت، اما در ترجمهء امید نیک فرجام، فحشها بهتر انتخاب شده بودند ! یا مثلا" شیرین تعاونی برای معرفی و همراهی یکی از شخصیتها در طول داستان از «ساقدوش» استفاده کرده، در حالیکه امید نیک فرجام ، «ینگه» رو به جای اون به کار برده. یا مثلا" همین شعر:
«درودگران،
رفیع تر افرازید شاه تیر سقف را،
که می آید داماد،
چونان آرشی افراشته قد،
بالابلندتر از هربلند بالایی.» / شیرین تعاونی
«تیرهای سقف را بالاتر بگذارید، نجاران، که داماد همچون آرس(1) می آید، بالابلندتر از هربلندبالایی.» / 1. ARES : خداوند جنگ در اسطوره های یونان، برای آرس که در اسطوره های رومی مارس خوانده می شد، قامتی بلند، بلندتر از قامت بشر تصویر کرده اند.م./ امید نیک فرجام
من هم نگم واضحه که ترجمهء شاعرانهء اول، اونقدر دلنشینه که آدم فکرشم نمیکنه سلینجر، آرش چه میشناخته ! و دومی با وجود پاورقی، علاوه بر نوشتار بدون تقطیع، اونقدر نامانوسه که آدم به زحمت میپذیردش. در عوض اینجا :
"نگاهش خیرگی مرعوب کننده ای داشت. انگار این نگاه از ناحیهء تودهء بلواطلب تک زنه ای صادر میشد که صرفا" بنا به تقریر تصادف و زمان از کیف توربافی خود و چشم انداز تماشایی گیوتین جدا افتاده بود." / شیرین تعاونی
"نگاه خیره اش یک جورهایی مرعوب کننده بود. انگار از طرف یک دستهء یک نفرهء اوباش می آمد، دسته ای متشکل از یک زن که فقط از لحاظ تاریخی و دست برقضا، از بافتنی و تماشای گیوتین جدا افتاده بود." / امید نیک فرجام
احتمالا" شما هم مثل مجبور شدید اولی رو دوبار بخونید و به زور باهاش کنار بیایید، درحالیکه دومی خیلی گویا و روان همهء مطلب رو رسونده !
دیگه بقیه اش هم با خودتون که ببینید کی چیکار کرده ! اما این وسط من موندم کدوم این ترجمه ها میتونه به زبان خود سلینجر نزدیکتر باشه ! از یه طرف میخوره که کاملا" زبان شاعرانه ای داشته باشه. از طرف دیگه با نوجه به وسعت طیف خواننده هاش، فکر نمیکنم شاعرانگی زبانش، قابلیت فهم نوشته هاش رو پایین آورده باشه. اینه که پس چندتا ؟ وای به حال کتابهایی که فقط یه مترجم ترجمه اشون میکنه !! (یکی نیست بگه تو سر پیازی یا ته پیاز ؟!! خواننده ! این مهمه، مگه نه ؟؟)
ضمن اینکه کتاب "نجاران ..." ، یه داستان دیگه هم داره «پیشگفتار: سیمور» که کتاب اول نداره، ولی اون باشه برای بعد.
* از مجموعهء «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم»