سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۲

یک‌روز دو چشمم خیس...

Alfred Eisenstadt
جمعه‌های هادی خرسندی ناگهان یک‌شنبه شد ولی این سال نوی مسیحی هنوز برای سال‌نوی‌من‌شدن داره مقاومت می‌کنه. امروز که طبعا همه از چندی پیش تعطیلات‌ن و توی اتاق ما که معمولا هفت-هشت نفریم فقط من تنها مونده‌م، یهو به این فکر میفتم که این موقع سال که هیچ‌وقت برای من حس سال نو نداشته، ولی از بعد مهاجرت هم اون‌قدر همیشه ماه مارس و شروع بهار شلوغی داشته‌م که از سال نوی بیولوژیکی بدن‌م هم چیز زیادی نفهمیده‌م و درنتیجه یه پنج سالی می‌شه که کلا سال نو نکرده‌م. کهنه کهنه مونده‌م. با تصمیمات نصفه نیمه و تکه پاره و شکست‌خورده تل‌انبار روی‌هم. ایــــن همه.

الغرض، این شد که احساس رسالتی عظیم بنده را دربگرفت که بالاخره یه کاری کنم که رسیدن ژانویه دوهزار و چهارده، یه‌چیزی بیشتر از صرف تغییر بخش سال در تاریخ‌زدن‌هام باشه. همین هم شد که خیلی مسؤولانه شب سال نو اومده‌م و وبلاگ‌فرسایی می‌کنم و می‌خوام بگم که تصمیم گرفته‌م در این اولین سال‌نوی‌غربی به‌رسمیت‌شناخته‌م دنیا یه‌کم باهام مهربون‌تر باشه. 

همین دیگه... ایدون باد!


یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۲

صحبت سرما و دندان است ...


می‌گفتن زمان جنگ بعضی مجروحا که بعد از جراحت بیهوش شده‌بودن و بعد از رسوندن‌شون به مرکز درمانی مجبور شده بودن دستی/پایی‌شون رو قطع کنن تا بتونن خود مجروح رو نگه‌دارن، وقتی برای اولین بار به‌هوش میومدن خیلی پیش میومد که ابراز کنن در ناحیه‌هایی از دست یا پای قطع‌شده درد یا خارش یا سوزش و ... دارن. این مرحله انکار و بی‌تابی گاهی اون‌قدر ادامه پیدا می‌کرد که  یکی از اعضای تیم درمانی باید بالشی درست جای عضو قطع‌شده می‌ذاشت و اون رو می‌خاروند یا ماساژ می‌داد و الخ و بعدش مجروح آروم می‌گرفت. 

گاهی هم حکایت بعضی رابطه‌هاست. که انگار بیهوش بوده‌ی و مدت‌هاست قطع شده‌ن و تو هنوز اصرار به نوازش رابطه قطع‌شده داری.

"رها کن بره رئیس..."*

،
* دیالوگی از «چیزهایی هست که نمی‌دانی»

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۲

بابایی


ممنون که بودی. ممنون بابت همه چیزهایی که بهمون یاد دادی. ممنون بابت همه جاهایی از شخصیت‌م که مدیون‌تم. ممنون که تا این سن هم مشوق‌ دیوونه‌بازیام بودی. ممنون که پدربزرگم بودی. ممنون ...

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۲

سن یه نمره‌س

Andrey Klemeshov


همه‌چی داره شبیه بدترین روزهای این چندسال اخیر پیش می‌ره. الان دوباره حس کردم که واقعا امیدی به صحیح و سالم رسیدن به ته امسال رو ندارم و این درحالی‌ه که در اولین روز از آخرین ماه سال به‌سر می‌بریم. یعنی شما می‌گی سیب بره بالا و بیاد پایین هزارتا چرخ، من خود به چشم خویشتن دیدم که آدمیزادی که من باشم -اگه باشم- چندصدهزارتا چرخ خورده حتی تو یه ساعت از یه‌روز. حیف که ننوشتم ازشون وگرنه یه قصه خیلی پرگره و پرکشش می‌شد برای روزای پیری‌م. می‌گن جوونی و خامی، دریغ از یه‌ذره پختگی تو این سن و سال. یه‌جاهایی رویه‌مون سوخته، ولی از درون کماکان خام خام. 

چه می‌شه کرد، هرکی باید به سهمی که به‌ش رسیده قانع باشه دیگه وگرنه که با این همه جون کندن باید عوض می‌شد تا حالا. مگه نه؟!..

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۲

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۲

Simply ...


Portrait of Ria Munk III Gustav Klimt
“Get scared. It will do you good. Smoke a bit, stare blankly at some ceilings, beat your head against some walls, refuse to see some people, paint and write. Get scared some more. Allow your little mind to do nothing but function. Stay inside, go out - I don’t care what you’ll do; but stay scared as hell. You will never be able to experience everything. So, please, do poetical justice to your soul and simply experience yourself.”

 — Albert Camus (Notebooks 1951-1959)

P.S. Need to find the original French version though...

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۲

یه‌روزی دنیا خوب بود و آروم بود، واسه زندگی ...



بیشتر از یه سال‌ه که خونه‌م کامل جمع نشده. یعنی تیکه‌تیکه‌هایی از خونه در برهه‌های زمانی متفاوت جمع شده، اما خود این برهه‌ها اون‌قدر منفصل از هم بوده‌ن که این یکی تیکه که جمع می‌شد، جمع‌شدگی اون یکی قبلی دیگه به تاریخ پیوسته بود و درنتیجه خونه رنگ نظم و ترتیب رو ندید در یه سال و اندی گذشته. یعنی این‌جوری شد که من یه نامه زدم به مسؤول ساختمون در کمپانی و شش مورد از معضلات آپارتمانم رو که هرچی به مدیرساختمون مقیم گفته بودم پشت گوش انداخته بود براش گفتم. عکس موارد رو هم ضمیمه کردم. بعدم گفتم من دارم می‌رم یه ماه نیستم، بی‌زحمت وقتی برمی‌گردم اینا درست شده باشه. طبعا درست کار کرد. اما همون شد که تازه مسؤول ساختمون در کمپانی به عمق فاجعه در ساختمون پی برد و پروژه عوض‌کردن لوله‌کشی آب و بعضا فاضلاب ساختمون با دست‌کم 63 واحد ساکن کلید خورد. همه اینا یعنی چی؟ یعنی این‌که کمددیواری پشت دوش حموم و زیردستشویی حموم و آشپزخونه باید تخلیه می‌شد تا دیوارها شکافته شن و لوله‌ها تعویض. اما نه به این نظم و ترتیب! بلکه کاملا سوی مخالف طیف و با پراکندگی زمانی/مکانی در worst case. یعنی این‌جوری که اول یه‌سری میومدن دیوار رو می‌شکافتن، می‌رفتن، دوهفته بعد یه‌سری دیگه میومدن مشما و پلاستیک می‌زدن که مثلا کار شروع شه، سه هفته بعد، لوله‌کش‌ها میومدن لوله‌ها رو باز می‌کردن و می‌دیدن وضع خراب‌تر از حدتصوره، نصفه‌نیمه می‌بستن می‌رفتن تا سه-‌چهار هفته بعد که میومدن درکمتر از یه نصف‌روز لوله‌ها رو جایگزین می‌کردن و بی‌این‌که خبری بدن می‌رفتن. بعد تو می‌موندی که بالاخره این تموم شده؟ نشده؟ داستان چی‌ه؟ خلاصه، یه روزی تو هفته‌های بعد یه دوتا چهره جدید در می‌زدن که بیان دیوار رو بذارن سرجاش. بعد خود رنگ‌ش هم باید یه سری خشک می‌شد تا دست دوم رو بزنن. این وسط می‌ذاشتی ده روز می‌رفتی مسافرت و وقتی برمی‌گشتی، حتی جرات نمی‌کردی چمدون‌ت رو تخلیه کنی و به زندگی روزمره از داخل چمدون ادامه می‌دادی، چون جایی برای گذاشتن‌ش یا حتی جادادن وسائل داخل‌ش وجود نداشت. بعد پنج هفته ناباوری خوب که خیال‌ت راحت می‌شد که خب، دیگه با این کمد کاری ندارن و دوباره محتویات کمد رو با بدبختی می‌چیدی که آخه اینا قبلا چطوری خوش و خرم باهم اون تو بودن... بلافاصله روز بعد، یکی در می‌زد که ما یه چیزی رو تو دیوار پشت کمد فراموش کردیم و باید دوباره بشکافیم... اگه فکر کردین این اتفاق فقط یه بار و فقط در مورد کمد دیواری افتاد، خب در اشتباه‌ین. باز یه مسافرت ده روزه دیگه و هنوز چمدون مسافرت باز نشده، عینا در مورد کمد زیر دستشویی حمام هم همین مساله تکرار شد. منتها با یه فاصله زمانی سه-‌چهار هفته‌ای دیگه که وقت تکرار واقعا دیگه باورت نشه که اینا جدی می‌گن یا دارن شوخی می‌کنن. یا این‌که نکنه من خوابم که زندگی این‌طور سوررئال شده. خلاصه بالاخره، سری دوم شاهکارها هم به پایان رسید و باز هیچ‌کس پایان کار اعلام نکرد به ما تا این‌که یه دوماه که کلا خبری از درزدن مجدد نشد، خودمون ختم عملیات رو اعلام کردیم و گفتیم که وسایل رو برگردونیم سرجاهاشون. این‌دفعه، تفریح و خوشگذرونی خارج شهر پیش اومد چپ و راست. اونم از انواع گوناگون. از مراسم باربکیو در حیاط خونه استاد سابق بگیر تا عروسی ایرانی چیتان و فیلان در شهر چیتان و فیلان و یهو اردوی خاک وخلی با یه سری خل و چل مثل خودت و از اون یکی طرف دعوت به ویلای یه سری آدم حسابی که دیگه قشنگ قاطی کنی که الان باید چی رو بذارم تو کدوم ساک برای ددر این هفته. بعد از اینا که قرار بود یه ماه‌ی وقت باشه تا شروع مدرسه، یهو به‌طرز غیرقابل باوری ظرف یه‌هفته دچار کشف استعداد و روزمه و مصاحبه و شروع کار می‌شی و کلا دیگه اگه رنگ خونه‌ت رو دیدی، سلام ما رم به‌ش برسون...

بعد دیگه شما فکر می‌کنید آدم واسه دو ماه باقیمونده تو این خونه دیگه دست و دل‌ش به جمع‌وجورکردن می‌ره؟! یا این‌که لباسای زمستونی/تابستونی رو که می‌خواد جابجا کنه، یهو صندوقا رو میاره وسط که کم‌کم اسبابا رو هم ببنده؟!

اگه نظرتون جواب دوم بود که باید بگم کاملا درست‌ه.

دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۲

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۲

ان الانسان لفی خسر



یه‌جور عجیبی چندشب‌ه نوای اذان مودن‌زاده تو سرم می‌پیچه. فقط هم اون تیکه که داره یکی از چهارتکبیر رو به بعدی‌ش وصل می‌کنه. دقت هم کرده‌م، تو اون سکوتی میاد که با شب پهن می‌شه رو زندگی. بیرون و تو هم نداره. این‌که چرا موذن‌زاده هم نمی‌دونم. ولی شاید چون تحریرهایی که تو ذهنم رد می‌شه تحریرهای موذن‌زاده‌ست.

،
پ.ن. وقتی بزرگترین خسران زندگی‌ت این شده که هنوز نتونستی بهش بفهمونی که ...

شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۲

در این سکوت ...





مدتی‌ست به وبلاگ‌نوشتن فکر می‌کنم. به روزمره نوشتن. به سیاق آن‌وقت‌ها. بدون هیچ حرف خاص. آن‌وقت‌های قبل از گودر. که تازه بعد از مدتی گوگل‌ریدر آمده بود و وقتی توی‌ش می‌رفتم، انگار که در یک تالار خالی، فقط بازگشت صدای خودم را در جواب حرف‌هایم بشنوم. بعد کم‌کم تالار پرشد. به تالارهای دیگر وصل شد. خصوصی شد و ....

حالا دوباره آمده‌م به گردگیری این وبلاگ که خواسته/ناخواسته زمان‌نگار زندگی‌م شده. الان هم حس یک خانه بدون وسیله خالی را دارم که بازهم فقط صدای خودم و بازتاب‌ش را می‌شنوم.

القصه، سرما خورده‌م. هم روحی، هم جسمی. آن یکی دفعه می‌گفت حق دارم. که پشت‌هم بد و خوب باهم آمده و آن‌گونه نوسانات پردامنه باید هم آن‌طور آشفته‌م می‌کرده. حالا هم که در عزای این فقدان...

سرماخوردگی فکرم را کندکرده. آن‌هم فقط برای درس خواندن. چون برای نوشتن و خیال بافتن لحظه‌ای از حمله دست برنداشته، اما الان که این چندسطر را نوشتم آرام گرفته. خوب است که برود دیگر. باز هم برمی‌گردد. لابد ...

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۹۲

اگر دستم رسد روزی ...

Hope 1886 George Frederic Watts
at the newly renovated Watts Gallery in Compton England

،
پ.ن. ولیکن صبر می‌باید ...

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۲

انگار که نه ...

"و كسي نمي داند دخترك ِ اينهمه وقت مانده پشت درهاي بسته، چه همه ناخن به ديوار كشيده براي بازكردن روزنه اي به سوي آسمان. و تو نمي داني پشت اين خنده ها و اين سكوت، چه بغضي پنهان شده.
نشسته اي رو به پنجره، دفترخاطراتم را ورق مي زني. مي گويي سادگي جمله هام را دوست داري. و من با خودم مي گويم : تلخيش را نه؟
ورق مي زني و ادامه مي دهي سكوت لابلاي سطرهاي نوشته هام را دوست داري و من همين جور كه روي تخت دراز كشيده ام جواب مي دهم: هياهوش را نه؟
مي خزي توي تخت، انگشت هات روي تنم راه مي رود . مي گويي آرامش توي بند بند تنم را دوست داري . و من مي پرسم بيقراريش را نه؟
و نگاهت مي رود از پنجره بيرون . كنار گوشم زمزمه مي كني سبكي راه رفتنم را دوست داري و من مي پرسم: سنگيني تنم را نه؟ و مي چرخم توي دستهات، و باز نگاهت توي چشمهاي من خانه مي كند و مي گويي: ستاره هاي ته چشمهام را دوست داري . و من مي پرسم : سياهيشان را نه؟ 
و چانه ام را با انگشت هات نوازش مي كني و مي گويي صورتي لبهام را دوست داري. و من مي پرسم لرزش بغضم را نه؟
و موهام را نفس مي كشي و مي گويي لطافت سياهش را دوست داري و من مي پرسم پريشانيش را نه؟ و نفسهام روي گردنت آواره مي شود... مي خندي و مي گويي شيريني خنده هام را دوست داري و من مي پرسم شوري اشكهام را نه؟
مي كشي مرا ميان دستهات كه تمام مرا دوست داري و من مي پرسم دختركِ سياهِ درونم را نه؟
...
باد مي زند و پرده اتاق تكان مي خورد. بلند مي شوي به رفتن. دست دراز مي كنم كه دستت را بگيرم .. باد مي زند...من از خودم مي پرسم كي ياد مي گيرم كه خيالِ آدم ها دست ندارد؟"

- گلریز ع.

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۲

On pensait que t'es génée


باز به وضعیت آم‌اِبیگ‌بیگ‌گرل*ی دچار شدم و این‌بار به‌معنی واقعی کلمه و داشتم فکر می‌کردم که کجا باید نخ این بادکنک را رها می‌کردم که الان کار به این‌جا نکشیده باشد مثلا. فکر می‌کردم که کاش مثل کامپیوتر یک وقت‌هایی که هنوز بی‌وقت نشده، صبرم سر می‌آمد و هنگ می‌کردم. نخ چندین و چند برنامه را در هوا رها می‌کردم و بار خود سبک. شاید دوباره از نو شروع می‌کردم و سریع‌تر و سرحال‌تر. چهار سال در چهار روز، چهار ساعت، چهار دقیقه؟!.. هرچه. تمام. 

،

پ.ن. بگذار دخترک هم از حضور من، از حضور من در حضور تو، هراسان باشد. این یکی نخ دیگر هیچ‌رقمه به من ربطی ندارد.

* (+)

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۲

The file on you complete


And quiet is the thought of you ...

,

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۲

دست من و دامان تو ...




عاشقی فعل نیست. کیفیت است. انجام‌دادنی هست و نیست. اصلا به‌جاآوردنی‌ست. توی نگاه، درون نفس، در همه حالات و کرامات عاشق کیفیتی‌ هست که فقط  معشوق خاص تمامی آن‌ها را می‌فهمد. می‌بلعد. آدم‌ها ذاتا دوست دارند که دوست داشته‌شوند. معشوق خاص، چه عاشق باشد و چه نباشد، مادام که عشق را بشناسد، این کیفیت را دریافت می‌کند. خواه پاسخ گوید، خواه نه. 

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۲

که نسیم روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده‌ست





دیروز به یکباره دیدم که گویا بهار آمده. عجیب بود چون اصلا انتظار بهار نداشتم امسال، انگار. خودم از این که انتظار بهار نداشتم، بیشتر تعجب کرده بودم. که انگار این زمهریر عطوفت زندگی صورت و وجهه بیرونی هم پیدا کرده بود دور از خودآگاه من. این انتظار نداشتن از هیچ‌کس/هیچ‌چیز/هیچ ِهیچ. باری، برخلاف هرسال که از پیش روز مشخص و معینی برای جابجا کردن پوشاک تابستانه/زمستانه می‌گذاشتم که کاری وقت‌گیر بوده و هست، امسال کاملا ناغافل دیدم هیچ پوشیدنی مناسب هوای نوزده درجه بالای صفر ندارم و چاره‌ای جز فی‌الفور بازکردن صندوق و صندوقچه‌ها برای بیرون زدن از خانه طبق قرار نیست. بعدتر، به خانه که برگشتم، تازه دیدم که هنوز عایق پنجره‌ها را هم برنداشته‌ام. که یعنی مثلا زمان باید برگردد عقب تا یک‌روز هوس استشمام باد بهاری به سرم بزند و سراغ بازگشودن پنجره‌ها پس از زمستان صعب بروم و همان حوالی هم پیش‌بینی جابجایی لباس‌ها جایی بین پس و پیش ذهنم صورت گیرد. آن‌هم در حالی‌که لیوان چای‌ به‌دست، زیر پتو، نسیم خنک بهار به سینه فرو می‌برم و چیزکی می‌خوانم/می‌بینم یا خیالی می‌بافم. 

... همین‌قدر غافلگیرانه. 

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

... نرو، بمان!




نام گل‌سرخ/نام نسترن/نام رز -م گم شده. یعنی یک روز که حسابی دست و بالم از خرید و همه‌چیز پر بود، سر راه رفتم که بسته‌ام را از پست بگیرم و بعدش، رفتم که از ای‌تی‌ام پول نقد بگیرم... بعد منتظر اتوبوس ایستادم و ایستاده‌دراتوبوس برگشتم خانه و به جمع‌وجور کردن خرید و بسته پستی و غیره. دیرتر دیدم نیست. هی این‌طرف و آن‌طرف چشم دواندم اما کمتر یافتم. گفتم که حتما لبه ای‌تی‌ام وقت پول گرفتن جاگذاشته‌م یا حتی موقع امضا دادن روی پیشخوان پست. گفتم که فردا می‌روم و از هردو می‌پرسم، حتما هرجا بوده، کسی نگه‌ش داشته. فردا نشد و چند فردای دیگر هم گذشت. هفته‌ای بعد بود شاید که بالاخره هردوجا سر زدم. نبود که نبود. 

خود کتاب را دست‌دو از آمازون خریده بودم. نزدیک به دو سال پیش بود که شروع‌ش کرده بودم همراه با یک گروه کتابخوانی ای‌میلی که هیچ‌وقت جدی نشد انگار. یا من بی‌خبر ماندم از جدی شدن‌ش. به‌هر حال، اشکال بزرگ‌ش این بود که نوشته‌های لاتین‌ش ترجمه‌ای به یکی از زبان‌های قابل‌فهم‌تر نداشت. فایل پی‌دی‌اف‌ی هم که یکی از دوستان در همان جمع ای‌میلی فرستاده بود به‌عنوان کشف‌الابیات حجیم‌تر از آن بود که به‌راحتی بشود پرینت گرفت. خودش به زبان انگلیسی بود. انگلیسی فاخری که خواندن جملات و کلمات‌ش هم لذت‌بخش بود. از ساختاربندی و دایره واژگان نسبتا غنی. این‌که خواندن‌ش طولانی شده بود، به‌جز از اوضاع و احوالات غریب پیش‌آمده و کتاب‌های بعضا ساده‌‌تر دراین‌بین‌خوانده، یک دلیل مهم‌تر هم داشت که چشیدن جرعه‌جرعه‌ش بود. مزمزه‌کردن‌ش در طول زمان. 

باری، ازدست رفت و به‌دست بازنیامد و یک گوشه‌ای از حواس من انگار عزاداردارست این روزها. وقتی مستأصل به‌دنبال‌ش  بودم، فکر کردم که خب یکی دیگر بخرم. اما انگار دوباره باید از ابتدا شروع می‌کردم به خواندن، چون یادم نیست صفحه 175 بودم یا 228 یا دیگر چه. ولی گویا چاره‌ای هم نیست. یا باید نسخه‌ای دیگر پیدا کنم که کشف‌الابیات‌ش هم سرش باشد یا بگردم عینا همان قبلی را پیدا کنم که یادم بیاید تقریبا تا کجا پیش‌رفته بودم و همان کج‌دار و مریز سابق ادامه دهم. 

مهم این است که اول باید این سنگ را جابه‌جا کنم، وگرنه مثل این چندوقت از خواندن کتاب‌های دیگر هم بازمی‌مانم...

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۲

کو گل واسه گلدون؟!..





بعضی وقتا یه‌جور عجیبی هیچ‌کس جوابم رو نمی‌ده. یعنی نه ای‌میل/تلفن/نامه/بسته-ای که  به موقع _شاید حتی یه کمم دیرتر از موعد_ منتظرشم می‌رسه، نه مثلا حال و احوال ساده اس‌ام‌اس‌ی/تلفنی/‌به‌حضوررسیدنی با رفقا جواب می‌گیره.

این‌جور موقع‌ها برای من دنیا می‌شه غار تنهایی‌م. اونم از نوع تحمیل‌شده و نه خودخواسته. تو بگو زندان. یه‌جوری باید راهی پیدا کرد برای سرگرم شدن و فکر انتظار رو نکردن. یه کاری باید کرد که ذهن رو خوب درگیر کنه و پس ذهن مدام یادآدم نیاره که تو که می‌دونی واسه سرگرمی و فرار از کشیدن انتظار داری این‌کار رو می‌کنی و بیشتر به استیصال‌ت دامن بزنه. از اون‌طرف خیلی کارایی هم که می‌خوای بکنی وابسته به یک/دو/سه ... تا از همون جوابایی‌‌ه که منتظرشون‌ی و درنهایت انتخاب چندانی هم برات نمی‌مونه شاید... جز پناه‌بردن به رویا...

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

Or only want to walk with me a while








درگیری ذهنی این‌روزهام آرزوهام‌ند. به محض این‌که یک آرزو می‌کنم، دیگری می‌آید که پس من چی؟ همه آرزوها را که می‌کنم، درگیر زمان‌بندی و تقدم و تأخرشان می‌شوم. از هیچکدام‌شان نمی‌توانم بگذرم، چون به‌هرحال آرزوهام‌ند. باید تمام و کمال بیان شوند تا اگر روزی به حقیقت پیوستند مایه پشیمانی نشوند. از آن گذشته، خودشان هم با هم تداخل دارند. دل‌ش می‌خواهد فرضا دو ماه دیگر را هم اینجا باشد با تمام برکات‌ش، هم آن‌جا با همه نوستالژی‌ش. هم همه باشند و هم هیچ‌کس نباشد. دست‌کم هیچ‌کس جز او نباشد. هم چیزهای جدید وارد خانه شود، هم خانه بدون عوض شدن، جای همه‌چیز جدید را هم داشته باشد. گرچه که هم‌الان هم اضافه‌بار متحمل است. همه این‌ها می‌رساندم به کلافگی از آرزو کردن. 

... آخر به این نتیجه رسیدم که انگار دیگر بلد نیستم آرزو کنم. مثل هولاهوپ که دیگر بلد نیستم بزنم. انگار هیچ‌وقت بلد نبوده‌م و کسی دیگر آن مسابقه‌های آرتیستیک را جای من برنده می‌شد. دیگر بلد نیستم آرزو کنم چون زیادی دودوتا چارتا شده‌م. مغزم مثل قالب‌های یخ خانه‌خانه شده و همه‌چیز را یک‌شکل بیرون می‌دهد. حتی آرزوها را. مثل ماشین غذاخوری عصرجدید. نمی‌فهمد آرزو مال این‌ست که دل‌ت خوش باشد، نه این که برآورده شود. نه الزاما. اسم‌ش آرزوست. دور دهان را پاک می‌کند. خواه دهانی باشد یا نباشد.

... این شده که آرزو هم از من انرژی می‌برد این روزها به جای توان دادن.

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۱

Waiting for a miracle, Godot, whatever... Just whatever


بیشترین فعل انجام‌دادنی‌ای که این‌ روزها ازم سر می‌زند وقت‌تلف‌کردن است. به‌هرشکل ممکن روز را به شب و شب را به روز رساندن. با چیزهای بی- یا با-هوده خود را سرگرم کردن برای فرار از حس کردن، از فکر کردن، از مدام تصویرها و تصورات را پس و پیش کردن. تصویرهای گذشته و تصورات آینده. 

انتظار معجزه این‌بار هیچ هدف روشنی ندارد. یک انتظاری‌ست که اصلا معلوم نیست برای چه ولی هست. آرزو یا حتی خواستی هم دیگر نیست. خواستی که درخور معجزه باشد، نیست. هرچه هست، دستی بر زانو و فکری استوار بر پشت می‌خواهد. اما انتظار معجزه، مسخره است شاید که فقط انتظار "شدن" ، انتظار "به‌وقوع پیوستن" آن چیزی باشد که برای‌ش تلاش می‌کنی. تن می‌فرسایی. جان خسته می‌کنی.

مسیر غرب به شرق همت، ورودی جردن را که رد می‌کنی، می‌رسی به دوشاخه مدرس. اول دست راست، و بعد بلافاصله و با نگاه به آینه‌، دست چپ، همه اینها در حین دنده معکوس از چهار به سه و به دو. و در کمتر از ده ثانیه، در همان پیچ ممتد، پر کردن دوباره گاز و بالابردن دنده تا در همان خط سبقت مدرس شمال باقی بمانی. که تا رسیدن به خانه را به‌قدر کافی در اتوبان بتازانی. نرم و روان. 

یک همچه تصویری پس آن‌همه فکر برایت تداعی شود... تمام و کمال.

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱

به سوز عشقی خوشا زندگانی


در ریاضیات گسسته و مدارهای منطقی یک مفهومی هست به نام don't care، که یعنی درستی یا نادرستی یک گزاره، نقشی در تعیین درستی یا نادرستی کل عبارت ندارد.

در حال حاضر، عمیقا احساس don't care بودگی دارم در برابر کل زندگی و در تقابل با تمامی اطرافیانم. انگار بود و نبودم به‌هر رو برای کل کائنات یکسان است. نه مثبت عمل کردنم برای کسی فایده‌ خاصی دارد و نه عکس آن. نه حتی برای خودم. شاید چیزی شبیه به درماندگی آموخته‌شده، شاید هم سرخوردگی ناشی از کنارگذاشته‌شدن نامحسوس. یک‌جور تعلیق ناگزیر، یک تصمیم‌ناپذیری ناخواسته، یک استیصال فراگیر.

فکر می‌کردم این وضعیت گذراست و مثل همیشه پس از تمام‌شدن و گذشتن‌ش از آن می‌نویسم و باز مثل همیشه می‌دانم که چه می‌نویسم. اما نشد و من نمی‌دانم الان از چه چیزی دارم می‌نویسم. هرچه هست، هنوز برای خودم به‌قدر کافی مبهم است. آن‌قدر که بگویم نمی‌دانم و نمی‌شناسمش.

جودی ابوت دو مورد از بحث‌های توی کالج‌ با دوستانش را برای بابالنگ‌دراز نوشت. یکی‌ از بحث‌ها، اختلاف نظر سر قابلیت شنا کردن در یک استخر ژله بود. این‌که می‌شود شنا کرد یا نه، به‌هردلیلی. من اما خودم را در چنین فضایی می‌بینم. فضایی آکنده از مایعی چگال. در حد چگالی آدمیزاد. طوری که من غوطه‌ورم و به خودی خود بالا یا پایین نمی‌روم. اما توان به حرکت آوردن دست و پایم را هم ندارم در این فضا. یک تعلیق محتوم...


جمعه، دی ۰۲، ۱۳۹۰

قربان آن دستی که دستنبو به دستش بود و دستنبو به دستم داد و ...


رفته بودم کوله بخرم. یکی کوچیک‌تر که نتونم زیادی سنگینش کنم و یه بهونه از بهونه‌های بیرون‌نزدن رو کمتر کرده باشم. چشمم به بسته اریگامی افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم. بعد که اومدم خونه، بازش کردم، دیدم تقویم اریگامی‌ه و به ازای هر روز از سال جدید یه کار یاد داده که باهاش بسازیم. پس هنوز باید کاغذش رو هم بخرم...

پرت شدم، رفتم به دوران ماقبل هجرت. به هر سال شب عید که تو اتاق‌تکونی‌م غرق می‌شدم و آخرش به یه نموره خلاقیت و یه کاردستی ختم می‌شد. به چندتا تابلوی کلاژ و فرش(!)ی که با کراوات‌های درشرف‌دورانداختن بابا برای اتاقم درست کرده بودم و چندسالی کف اتاقم رو رنگ‌ وارنگ کرده بود، یا چیزهای دیگه. دیدم خب از وقتی اینجام، عملا هیچ کار مفیدی با دستام نکردم -خب، دست‌کم غیر از سرهم کردن اسباب وسایل خونه‌م. نه، رژه رو کیبرد برای دستای من ارضاکننده نیست. دستای من چالش ظرافت لازم دارن، چالش ساختن و روبان فر دادن (ای خاله، کجایی که با همین اصطلاحی که برام ساختی، کلا تعریفم کردی...) که من نبتوانم همین‌جوری دست روی دست بگذارم... و چنین‌ه که از دیروز که رنگ خریدم برای رنگ کردن میز آشپزخونه‌م، باز دستام خوشحالن...

،
پ.ن. ... و دستم بوی دستنبوی دست او گرفت.

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۹۰

Faaaaaar away, loooooong ago*


تازگی کشف کرده‌م وقتی می‌گم "خونه‌مون" یعنی خونه بابا اینا و وقتی می‌گم "خونه‌م" یعنی اقامتگاه فعلی‌م. به عبارت دیگه یه واو و نون ساده، یعنی دو قاره فاصله. مهم‌ش این‌ه که انگار دارم کم کم اینجا رو هم به رسمیت می‌شناسم. 

القصه، دیروز پریروزا یهو به‌شدت دلم مبل دونفره تو هال خونه‌مون رو می‌خواست. نه فقط اینکه تخت پادشاهی‌م بود، بلکه یه‌جور پناه امن به‌شمار می‌رفت در نوع خودش. چیدمان‌ش به تلویزیون عمود بود. یعنی اگه صاف روش می‌نشستی، باید گردنت رو کج می‌کردی تا تلویزیون ببینی. برای همین هم یله‌شدن روش وقتی کمبود مبل به‌نسبت نفرات نبود، توجیه کافی داشت. خلاصه، انگار روزگار سختی رو روش ولو شدده بودم و کانال‌های ماهواره رو بالاپایین کرده بودم تا چیزی پیدا کنم که از حال و هوای اون لحظاتم بیرون ببردم. و برده بود هم. اصلا همین شد که یادش افتادم. داشتم فکر می‌کردم چقدر دلم یک فیلم خُنُکِ ازپیش‌برنامه‌ریز‌ی‌نشده‌برای‌دیدن می‌خواد. مثل اون موقع‌ها که یه همچین جورایی مورد خیانت واقع شده بودم باز از طرف رئیس معظم  -بله، یه وقتایی موردخیانت‌واقع‌شدن در آدم نهادینه‌شده‌س، کاری‌ش نمی‌شه کرد- و به جز بعضی روزهای بدوبدوهای جانبی، از سر صبح، روی همین مبل می‌نشست-لمید-م پای Channel2 و هرچه‌پیش‌‌آمدخوش‌آمد ش. البته ساعت‌های دیگه کانال‌های دیگه‌ای برای خودشون داشتن. به‌هرحال. یه وقتایی خوب غافلگیرم می‌کرد. دلم از همون غافلگیر‌ی‌ها می‌خواست و یاد بستر غافلگیری افتاده بودم که چه همه‌کار باهاش -روش؟ توش؟- می‌کردم... کار از خوردن و خوابیدن و کتاب‌خوندن در مواقعی که تلویزیون‌دیدن‌نداشت گذشته بود. یادمه بلوز فیروزه‌ایه مامان رو هم رو همین مبل بافتم براش. که کلا در عجب بود که "والا ندیده بودیم کسی خوابیده بافتنی ببافه!". می‌خوام بگم در این حد از نزدیکی و احساس خودمونی‌بودن و نداری با این موجود بودم. من‌ی که با اشیای اطرافم هم زیرپوستی ارتباط عاطفی برقرار می‌کنم...

حالا چی؟ حالا هیچی. بالاخره یه‌چیایی پیدا می‌شه که باهاشون زمستون رو سر کنم. غم نداره...

،
* اینجا (+)

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۹۰

تا ز خرد در نرسد راز نو



بعضی چیزها را به هیچ زبانی نمی‌شود توضیح داد. بعضی شرایط را، بعضی موقعیت‌ها، غم‌ها، نگرانی‌ها، ... . فایده‌ای ندارد بگویم الان و این مدت در چه وضعیتی بوده‌ام و چه کشیده‌ام و چه بر سرم رفته. همان‌طور که بی‌فایده است منظره بالا را برای کسی توصیف کنم. این افق روشن سورئال را. عکس خیلی بهتر از من این کار را می‌کند و من -دست‌به‌سینه- هنرنمایی‌ش را تحسین می‌کنم. می‌دانم که همین را هم اگر خودم شکار نکرده بودم، هزار شک به‌ش می‌بستم. اصراری هم ندارم که شما باور کنید این لحظه از قاب طبیعت همین یکی دو هفته پیش عینا پیش چشم من آمده. یکی از همان روزهایی که در پایانِ همه تاب‌وتوان‌هایم به پایان خودم فکر می‌کردم. این لحظه آمد و در عین ناباوری شد نماد امیدم. شد امید بازیافته به‌جای همه همه چیزهای ازدست‌رفته. با این‌که در خاطرم ثبت شده، بازهم نیاز دارم برگردم و نگاه‌ش کنم تا بتوانم باز ادامه دهم. سینه‌خیز/پاروزنان/باچنگ‌و دندان/نماد جان کندن چیست؟ همان.

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۰

Are you still waiting?


یک زمانی، خبطی کردیم، اجازه تراوش به مغز نداشته‌مون دادیم، در جواب ترجمان رفیقمون از جناب عمو کوهن (+). 

دل خجسته‌ای داری والا!‏

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰

این روزها همه خیانت می‌کنند، شما چطور؟!


کتاب «شوخی» میلان کوندرا، برخلاف اسمش، حول محور نه‌چندان طنزآمیز خیانت می‌گردد. ماجرا از این قرار است که در دوران فراگیری کمونیسم توتالیتر در چکسلواکی سابق، محاکمه‌ای علیه یکی از دانشجویان برگزار می‌شود و تمامی دوستان حاضر در دادگاه، دست‌شان را به نشانه تایید خیانت دانشجوی متهم -دوست و رفیق‌شان- بالا می‌برند. این چکیده هولناک، از سوی کوندرا و شخصیت‌ش درنهایت به یک شوخی تلخ تعبیر می‌شود. 

،
کمی هم از کوچک شدن روحم بگویم. از این‌که این روزها ساعتی که به اشتباه سر وقت معین زنگ نمی‌زند، تلفنی که زنگ‌نخورده پیغام ازدست‌رفتن-تماس می‌دهد، بالکن مجاوری که سهوا -یا بر اساس اعتماد در فرهنگ منطقه- دید به خانه همسایه را سهولت داده و از بد روزگار نصیب همسایه چشم‌ناپاک شده، بی‌خوابی از زور خستگی در شبی که روز مهمی در پیش داری، کپی‌کاری پنج هم‌گروهی که تجمیع کارشان را تقبل کرده‌ای، سربزنگاه باگ‌های بی‌پایان نرم‌افزارهای مقبول محبوب، و از این دست، همه و همه از چشم این حقیر سراپاتقصیر به خیانت تعبیر شده و درجا مهر ابطال اعتماد ابدی خورده‌اند.

،
دوست؟! قدیم‌ش یا جدیدش؟!؟

،
 در ابعاد بزرگ‌تر؟! یک‌شبه‌جمع‌شدن همین گودر خودمان.

،
باز هم بزرگ‌تر؟! خرداد ... گفتن دارد؟! نه به گمانم! 

،
در کل؟ در کل، همه دنیا با من شوخی دارند،،، مدتی‌ست.

 ،
من؟! بله خب، اعتراف می‌کنم که یکی دو هفته‌ای‌ بیشتر نیست که در عین ناباوری -ر.ک. به همین پست پیشین- به‌طور کاملا ذهنی خودم را تماشا می‌کردم که چطور بین دو دلداده، به جای سرگردانی، آنا هردو را انتخاب کردم، دور از چشم یکدیگر. همان لحظه بود که از موضع خشم‌مطلق‌م نسبت به پدیده چندهمسری پایین آمدم. به همین صداقت. به همین خیانت‌به‌باورهای‌عمری.

 ،
 ... بیش از این هم نوشتن ندارد. اصلا چیزی وجود ندارد دیگر.

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۰

ای یار برگزیده*


از وقتی به یاد دارم، آدم حسودی نبودم. آن‌قدر که شعور رقابت هم هیچ‌گاه نداشتم. یا به معنای واقعی سر بودم، یا کلا پا پس می‌کشیدم. بنابراین، اول‌شدن‌هایم هم -همان تعداد اندک- از سر رقابت/حسادت نبوده.

یک زمانی، همان سال‌ها، حرف "خیانت" شده بود. هرکسی موافقت یا مخالفت خودش را نسبت به امر خیانت در رابطه بیان می‌کرد. من مخالف بودم، ناپذیرنده، نابخشنده. م کنارم، مسخره کرد که با لباس سفید، با کفن سفید؟ گفتم نه! رابطه، اگر یک روز، یک هفته، یا ده سال، فقط با من! هر وقت رفت طرف کس دیگر، خداحافظ. از حرصش کم شد، اما گمانم قانع نشد.

سال‌ها به این موضوع فکر کردم که منی که حسادت نداشتم/ندارم چرا نسبت به این موضوع این‌همه سرسخت‌م؟ پریشب‌ها از اتوبوس پیاده شده بودم، در راه خانه. شکارچی را در آسمان برانداز می‌کردم و راه کوتاه. دیدم که در گفتگوهای درونی خودم، به‌ش -ناکرده گنه- می‌گویم: "...عزیز من، حسادت نیست؛ تو احساس کفایت مرا لگدمال کردی"...

،

* اینجا

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۰

کتابخانه



بنده آمده‌م اینجا که
الف) عکس بگیرم
ب) در حال گوش دادن به رادیوکلاسیک از منظره لذت ببرم
ج) به نوشتن این پست فکر کنم
د)  همه موارد بالا

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰

چرااا؟!؟


شاید زیاد پیش نیاد که شعر و ترانه‌ای، مو به مو، وصف‌حال آدم باشه. ولی وقتی پیش بیاد و از قضا یکی از مبتذل‌هاش هم همچین حسی رو در آدم بیدار کنه، آدم می‌تونه به خودش و به حسش شک کنه که بالاخره کدوم پیش‌پاافتاده‌ترند. شق دیگه‌ای هم می‌شه برای قضیه متصور بود که اصل حال رو زیرسوال نبره و صرفا نحوه بیانش در اون شعر/ترانه خاص پیش‌پاافتاده و دم‌دستی باشه.

از همه این‌ها گذشته، واقعا چراا؟!!

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۰

گوشه‌ها ساییده می‌شوند و شکل‌ها تغییر می‌کنند


تا همین یه ساعت پیش اگر ازم می‌پرسیدن تاثیرگذارترین کتابی که تو زندگی‌ت خونده‌ی، چی بوده، یا مثل بز اخوش نگاهشون می‌کردم یا می‌گفتم هیچ کتاب خاصی روم تاثیر نداشته، شاید هم می‌گفتم مجموعه همه کتابایی که خونده‌م لابد یه تاثیراتی داشته دیگه. اما از اون‌جایی که نصف حقایق زندگی آدم زیر دوش حمام برش مکشوف می‌شه، امشب هم زیر دوش بر من این حقیقت روشن شد که همانا تاثیرگذارترین کتاب عمرم همین "آشنایی قطعه گم‌شده با دایره بزرگ" عمو شلبی بوده. ‏حتی اون "در جستجوی قطعه گم‌شده" هم نه که قبل از این یکی بود. خود خود همین دومی. ‏

اونم اون موقع‌ها که هنوز عموشلبی عموشلبی نشده بود و فقط هم همین دوتا کتابش ترجمه شده بود و تو بازار بود. همه این‌ها یعنی این‌که بچه بودم و باز این‌طور جذب این جمله طلایی شده بودم. هنوزم اون مثلث مختلف‌الاضلاع قرمزش یادمه که داشت جون می‌کند تا خودش رو از یه ضلعش بالا بکشه. و من همون موقع هم فکر می‌کردم ارزشش رو داره. البته نه دفعه اول که نمی‌دونستم آخرش چی می‌خواد بشه. همون دفعه‌های بعد.‏

این داستان از اون به بعد ملکه ذهن من بوده. چه مستقیم بهش فکر می‌کردم، چه خیال می‌کردم که بهش فکر نمی‌کنم لابد.‏ بعدها بارها و بارها در هشیاری به یادش آوردم. دوباره و دوباره بهش فکر کردم. به همین یه جمله و به همون یه تصویر. گمونم بارها هم دچار این توهم شده‌م که دیگه قل‌قلی شده‌م -واضح و مبرهن است که مجازی دیگه- و واسه خودم افتاده‌م رو غلتک. که خب، زهی خیال باطل، زهی طمع خام، مثلا. باز به یه "گوشه" رسیده‌م و به هن و هن افتاده‌م. ‏

زیر دوش امشب به این فکر افتادم که شاید تکاپوهای تا الان -که دیگه هیچ به نظر میان- ضلع‌های کوتاه‌تر مثلثه بوده‌ن و الان درگیر بالاکشیدن خودم از ضلع‌بزرگه ام که تا حالا تجربه‌ش نکرده‌م. بعد فکر کردم که یعنی بعد از این، دیگه تموم می‌شه؟!؟ دیگه می‌شه همه‌ش سختی‌های خوکرده و دیگه دست‌کم شگفت‌زده قرار نیست بشم از طول ضلع بعدی؟؟؟

ته‌ش به خودم گفتم از کجا معلوم اصلا مثلث؟! شاید چهارضلعی نامنظم، شاید هم ان‌ضلعی. برو دخیل ببند "گوشه‌"های تیزتر از اینا که تا حالا دیده‌ی نداشته باشی...‏

دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۰

زمین سفت


چیزهایی هست در زندگانی که تا وقتی داری‌شون، حس‌شون هم نمی‌کنی، چه برسه به اینکه قدرشون رو بدونی. یعنی تا وقتی زمین زیر پات قرص و محکم‌ه و به تحرکات تو هیچ واکنشی نشون نمی‌ده (که اصلا مگه ممکنه که واکنش هم نشون بده)، هیچ فکر نمی‌کنی کوچکترین درصدی هم در احساس امنیتت موثر باشه.

شاید فرق معماری بتون آرمه ایران رو با معماری این سر دنیا فقط در صورت مهاجرت بتونی بفهمی. چون دوران توریستی خوش‌تر از اونی که به این جور چیزها توجه کنی. یعنی یک وقتی که مجازا زیر پات سست شده و پشتت خالی شده و یکه و تنها موندی توی دنیا، الی‌الابد، تازه ممکنه پی ببری که جیر جیر چوب‌های خونه‌های اینجا واقعی‌تر از اونن که دیگه بتونی به پایین رفتن سقف مهمونی تام اومالی بخندی. تازه اون موقع است که آرشه این ویولن خسته فرتوت می‌شه زخمه تارهای وجودت و مدام عدم امنیتت رو می‌نوازه. 

وقتی دوباره به بی‌ثباتی می‌رسی به هر دلیلی، گرچه هم که دیگه به این ساز و آواز عادت کرده باشی، حسرت گام برداشتن روی زمین سفت بزرگ‌ترین می‌شه برات.

به همین هولناکی...

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

الغیاث


دلم می‌خواست بنویسم. مدت‌هاست. دست‌کم از دوست‌مشترک ما ی دیکنز. از، تا همین الان، اون فصل دو-ش و اون آقای توییملو که یه میزه. بله یه میز. و من اصلا نمی‌دونم تو سریالش کجا بود وقتی فقط دو فصل از کتاب گذشته و یکی‌ش به‌کلی درباره آقای توییملو بوده و از زاویه‌دید ش حکایت می‌کرده. از این‌که ممکنه خوندنش تا انتهای جهان به طول بیانجامه با این پریشونی ذهن من که تو یه راه رفت می‌بینی رو یه خط گیر کرده‌م، تمام. یا بنویسم که دیروز برای سومین بار بود تو هشت روز گذشته که می‌رفتم اتاوا و دیگه انقدر عادی شده بود که انگار اتوبوس-مترو سواری همیشگی داخل شهر.آدامس گوشه دهن. بنویسم که این هفته که همه می‌نالیدن از بارون، من چه همه شکرگزارش بودم که جاده زرد هفته پیش رو سبز و سبزتر می‌دیدم تو همین دو سه بار رفت و اومد. یا بنویسم از نگاهت. از دلم. یا بنویسم از این همه رقیق‌شدگی‌م که حتی با دیدن عکس‌های خانه سوزان هم از روان اشک امان نه. یا از مکالمه احتمالی فردا که چطور بگو- یا اصلا نگویم یا که چه. بنویسم که با اینکه می‌دانم حق جا زدن ندارم، رمقی هم دیگر نه. امید چرا. مثل چشمان تو. بی پشتوانه اما. یعنی هیچ ضمانتی بر هیچِ هیچ نه. هیچ. مثل همه جواب‌های سفارت‌ها، همه چیز دوپهلو و غیرقابل استناد که نکند خرده تعهدی اصلا. و ترس... . عقل چیز مزخرفی‌ در کل. دنیا به دیوانگی‌ش جای تحمل بیشتری ... که همین وضعیت هم نتیجه یک سلسله دیوانگی بی‌پایان. که ... که خود خودم هم عین عین همین دیوانگی. که سر و ته متن‌م هم هیچ به هم نه‌چسب. همین جوری. همین جور ناجور...‏

ایز دیس لایف؟!؟


یه خط می‌خونم، دو خط گریه می‌کنم، سه تا صفحه رو اینترنت زیر و رو می‌کنم، یه پاراگراف مکالمه ذهنی می‌بندم، چار خط مزخرف این‌ور و اون‌ور دنیای مجازی پرت می‌کنم، پنج خط به خودم فحش می‌دم و باز بر می‌گردم از اول...

دقیقا از 6 صبح تا الان که یه ربع به 6 عصره.‏

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۰

فردا که نیامده‌ست فریاد مکن


از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن ...
بر نامده و گذشته فریاد مکن

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

Slowness / Numbness


“There is a secret bond between slowness and memory, between speed and forgetting. Consider this utterly commonplace situation: a man is walking down the street. At a certain moment, he tries to recall something, but the recollection escapes him. Automatically he slows down. Meanwhile, a person who wants to forget a disagreeable incident he has just lived through starts unconsciously to speed up his pace, as if he were trying to distance himself from a thing still too close to him in time. In existential mathematics, that experience takes the form of two basic equations: the degree of slowness is directly proportional to the intensity of memory; the degree of speed is directly proportional to the intensity of forgetting.”

Milan Kundera, Slowness (via thought-emancipation)

جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۰

Slowly losing sight of the real thing


Baby, when I met you there was peace unknown
I set out to get you with a fine tooth comb
I was soft inside
There was something going on

You do something to me that I can't explain
Hold me closer and I feel no pain
Every beat of my heart
We got something going on

Tender love is blind, it requires a dedication
All this love we feel needs no conversation
We ride it together, ah ha
From one love to another, ah ha

Islands in the stream that is what we are
No one in between how can we be wrong
Sail away with me to another world
And we rely on each other, ah ha
From one lover to another, ah ha

I can't live without you if the love has gone
Everything is nothing when you got no one
And you walk in the night
Slowly losing sight of the real thing

But that won't happen to us and we got no doubt
Too deep in love and we got no way out
And the message is clear
This could be the year for the real thing

No more will you cry, baby, I will hurt you never
We start and end as one in love forever
We can ride it together, ah ha
From one love to another, ah ha

Islands in the stream that is what we are
No one in between how can we be wrong
Sail away with me to another world
And we rely on each other, ah ha
From one lover to another, ah ha

Oh baby alright
[Incomprehensible] superstar that is what you are
Coming from afar reaching for stars
Fly away with me to another place
And we rely on each other, ah ha
From one lover to another, ah ha



~ from (+)

دوشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۰

خوش است بزم ولی پر ز خائن راز است


زیبا بودم. در خیال تو. توی تختم. مشغول به کار. لبخند بر لب. تاریک بود. چراغ نمی‌خواستم. حرکت دیدم. سربلند کردم. هیولا بود. خشکم زد. بی‌پروا زل زد. با غیظ نگاه کردم. خیره‌تر شد. جم نزدم. نگاه نگرفتم. لبخندش هم آمد... بالاخره رفت. حال مرا هم برد. خیال تو را هم. احساس تجاوز داشتم. ذهنم همه کلنجار شد. پی قانون و قاعده گشتم. هیچ نیافتم. حتی اینجا. مملکت آزادی و قانون. سرانجام تسلیم شدم. از جایی می‌آیم که آسایش حقم نیست. حتی در خانه خودم. حتی در خیال تو. حتی این سر دنیا. باید پرده بربندم. باید خود بپوشانم. من یک زنم. یک زن تنها. چاره دیگری نیست. دنیای ناکاملی‌ست. هنوز می‌لرزم ...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۰

عشق می‌فرمایدم مستغنی از دیدار باش


شوق می‌گوید که آسان نیست بی او زیستن
صبر می‌گوید که باکی نیست گو دشوار باش

،
وحشی علیه‌الرحمه

یکشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۰

زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو


مگر چندوقت پیش بود؟ هیچ فکر نمی‌کردی به این زودی به خط بعد* برسی؛ یادت هست؟

از یک پله بالاتر هم که نگاه کنی، نمی‌شد آن روند همین‌طور هی ادامه پیدا کند. نمودار زندگی به هرحال در یک بازه محدودی خلاصه می‌شود. خوشی‌هایش هم از این بازه نمی‌تواند بیرون بزند. همانطور که غم‌هایش هم نمی‌زند به‌هرحال. چون همیشه سروایو می‌کنی بعدشان.

ولی یک یاغی، کماکان یاغی می‌ماند...‏

،

* خط بعد این است: زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو / شعر "یاغی" از دکتر هوشنگ شفا‏

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۰

جووانی پاپینی


من وجود دارم
چون یکی
مرا در خواب خود می‌بیند

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

Hallelujah...


And even though it all went wrong
I'll stand before the Lord of Song
With nothing on my tongue but Hallelujah...

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۰

کی بود؟ کی بود؟


داستان دوستم رو برگردوندم به انگلیسی، بعد، اون سایته می‌گه متن شما شبیه نوشته‌های یان فلمینگ‌ه!


مونده‌م ایراد از کدوم‌مون بوده...‌‏

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰

You win a while


and then it's done
your little winning streak...


~ L. Cohen

دوشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۰

من دیگه اون آدم قبلی نیستم


یا همون 
مِه شَگغَن، مِه پِلِزیغ*...


دارم بزرگ‌ترین شکست زندگی‌م رو تجربه می‌کنم؟ بله!
دارم می‌ترسم؟ بله.
دارم کم نمیارم؟ بله.
می‌فهمم که اگه 2 ساعت اشکم بند میاد، دلیل بر دیگه اشک نریختن نیست و با اشک بعدی باز خودم رو نمی‌بازم؟ بله.
به طرز وحشیانه‌ای سر همین جریان فریزر رو پر بستنی کرده‌م و رابه‌را می‌بندم به شکم؟ بله.
خوشحالم که این اتفاق الان افتاده و نه پارسال،،، و نه چارسال دیگه؟ بـــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــه...
.
.
.
و من با دهانی صاف می‌رم که دوش بگیرم 
و برگردم و در حین سوپ خوردن، سریال‌های از گردراه رسیده‌م رو شروع کنم


زندگی دو روزه، یه روزش‌م امروزه...


،
* همون غیَن دو غیَن ِخانوم پیاف

پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۰

در انتظار گودو


از اسکاچ‌های اسفنجی خوشم نمیاد. اسکاچ باید زبر باشه تا ظرف رو تمیز کنه. آره، به همین پیرزنانگی. یادم نیست چی شد، شاید به هوای ظروف تفلون بود که این اسکاچ‌های دوطرفه رو گرفتم. یه ور اسکاچ، یه ور ابر. معمولا ور ابرش سالم می‌مونه و ور اسکاچش نابود میشه. هیچ‌وقت نمی‌شه موقع دورانداختن عدالت رو بینشون رعایت کرد. امروز دیدم از ور اسکاچ کمابیش دیگه خبری نیست. ور اسفنج برای خودش یلی بود هنوز. با چشام ازش عذرخواهی کردم و باهم انداختم‌شون توی سطل آشغال. یه دوروی دیگه جایگزینشون شد. اما یادم نیومد از کِی اسکاچه داشته جون می‌کنده.

رفتم تو فکر زندگی. تو فکر اینکه از کجاهاش انقدر غافلم که یهو به خودم بیام و ببینم مثل اسکاچه انقدر ژنده شده که دیگه باید ازش قطع امید کرد و اگه بشه، جایگزینش کرد. چیز خاصی یادم نیومد طبق معمول. که خب اگه میومد، عجیب بود. اگه انقدر خودآگاه بودم به همه زندگی که در دم یادم بیاد به چی بی‌توجه بودم که کلا نمی‌تونستم به هیچی اون همه بی‌توجه مونده باشم. روشنه چی می‌گم؟ شایدم نه. اما خلاصه ش همین‌ه. یه تیکه‌هایی از زندگی/بدن/آدم/ذهن هم حکم همون اسکاچه رو داره. هر روز داره استفاده میشه، اما قدرش دونسته نمیشه. داره پشت به پشت یه چی دیگه جون میکنه، اما اون یه چی دیگه، سایه ش میشه. نمی‌ذاره دیده بشه. نمی‌ذاره عرض اندام کنه این‌ یکی. این می‌شه که فقط موقع دور انداختن حواست بهش جمع می‌شه.

چی می‌مونه جز حسرت؟

پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

بنماند هیچ‌ش الا هوس قمار دیگر


یادم باشه که من همون آدم‌م،
که دو قاره این‌ور و اون‌ور هم در روند پیش‌آمدهای زندگی من تاثیری نداره،
که نباید هرگز روی عنصر شانس کوچک‌ترین حسابی باز کنم،
گیریم که شانس برای من، فقط عادی و مثل بقیه پیش رفتنِ شرایط باشه،
یا دست‌کم به دور از تست اگزاستیو اتوبوس‌های جهانگردی در تمامی زمینه‌های ممکن،
که نباید لابد این‌همه خریت رو یه‌جا بخوام که بکنم،
یا که هشتصدتا هندونه رو با دو دست و دو پا و یه سر و یه نیم‌چه زبون ...

،،،

برم عجالتا هپی‌نس‌م رو سینتسایز کنم ...

سه‌شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۹

هــــــــــــــــــــــــله‌لووویا

چی شد؟ از کجا گیر کردم؟ کِی شد که دیگه نتونستم از خودم بنویسم؟!؟ چرا باید قضاوت شدن این‌همه وحشت‌زده و فراری‌م می‌کرد از خودم بودن؟!؟ آدمای مختلفی وارد بازی شده بودن. اونقدر مختلف که باید(؟!) مراعات همه‌شون رو می‌کردم. به خاطر خودم (موقعیت و غیره) یا به خاطر اونا (که آسیبی به‌شون نرسه مثلا؟؟) اونجا بود که سانسور پشت سانسور اومد. که دیگه نفس نمی‌شد کشید...

جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۹

اند دنـــــــس مـــــی تو دی انــــــــــــــــــــــــد آو لاووو...

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹

پدر جان از زندگی چی منتظری؟*

... * اینجا (+)

Llorando*

غمناکی انگار حس بی نیاز از ترجمانی باشد. موسیقی غم، آوای غم، روضه، به هر زبانی تارهای تنت را چنگ میزند. دیواره های وجودت را می تراشد. ذهنیتت را باریدنی می کند. در پایان، خسته از گریه ای کامل از جا بر می خیزی، بی که بدانی چرا.

(+)

* - گریان

جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹

بومرنگ

میخوام حـــــــــــــــــــــــــــــــــــرررف بزنم خب اِه!

دوباره...

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

Avec le temps, tous s'en va...

یک. خودم رو مسخره کردم؟ خب باید بنویسم دیگه! به هزار و یک دلیل موجه و ناموجه، یکیش هم اینکه دیروز و امروز به خودم اومدم دیدم روی هیچکدوم از کارهایی که اراده کردم تو همین دو روز، نتونستم بیشتر از ده دقیقه تمرکز کنم. بلافاصله وسطش بلند شدم کار دیگه ای انجام بدم و از بی اهمیتی و کم اولویتی کار دوم، سریع شرمنده خودم شده م. دلیل این همه کندی این اواخرم هم باید همین بوده باشه. نمیدونم، شاید هم یه کم حق داشته باشم به خاطر موارد متعددی که باید بهشون رسیدگی میکردم، اونم به تنهایی هنوز نه چندان مالوف.

دو. دوباره، بعد از چندین و چند سال، زخم عمیق جسمی زدم به خودم. یعنی کلا، تا به حال، چند باری، کمتر از تعداد انگشتان یک دست مثلا، دستو بالم رو با چاقو یا یه چیز تیز، عمیق بریدم، جوری که گوشت خودم رو به وضوح دیدم و بعد دیگه از قرمزی تموم نشدنی خون، چیزی نتونستم ببینم. یه بارش امروز، یعنی امشب بود. اومدم پنیر چدار هیجان انگیز خرد کنم برای روی سالاد شبانه م، اما متمرکز نبودم مثل بقیه این مدت، شیش و هشت میزدم گویا، تو یه وضعیت احمقانه اقدام به خرد کردن پنیر کردن همانا و بریدن اساسی شست دست چپ از روی بند وسط، همانا. اما جالب قضیه اینکه درست لحظه اول که فهمیدم چه کردم، وحشت برم داشت! اول فکر کردم از تنهاییه. بعد دیدم، خب دفعه های قبل هم خودم بودم که رفع و رجوع کرده بودم مساله رو. معمولا بقیه بعد پانسمان با موضوع مواجه میشدن و کلا وابستگی ای از این نظر نداشتم که. بعد یادم افتاد که خب، خونه مامان اینا، لوازم و تجهیزات تکمیل بوده؛ بعد بلافاصله شروع کردم به مرور ذهنی همه تجهیزات کمک اولیه واری که تو خونه داشتم و به این نتیجه رسیدم که اگه نتونم این خونریزی رو بند بیارم، خب فوقش زنگ میزنم 911 ! این سیر تفکر، ریشه کمابیش تاریخی داره به نظرم.

شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۸

اقیانوسی به عمق یک سانتیمتر، تو بگو یک میلیمتر،،، اصلاً یک آنگستروم...



هنر، ادبیات، فلسفه، شعر، قصه کوتاه، داستان بلند، زبان خارجی، زبان فارسی، ریاضیات جدید، هندسه، مثلثات، جبر، فیزیک، مکانیک جامدات و سیالات و کوانتوم، کامپیوتر و طراحی و تحلیل و شبکه و هوش مصنوعی و رمزنگاری و کارت هوشمند و همه شاخه های دیگه ش، ورزش، رقص، سینما، آشپزی، نقاشی، نوازندگی، آواز، اسکی، شنا، بدمینتون، والیبال، اسکواش، بسکتبال، شطرنج، تنیس، اسنوکر، تیراندازی، عکاسی، فرهنگ، محیط زیست، خوندن، نوشتن، کلاژ، تاریخ، جغرافی، انسان شناسی، جامعه و روانشناسی، باستانشناسی، اقتصاد، حقوق، مدیریت، تعمیرکاری، پانسمان، خیاطی، آرایشگری، بافندگی، جنگل نوردی و کوه کاشتن،،، حتی شیمی و بینش اسلامی که دبیرستان اون همه زیر بارشون نمیرفتم... من همیشه همه این چیزها و خیلی چیزهای دیگه رو که تو این لحظه به ذهنم نیومده از بس که زیادن، دوس داشته م. به همین سادگی: دوس داشته م و همیشه دنبال وقتی می گشتم که واسه خودم انجامشون بدم/مطالعه شون کنم یا هرکار کردنی ای باهاشون بکنم! ساده کنم: براشون/برای فهمیدنشون/برای سردرآوردن ازشون وقت بذارم.

طبعاً حاصل این همه زیاده خواهی این شده که راجع به هرکدومشون تو هر روزنامه/مجله/کتاب/فیلم آموزشی/کلاس و غیره، یه سرکی کشیده م و خب چون وقت بیشتری نبوده، هیچ وقت تو هیچ کدوم هیچ چیز هیچ چیزی نشده م.

قبلترها، بچه تر که بودم، فکر میکردم بزرگ که بشم حتماً بیشتر خواهم دونست و لابد تصمیم می گیرم کدوم رو بیشتر دوست دارم و دنبال میخوام بکنم و بالاخره تو یکی دوتاشون یه چیزکی میشم. البته این مال قبل از دوران نوجوانی و جوانی بود که به ترتیب با مرحوم پروفسور حسابی و امبرتو اکو جان عزیز آشنا بشم که هرکدوم 20-22 تا مدرک دانشگاهی تو رشته های مختلف داشتن و فیل م به کلی هوس هندسسون کرده باشه ...

الان تو این سن و سال دارم فکر میکنم چطوریه که بعضی آدما همیشه میدونن تو زندگی چی میخوان، چه کاری و چه تفریحی رو دوست دارن و برای مدت طولانی با پشتکار دنبالش میکنن و ازش خسته نمیشن و سرآخر چیزی میشن برا خودشون ،،، بعد هم میان تعریف میکنن که اصلاً از بچگی همش دنبال همین بودن و هیچوقت به چیز دیگه فکر نکردن ... در حالیکه من هنوز سر همون پیچ اول گیرم که بالاخره من برای چی ساخته شدم و دنبال چی برم که دیگه برای بقیه عمرم نخوام راه و چاه عوض کنم و بیشتر از یه چن وقت و یه چن سال توش دووم بیارم و بالاخره از این همه کاره و هیچ کاره بودن نجات پیدا کنم و سرآخر «یه» کاره ای بشم برا خودم. اما هنوزم که هنوزه، کافیه یه رشته جدید تو دنیا کشف بشه که باز بره تو لیست فیوریتها و باز دل هوسباز من بخواد باهاش حال کنه و ازش سر دربیاره و باز همون دور باطل...

آخه چرا؟!؟..





جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۸

من منصفم - 1


خوب میدانم احساس بهتری دارم. بهتر بگویم: خلق به مراتب بالاتری دارم به نسبت زمانی که ایران بودم. حتی با اینکه هنوز به هیچوجه موقعیت ایرانم را ندارم، اما تاثیر «به اصطلاح» آب و هوا را در رفتار و سکنات خودم حس میکنم. 

همین که گامهایم کوتاهتر شده اند، سر و سینه ام راست تر و راه رفتنم با طمانینه تر، برایم کافی ست که بدانم تغییری جدی درم پدید آمده. 

هر چیزی خلاف این، نادرست است. امنیت اجتماعی موجود در اینجا، بی شک عامل موثری در حذف تنشهای معمول گذشته بوده. پیاده روی در حوالی نیمه شب های تمام تابستان، تنها و سرخوش، و مهمتر از همه، سرافراشته و آرام آرام، چیزی ست که طعمش تا زمستان مانده. 

مینویسم که وقتی برگشتم، فراموش نکنم.

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸

deux mondes

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

قانون بقای واژه



من همین امروز فهمیدم که فرانسوی ها به سی دی «خام»، میگن سی دی «باکره»!
.
.
.
یاد بگیرین! واژه در زبان فرانسه منقرض نمیشه! فقط از کاربردی به کاربرد دیگه هجرت میکنه (آخه اینو چه جوری بگم؟!؟)!!!


یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

آه از دلت آه...



یکسال گذشت

آره. آگهی ترحیم ه. مرحوم مغفور «زندگی مأنوس» ، امنیتی که بهش خو کرده بودی، کانتکست محتوا... کانتکستی محتوایی که توش «معنی» میشدی. کی میفهمه یعنی چی؟! هیچکس! کافیه بگی "دلم برای ... تنگ شده" اون وقت، همه فکر میکنن یا غم غربت  گرفتی یا داری خودت رو لوس می کنی! هیچکس نمیفهمه که «درد» داره. که گفتن همین جمله ساده چقدر درد داره...

هیچ وقت مرغ پاک کردی؟ سعی کردی امعا و احشاش رو با دست بکشی از بدنش بیرون؟ درون فکنی کردی؟ با مرغ مرده درد کشیدی وقت انجام این کار؟ ... کنده شدن از کانتکست اصل محتوا یه همچین دردی داره. درد بریده شدن تک تک رگ و ریشه هایی که تورو اون تو نگه داشته بوده.

باورت نمیشه، ولی اینقدر همه چی برات غریبه میشه که روزی هزاربار از خودت میپرسی «من اینجا چه غلطی می کنم؟» دقیقاً «چه غلطی؟» این جوری که عین همه  اون چیزهایی که با حواس پنج-شش گانه ت حس می کردی، حالا میشن آینه دق برات. نه صدا، نه نگاه، نه بو، نه مزه، نه حتی به دست سودنی که فقط یه کم، یه ذره، از اون «حس آشنا» رو بهت بده... دریغ...

تازه میفهمی فروید چه بلایی سرت آورده با اون مفهوم «نیمه خودآگاه» و «تداعی»ش. یعنی تازه وقتی که ساده ترین چیزهایی رو که تا دیروز برات جزو بدیهیات بودن، نمیتونی به یاد بیاری، یا لااقل نمیتونی به راحتی به یاد بیاری، میفهمی که حافظه لعنتی چه موجود مطلقاً متکی به تداعی ایه! و بدتر از اون میفهمی که مهمترین چیزها اون چیزهایی ه که هیچکس بهت یاد نمیده و در تنهایی مطلق باید تجربه شون کنی...

...  و جدال شکننده ایست مابین دل گرم و عقل سرد.


عکس از رخداد(همین امروز، هشتم نوامبر دوهزار و نه میلادی)

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

این دل موسیقیمند من


اینجا کسی هست، از همسایگانی که نمیبینم یا شاید میبینم و نمیشناسم، که سرشب ها پیانو می زند و مرا به هوس می اندازد. تقریباً هر شبی که کمی حواسم باشد می توانم صدای پیانوش را بشنوم. از این خانه که بروم، دلم برای این همسایه ندیده/نشناخته تنگ می شود. می دانم.

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

ای درد تواَم درمان

یعنی حسودیم میشه وقتی میبینم کسی خیلی راحت میتونه بگه عاشق اینجور آدمهام و متنفر از اونجور آدمها. بگذریم که اغلب هم این ابرازهای غلیظ، در راستای خود-روشنفکرنمایی ه و دوتا جمله قبل یا بعدش رو که بگیری، کلی به تناقض وجودش پی مبری. اما فکر می کنم، خیلی هم فکر می کنم که یعنی چی میشه که یه آدمی اینقدر سرِ-خود-معطل میشه؟! اینقدر که میتونه هر احساسی رو جار بزنه بی اینکه فکر کنه! اکیداً بدون اینکه فکر کنه... 

 خودمحوری و خودمرکزجهان-بینی یکی از ویژگی های اصلی و اساسی آدمیزاده. اما دوست دارم بدونم چه نوع آموزه ها و تربیتی باعث میشه آدمی با اعتمادبه نفس پایین، جمع و منها هاش رو فریاد بزنه و یکی دیگه، مدام پنهانشون کنه اگه نه انکار...

 میدونم مثل خر به "جاودانگی" کوندرا احتیاج دارم و مثل سگ پشیونم که همون 7-8 سال پیش تمومش نکردم! 

Aujourd'hui ça commence avec moi

عادت کردن به شرایط جدید، روابط جدید، فصول جدید و داستان های جدید، زمان می برد. 

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

(+)

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸


باید بنویسم. باید از این همه چیزهای خفقان آور جایی حرف بزنم. باید یادم بماند که شش ماه است در این مملکت جدید هستم و هنوز آواره به حساب می آیم چون خودم بی عرضگی کرده م اولن و روی حرف دوست و آشنا بیش از اندازه حساب کرده م دوم. (این نیم فاصله فایرفاکس کجا بود!)

باید بنویسم که آنقدر حجم اطلاعات دریافتی م از محیط زیاد شده که حافظه م رفته قاتی باقالی ها. که دیگر حتا یادم نمی ماند صبح برای چه از خواب بیدار شده م و دیشب به چه امیدی به خواب رفته بودم. 

باید بنویسم که حداقل شروع کردم گهگاه و نامرتب بانک فیلمهایی را که با خودم آورده م به دیدن که دلم میخواهد جایی نظرم را در موردشان نگه دارم. که شاید به شناختی از کارگردان مطرح برسم یا سبک فیلمسازی یا هرچیز.

باید بنویسم که ناامیدکننده ترین چیز برایم دیدن آدمهایی است که از قبل می شناختم. دیدن تغییرات ناخوشایندی که کرده ند و دیدن تغییراتی که نکرده ند! اینکه کم کم به این نتیجه رسیده باشم که انگار مهاجرت تولد دوباره نیست و مرگ یکباره است. که آدمها همانی که از مملکت خارج شده ند می مانند، بی هیچ رشد شخصیتی بیشتری. یا لااقل بیشتر آدم ها همان که بودند می مانند، اگر که پسرفت نکنند. که چقدر نبودن بزرگترها دور و بر آدمها در این خلاً شخصیتی موثر و غم انگیز است و به چشم می آید. مستقل از اینکه این آدمها در چه سنی خارج شده ند و الان در چه سنی قرار دارند. تنها یا با خانواده خودشان.

باید بنویسم که دلم نمیخواهد مثل این آدمها محبت به تازه از گرد راه رسیده ها بکنم. که چون اینجا محبت کیمیاست، من هم به اندازه کیمیا طلبکارشان شوم. 

دلم میخواست همه اینها و خیلی چیزهای دیگر را بنویسم. بازهم ادامه می دهم. اما نه به این تلخی. شاید اگر مهاجران زودتر آمده این چیزها را به من گفته بودند، این همه توی ذوقم نمیخورد...

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

لطفاً اصرار نفرمایید...



در خودسانسوری مطلق به سر می برم. نقطه!


دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

فکر کن روند زندگی، به جای اینی که الان هست، برعکسش بود. که با گذر زمان، جوون میشدیم به جای پیر شدن. اونوقت، فرصتها و موقعیتهای بیشتری رو استفاده میکردیم یا کمتر؟!.. حسرت جاودانگیمون بیشتر ارضا میشد یا کمتر؟!.. عشقهامون عاقلانه تر میشد یا عاشقانه تر؟! بیشتر پشیمون میشدیم یا کمتر؟!..

همه اینها فقط با شرط کمتر شدن سن فیزیکی، نه سن عقلی

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

ما بهش میگیم "آش رشته"، شوما چی گیدی؟!



- مامی، برام از اون سوپها درست کن که توش ماکارونی داره با قورمه سبزی...

،
دیسکلیمر: بخشی از یک مکالمه کاملاً واقعی!


چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند...



گمونم بهترین راه حروم کردن شکلات و طعمش، ترکیبش با نعناست. یکی نیست بگه یعنی حالا «بعد از هشت» کم بود که پودر شکلات داغ هم با همین ترکیب میسازین؟!؟..


جمعه، دی ۲۰، ۱۳۸۷

مکالمه خواهربرادرانه از راه دور



من در بلاد کفر: "جات خالی اینجا قیمه پلوی نذری هم خوردیم دیروز!"

خان داداش در میهن اسلامی: ×!@#$%^&*)(_+ "دسته هم رد شد؟!!!.."


جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

TO BE OR NOT TO BE, THAT IS THE PROBLEM

حتی دونستن از یک سال و نیم پیش، یا خبر سفید پوشیدن بچه ها و بگو بخند همیشگیشون، یا دید فوق مثبت خودش نسبت به قضیه هم مانع اندوه نشد وقتی مامان گفت: "اتفاقی که قرار بود بیفته، افتاد..."

جات سبز زندایی.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

هـِي!

اين چه باحاله! كلاً...

همين.

پ.ن. مگه قراره شما راجع به همه چي نظر بدين؟!؟..

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

شـــــــب که میشـــــــه به عشق تو...



من مطمئنم مفهوم "دوستی" درست از وقتی به گند کشیده شد که پای «خاله خرسه» اومد وسط!


پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

توریسم بلندمدت



فکر کردم اولین پستی که اینور آب بنویسم حتماً، Aujourd'hui, ça commence avec Moi رو مینویسم، اما انگار هنوز در هفته سوم و شهر سوم گشت و گذار به سر میبرم. از "نو"ئین بودن هم که انگار از روی یه خط ثابت افتادم روی یه زیگزاگ (بالا-پایین! نه چپ و راست) که بالاش وقتیه که مثل بقیه آدما یه چیزایی رو میدونم! پایینش اون وقتایی که باید از-اَسسر(!) یاد بگیرم. ولی خب انگار باکی هم نیست. یه کم دست-انداز لازمه دیگه...

گرچه از قطار آکسفورد جا موندیم، اونم به دلیل مسخرهء بسته بودن ایستگاه های متروی دور و اطراف و در نتیجه بدو بدوی طولانی؛ و بعدشم 2 ساعتی در Blackout به سر بردیم به همون دلیل مسخرهء تعمیرات دور و اطراف؛ لندن مبسوط خوش گذشت! اون از جاذبه های دیدنیش و اون از میوزیکال بینوایانش که جداً معرکه بود، اونم که از رسیدن به کنسرت عمو کوهن در کمال ناباوری و جای First Floor و دیدن خانوم سول که کلاً لذتی عظیم نصیبمون کرد، گرچه که بدجور A Thausand Kisses Deep مون رو پیچوند! اونم از پست کاملاً خصوصی و المیرائیزه دوست عزیزمون :* خلاصه ما با کمال میل برمیگردیم خانوم نازلی!
(اینکه فعالیت های غیرفرهنگیش رو نمیگم، اصلاً دلیل نمیشه دوستان یه خط در میون، بهم پیشنهاد موزه و کتابفروشی بدن!!! موضوع فقط اینه که فعالیتهای غیرفرهنگی، لازم اما هیجان-ناانگیزن برای گفته-شدن-از!)

مونترال هم که اگه به لطف شازده نبود، لابد فکر میکردم کلاً کونکوردیاست!!! اما دیدن رفقای قدیمی هم عالمی داره واسه خودش... آشنایی با رفقای جدید هم جای خود!

خلاصه فعلاً همین بسه.
برمیگردم...

،

پ.ن. البته عکسهای کنسرت مون هنوز لندن ه. ولی به زودی میگیریمشون!

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

مرگ در می زند

عین مردن میمونه. هر روز صبح که چشمهات رو باز می کنی، میخوای بشمری که چند روز دیگه موقع از خواب بیدار شدن، همین صحنه رو میبینی. عین نگاهی که یه محتضر به اطرافش داره، به آدما، اتفاقا، همه چی. دیگه هیچ چیز اونقدرا ناراحتت نمیکنه. میدونی که همه رو میذاری پشت سر و میری. سعی می کنی دوست داشتنی هات رو تو فاصله دو پلک به هم زدن، ببلعی. سعی می کنی بهترین ها رو به صورت فشرده توشه کنی. سعی می کنی فکر نکنی که خیلی خیلی چیزها رو با وجود اینکه دوست داری، مجبوری جا بذاری...

داری میری یه جایی که همیشه تعریف و تفسیرهاش رو شنیدی، اما هیچ وقت خودت ندیدی. ولی چون همه میگن، سعی می کنی فعلاً بپذیری که وجود داره. تمام تلاشت هم دیدن و ذخیره کردن خاطره اونایی ه که واقعاً دوستشون داری. مدام با خودت تکرار می کنی «حیف که همه خوبیها یکجا جمع نمیشن»، اما بازهم بارتو میبندی. انگار یه بی حسی خواستنی سراغت اومده. زمان با سرعت هرچه تمام تر سپری میشه. تو هم هرلحظه باهاش تموم میشی. فقط هنوز گرمی...