یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

آه از دلت آه...



یکسال گذشت

آره. آگهی ترحیم ه. مرحوم مغفور «زندگی مأنوس» ، امنیتی که بهش خو کرده بودی، کانتکست محتوا... کانتکستی محتوایی که توش «معنی» میشدی. کی میفهمه یعنی چی؟! هیچکس! کافیه بگی "دلم برای ... تنگ شده" اون وقت، همه فکر میکنن یا غم غربت  گرفتی یا داری خودت رو لوس می کنی! هیچکس نمیفهمه که «درد» داره. که گفتن همین جمله ساده چقدر درد داره...

هیچ وقت مرغ پاک کردی؟ سعی کردی امعا و احشاش رو با دست بکشی از بدنش بیرون؟ درون فکنی کردی؟ با مرغ مرده درد کشیدی وقت انجام این کار؟ ... کنده شدن از کانتکست اصل محتوا یه همچین دردی داره. درد بریده شدن تک تک رگ و ریشه هایی که تورو اون تو نگه داشته بوده.

باورت نمیشه، ولی اینقدر همه چی برات غریبه میشه که روزی هزاربار از خودت میپرسی «من اینجا چه غلطی می کنم؟» دقیقاً «چه غلطی؟» این جوری که عین همه  اون چیزهایی که با حواس پنج-شش گانه ت حس می کردی، حالا میشن آینه دق برات. نه صدا، نه نگاه، نه بو، نه مزه، نه حتی به دست سودنی که فقط یه کم، یه ذره، از اون «حس آشنا» رو بهت بده... دریغ...

تازه میفهمی فروید چه بلایی سرت آورده با اون مفهوم «نیمه خودآگاه» و «تداعی»ش. یعنی تازه وقتی که ساده ترین چیزهایی رو که تا دیروز برات جزو بدیهیات بودن، نمیتونی به یاد بیاری، یا لااقل نمیتونی به راحتی به یاد بیاری، میفهمی که حافظه لعنتی چه موجود مطلقاً متکی به تداعی ایه! و بدتر از اون میفهمی که مهمترین چیزها اون چیزهایی ه که هیچکس بهت یاد نمیده و در تنهایی مطلق باید تجربه شون کنی...

...  و جدال شکننده ایست مابین دل گرم و عقل سرد.


عکس از رخداد(همین امروز، هشتم نوامبر دوهزار و نه میلادی)

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

این دل موسیقیمند من


اینجا کسی هست، از همسایگانی که نمیبینم یا شاید میبینم و نمیشناسم، که سرشب ها پیانو می زند و مرا به هوس می اندازد. تقریباً هر شبی که کمی حواسم باشد می توانم صدای پیانوش را بشنوم. از این خانه که بروم، دلم برای این همسایه ندیده/نشناخته تنگ می شود. می دانم.

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

ای درد تواَم درمان

یعنی حسودیم میشه وقتی میبینم کسی خیلی راحت میتونه بگه عاشق اینجور آدمهام و متنفر از اونجور آدمها. بگذریم که اغلب هم این ابرازهای غلیظ، در راستای خود-روشنفکرنمایی ه و دوتا جمله قبل یا بعدش رو که بگیری، کلی به تناقض وجودش پی مبری. اما فکر می کنم، خیلی هم فکر می کنم که یعنی چی میشه که یه آدمی اینقدر سرِ-خود-معطل میشه؟! اینقدر که میتونه هر احساسی رو جار بزنه بی اینکه فکر کنه! اکیداً بدون اینکه فکر کنه... 

 خودمحوری و خودمرکزجهان-بینی یکی از ویژگی های اصلی و اساسی آدمیزاده. اما دوست دارم بدونم چه نوع آموزه ها و تربیتی باعث میشه آدمی با اعتمادبه نفس پایین، جمع و منها هاش رو فریاد بزنه و یکی دیگه، مدام پنهانشون کنه اگه نه انکار...

 میدونم مثل خر به "جاودانگی" کوندرا احتیاج دارم و مثل سگ پشیونم که همون 7-8 سال پیش تمومش نکردم! 

Aujourd'hui ça commence avec moi

عادت کردن به شرایط جدید، روابط جدید، فصول جدید و داستان های جدید، زمان می برد. 

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

(+)

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸


باید بنویسم. باید از این همه چیزهای خفقان آور جایی حرف بزنم. باید یادم بماند که شش ماه است در این مملکت جدید هستم و هنوز آواره به حساب می آیم چون خودم بی عرضگی کرده م اولن و روی حرف دوست و آشنا بیش از اندازه حساب کرده م دوم. (این نیم فاصله فایرفاکس کجا بود!)

باید بنویسم که آنقدر حجم اطلاعات دریافتی م از محیط زیاد شده که حافظه م رفته قاتی باقالی ها. که دیگر حتا یادم نمی ماند صبح برای چه از خواب بیدار شده م و دیشب به چه امیدی به خواب رفته بودم. 

باید بنویسم که حداقل شروع کردم گهگاه و نامرتب بانک فیلمهایی را که با خودم آورده م به دیدن که دلم میخواهد جایی نظرم را در موردشان نگه دارم. که شاید به شناختی از کارگردان مطرح برسم یا سبک فیلمسازی یا هرچیز.

باید بنویسم که ناامیدکننده ترین چیز برایم دیدن آدمهایی است که از قبل می شناختم. دیدن تغییرات ناخوشایندی که کرده ند و دیدن تغییراتی که نکرده ند! اینکه کم کم به این نتیجه رسیده باشم که انگار مهاجرت تولد دوباره نیست و مرگ یکباره است. که آدمها همانی که از مملکت خارج شده ند می مانند، بی هیچ رشد شخصیتی بیشتری. یا لااقل بیشتر آدم ها همان که بودند می مانند، اگر که پسرفت نکنند. که چقدر نبودن بزرگترها دور و بر آدمها در این خلاً شخصیتی موثر و غم انگیز است و به چشم می آید. مستقل از اینکه این آدمها در چه سنی خارج شده ند و الان در چه سنی قرار دارند. تنها یا با خانواده خودشان.

باید بنویسم که دلم نمیخواهد مثل این آدمها محبت به تازه از گرد راه رسیده ها بکنم. که چون اینجا محبت کیمیاست، من هم به اندازه کیمیا طلبکارشان شوم. 

دلم میخواست همه اینها و خیلی چیزهای دیگر را بنویسم. بازهم ادامه می دهم. اما نه به این تلخی. شاید اگر مهاجران زودتر آمده این چیزها را به من گفته بودند، این همه توی ذوقم نمیخورد...

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

لطفاً اصرار نفرمایید...



در خودسانسوری مطلق به سر می برم. نقطه!


دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

فکر کن روند زندگی، به جای اینی که الان هست، برعکسش بود. که با گذر زمان، جوون میشدیم به جای پیر شدن. اونوقت، فرصتها و موقعیتهای بیشتری رو استفاده میکردیم یا کمتر؟!.. حسرت جاودانگیمون بیشتر ارضا میشد یا کمتر؟!.. عشقهامون عاقلانه تر میشد یا عاشقانه تر؟! بیشتر پشیمون میشدیم یا کمتر؟!..

همه اینها فقط با شرط کمتر شدن سن فیزیکی، نه سن عقلی

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

ما بهش میگیم "آش رشته"، شوما چی گیدی؟!



- مامی، برام از اون سوپها درست کن که توش ماکارونی داره با قورمه سبزی...

،
دیسکلیمر: بخشی از یک مکالمه کاملاً واقعی!


چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند...



گمونم بهترین راه حروم کردن شکلات و طعمش، ترکیبش با نعناست. یکی نیست بگه یعنی حالا «بعد از هشت» کم بود که پودر شکلات داغ هم با همین ترکیب میسازین؟!؟..


جمعه، دی ۲۰، ۱۳۸۷

مکالمه خواهربرادرانه از راه دور



من در بلاد کفر: "جات خالی اینجا قیمه پلوی نذری هم خوردیم دیروز!"

خان داداش در میهن اسلامی: ×!@#$%^&*)(_+ "دسته هم رد شد؟!!!.."


جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

TO BE OR NOT TO BE, THAT IS THE PROBLEM

حتی دونستن از یک سال و نیم پیش، یا خبر سفید پوشیدن بچه ها و بگو بخند همیشگیشون، یا دید فوق مثبت خودش نسبت به قضیه هم مانع اندوه نشد وقتی مامان گفت: "اتفاقی که قرار بود بیفته، افتاد..."

جات سبز زندایی.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

هـِي!

اين چه باحاله! كلاً...

همين.

پ.ن. مگه قراره شما راجع به همه چي نظر بدين؟!؟..

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

شـــــــب که میشـــــــه به عشق تو...



من مطمئنم مفهوم "دوستی" درست از وقتی به گند کشیده شد که پای «خاله خرسه» اومد وسط!


پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

توریسم بلندمدت



فکر کردم اولین پستی که اینور آب بنویسم حتماً، Aujourd'hui, ça commence avec Moi رو مینویسم، اما انگار هنوز در هفته سوم و شهر سوم گشت و گذار به سر میبرم. از "نو"ئین بودن هم که انگار از روی یه خط ثابت افتادم روی یه زیگزاگ (بالا-پایین! نه چپ و راست) که بالاش وقتیه که مثل بقیه آدما یه چیزایی رو میدونم! پایینش اون وقتایی که باید از-اَسسر(!) یاد بگیرم. ولی خب انگار باکی هم نیست. یه کم دست-انداز لازمه دیگه...

گرچه از قطار آکسفورد جا موندیم، اونم به دلیل مسخرهء بسته بودن ایستگاه های متروی دور و اطراف و در نتیجه بدو بدوی طولانی؛ و بعدشم 2 ساعتی در Blackout به سر بردیم به همون دلیل مسخرهء تعمیرات دور و اطراف؛ لندن مبسوط خوش گذشت! اون از جاذبه های دیدنیش و اون از میوزیکال بینوایانش که جداً معرکه بود، اونم که از رسیدن به کنسرت عمو کوهن در کمال ناباوری و جای First Floor و دیدن خانوم سول که کلاً لذتی عظیم نصیبمون کرد، گرچه که بدجور A Thausand Kisses Deep مون رو پیچوند! اونم از پست کاملاً خصوصی و المیرائیزه دوست عزیزمون :* خلاصه ما با کمال میل برمیگردیم خانوم نازلی!
(اینکه فعالیت های غیرفرهنگیش رو نمیگم، اصلاً دلیل نمیشه دوستان یه خط در میون، بهم پیشنهاد موزه و کتابفروشی بدن!!! موضوع فقط اینه که فعالیتهای غیرفرهنگی، لازم اما هیجان-ناانگیزن برای گفته-شدن-از!)

مونترال هم که اگه به لطف شازده نبود، لابد فکر میکردم کلاً کونکوردیاست!!! اما دیدن رفقای قدیمی هم عالمی داره واسه خودش... آشنایی با رفقای جدید هم جای خود!

خلاصه فعلاً همین بسه.
برمیگردم...

،

پ.ن. البته عکسهای کنسرت مون هنوز لندن ه. ولی به زودی میگیریمشون!

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

مرگ در می زند

عین مردن میمونه. هر روز صبح که چشمهات رو باز می کنی، میخوای بشمری که چند روز دیگه موقع از خواب بیدار شدن، همین صحنه رو میبینی. عین نگاهی که یه محتضر به اطرافش داره، به آدما، اتفاقا، همه چی. دیگه هیچ چیز اونقدرا ناراحتت نمیکنه. میدونی که همه رو میذاری پشت سر و میری. سعی می کنی دوست داشتنی هات رو تو فاصله دو پلک به هم زدن، ببلعی. سعی می کنی بهترین ها رو به صورت فشرده توشه کنی. سعی می کنی فکر نکنی که خیلی خیلی چیزها رو با وجود اینکه دوست داری، مجبوری جا بذاری...

داری میری یه جایی که همیشه تعریف و تفسیرهاش رو شنیدی، اما هیچ وقت خودت ندیدی. ولی چون همه میگن، سعی می کنی فعلاً بپذیری که وجود داره. تمام تلاشت هم دیدن و ذخیره کردن خاطره اونایی ه که واقعاً دوستشون داری. مدام با خودت تکرار می کنی «حیف که همه خوبیها یکجا جمع نمیشن»، اما بازهم بارتو میبندی. انگار یه بی حسی خواستنی سراغت اومده. زمان با سرعت هرچه تمام تر سپری میشه. تو هم هرلحظه باهاش تموم میشی. فقط هنوز گرمی...


چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

در جستجوی آقای نام جُسته



،
تلویزیون و سریال و همه چی رو -اونم امسال ماه رمضون- کلاً بیخیال، ولی فقط موسیقی تیتراژ این سریاله که قراره شبهای قدر به جای سریال مزخرف عطاران بذاره رو گوش کنید،،، بعد فقط به من بگید چرا این؟!؟

اونم "والضحی" که بنده به شخصه از طفولیت، فقط بابت لحن آهنگین جناب عبدالباسط که سر صفهای مدرسه میذاشتن/تقلید میکردن، حفظمش...

یا نکنه جوشن کبیر این همه بی ارزشه و شبهای قدر کم اهمیتن و ...

بلکه هم ما کلاً سر کاریم، که احتمال این یکی خیلی خیلی بیشتره (تحریم تکنولوژی، تحریم تکنولوژِی، شنیدین؟؟ اونوقت سرمایه گذاری میلیاردی ایران توی CERN و حضور فیزیک پیشگان(!) ایرانی وسط بزرگترین آزمایش علمی بشر،،، اگه سرکار نیستیم، چی هستیم؟؟؟)

،
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که در پی هم
میشود تهی
دریای آتش است
ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و
آبم نمیبرد


،
آقای برادر، بس که موسیقی های زیرزمینی این آقای نام جسته رو گوش داده می بوده است نیز هم، تا الان هوارتا آلبوم ترنج کفاره داده! بیزحمت به آقای نام جسته بفرمایین، یه آلبوم دیگه هم مجوز بگیرن که مردم مجبور نشن کادوی تکراری بگیرن از آقای برادر...

،
راستی! حالا که دارین میفرمایین، اینم بفرمایین که بیزحمت اون "بزم دلربایی" رو به جای لحن صفت و موصوفی، با لحن مضاف و مضاف الیهی بخونن که این بهترین جای شعر و آهنگ این قطعه، به آدم بچســـــــــبه!

راستی! ترنج، در دهان نگنجد یا در جهان؟؟ این سوالیه واسه من هاااا!!

همش تقصیر آقای برادره که موقع خواب بقیه، نام جسته گوش دادنش میگیره با صدای بلنددد!

،
این وسط بسی دلمان برای "از هوش می" گوش دادنمان تنگ شده. خدا سر هرمس را خیر دهاد و بارگاهشان آباد نگه داراد که ما رو با ایشون آشنا فرمودن.


چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

میخواستم ببینم توش چیه!



یا: واقعاً این دانشمندا چی فکر می کنن؟!؟..



پسرعمو بزرگه، اونوقتا که کوچیک بوده، یه روز که از خرید بر میگشتن و براش یه ماشین اسباب بازی خوش آب و رنگ خریده بودن، یهو میره تو اتاقش و بعد از چند دقیقه که میرن سراغش، میبینن ماشین اسباب بازی نوی بیچاره رو درب و داغون کرده و جواب چراشون میشه عنوان این پست!

حالا این آقایون/خانومای دانشمند، قصد کردن ببینن توی پروتون چیه و بیگ بنگ چه جوری اتفاق افتاده!

خلاصه اگه دیگه ندیدمتون، شما را به خیر و ما را به سلامت...


جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۷

نکنید آقاجان، نکنید! (1)

"...
من از آقای کلادا خوشم نمی آمد. وقتی که او نشست، ورقهایم را گذاشته بودم کنار، اما حالا که داشتم فکر می کردم این مکالمه برای بار اول زیادی طول کشیده، به بازی خودم ادامه دادم.
آقای کلادا گفت "سه روی چهار."
هیچ چیز عصبانی کننده تر از این نیست که وقتی داری فال ورق بازی می کنی، قبل از اینکه خودت فرصت نگاه کردن و تأمل داشته باشی، به تو بگویند ورق را باید کجا بگذاری.
فریاد کشید "دارد جواب می دهد، دارد جواب می دهد. ده روی سرباز."
در حالی که در دل پر از حشم و نفرت بودم، بازی را تمام کردم. سپس او دسته ورق را برداشت و گفت:
"از حقه با ورق خوشت می آید؟"
جواب دادم "نه، از حقه با ورق متنفرم."
"اشکالی ندارد، فقط همین یکی را نشانت می دهم."
بعدش هم سه تا حقه نشانم داد. بعد من گفتم که می خواهم بروم پایین به تالار غذاخوری و پشت میز برای خودم جا بگیرم.
گفت "نگران نباش، من قبلاً برای شما هم جا گرفته ام. با خودم گفتم حالا که ما هم اتاقیم بهتر سر یک میز هم بنشینیم."
از آقای کلادا خوشم نمی آمد.
من نه تنها کابینم با او مشترک بود و روزی سه وعده غذا هم با او سر یک میز می خوردم، بلکه نمی توانستم روی عرشه هم قدم بزنم، بی آنکه او همراهیم کند. دک کردن او امکان نداشت. هیچ وقت به ذهنش هم خطور نمی کرد که ممکن است کسی به مصاحبت با او تمایل نداشته باشد.
..."

نکنید آقاجان، به هر بهانه به حریم شخصی آدمها در کوچه و خیابان و مهمانی و وبلاگ و کامنتدانی و غیره تجاوز نکنید! دیدید؟ حتی آقای «سامرست موام» هم چیزی حدود 100 سال پیش از امثال شما خوشش نمی آمده. من که دیگر جای خود دارم!


چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷

The Miserable Olympics

در این که این بدترین المپیکی ه که تابه حال دیدم، شک ندارم. اون که از افتتاحیه تکنولوژی زده بیمزه ش که نه فقط هیچی اژدهای چینی و رقص اژدها نداشت، بلکه هم یه دختر معصوم خوش صدا رو گذاشتن پشت پرده که یه دختر با نمک به جاش چهره نمایی کنه. تازه، با اون کارگردانی مفتضح آقای ییمو (واقعاً؟!؟) که بلندشدن حلقه های المپیکش هم که یه کم جالب توجه بود، از مجید مجیدی دزدیه-فقط فکر کن!- اینم که از 55 تا ایرانی که آبروی فضاحت رو هم بردن... حتی!

تنها نکته خوبش، 8 طلاهه شدن مایکل فلپس بود و سه تا مدال آوردن این مامان 41 ساله. واقعاً این زن خداس...

... نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواد باعث و بانی این مزخرف ترین المپیک ایران رو خفه کنم!!!


دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

Partial Eclipse of the Sun



باید باشی و ببینی ذره ذره قاچ خوردن خورشید را که اگر ابزار دیدن مهیا کنی، چه همه ماه می شود...


جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

The CAST-AWAY



اینکه آدم به خواسته هاییش که براشون تلاش کرده نرسه، یه حرفه؛ اینکه همواره دیگرانی باشن که خوابش-رو-ندیده، به خواسته های آدم، با تمام جزئیاتش برسن،،، بیشتر شبیه کلی فحشه!

انگار افتادی تو یه جزیره متروک، حداقل امکانات رو داری برای خودت مهیا می کنی که فقط از غصه دق نکنی، اونوقت، بقیه زندگی تو رو به جات زندگی می کنن...

کاش حداقل یه Wilson داشتم!


سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

و درررد می کند، من دررد می کند سرم بدجووررر!



یعنی میخوام بدونم، تو این 6-7 میلیارد بنی بشر روی زمین، کسی هست که وقتی به من می رسه، نخواد جبران یه عمر اشتباه و حماقت نکرده ش رو بکنه و بعد وایسه تماشا کنه من چه جوری تاوانش رو می پردازم؟!؟..

،
پ.ن. دیگه داره میشه یکی از سوالهای جدی زندگی ای که صفت سگی، خیلی زیادیشه...


پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۷

دیم دری ریم!



عجب جامی ه این جام! تا حالا نشده بود از این همه -تعداد- بازی تو یه جام کیف بفرمایم!! دیروز آقای دندون گیر داده بود که کلاً بخوای یه تیم رو انتخاب کنی، چه تیمیه؟! یه چپ و راس کردم، آخرم گفتم خب ایران! آخه جداً در مورد تیمهای دیگه هرکی قشنگ تر بازی کنه، عزیز دل ه!!! گفتم "قشنگ تر"، نگفتم "بهتر"! حتی اگه معتقدید، فرانسه یه وقتی بابت بهتر بازی کردن، برنده بوده، کلاً فکرشم نکنین که حتی سیم ثانیه، محبوب بنده بوده باشه با اون ویرا و تورام وحشی و اون هانری ترسو که با هر تکلی جفت پا رو آسمونه، زیدان هم که کلاً بره شاخشو بزنه ...

اصووولاً جام خوبیه، این هم یه نشونه دیگه ش! (من حتی اونقدرا طرفدار مالدینی هم نبودم، چه برسه به دونادونی!!!)

یکی هم به فون باستن جان و هیدینگ جان بگه که من همیشه عقیده داشتم "تفکر ایستا" مایه شکسته! حتی آلمان هم تا فیلیپ لام، رگ گردنش از قصور روی گل دوم ترکیه بالا نزد، نتوست کار ترکیه رو تموم کنه! بازم بگن فوتبال ماشینی آلمان...

ببینم! اونایی که معتقد بودن ترکیه شانسی اومده تا نیمه نهایی، جرأت این اعتقاد رو هم دارن که آلمان جداً شانسی ترکیه رو برد، یا نه؟!؟ ترکیه ای که کلاً 13 تا بازیکن واسه تعویض و بازی داشت دیشب و اونجوری حال آلمان رو تا دقیقه نود کرده بود تو قوطی!

من که هرچی فکر می کنم، می بینم ایران با شانس دو برابر ترکیه هم نمی تونست نصف راه ترکیه رو رفته باشه... همینایی که بی لیاقتی ها رو میندازن گردن شانس، اسم شانس رو خراب کردن دیگه!!!

دیگه همین حالا!


دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

...



از آدمی که نتونم جلوش با کس دیگه ای راحت حرفمو بزنم، بدددم میاد! نقطه، سر خط!


چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

Somebody, Somewhere Knows



"حالا حکایتش این‌جا است که آدم‌ها خودشان را تکه‌تکه کرده‌اند در جاهای مختلف. در آدم‌های مختلف. تکه‌ی من با آقای ایکس را کسی جز همان آقای ایکس نمی‌داند. تکه‌ی من با خانم ایگرگ را هم فقط خودش می‌داند. این‌ها اصلن با هم جمع نمی‌شود. دو تا آدم مختلف هستم من در هر کدام از این تکه‌ها. حکایتِ ساختار هولوگرافیک نیست که هر جزئی، همان کل باشد، تمام و کمال، با تمام خصلت‌هایش. من دی‌ان‌ای و این‌ها سرم نمی‌شود. فقط این را می‌دانم که این تکه‌های پراکنده‌ی من مانع‌الجمع‌اند با هم. لابد برگردانِ تصویریِ من را باید یک دوجین هنرپیشه، مرد و زن، بازی کنند تا قسمتی از جانِ کلام، از کلیتِ من، به دست بیاید."

(+)


جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

Hallelujah!!!



ببینم... نکنه تولدمه که یهو این دو سه روزه، دوستان دور و نزدیک، اسکرپ.بوک اورکات ما رو مزین فرمودن؟!؟

،
پ.ن. من که دستم از اورکات کوتاهه؛ اگه کسی دستش میرسه لطفاً یه کپچری برای ما ارسال کنه، مشمول بند صد در دنیا و یک در آخرت شه!


شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۷

Such a Spaghetti World



احساس پنتیوم 100 ی رو دارم که از دست Jump Prediction Tableش روانی شده. بس که همه Processهای عالم، goto-based تشریف دارن...


سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷

Listen to the faaallin...



عاشق این رگبار بهاری م که وسط نور آفتاب و خجالت ابر، با زوزه باد عین یه کشیده آبدار میاد میخوره تو صورتت و قبل از اینکه برسی همه پنجره ها رو ببندی که بقیه خونه نره رو هوا، رفته پی کارش، اصلاً انگار که نه انگار...


سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

Happy Boys 'n Happy Girls



شیما اومده، پری اومده، خانوم ساناز اومده (دِ مگه پیدا میشه این بشر؟!؟)، شازده اومده (شنیدستیم!)، لادن بانو اومده، آقای سروش هم که تو راهه...

بعد میگن تهران شلوغ شده!!

،

پ.ن. حالا من نگران اونور زمینم! الان زیادی نرفته هوا؟!؟


یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

every now and then I get a lit bit lonely...



هیچی بهتر از این نیست که واسه یه رصد خشک و خالی شب دوم ماه رفته باشی و از همه شهاب بارونهایی که رفتی، شهاب.دیده.تر برگردی!

،
پ.ن. البته هوای خوب هم بی تاثیر نیستا!!!


چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۷

سه‌شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۷

قافیه چو تنگ آید...




پ.ن. من بودم، شهرش رو جدی نمی گرفتم. کاملاً دستکاری شده س. آممما کشوررر...


یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۷

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

،
در جایی که من زندگی می کنم، همه چیز برعکس است. می گویند هنر نزد ماست، هیچ ملت دیگری را هم به هنرمندی نمی شناسند، اما از بردن نام هنر اول هم ابا دارند. مجریان صدا و سیمایش، بلد نیستند فارسی را درست حرف بزنند، یا حتی زیرنویس کنند. در عوض روشنفکران و بلاغانش مشغول آب خنک خوردنند. اگر کتابخوان باشی، در کتابخانه جایی برای تو نیست، چون کتابخانه های عمومی جای درس خواندن (حفظ کردن) برای رقابتی احمقانه است و جدیدترین کتابهای آنها، حل المسائل و روشهای تست است. هرچه کتاب خواندنی تری چاپ شود، زودتر راه دیگهای خمیر مقواسازی را می یابد. تاکسی ها، از جلوی پای مسافران گاز می دهند، اتوبوسهای شهر جای نیروی کار تحصیلکرده کم توقع است و ماشینهای آنچنانی، زیر پای آنها که کاری جز خوشگذرانی برایشان تعریف نشده است. در محل کار، هرکه علاف تر و بیکارتر، عزیزتر. کاربلدها به محض آنکه که کار را به نتیجه می رسانند، از کار برکنار می شوند، تا جای طفیلی ها را تنگ نکرده باشند و خیریه بدون مزاحم بگردد. مدرک بالاتر، یعنی تخصص بیشتر، توقع بیشتر و بالطبع بیکاری بیشتر، چون اینجا قرار نیست هیچ کاری واقعاً انجام شود. برای رفع مشکل بیکاری، طرح های زودبازده تصویب می کنند، درحالیکه همه این طرحها با بی کفایت ترین مدیریت ها به شکست انجامیده و روز به روز بر تعداد بیکاران اضافه می کند. ورزش کشور سیاسی است، سیاستش شکمی است و اقتصادش مبتنی بر باد. به گمانم اینجا تنها مملکتی در دنیا باید باشد که حتی اصولگرایان و جناح راستش هم با دولت سر ناسازگاری دارند. وقتی خبر کنترل قیمتها اعلام می شود، فردا صبح بی شک همه قیمتها به طور محسوس افزایش یافته اند. همه دنیا می گویند مردم این کشور روی گنج نشسته اند، اما 70% سپرده های بانکی کل کشور فقط در دست 3% از مردم آن است. اگر به روش ها و اصول سیستماتیک مثلاً بانکداری الکترونیکی آشنا باشی، بیشتر از کسی که هیچ از این چیزها نمی داند، ضرر می کنی. در اینجا، نه رفتنت دست خودت است، نه ماندنت. اهالی این مملکت نه برای حکومتش کرامت دارند، نه در هیچ جای دیگری از جهان. برای حفظ بنیان خانواده، لباسهای آستین حلقه ای در فیلمها را می پوشانند و حتی ممکن است خانمی در جریان جنگ جهانی دوم، با دامن ماکسی برای فرار سوار هواپیمایی شود، اما در فیلمهای داخلی چیزی که هر روز بیش از پیش تبلغ می شود، پشت پا زدن به زندگی چندین ساله و تجدید فراش بدون کوچکترین احساس مسوولیتی در قبال خانواده است. فرهنگش را همسایگان می دزدند چون متولیانش شعور کافی نگهداری از آن را ندارند، اما می خواهند جوانانش به این همه فرهنگ نداشته افتخار کنند. حتی افعال معکوس هم در اینجا هر روز کاربرد بیشتری پیدا می کنند...

این برعکسستان کشور من هست، اما وطن من نیست!


جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

بلاگ کن مرا! بلاگ تو خوب است...

،
یعنی خیلی تابلوه که دارم به زور می لاگم؟؟؟

،
دیروز پریروزها بعد یک سال و اندی رفتم سراغ وبلاگ خصوصیم. اولاً که جا خوردم اونجا چه خوب تر از اینجا نوشته بودم!! آخه مثلاً اینجا مخاطب داره و اونجا نه.. بعد آخه من کی (when) واسه دل کی (who) چیکار کرده م که این بار دومم باشه اصولاً! اما این دفعه واقعاً خوشحال شده م که دارمش. همین که یه چیزهایی رو نوشته بودم که با روزمرگی فراموش شده بود، کلی خوب بود. کلی حس زندگی خالی نیست داد بهم... بس که اینجا به قول آیدا کارپه، "چهاراره پارک وی" شده و بعضی نظرهایی که میاد --به کل بی ربط با موضوع، تو بگو علی الاصول از یه دنیای دیگه-- حال آدم رو می کنه تو قوطی چنان در حد خفقان... خب اینجا ننوشتن خیلی چیزها، خودآزاری کمتری درپی داره در مجموع!

،
از حضرت «هستی» هم که بالاخره یه کم سبکی تحمل ناپذیرش رو به بنده هم تحمیل کرد، ممنونم. گرچه فکر کنم بار این سبکی رو باید با تلقینات مداوم --این چنینی-- سبک کرد...

،
با اتفاق ناگوار سیزده به در امسال هم، مروری به سال 86 بد نیست: سه تا سکته مغزی که به حول و قوه الهی 2 تا و نصفیش تا به حال به خیر گذشته. یک مورد درد لاعلاج به خیر نگذشته، همان سیزده ش. یک مورد محتضر که روحیه ش از همگی ما بهتر است --البته از سال قبل ترش در انتظار است-- و کار روحیه دهی به همه مان را به نحو بهتر از احسن انجام می دهد... همین هاست که سنگدل شده م. می شنوم و خدابیامرزاد می گویم و اشکها را هم برای خودم نگه می دارم.

،
کی شعر تر انگیزد؟؟؟ پس؟!؟..


جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷

عاشقان عیدتان مبارک باد



من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارتست
گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم

هرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی کنم

این تقویم تمام که با شاهدان شهر
تاز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم

پیر مغان حکایت معقول می کند
معذورم ار محال تو باور نمی کنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولتست
من ترک خاکبوسی این در نمی کنم



شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۶

باري، زيستن سخت ساده است


نمي‌دونم تا به حال نامجو-در-گوش، فاصله آخر وليعصر تا اول نياوران رو گز كرديد يا نه. عجيب كليپ قشنگي ميشه زندگي چپ‌اندرقيچي اون ناحيه با چيزايي كه دارين مي‌شنوين، به‌خصوص يه كم از سر شب گذشته! اين وسط اگه خواسته باشين با صداي تو-گوش، صداهاي بيرون رو فيلتر كنين، ممكنه هر از گاهي به عابريني بر بخورين كه يهو حس مي‌كنن «اين چرا رد ميشه، صدا مي‌ده!!!»

حالا كه حرفش پيش اومد، اينم بگم كه من بعضي كارهاي اين آقا رو نمي‌تونم موسيقي بنامم(!) به جاش ترجيح مي‌دم بگم "هنر صوتي". به‌هرحال ما يه زماني يه كم فيزيك خونده بوديم! و خب، از اين هنرهاي صوتي، بعضي‌هاش رو واقعاً‌دوست دارم، و بعضي‌هاش رو نه. همونطور كه از موسيقي‌هاش، بعضي رو خيلي دوست دارم و بعضي رو اصلاً!

،
دلم يه بغل مطمئن مي‌خواد كه توش قايم بشم و سير گريه كنم. چيزيم نيست، براي شروع دوباره لازمش دارم!

،
من نه فقط سال گذشته به‌عنوان يك شهروند وظيفه‌شناس "ميليوني" بيمه و ماليات داده‌م، بلكه همين ديروز هم رفتم و بدون كوچكترين شكي، تمامي اسامي ليستي كه دستم بود رو وارد برگه راي كردم! دستم هم درد نكنه!

،
نمي‌دونم چرا چند وقته هيچ نمي فهمم خواجه چي مي‌فرمان!!!

،
عجالتاً بنده درحال Loves me, Loves me Not به سر مي‌برم تا اطلاع ثانوي...


چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶

Haha! Consider the problem


(+)

ميگن اين مالزيايي‌ه كه بعد از انوشه مي‌خواد (يا مي‌خواسته؟!) بره فضا، مشكل قبله‌يابي در فضا داشته. نظرش چيه بياد همين‌جا رو زمين مشكل قبله‌يابي داشته باشه؟!؟..


دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶

ديروز عطيه به هواي من تو ماشينش آهنگ‌هاي قديمي گذاشته بود (هينت: ناتينگ الس مترز هم براي بچه‌هاي اين دوره‌زمونه اُلدسانگ به حساب مياد!) القصه، يهو ديدم اِ ! چرا من قبلاً با ريتم اين آهنگه همخوني كردم، ولي الان حتي يه كلمه از شعرش هم برام آشنا نيست؟!؟... يه 5 دقيقه‌اي آهنگه ادامه داشت، عطيه هم داشت با موبايل حرف مي‌زد كه من رسيدم و با علائم اشاره خداحافظي كرديم. هنوز در ماشين رو نبسته بودم كه نيشم تا بناگوش باز شد: نماز اي نياز دل عاشقان... سرود سال سوم دبيرستان كه با آهنگ Russian Waltz اجراش مي‌كرديم!!!

همچين انگار كه راز زندگي قبلي‌م(!) رو كشف كرده باشم، چند ساعتي شاد بودم رسماً...

پ.ن. سال 1386 بدنم تموم شده (اينو به يه همكارم گفتم، گفت فلسفي شد!!!) هزارتا چيز نوي بازنكرده -چه خريد، چه كادوهاي تولد- دور و برم ريخته، كلي هم تو راهه، اما فقط حول حالنا لازممه. همين.


سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

آغاز دهه چهارم



شايد كه حال و كار دگرسان كنم
هـرچ‌آن بـه‌است، قصــد آن كنـم



جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶

On dirait que mon coeur est trop grand

فرض کنید حافظه آدم چیزی جدای از اتفاقات روزمره اش باشه. یا حداقل برای یک هفته این جدایی پیش بیاد. حالا اتفاقات این یه هفته بیان و به واحد روز بُر بخورن. حافظه که جریان خودش رو داره، مثلاً اول اتفاقات روز چهارشنبه رو ببینه، بعد شنبه، بعد دوشنبه و همینطور تمام روزهای همین یه هفته. طبیعیه که اونوقت حافظه آدم یه آگاهی ماورای اتفاقات روزمره پیدا می کنه.

این عنصر حافظه عجیب کارکرد خوبی داره تو اجرای آثار پست مدرن و نشون دادن جریان سیال ذهن. نه که فقط عزیزدلمMemento ها!! نه! همین Premonition بسیار بدساخت که واقعاً حیف سناریوش. یا همون Eternal Sunshine رو ببینین چه بازی کردن سناریست هاشون با همین عنصر "حافظه". که انگار اصلاً امکان نداشت با یه کم بی توجهی به این عنصر حتی نوشته بشن و کار خوبی از آب در بیان...

خلاصه که خیلی دلم می خواست من یکی از اینها رو نوشته بودم!!!


شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

Voices tell me I should carry on


Ceux qui pensent que les régimes communistes d’Europe centrale sont exclusivement la création de criminels laissent dans l’ombre une vérité fondamentale : les régimes criminels n’ont pas été façonnés par des criminels, mais par des enthousiastes convaincues d’avoir découvert l’unique voie du paradis. Et ils défendaient vaillamment cette voie, exécutant pour cela beaucoup de monde. Plus tards, il devint clair comme le jour que le paradis n’éxistait pas et que les enthousiastes étaient donc des assassins.


ميگه:
"آن‌ها كه فكر مي‌كنند رژيم‌هاي كمونيستي اروپاي مركزي، منحصراً به دست جنايت‌كاران شكل گرفتند، به يك حقيقت بنيادين بي‌توجه‌اند: رژيم‌هاي جنايت‌كار، به‌دست جنايت‌كاران به‌وجود نيامد‌ند، بلكه به‌دست آرمان‌خواهاني به‌وجود آمدند كه مطلقاً قانع شده بودند تنها راه موجود به سوي بهشت را يافته‌اند. آن‌ها با شجاعت از اين راه دفاع مي‌كردند و در اين راه قربانيان زيادي مي‌گرفتند. بعدها، مثل روز روشن شد كه بهشتي در كار نيست، و به‌اين ترتيب،‌ آن آرمان‌خواهان، قاتليني بيش نبودند."


چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶

شانه بزن، تو



اگه اهل زبان و زبان‌بازي(!) هستيد، يا از ادبيات لذت مي‌بريد، يا حوصله (يا وقت!) خوندن كلاسيك‌ها رو نداريد، اما طالبيد، يه سر به اينجا بزنيد اگه تا حالا نزديد!


یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶

Wish you were here



عجيب دنيام شده پر از spam. هر روز صبح كه از راه ميرسم، ‌عين باز كردن ميلباكس‌م، ‌كنار يه سري آدم،‌ تيك مي‌زنم و بلافاصله report as spam رو انتخاب مي‌كنم تا بتونم اي‌ميل‌هايي رو كه مي‌خوام، يا همون آدم‌هايي رو كه مي‌خوام، با خيال راحت ببينم و بهشون برسم. عجيب‌ترش اين‌كه درست عين ياهو، روز به روز به تعداد اين spamها داره اضافه مي‌شه و تعداد آدم‌هايي كه مي‌خوام ببينم،‌كم و كم‌تر. نمي‌دونم چي‌م ميشه كه اين شده. لابد بايد من يه چي‌م شده باشه ديگه، وگرنه كه اين‌همه آدم باهم يك‌دفعه چيزي‌شون نمي‌شه كه! آدمي كه مثل قاب‌عكس رو ديوار كاري به كار كسي نداشته، چرا الان اين‌همه «من گاز مي‌گيرم» شده؟!


چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

The Odds Are There to Be



It's so very cold outside,
Like the way I'm feeling inside!!!


اين دفعه استثنائاً نه از اون لحاظ!!!

،
البته كه اون پست پايين، كل اتفاقي بود كه در اولين روز برفي سرم اومد، اما كلاً لحظه‌اي نيست كه به همچين چيزي فكر نكنم (بدون لوس‌بازي!):

یک کارمند عالی رتبهء (ماندارین) چینی عاشق یک زن درباری شد. زن درباری به او گفت: «من از آنِ تو خواهم بود، اگر یک صد شب، بر چهارپایه ای، در باغ من، به انتظار بنشینی.» ولی در شب نود و نهم، ماندارین بلند شد، چهاپایه اش را زیربغل زد، و رفت.

،
كانادايي‌ها هم خيلي لوس تشريف دارن كه ميگن كانادا سرده و خيلي سرده و خيلي خيلي سرده! كدومشون تا حالا دو هفته، هر روز با كاپشن و كلاه و پليور روي يقه‌اسكي نشستن پشت ميز كار و هر شب با بدن‌درد ناشي از سنگيني لباس تمام‌مدت‌روز به رختخواب رفتن؟!؟..

،
پارسال بنزين، امسال گاز. خدا به داد بقيه‌اش برسه...

،
دلم پازل scream ادوارد منك مي‌خواد. از همه سريال "ميوه ممنوعه" فقط پازل دختره رو دوست داشتم كه هروقت حالش خوب نبود،‌مي‌رفت سروقتش. از همون اول كه دورش رو چيده بود، گفتم scream ادوارد منك ه. دروغ چرا؟ آهنگ تيتراژ آخرشم دوست داشتم، ولي نه اونقدر كه بخوامش!!

،
اخيراً با يكي دوتا از دوستان نيمه‌قديمي كه بعد از مدتها صحبت مي‌كردم، طرف فرتي برگشته پرسيده "خب الميرا، كتاب و فيلم جديد چه خبر؟!" مي‌خوام بدونم يعني من هيچ مشخصه بارز ديگه‌اي ندارم واقعاً، جز اينكه بانك اطلاعات فيلم و كتاب مردم باشم؟!؟..

،
برفه، مي‌تونست خيلي كلافه‌كننده باشه فقط اگه خودم روز قبلش دعا نكرده بودم يه‌جوري برف بياد كه مملكت تعطيل شه!!! فقط نمي‌دونم اگه اين‌همه مستجاب‌الدعوه تشريف دارم، پس چرا ايـــنم؟!!

،
اين روزها همه چيز عجيبه. اون‌قدر عجيب كه آدم به فكر باوركردن هم نميفته. از سرعت سقوط مملكت به قهقرا گرفته تا سكوت خفه مردمي كه ديگه به هيچ واكنشي اعتقاد ندارن. احساس مي‌كنم همه دارن سينه‌خيز مي‌رن كه به يه پناهگاهي برسن، غافل از اينكه پناهگاه‌ها قبلاً نابود شده... آدما ديگه آدم نيستن. شدن حيووناي درنده‌اي كه از لاشه هم‌نوعانشون تغذيه مي‌كنن.

چندماه پيش يه ماشين حمل پول يكي از بانك‌ها با يه پرايد تصادف سختي مي‌كنه، مردم اطراف حادثه فقط جمع مي‌شن و تا مي‌تونن تراول‌‌هاي ريخته وسط جاده رو جمع مي‌كنن. در حاليكه اگه راننده پرايد در همون نيم‌ساعت اول بهش رسيدگي مي‌شد، زنده مي‌موند...

،
بگذريم. ما هنوز هم هر روز صبح از خواب بيدار مي‌شيم...


سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

كه از راست نرنجيم ولي...



گاهي رفتن، به دردسرش نمي‌ارزه.
گاهي توقف، آدم رو از مسيرش دور مي‌كنه.
گاهي انتظار، ارزش رسيدن‌ش رو نداره.
گاهي برگشتن، از هر جاي راه رفته، بازم به نفعه.
گاهي، لازمه پشت‌پا زد به همه‌چي. به همه راه رفته و به يه ذره راه باقيمونده.
گاهي، به نقطه شروع رسيدن هنره!


سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

چهارشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۶

تولد كجا بود!!!

من كي تا حالا تولدم اين وقت سال بوده كه امسال باشه؟؟ يعني واقعاً هيچكدوم از دوستان نميدونن تولد من دو ماه ديگه اس؟!؟

آقاي سروش، شما ديگه چرا؟! من كه فقط بيست و چند روز از شما بزرگتر بودم كه!! يا كه بُعد زمان اونجا انقدر فرق ميكنه؟!؟..

هي هي هي، آدم دردشو به كي بگه؟!؟..

،
بگذريم! من الان اين چيزي رو كه دارم ميبينم باورم نميشه! اگه ادامه پيدا كرد، شايد گفتم چيه!!!


جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی



چراغ اول رو که سبز رد کردم، دومی رو نگاه نکردم. به خیال اینکه سبزه، میخواستم رد کنم که دیدم یه Camery داره در جهت خلاف میاد تو شیکمم! به طرف میگم چیکار داری میکنی، خیلی حق به جانب اعلام میکنه قرمزه، کجا داری میای!!!

این ملت ایران رو جون به جونشون کنی، فکر میکنن فقط و فقط خودشون از قانون مستثنان!!!

،
من مصرف علامت سوال و علامت تعجبم بالاست. ربطی به وبلاگ و این حرفا هم نداره. از عنفوان جوانی اینجوری بودم! نیم فاصله هم از خونه نمیشه رعایت کرد. نمیدونم شاید با نرم افزار کی برد درست شه، ولی حالا که نشده!

،
راستی، نگفته بودم با یه کلنل ارتش امریکا دست داده بودم؟! اونم سر قبر خروشچف! پشت مقبره لنین! دیگه؟!..

،
اصولاً حس میکنم دیگه قضیه قیف و قیر این وبلاگ حل شدنی نباشه..

،
ببینم، کسی این "زندگی دیوید گیل" سینما چهار رو دید؟! خیلی دلم میخواد بدونم چقدر از اصل سوژه ش باقی مونده بود...

،
و اما تفأل شب یلدای امسال:


ترسم که اشگ در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر بعالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود


،
دیگه حالم از هرچی صبره ... بگذریم، حافظ هم ما رو گیر آورده دیگه، چرا که نه؟!.. فردا هم باز اول هفته، اول ماه، اول فصل،،، ولی هیچ اشتیاقی برای هیچ شروع کردنی نیست. به این میگن «پیری».

میخواستم یه تولد 30 سالگی بگیرم، اساسی. ولی کسی نمونده واسه مهمونی گرفتن. اونم میره پهلوی همه ذخیره های دیگه واسه دیار باقی.

،
شما هم خسته نباشید از خوندن این همه خزعبلات و لاطائلات!


شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶

در راستای شفاف سازی اذهان عمومی



جناب مدیرعامل س.س. (که صد البته، مدیرعامل خودمون نیستن) فرمودن:
"دماغت استخونیه، عمل کنی خوب میشه!!! "

اصل جالبیت قضیه، آدمی بود که این حرف رو زد. وگرنه که، کیه که تاحالا این حرف رو به من نزده باشه؟!؟...

،
پ.ن. جناب مو! بیزحمت اون شایعه سازهای دور و برت رو به من معرفی کن، بلکتن خواستم شایعه پراکنی کنم. بالاخره منم دل دارم!!!


پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶

Was that lonely woman really me???

،
در اینکه اوضاع به شدت those-were-the-days ایه شکی نیست...حتی در اینکه هنوز یاد نگرفتم اینجور موقعها چیکار کنم که از این اوضاع و نوستالژی بازی های متعاقبش زودتر بیرون بیام هم شکی نیست. همیشه باید خودش بگذره. خودش اومده، خودش هم باید بره...

،
هوم، گمونم فقط مدیرعامل س.س. راجع به دماغ من نظر نداده بود... که اونم داد طبعاً!

،
چشمم که به این همه فیلم ندیده و کتاب نخونده توی اتاقم میفته، دلم میخواد Money Money Money بخونم...

،
اَه! مردم از دست این آآآیtunes وحشی دیوونه زبون نفهم. واسه همه این صفات هم دلیل دارم. اونم بیشتر از یکی!!!

،
کاش طوریش نباشه. سنش واقعاً کمه. آرزوش هم زیاد نیست. کاش اقلاً اون به آرزوش برسه...

،
اند... دیس ایز سووووو آنمی!!!

،
بازم یادم نمیاد برای چی ادیتور بلاگر رو باز کرده بودم...


جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۸۶

بارون بارونه، زمینااا تر میــــشه...

،
آی من عاشق تلویزیون ج.الف ام وقتی که از عیاری و حاتمی کیا وتبریزی، همزمان سریال پخش می کنه! هیچم مجبور نیستم اون دوبله های افتضاح رو تحمل کنم، اَه!

،
این جناب یونیورس هی یه کارایی میکنه، که من یاد این بیفتم، هرهر بزنم زیر خنده! کلاً همه چی مسخره س! باور بفرمایید..

،
«روزگار قریب» والعاقل یکفیه بالاشاره! ممم، فقط یه چیز دیگه: "ای بیمیرید با این مملکت داریتون!!!"

،
فونت نستعلیق جدید رو دیدید؟! من که بسی دارم حال میکنم باهاش! اگرچه که هنوز کشیده نداره، ولی در همین حد اولیه هم اتصالها رو فوق العاده درآورده. محض رفع خستگی وسط کار، چیرکی مینویسم باهاش و بر میگردم سر کار...

،
راستی! این اصلاً انصاف نیست که از سرکار نشه وبلاگ نوشت ! من نصف زندگیم تو دفتر محل کارمه و از خونه فقط میتونم نصف و نیمه وبلاق کنم! مثل الان که نمیتونم حجم یه عکس بارونیم رو کوچیک کنم و بذارم تنگ این پست!

،
این دلیل نمیشه که درک کنم چرا بقیه دوستان وبلاق نمیکنن!

،
آهان! این یکی رو باید زودتر از اینا میگفتم! تا به حال کی دیده بودین وبلاگری قبل از راه اندازی وبلاق، این همه محبوب قلبها باشه؟؟؟

،
"عکاسی بازگشت و نگاه به دنیاست، حتی اگر هیچ شباهتی به آن نداشته باشد."*

،
اینم نگفته بودم که از زودیاک خوشم نیومد؟! خب راستش اون حسی که من از کارای فینچر میگرفتم رو بهم نداد. به همین سادگی، به همین خوشمزگی!


* فرشید آذرنگ، مقدمه کتاب "اتاق روشن" اثر رولان بارت


دوشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۶

and the sh!t's coverin' upp

هیچ به رابطه مستقیم هفته بسیج و محمد نوری دقت کردید؟!؟..

،
نفت شده 100 دلار، قبض گاز دوبرابر میاد در خونه مردم!

،
روسیه، موشکهای دوربردش رو به حالت آماده باش درآورده.

،
سود وام قرار بود کم بشه، سود سپرده ها کم شد. سود وام کم نشد، سود سپرده ها زیاد نشد!

،
iPOD Silver 80GB، پــــــررر...

،
بانک وحشی شده! دیشب و امروز صبح، دو سه تا transaction معمول و همیشگی بانکی داشتم،،، 600 تومن کارمزد دادم. همینجوری ییهو، ییدفه!!!

،
ز دیو و دد نیز هم ملولم و انسانم آرزوست...

،
این که هنوز حالم خوبه، جای تعجب داره!!!


سه‌شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۶

نيست جفا سزاي من

،
خواب مي‌ديدم يه خيابون دوطرفه‌س،‌ نه بزرگتر از خيابون: بلواره؛ ‌يه چيزي مثل بلوار كاوه مثلاً،‌ شايد هم نه‌مثلاً؛ ‌مطمئن نيستم. اما سطحش ليزتر از آسفالته و برف سبكي هم روش نشسته، گُله گُله. شيب نسبتاً‌ زيادي هم داره كه با اين‌كه من تو مسير سرازيري‌ام،‌ سختي سربالايي رو تو چهره راننده‌هاي اونوري مي‌بينم. خودم هم به راحتي طي طريق نمي‌كنم با اون يه‌كم ليزي و تكه برفهايي كه معلوم نيست روي چي رو پوشوندن و گه‌گاه سرم پايينه كه جلوي پامو ببينم (اينكه چرا اين‌طرف همه پياده‌ن هم نمي‌دونم!) يه‌بار كه سرم رو بلند مي‌كنم،‌ مهساي هم‌سفر رو اون‌طرف مي‌بينم،‌ پشت يه ماشين كه فكر كنم طوسي يا دودي بود اما يادم نيست خود ماشين چي بود. مهسا آرايش عجيبي كرده! از اين دختر برنزه‌هاي براق درحال‌مردن‌ازگشنگي شده. هيچ شكل خودش نيست. اصلاً‌ نمي‌دونم چرا تو اون وضعيت مي‌شناسمش. اون به‌روش نمياره كه من رو شناخته -و اين مطمئن‌ترم مي‌كنه كه خودشه-‌ من هم مي‌گذرم. جالب‌تر اين‌كه من اين‌طرف تنها نيستم!‌ با نازنين‌م و هنوزم داريم از همين حرف‌هاي تازگي‌هامون مي‌زنيم. از همين چيزهايي كه پريشب تو كافي‌شاپ داشتيم مي‌گفتيم. چندتا آدمي هم پشت سرمونن. جلويي‌ها فاصله‌شون از ما بيشتره. همه رو به پايين. انگار ماشين‌ها رو تو دوربرگردون ول كرده باشيم -چيزي از پارك كردن يادم نمياد- و پياده سرازير شده باشيم. يه پيرزني هم با از اين پيرهن گل‌گلي‌هاي خونه،‌ روسري و چادرنماز بسته به گل و گردن و گترهاي نواري شيري‌رنگ، داره تو مسير ما مياد بالا! يه مكالمه‌اي هم رد و بدل شد كه ديگه خوب و بدي‌ش يادم نمياد...

از صبح كه با بيل خودمو از تو رختخواب جمع كردم از وسط اين خوابه، همش دارم فكر مي‌كنم يعني به سرازيري‌ش رسيدم؟! پس چرا مهسا اونوره،‌ در حالي‌كه من با نازنين اين‌ورم؟!؟ اون خانومه كي بود، چي مي‌گفت؟ اون پيچ پايين سرازيري به كجا مي‌رسيد؟ چرا ...

،
باورم نميشه آدم‌ها انقدر براي زندگي خودشون برنامه نداشته باشن كه هركسي بتونه هر برنامه‌اي مي‌خواد براشون پياده كنه!

،
تازگي، كار جديد ياد گرفتم: معاشرت با راننده‌تاكسي‌ها!‌ خيلي جالبه!!! دنياهاي اونا هم زمين تا آسمون با هم متفاوته!‌ اون يكي اساساً سياسي-اجتماعي... اين يكي اهل كيف و حال!!!

،
به احترام اين آقاي دكتر افشين يداللهي هم كلاه از سرمون برمي‌داريم كه با ترانه‌سرايي‌هاشون،‌ به كلي آهنگ‌هاي سريال‌هاي مملكت رو ارتقا دادن! بنده ديگه با گوش دادن به حداكثر يكي دو بيت از ترانه تيتراژ پاياني سريال‌ها مي‌تونم بگم شعرش كار ايشونه يا نه! (از مزاياي باد-ماهواره-انداختندگي!!!)

،
حكايت رفتن من هم شده حكايت زايمان ريچل: همه ميان و از راه نرسيده ميرن، من هستم همچنان...

،
اين همه فلش‌بك رو توي فرندز دوس نمي‌دارم! حالا شايدم چون ما طي 10 سال نمي‌بينيم، ‌همه‌چي يادمونه و احتياج به فلش‌بك نداره...

،
همين ديگه! ‌بعد خيلي‌وقت، كلي وبلاگ شد ديگه! فعلاً بسده! زت زياد!


دوشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۶

شمال‌غرب‌خاورميانه‌نامه!!!


دمشق شهر قشنگي نيست. تميز هم نيست. تك و توك بناهاي جالبي داره كه از كثيفي به اونها هم نميشه زياد دقت كرد! كلاً گويا بي‌شباهت به 40 سال پيش تهران خودمون نيست. هم از نظر ظاهري و هم از نظر فرهنگي. به‌نظرم اين عكس، تقريباً‌ بهترين نمايي‌ه كه ميشه از دمشق داشت، بدون كابل و ساختمون متروكه و بيش از نيم‌متر بالاتر از سطح زمين!

نكته مهم اينكه، حرص آدم كاملاً ‌درمياد وقتي ميبينه اين اهالي با صدقه دولت ايران دارن زندگي مي‌كنن (تا نبينين باور نميكنين تا چه حد آباداني زيارتگاه‌ها و توريسم ناشي از اونها رو به دولت ايران مديونن و بيشتر از اون، به ملت ايران به نظر من!) و بعضي‌هاشون همچنان look down upon us ... تاكسي‌ها همه صبا و نسيم هستن و "تومن" رايج‌تر از "لير" سوريه است! گرچه كارمندهاي بانك‌، كاملاً تحصيلكرده هستن و به راحتي انگليسي صحبت مي‌كنن (حتي كسي كه جلوي در شماره مي‌داد!) و به‌وضوح به ايران و ايراني احترام ميذارن.


شريعتي رو هم كه در آرامگاهِ‌ش‌َم(!) زنداني كردن. اين عكس هم از پشت شيشه و لابه‌لاي پنجره‌هايي مشابه سمت راست عكس اخذ شده!


آبي آزاد مديترانه، ارتفاع صفر! (اپرنتلي در لبنان!!!)



كليساي مادر مقدس


نماي مديترانه از ارتفاع بالاتر!

لبنان هم چندان تميز نيست. اما قشنگ هست! و دروغ چرا؟ تا قبر آ‌آ‌آ‌آ! ما كه يه روز بيشتر لبنان نبوديم،‌اونم 80% زمان رو توي اتوبوسي كه تا سقف شيشه داشت، كثيــــف، بازنشو!!! اما خداييش، اين همه ميگن دختر لبناني، دختر لبناني، ما يه دونه هم زيارت نكرديم. اينو گفتيم كه دوستان خيلي هم دلشون نشكنه!!! (راستي كدوم دوستان؟!؟.. اصلاً كسي خونه هست؟؟؟) ولي اگه فرصتي شد، لبنان رو حتماً ببينيد. سوريه رو هيچ توصيه نميكنم، اونم با زوار غيرقابل‌تحمل ايراني!!!


شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶

مسكونامه


بعضي‌ها ميگن مسكو قشنگترين شهر دنيا يا يكي از قشنگترين‌هاست. اما زود باور نكنين! مسكو، پيش از هرچيز، شهر diversityهاست. به نظر خودم،‌اين بهترين عكسيه كه ميتونه «ميدان سرخ» امروز رو نشون بده. حتي اگه بازتاب مقبره لنين مثلاً توي شيشه بود، ديگه عالي ميشد: تقابل به‌اصطلاح سوسياليسم ديروز و مثلاً سرمايه‌داري امروز!

بهترين خصلت «تاريخي» مسكويچ(!)ها اينه كه با وجود خون و خونريزي دوره‌هاي مختلف‌شون، هيچكدوم از آثار دوران ماقبل‌ رو خراب نكردن. به اين ترتيب، تقريباً در همه قسمتهاي شهر، معماري سرد و بي‌روح و صرفاً ‌كاركردي دوران كمونيسم(روي زمين!) رو در كنار آثار پرشكوه دوران تزاري ميشه ديد و كم نيست اوقاتي كه آدم احساس مي‌كنه صاف وسط «جنگ‌ سرد» پياده شده!!!


(يعني من عاجز از اين‌همه كابل‌، همه‌جاي شهر...)

شهر، از بابت شلوغي و ترافيك، هيچ دست‌كمي از تهران نداره و محض اطلاع عرض ميكنم كه تهران همچين يه هوا هم ترافيكش منظم‌تره!! باور بفرماييد! اما شهري كه زير ِزمين قرار داره، فوق‌العاده است. شكوه و جلالي كه قرار بوده در دوران كمونيسم، در خدمت طبقه كارگر باشه، به بهترين نحو اين وظيفه رو به انجام رسونده و فكر نميكنم هيچ سيستم متروي 75 ساله‌اي در دنيا از اين منظم‌تر و كاراتر توسعه پيدا كرده باشه. با اينكه اونجا به صرافت يادگرفتن الفباي سيريليك افتاديم، تقريباً همه شهر رو تو اون 4 روز با متروي تمام-روسي‌زبان گشتيم -حتي 8 كيلومتر هم خارج شهر!!!

از همه چيز گذشته، عجيب بود كه شهري با اين حجم توريست، اين‌همه تك‌زبانه بود. چه تابلوها و راهنماها، چه خود شهروندها؛ تعداد فوق‌العاده كمي از افرادي كه ما ميديديم به زباني غير از زبان روسي صحبت مي‌كردن. اما اين دليل نميشه كه ييهو! يه‌نفر پيدا نشه كه فارسي رو سليس صحبت كنه چون 30 سال پيش در شيراز دانشجوي زبان فارسي بوده بوده!!!

از روسهايي كه باهاشون برخورد داشتيم، دو نوع برخورد كاملاً متفاوت ميديديم. عده‌اي كه سريعاً راه كج مي‌كردن و به سوال گيج‌وار ما، به چشم تهديدي براي خود يا بچه‌شون نگاه مي‌كردن، و عده‌اي كه با دونستن يا ندونستن زباني غير از روسي، همه كاري مي‌كردن كه آدرسي رو كه ما ميخواستيم پيدا كنن و راهنماييمون كنن.


يه چيز جالب‌تر اين‌كه معماري و نقاشي‌ها، با اون چيزي كه من از اروپا!!! انتظار داشتم، خيلي متفاوت بود (ضمناً اگه مسكو اروپاس، تهران هم به شدت قابليت "اروپايي‌به‌حساب‌اومدن" داره. حاضرم قسم هم بخورم!!!) القصه، انگار همه چيز درست همونقدر اروپاييه كه ايراني!!! بسياري از كليساها، سقف‌هاي گنبدي‌شكل طلايي و نقره‌اي داشتن و فقط صليب بالاي گنبدشون نشون مي‌داد كه مسجد نيستن! نقاشي سقف كليساها كه من خيلي انتظار داشتم سورئال و شلوغ و اينا باشه، اصلاً هم همچين نبود (يعني هم خلوت بود، هم شبيه بته‌جقه‌هاي خودمون و هم پرتره‌ها، iconized بودن) و انگار (اين‌طور كه ميگن و من بي‌خبرم) كه متعلق به دوره بيزانس‌ باشن. من بي‌تقصيرم! اينم از كمونيست‌هاي بي‌دين و خدا كه دست به تركيب حتي يه‌دونه از اين هوارتا كليساي پايتخت‌شون نزدن...

خلاصه كه جاي شما خالي! ديـــــــــــدنيه! و ... من بازم ميخوام!!!


سه‌شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۶

من بلاگم مياد، بلاگر لاگين‌ش نمياد ولي!!!



اول كلي بهم بخندين كه مدتهاس فكر ميكنم از فيلتر و اين حرفاس كه با وجود استخون‌درد(!) نميتونم بلاگم!!!

... مشكل با استفاده از IE (به‌جاي فايرفاكس)‌،،، اصلاً وجود نداشت!!! امان از پچ‌هاي مزاحم موقع‌نشناس!

خلاصه كه من برمي‌گردم! اين دفعه: ‌به زودي زود!

سه‌شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶

Souvenirs from Moscow



کلیسای سنت بازیل



دانشگاه مسکو - یکی از هفت عمارت سبک استالینیستی، مشهور به Seven Sisters



مجسمه پتر کبیر



آرامگاه لنین



برج ناقوس



ایستگاه مترو



مجسمه اسکندر


پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

که مرگ بی خبر دارد جدایی



بهتر آن که هرگز نبینمت
در رویاهای خویش
تا بیدار شوم و جستجو کنم
دستانی را که حضور ندارند.


اوتومو نو یاکاموچی
718-785

جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶

فکر کردن اصلاً نمیخواد

،
اونقدر تعداد زوجهایی که دختراشون قابل تر از پسراشون هستن، داره دور و برم بالا میره که گاهی فکر میکنم نظریه تکامل بشر به سمت Unisex از سوی جنس feminine به کلی واقعیت داره...

،
مرا امید وصال تو زنده میدارد

،
یعنی فقط "پدرام"ی میتونست تو فرودگاه سبز شه و بگه:
Hello. I am Pedram. I am a terrorist, and I want to kill you as soon as possible!!!
تا ترس Fred به کلی بریزه!
طفلک ما آدمای دور از سیاست. چقدر بازی میخوریم از همه طرف...

،
گمونم 12 سال پیش بود، عروسی یکی از دخترخاله های مامان که خانواده داماد کُرد بودن. اونجا اولین بار آهنگای "برزی برزی" و "مینا" رو شنیدم و دسته جمعی با ملت کردی رقصیدیم. انصافاً هم خانواده داماد چیزی از آموزشمون کم نذاشتن. این روزها تو عروسی ها خیلی مهم نیست طرفین اهل کجا و به چه آیینی باشن؛ همه نوع آهنگی، از همه جا نواخته میشه، هرکی هم هرجور حال کنه باهاش میرقصه. نمیدونم به اینم میگن Globalization؟

،
یاد گرفتن دوباره الفبا، حس عجیبی داره. انگار این بار، به اندازه دفعه قبل ناآگاهانه طی نمیکنی قوس ها و تخت ها رو. به هر میلیمتری که میخوای رو کاغذ بیاری فکر میکنی. عجیبه. خیلی عجیب.

،
اگه جامعه شناس بودم، با این rate عروسی هایی که دعوت میشم، یه تحقیق جامعه شناسی توپ میتونستم در بیارم. حالا که نیستم!

،
بدجوری دلمون برای این دوست قدیمیمون و خانومشون تنگ شده. روزگاره دیگه...

،
میری زبان یاد میگیری به عشق اینکه یه روزی فیلم زبان اصلی ببینی و کتاب زبان اصلی بخونی. اون روز، کتابا و فیلمهایی که جلوی چشمتن با حسرت نگاه میکنی و فکر میکنی پس کی میخوای وقتش رو پیدا کنی؟..

،
دلبرا بنده نوازیت که آموخت، بگو!


پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶

پنجشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۶

کشــــــــف فرموده میشویـــم!!!

،
اینکه من نمیتونم علائق جدیدم رو به این ستون "خیلی دور، خیلی نزدیک" این بغل اضافه کنم، استثنائاً به دلیل کمبود وقت نیست! همش زیر سر بلاگرولینگ ه که نه فقط نمیدونم این لیست رو چه کرده که اصولاً وجود خارجی و بالطبع، امکان ویرایش و حذف و اضافه نداره، بلکه یه لیست خالی هم برام ایجاد کرده که تنها لیست موجودم در اکانت بلاگرولینگم ه و هیچ کدوم از این لینکها هم بهش اضافه نشده. شما عجالتاً پیدا کنید پرتقال فروش را!
،
خدمت آقای سروش عزیز هم عرض کنیم: فرندزمون هم حالش خوبه، هم جاش. فقط بعضی وقتها ایرانی میطلبه. به جان خودم!
،
به خدا مردممون معرکه ن! نه به پمپ بنزین آتیش زدن و شهروند لخت کردن دیروزشون، نه به msg امروزشون:

فيلمها به مناسبت سهميه بندي:
1. به خاطر 1 ليتر بنزين
2. من ترانه 10000 ليتر بنزين دارم
3. رستگاري قبل از ساعت 12 امشب
4. دور دنيا با 100 ليتر بنزين
5. رايحه خوش بنزين
6. ب مثل بنزين
7. علي بنزيني
8. بنزيني ها
9. بنزين بازي
10. مرد بنزيني
11. داستان بنزين
12. دخترک بنزين فروش
13. پسري با 4 ليتري در بزرگراه
14. سالهاي سهميه بندي
،
بعضی ها فکر میکنن که اونقــــــــــــــــدررر دنیا به کامه که هرچی ما میخوایم، همونه. ای بابا! ما کلی و نصفی چیز قابل دل-خواستندگی دلمون میخواد که دیگه خوابشون هم نمیبینیم. اون چهار روز تعطیلی فقط-واسه-خودم هم رو همونا...
،
همین جا خدمت دوستان و فوامیل محترمی که با هم تبانی میکنن عرض کنم، که اگه یه بار دیگه، عروسی دوست و فامیل روی هم بیفته، این بار دیگه جفتش رو تحریم میکنم! چه معنی داره آدم این هم دلش رو صابون میزنه، دوتا دوتا تو یه شب عروسی؟!؟
،
نه، آخه وبلاگی که رئیس آدم بخونه هم، یعنی وبلاگ میشه دیگه واسه آدم؟!؟ فایده ش چیه که آدم دو کلوم غُر راحت از گلوش پایین نره (یا بالا نیاد!)

،
دیگه همین.

جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۸۶

La vie est en rose, et toi toujours

نه که فکر کنید من هیچ ربطی بین صفهای طویل پمپ بنزین هفته پیش و تعدد ماموریتهای آتش نشانی دم خونمون تو این هفته میبینم هاااا، اصلاااا! حتی فکرشم نمیکنم که هیچ ربطی به اعلام مسوولین در رابطه با امکان پیش-خور فرمودن سهمیه بنزین داشته باشه. نچ! ابــِــدااا... اصرار نفرمایید!
،
از یافتن سنجاق مهرداد بسی خوشحالم. گفتم که گفته باشم.
،
آخ، این دو تا دوست فرانسوی نازنینانی بودنددد! جاتون خالی که ببینید از چه چیزایی تعجب می کردن و چقدر چیزها رو پذیرفته بودن و ... راستش رو بگم؟ یه کم بهشون حق دادم وقتی دیدم حس میکنن ما اصولاً نمیدونیم دموکراسی چند منه (البته که بین دونستن و داشتنش فرق بسیار است!) ولی انقدر راحت میگفتن از انتخاب شدن ساراکوزی خوشحال نشدن، اما بهش یه فرصتی میدن، که کلی حسودیم شد! تومنی صنار با هـــــمه ژستهای روشنفکری اینجا توفیر داشت.
،
موضوع اصلی اینه که دیگه نه فقط وبلاگم و نوشتنم، که حتی فکر کردنمم نمیاد! دوباره آرزوم شده چهار روز تعطیلی ِ فقط-واسه-خودم که وحشیانه کتاب بخونم و فیلم ببینم و ماهواره دور بزنم و روزای آخر یه تورنمنت حسابی (رولند گروس که تموم شد، حالا ای.تی.پی مسترز هم قبوله) رو بشینم 4-5 ساعت میخکوب تماشا کنم...
،
معادله سختیه. هر کاریش هم بکنی، صفر کردنش کلی ازخودگذشتگی میخواد. اینکه هم کار کنی، هم کارت ارضاکننده باشه، هم بتونی حفظش کنی، هم از چندتا تواناییت همزمان استفاده کنی، هم درآمد به نسبت راضی کننده ای داشته باشه و یه چیزهای دیگه، ممکنه مجبورت کنه 120-130% یا بیشتر از خودت مایه بذاری، اونم به طور دائم...
،
"راه بی پایان*" رو میبینید؟ من که خیلی دوس میدارم. البته اگه مثل سریال MDA ییهو وسط کار قطعش نکنن، جاش رشید!!! بذارن!
"بازهم زندگی" بیژن بیرنگ (جُنگ) هم خیلی خوبه (البته اگه مهمونی ها بذارن!)
،
تابستون خیلی خوبی پیش رو داشته باشید.

،،
پ.ن. نمیدونم چرا رو سایت اسم کارگردانش "مصطفی عزیزی"ه، توی تلویزیون که کارگردانش رو "همایون اسعدیان" مینویسن.

پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶

تلگرام

من خوب، کار زیاد، اوضاع روبراه، مهمان در راه، غر بیراه، مسوولیت دشخوار، وقت کم، خوشگذارنی درهم، دوندگی بی غم، فرهنگ تعطیل، امید تعجیل، رضایت به مقدار، مشتاق دیدار!

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۶

پنج تایی ها

آیدا جان، اینم پنج تای من، ولی بیمزه اس، خودم میدونم:

یک) پنج تا تغییری که فکر میکنید اگه تو دنیا بدید، دنیا گلستون میشه.
دو) پنج تا فضول (یا هرچی که خوشتون نمیاد) که میخواین سر به تنشون نباشه.
دو و نیم) پنج راه حلی که برای خلاص شدن از شر همون فضول (یا هرچی) ها به کار بردید.
سه) پنج تا وبلاگ مخفی ای که میخونید و نمیخواین که صاحابش بو ببره و نوشتنش رو قطع کنه.
چهار) پنج نفری که فکر میکنید اگه باهاشون بخوابید هم نمیشناسینشون!
پنج) پنج نفری که که فکر میکنید اگه به جای اون پنج تا عاشق سینه چاک فعلی، یه کم واقعاً عاشقتون بودن، دنیا یه جزئی قابل تحمل تر میشد...

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۶

روزگارم بد نیست

بدی هم نیست. راضیترم. نگران تر. شادتر. خسته تر. رویهمرفته بهتر. همیشه از فکر همکاری با پزشک جماعت هیجان داشتم. حالا خودش رو دارم. یه رئیس باهوش، دقیقاً بعد از 4 سال تحمل انواع و اقسام جماعت خنگ و خل. محض رضای خدا یه کار رو نمیتونم بدون رفع و رجوع 50 تا نان مسکبل اینتراپت تموم کنم. گاهی کلی کار میارم خونه و تمام آخر هفته م رو ضایع می کنم. بعد بیست سال، نمیرسم وقت وسط هفته برای نمایشگاه کتاب جور کنم و آخر هفته هم که میرم، تمام وقتی که برای نمایشگاه گذاشتم، دنبال جای پارک طواف می کنم و دست از پا درازتر بر میگردم. وقت میل جواب دادن هم پیدا نمیکنم اغلب وسط هفته، چه برسه به وبلاگ خوندن. مگه پستهای دو-سه خطی، اونم بعد 3-4-5-6 ساعت باز موندن. دیگه اول صبح و آخر وقت، یه گپ و گفت با اینور و اونور آبی ها نمیرسم. کتاب هم خیلی کمتر میرسم بخونم. فیلم هم خیلی خیلی کمتر میبینم. برای یه قرار گذاشتن با ته مونده دوستهام، بعد از کلی وقت، هوارتا چیز باید مرتب کنم. به خودم هم وقت نمی کنم برسم. دو ماهی میشه باشگاه نرفته م. هیچ کلاس و ملاسی هم. نه تئاتری، نه سینمایی. اما بازم خوبه...
تکه نانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی
... بیخیال قارچهای غربت!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶

جمعه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۶

بازگشت گودزیلا

"یکی می خواد نیگات کنه. نه، می خواد بشنفتت. می خواد بپره تو صدات. یکی می خواد ور داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی می خواد تو چشات شنا کنه.

یکی اینجا سردشه. یکی همش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه. وقتی حرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات، به محض صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه. تو یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه."


حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه اولین کتابی بود که از نویسنده اش می خواندم. آن هم صدقه سر وسوسه انگیزی نشر چشمه که هر وقت داخلش شده ام، بی یک بغل کتاب بیرون نیامده ام. داستان اول کتاب (گرچه این یکی را ابتدا به یک "نوشته" تعبیر کرده بودم) کار خودش را کرد: با نویسده ای آشنا شدم که قلمش باب طبعم بود و تا پیش از آن، بیش از نامش نمی دانستم. داستانهای بعدی هم کمابیش همین نظر را تایید کردند، اما نقطه ضعف کتاب، به زعم من، درست داستان آخر بود که نامش بر کتاب هم نهاده شده بود. القصه، گذر بعد، چند روایت معتبر و رمان استخوان خوک و دست های جذامی را هم خریدم. داستانهای چند روایت معتبر، بی شک اعتبارشان را به عشق مدیونند: ابتدای هر داستان، به شیوه کمدی های کیهانی فرضاً، نوشته هایی با حروف ایتالیک هست که بیش از آنکه به متن و مضمون داستان ربط داشته باشد، مرتبط با عشق است. عاشقانه های آرام و موقری که خواننده را لبریز می کنند از حسی خوشایند.

چند روایت معتبر/ مستور، مصطفی/ نشر چشمه ، 1385 (چاپ چهارم) / چند روایت معتبر درباره زندگی صص 17و 18

،
در اقذامی انقلابی، آرشیو مبسوطی از فیلم گرد آورده ام، اما هنوز فرصت دیدنشان دست نداده. عجالتاً مجبورم فیلمهایی را که نمیدانم میخواهم به آرشیو اضافه کنم یا نه، ببینم. خوبی این وضع این است که بیشتر فیلمهایی را میبینم که انتظار زیادی ازشان ندارم و به این ترتیب، گهگاه از کشف فیلم نسبتاً خوب یا حتی بیش از آن، شگفتزده می شوم. Identity و La vida es silbar (زندگی، یعنی سوت زدن) نمونه هایی از این دست اند.

،
فیلم Midnight Express را که می دیدم، فکر می کردم چطور ترکها اجازه داده اند چنین چهره ای از کشورشان در دنیا ترسیم شود. Journey to Kafiristan را که می دیدم، از دیدن اعراب چادرنشین پای کوه دماوند و محققینی که در تلاش برای بررسی پارامترهای صورت اقوام آریایی، راهی افغانستان بودند، دچار شگفنی توام با غیظ شدم. Friends دوست داشتنی ام را که می دیدم، وقتی قرار بود حریف قَدَر دوست پسر بکسور مونیکا (که با لهجه اش می شود مانیکا!) برای تمرین به آی-رَن (I-ran!!!) برود، تا دو، سه قسمت یک حس ناخوشایندی نسبت به همه شان داشتم. سال گذشته که از دوستی، وصف فیلم Borat و توهین به ملتی را شنیده بودم، از هالیوود و همه کثافتکاریهای سیاسی اش منزجر شده بودم. حالا با همه این احوال، نمی فهمم چرا نباید ندیده، از فیلم سیصد و سازندگانش شاکی نباشم و هیچ غلطی هم نکنم! البته از این شاکی بودن، به همه بی عرضگانی که توان ساخت فیلمی درخور برای نمایش همه داشته های قدیم و دارایی های فعلی مملکتشان –به جز فلاکت و بدبختی- ندارند، هم سهمی می رسد.

،
سالهای سال، توان برقراری ارتباط با فروغ فرخزاد را نداشتم. از همان اوان دبیرستان که با شعر "کاش چون پاییز بودم"ش آشنا شده بودم، به محض رسیدن به مصرع "برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد"، گویی از بالای کوهی به پایین پرتاب می شدم. همان بود که بیش از این و شعرهایی که مرجان سال آخر دبیرستان در دفتر خاطراتم نوشته بود، رغبت خوانش فروغ نداشتم. با قُل که رفته بودیم سری به فروشگاه سروش بزنیم، نوار کاستی دیدم از کارهای فروغ، با صدای خود فروغ. وسوسه شنیدن صدایش، باعث شد نوار را بگیرم، گرچه خوشم نیامده بود که هیچ آهنگی برای این کاست ساخته نشده بود و صرفاً انتخاب آهنگهای معروفی از Pink Floyd و Clapton و غیره، فواصل بین شعرها را پر می کرد. کوتاه سخن اینکه این روزها، همدم راه طولانی بازگشتم، تنها فروغ بوده و بس. نمی دانم صدایش است یا لحن خواندنش، اما این نوار هیچ یادی از افسردگی در من بیدار نمی کند.

،
زخم کهنه بدحجابی هم این روزها دوباره سر باز کرده. گوشه و کنار که اخبار مرتبطش را می خوانم، مورمورم می شود. یاد فایل تصویری مصاحبه انتخاباتی کذا و کذا هم که تا پارسال، از میلی به میل دیگر فوروارد می شد می افتم، نفرتم دو چندان بالا می گیرد. فکر می کنم آزادی در انتخاب پوشش هم حد و حدود دارد وگرنه در ممالک مترقیه و مهد آزادی هم نباید آدمهای برهنه و نیمه برهنه را از سطح خیابان جمع می کردند، که می کنند. هرچه باشد، من از افراط و تفریط، هر دو با هم بیزارم و فقط به همین دلیل، حق تنفر از پوشندگان دو سر طیف را هم برای خود محفوظ نگه می دارم. خواه بر ژست آزادی انتخاب پوشش منطبق باشد، خواه با آن مغایر.

،
فعلاً همین.

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

یک کامنت خوب در سال جدید از جناب Maddy

دوست عزیز
مناسفانه امکان نبود برایتان متن فرانسوی لاموزیکا دومین را بفرستم. به همین دلیل برای این که بدقولی نشود برایتان چند مثال کوچک تفاوت بین دو ترجمه و متن اصلی گذاشتم. گمان می کنم با دانستن کمی زبان فرانسه میتوانید تفاوت دو ترجمه را ببینید و متوجه بشوید چه قدر ترجمه ی روبین به کل اشتباه است. حالا بماند که زبان ترجمه ی نشر نی کاملا نمایشی است و برای اجرا طراحی شده. خوب بود اگر به جای این که برای مقایسه قسمتی خارج از متن را بردارید، بخشی از خود متن را برمی داشتید.


Texte français :
Ce n'est pas un homme difficile à connaître, c'est un homme qu'on ne peut pas connaître


ترجمه ی روبین – ص8
البته آدم پیچیده ای نیست شناختن همچو آدمی نه دشوار است و نه سهل.
ترجمه ی نشر نی – ص8
مردی نیست که شناختنش دشوار باشد، مردی ست که نمی توان شناخت.


Il n'a que faire du bonheur, des femmes, des morales, des philosophies. Il veut seulement ça, elle.


ترجمه ی روبین– ص9
آدمی است در پی سعادت و پول و عشق و اخلاقیات و فلسفه. دلبستگیش اما فقط این زن است.
ترجمه ی نشر نی– ص9
او هیچ نمی خواهد، نه خوشبختی، نه پول، نه عشق، نه زن ها، نه اخلاق و نه فلسفه. تنها او را می خواهد، زن را.

( توجه دارید که Il n'a que faire به معنی نمی خواهد است یعنی دقیقا بر عکس معنی ترجمه ی اول.)


ELLE
Rien n'est plus fini que ça… de toutes les choses finies.
LUI
Si nous étions morts quand même… La mort comprise, vous croyez ?


ترجمه ی روبین- ص16
از تمام چیزهای تمام شده، هیچ چیز تمام شده تر از این نیست.
پس کاش مرده بودیم... به نظر شما مرگ هم تمام شده است؟
ترجمه ی نشر نی
هیچ چیز به این اندازه تموم شده نیست... از تموم چیزهای تموم شده.
اگه مرده بودیم چی... حتی اگه مرده بودیم ؟


- Et vous l'aimez ?
- Oui. C'est bien. C'est bien comme ça.
- C'est curieux, les autres gens…
- Oui… C'est curieux.


ترجمه ی روبین
لابد شما هم بهش علاقمندید؟
آره. آره... خوب و خوش... این طوری... راضی ام...
جالب است... آدم های دیگر...
آره... جالب است...
ترجمه ی نشر نی
دوستش دارین؟
بله. خوبه. همه چی همین جوری خوبه.
آدم های دیگه... عجیبن...
آره... عجیبن...


C' était un autre homme que vous. Avant tout, c'était ça, un autre.


ترجمه ی روبین
حضور یک مرد دیگر، بله غیر از شما. اصل قضیه همهمین بود، همین دیگری.
ترجمه ی نشر نی
اون یه مرد دیگه بود. شما نبودین، این از همه چیز مهم تر بود، یه مرد دیگه.


Vous n'auriez pas supporté la vérité. Maintenant, avec l'éloignement, vous pensez peut-être le contraire mais vous ne L'AURIEZ pas supporté.


ترجمه ی روبین
آن وقت ها هم بعید به نظر می رسید که تحمل حقیقت را داشته باشید. حالا با گذشت زمان تصور می کنید که تحملش را دارید، ولی باز هم بعید است که همچو تحملی داشته باشید.
ترجمه ی نشر نی
شما تحمل شنیدن حقیقت رو نداشتین. حالا که مدتی ازش گذشته، شاید این جوری فکر نکنین ولی اون موقع تحملش رو نداشتین.

--------------------------------------------
فکر می کنم با کمی شناختن زبان فرانسه و رجوع به نمایشنامه خودتان متوجه می شوید. جا کم بود و مثال ها زیاد بودند. فقط تا نیمی از قسمت اول را برایتان نوشتم. فراموش نکنید که برای نقد یک ترجمه و مقایسه آن باید حتما با زبان اصلی مقایسه کنید. این یادداشت را برایتان نوشتم چون دیدم در سایت مهدی نوید هم این نکته را تکرار کرده بودید.
به هر حال موفق باشید.
و سال نوی شما هم مبارک.

،

مرتبط (+) و (+)

شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۶

اولین فال 1386



می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی
این گفت سحرگه گل بلبل تو چه میگویی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

شمشاد خرامان کن واهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی

امروز که بازارت پرجوش خریدار است
دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی

چون شمع نکورویی در رهگذر بادست
طرف هنری بربند از شمع نکورویی

آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوشخویی

هر مرغ بدستانی در گلشن شاه آمد
بلبل بنواسازی حافظ به غزل گویی


سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

راز نو


پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو

تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد در نرسد راز نو



چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

Don't you ever dream of escaping... (+)

(+) La finestra di fronte
پنجرهء پشتی (ترجمهء کلمه به کلمه اش، "پنجرهء جلویی" ه! ولی من خوش دارم بگم پشتی!) فیلم خوبی بود. یه فیلم آروم و انسانی و از همه چی گذشته: واقعی! اینکه تو بحران نمیتونی وسوسه نشی و اینکه چون ادامه دادنش خرابش میکنه قطعش کنی (تو مایه های پلهای مدیسن کانتی) اما همیشه هم حسرتش همراهت بمونه، خیلی واقعی تر از اونه که تو رویا بگنجه (ضعف بزرگ فیلمنامهء پلهای مدیسن کانتی به نظر من!) و خوبه که این فیلم از رویا فراتر میره. شاید ضعف فیلمنامهء این فیلم، بیشتر تو شخصیت پردازی پیرمرد گمشده بود، اما بقیهء جاها روابط و احساسات رو خوب مدیریت کرده بود.

اصلاً یه چیزی که هست، من از همون چند سال پیش که شروع کردم به فیلم دیدن و فهمیدم فیلمهای اروپایی با آمریکایی فرق دارن، فرقشون رو اینطور برای خودم خلاصه کرده بودم که فیلمهای اروپایی غریزی ترن. الان هم هنوز همینطور فکر میکنم. به نظرم، فیلم خوب اروپایی، کاملاً ذهن و روح آدم رو میتونه درگیر کنه، چون به قول قدیمیها "از دل برآید"ه، اما فیلم خوب امریکایی، فقط یعنی یه برنامه ریزی دقیق و اجرای دقیق تر اون. شاید هم الان یادم نمیاد، اما به هرحال (الان) فکر میکنم تو هیچ فیلم امریکایی عنصر "روح" رو حس نکردم (حتی تو فیلم روح!!!)

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

il y a un an, il y a un siècle

،
یه خبر بامزه اینکه کتاب "راز شهرت هدایت" منتشر شد. فکر میکنید این کتاب گهربار کار کیه؟ کار جناب محمدرضا سرشار (همون رضا رهگذر که قصهء ظهر جمعه رو اجرا میکرد) که این روزها از قحط الرجالی، به همه جا رسیده...

،
خبر دیگه اینکه "چرندی" که میخواست کاغذ رو از فروردین آزاد کنه، با دخالت رهبر، از همین دیروز این کار رو کرد؛ به سلامتی و میمنت. اگه دوست ندارید ترجمه های غنی مثله شده رو به قیمت گرونتر از اصل کتاب بخرید،،، خود دانید...

،
از بچگی، آدمایی که توهم از-بینی-فیل-افتادگی داشتند، خنده م مینداختند. هنوز هم.

،
هرچی میخوام فکر کنم، موضوع پیدا نمیکنم. شده مثل انشاهای موضوع آزاد که متنفر بودم ازشون. موضوع که معلوم باشه، آخرش آدم میگه موضوع باب طبعم نبود که این شد، ولی وقتی قرار باشه موضوع رو هم خودت انتخاب کنی، به خصوص وقتی قرار باشه فقط یکبار این اتفاق بیفته، خیلی وضعیت گره میخوره. انگار باید خودت و تفکرت و حیثیت و همه چیت رو خلاصه کنی تو یه موضوع یک یا چند کلمه ای.

،
نشست فرهنگی ایران-آلمان خوب بود. خیلی خوب. چون بعد مدتها یه صدای آشنایی بود، با یه لحن آشنا، با جمله بندی های آشنا، عقاید و آرامش آشنا. یادم انداخت که چقدر دلم براش تنگ شده بود. گذشته از تحویل و دعوت آخرش،،، خود نشست هم اتفاق نادری بود تو این چندسال. نادرتر از اون، اینکه با مامان رفته بودیم...

،
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. حالا نه به این غلیظی، ولی انگار باید بشینم یه کم فیلم ببینم، به هر حال.

،
یه وقتی، یکی که ازش انتظار نداشتم، منم گذاشت قاطی بقیهء جهان. اون موقع بود که خارج از سرگیجه، فهمیدم هر آدمی، مرکز دنیای خودشه. گله نداره دیگه.

،
et je suis comme une ile en plain océan...