جمعه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۴

دیروز حواسم نبود، با 20 کیلو وزنهء اضافه، پرس ِ پا رو رفتم! الان -یعنی صبح تا حالا- کاملاً احساس "چوب پنبه" رو درک میکنم!! فقط باید اعتراف کنم، بی حواسی در کوبوندن راکت به دست و پا، یا حتی زمین خوردن، هزینه اش به مراتب کمتره...

Que sera, sera
Whatever will be, will be
Future's not our's to see
Que sera, sera


شعرش قشنگه، آهنگش قشنگه، حتی رقص باهاشم قشنگه: این یکی رو الان کشف کردم! فقط نمیدونم کار چه گروهی و به چه مناسبتی بود...

،

هنوز حالم از کثافتکاری دیشب ِآمریکا، تو فینال پاتیاژ دخترا، جا نیومده (انگار مدال خودم رو ازم گرفتن!!! ولی حال کردم دختره همچین بیخیال نتیجه بود که اصلاً یعنی داوری؟؟ کشف چی؟! پشم چی؟!؟ اینقدر مدال دارم که همچین احتیاجی به مدال دادن شماها ندارم!) فعلاً تا بعد...

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۴

آیا به راستی؟!؟..

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۴

اصلاً خوشم نمیاد اینجوری که هی بنویسم و هی پستهام اُوررایت بشن! دیگه هم حوصله دوباره نوشتنشون رو ندارم! بلاگر مخسره!!!

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۴

آقای پلوشنکو، ژنیای عزیز، ارادتمندیم! ما از همون دو سال پیش که شیفتهء حرکات شما روی یخ شدیم و رفتیم بیوگرافی چندین صفحه ایتون رو کلمه به کلمه خوندیم، میدونستیم که امشب، شب شماست! گوارای وجود گرامیتون...

جمعه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۴

دلم المیرا میخواد! فقط همین! ...

شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۴

یه بوس کوچولو رو دیدم. برخلاف خانه ای روی آب، از این یکی بدم نیومد. نقد کاملش رو اگه میخواین بخونین، جناب هرمس مارانای بزرگ! راجع بهش خوب نوشته. من فقط از زاویه دید خودم یه چیزایی میخوام بگم که خیلی ربطی به چیزایی که آقای مارانا گفته نداره و فقط اینکه بندهء شوت هم با دیدن این فیلم یاد حضرات «گلستان» افتادم؛ البته نه از خصوصیات اخلاقی آق ابراهیم! خبر داشتم، نه از خارج بودنش -نه حتی کتابی ازش خونده باشم انگار- و فقط تصادفاً میدونستم «کاوه گلستان» ِعکاس در عراق کشته شد. حالا بگذریم...

طبق معمول اولین چیزی که ما ر ِ جذب میکنه، داستان فیلمه. خب.. اینش که خیلی جالب بود که دو داستان رو با هم (در پیش زمینه و پس زمینه) پیش برد و خیلی قشنگ یه جاهایی تلاقیشون داد تا زمان رو مبهم و شاید گم کنه. اول داستان "اسماعیل شبلی" (با عمو شلبی فرق داره!) و "محمدرضا سعدی" در پیش زمینه و داستان "آقا کمال" و "جواد" در پس زمینه. که شخصیتهای داستان پس زمینه، تصادفاً عیناً شبیه شخصیتهای داستانی بودن که "اسماعیل شبلی" کمی قبلتر در پیش زمینه شروع به نوشتن کرده بود. دوم هم موضوع مکان، اونجا که "شبلی" و "سعدی" داستان ما شروع به سفر میکنن، اینکه چه جوری از امامزاده طاهر، میرسن به میدان نقش جهان اصفهان و بعد هم پاسارگاد (و باز هم زمان: چند روز؟ -یه جایی اشاره شد به شروع حرکت از پریشب، ولی نه چندان جدی- چند شب؟ شبها کجا؟؟) و بعد جنگلی که معلوم نیست کجاست (یعنی صریحاً یا تلویحاً اعلام نمیکنن، و فقط میگن "شما که میخواستین برین فلان جا، اینجا چیکار میکنین؟"؛ و چقدر وحشتناک زیبا بود درختهایی که همه تقریباً هم قطر و هم سن و سال بودن اما هیچکدوم صاف! نبودن و شکست و انحناهای فوق العاده قشنگی داشتن! حیف که یادم رفت آخرش نگاه کنم ببینم کجا بود!!!) و سرآخر که کاشف به عمل میومد، مقصدشون جایی اطراف سنندج بوده. و آخر هم موضوع شخصیتهای موهوم (یا انتزاعی) مثل فرشتهء مرگ، در کنار واقعی ها یا موهوم بودن واقعیت یا اصلاً سیاه و سفید مطلق دیدن آدمها -با توجه به پوشش فرشته های مرگشون ... همه بیشتر به شوخی ای شبیه بود که بگه این قصه ای که دارم میگم، خیلی هم جدی نیست... اما پیام اخلاقی اصلی (پیامهای اخلاقی فرعیش که به «بهداشت دهان و دندان*» بیشتر شباهت داشت!): هر دو داستان یک جهت دارن و میخوان بگن اگه بچه خوبی باشی و حرف بد نزنی و کار بد بد نکنی، مرگ برات مثل یه بوس کوچولو میمونه! خب نمیدونم، اگه اعتقاد هم کلیشه ای میشه، این به نظر من یه اعتقاد کلیشه ایه که ممکنه حرص آدم رو هم درآره ولی به دلیل اون چیزایی که گفتم، خیلی هم جدی نیست و چون جدی نیست، میشه به عنوان یه دید، پذیرفتش.

ولی حالا برسیم به شخصیت پردازی ها. ظاهراً اینجوریه که خیلی از فیلمنامه نویسهای ما، اول یه تیپ رو میگیرن، بعد به فراخور دلشون (شما بخونید شکمی!) یا بازیگرشون، تبدیلش میکنن به شخصیت. اینجا هم به نظر من همچین اتفاقی افتاده. یعنی "محمدرضا سعدی"، یه تیپ بوده که ظاهراً آقای «فرمان آرا»، با تعمیم خصوصیاتی از آقای «ابراهیم گلستان» (که شاید تنها روشنفکر خارج نشین ِ دم ِدستش بوده!؟!) ساخته ش، بعد شروع کرده برای تبدیل کردنش به شخصیت از استعداد ذاتی حضرت «رضا کیانیان» استفاده کرده. انصافاً هم شخصیت بدی از آب درنیومده بود (بغل دستی من که سرتاسر فیلم داشت قربون صدقه ش میرفت!)؛ الان خود حرکتش یادم نمیاد، ولی یه حرکت خیلی جزئی کوچیکی بود که اساااسی باهاش حال کردم -آخر ملاقات "سعدی" با دخترش - (همینه که آدم باید چندبار فیلم رو ببینه تا بتونه نقد کنه!) و خودشم تنها حرکت در جهت شخصیت پردازی نبود. برای همین هم من فکر میکنم اون شخصیت "محمدرضا سعدی" بود، نه «ابراهیم گلستان» ولی خب اون اگزکت 38 سالش، یه کم جای شک همچنان باقی میذاره. غیر از اون هم، شخصیت اون "آقا کمال" بود که خیلی خیلی خوب پرداخته شده بود و از طرف دیگه ما ر ِ دوباره به این نتیجه رسوند که «جمشید هاشم پور» هم بازیگره و از قضا، خوب هم بازیگره؛ درحالیکه به بازیگر بودن «جمشید آریا» اعتقاد چندانی نداشتم و ندارم؛ خوبه که خودش هم با تغییر اسمش، دو دورهء کارش رو از هم جدا کرده. خب اینا شاخ و برگهاش، اما از "نوهء شبلی" و "دختر سعدی" بشنوید که عین گیاهای هرس شده، همون اوایل فیلم چیده شدن و دیگه هم نه حرفی ازشون به میون اومد، نه حدیثی، زن همسایه که دیگه بماند؛ حتی "همسر سابق سعدی" هم که رفته بود در جوار مزار پسر، الباقی عمر رو سر کنه، فقط یکبار به "سعدی" یادآوری کرد که دوتا بچه داشته، اما نگفت خودش چرا حالا که یکیشون رو از دست داده، خودش رو از اون یکی هم محروم کرده... (همینجا بگم که فرم فیلم منو خیلی زیاد یاد گلدون های بیشمار -جنگل- «نخل مرداب» مادرخانومی انداخته بود؛ شاخ و برگهای کامل کوچیک و بزرگ، کوتاه و بلند، در کنار ساقه های مقطع).

بعدشم اینکه ما غیر از اون جنگل، با دکوراسیون خونهء "دختر سعدی" هم کلی حال فرمودیم که هنوز نمیدونیم چون مخلوط ایده های خودمون و مادرخانومی بود، اینجوری حال فرمودیم، یا واقعاً همونطور که "سعدی" مشکل پسند هم تایید کرد، خیلی هنری بود!!! ها! اینم بگم از اینکه یه برنامه یا حرف چرند رو به اسم برنامهء هنری مورد علاقهء "دختر سعدی" بهمون قالب نکردن، بسی حال فرمودیم بازهم! -اصولاً سکانس خونهء دختر سعدی خیلی حال برانگیز بود!- مثل آدم، یه قسمت از یه برنامه هنری یه کانال فرانسه زبان ماهواره رو ضبط کرده بودن، سانسورهای لازم در مورد آرم کانال و غیره هم انجام شده بود، مثل آدم هم داشتن پخشش میکردن که بگن این خانم واسه خودش کلی فرهیخته س و باباش بازم قبولش نداره! آدم یاد اولای درست کردن فیلمای کامپیوتری میفتاد که تا میخواستن یه کار محیرالعقول با کامپیوتر انجام بدن، صحنهء کامپیوتر در حال بوت، یا نهایتاً NC تحت DOS رو نشون میدادن!!! گمونم از همونجاها عقده شده بود واسم!

اما فکر کنم یه چیزی سوال شد برام... اینکه اصلاً آقای راننده خودش فرشتهء مرگ شد یا که چی پس وایساد از مرگ "سعدی" اطمینان حاصل کنه، درحالیکه "سعدی" به "ژاله" میگفت "به اون خانوم زشته بگو بره"... -ها! یه سوال دیگه هم هست! اینکه جای اون لب ِروژلبی رو - که دوربین کات داد وقتی خانوم «هدیه تهرانی» میخواست بذاره- همسر آقای «مشایخی»، خواهرش یا دخترش گذاشته بودن بالاخره؟!؟ آخه جان شما من تو کتم نمیره، یه آقا همچین هنری به خرج داده باشه و انگِ گِی بودن رو برای همهء عمر به جون خریده باشه! باور بفرمایید!!)- بعد از اینم یه سوال دیگه که میمونه اینکه، انگار آدمای نزدیکتر به مرگ -در حال احتضار فقط مال کسیه که تو رختخواب منتظر مرگ باشه، یا وسط جنگل هم باشه، قبوله؟- یه کم باید دیدشون به مسائل ماورایی بازتر باشه، اونوقت چرا جناب سروان جای روژلب رو میدید و آقای "سعدی" نه؟!؟

آخر فیلم هم خیلی خوب تموم شده بود؛ خیلی خیلی خوب: اونجا که بعد از مرگ "سعدی" و "شبلی"، هردوشون تو ماشین در همون جادهء امامزاده طاهر از جلوی "جواد" رد میشن و برخلاف دفعهء قبل اینبار سوارش نمیکنن و بعد که دست "شبلی"ِ مُرده - دست «جمشید مشایخی»- رو میبینیم که داره ادامهء داستان "آقا کمال" و "جواد" رو مینویسه... دیگه حسابی زمان و مکان رو پیچونده بود و اینجا کاملاً مشخص بود که عمداً این کار رو کرده و خیلی خوب هم کرده بود-البته من فیلم میلم ندیدم، کتاب متاب هم نخوندم، اگه این کار هم کپی برداری از جاییه، بهم بگین، تا به حساب خلاقیت آقای «فرمان آرا» پانشم برم فیلم بعدیشون رو ببینم!

زیاده عرضی نیست، همینم حوصله نداره کسی بخونه، میدونم! نوشتم که خودم یادم نره، چون ظاهراً دیگه کاغذ نوشتن یادم رفته...

،

* ر.ک. «شبهای برره» ، ق!. «فرهنگ یعنی چه؟»

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۴

"او در نزده واردِ اتاق سباستین شد، مانند وقتی که به دلیل شباهت مبهم اتاقی به اتاق خود اشتباهاً وارد آن می شویم. اما او همانجا ماند، راه خروج را گم کرد، و آرام آرام به موجودات غریبی که در آنجا میدید و نوازش می کرد، به رغم شکل شگفت انگیزشان، خو گرفت. او نیت خوشبخت شدن یا خوشبخت کردن سباستین، و یا کوچکترین شکی {نسبت}به آنچه بعداً پیش خواهد آمد، نداشت، فقط به شکلی کاملاً طبیعی زندگی با سباستین را پذیرفت، چون زندگی بدون او کم تر از چادر زدن انسانی بر قلهء کوهی در کرهء ماه قابل تصور بود*. اگر برای او بچه ای به دنیا آورده بود، از آنجا که ساده ترین راه برای هر سهء آنها ازدواج بود، به احتمال زیاد با هم ازدواج می کردند؛ اما بچه ای درست نشد و از همین رو اصلاً به ذهنشان خطور نکرد تسلیم آن آداب و رسوم سپید و مفصلی شوند که اگر به اندازهء کافی به آن فکر کرده بودند حتماً باعث لذتشان می شد. هیچیک از آن تعصبات نفرت انگیز شما در وجود سباستین نبود. او به خوبی میدانست به رخ کشیدن حس تحقیر و بیزاری خود نسبت به آداب و اخلاقیات جامعه چیزی نیست جز نمایش غرور و تکبری پنهانی و تعصبی از این رو به آن رو شده. او معمولاً سهل ترین راه اخلاقی را انتخاب میکرد (برعکس کارهای هنری که همیشه دشوارترین راهش را برمیگزید)، فقط به این دلیل که این راه از قضا کوتاه ترین راه برای رسیدن به هدفش نیز بود؛ در زندگی روزمره، تنبل تر و سست تر از آن بود (برعکس زندگی هنری اش که درآن بسیار کوشا و جدی بود) که خود را درگیر مسایلی کند که دیگران هم طرح و هم حل شان می کنند."

،

زندگی واقعی سباستین نایت/ ناباکوف، ولادیمیر/ نیک فرجام، امید/ نیلا 1380

* چاپ اول کتاب: 1941

دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۴

1. این دفعه هم جون سالم به در بردم، متأسفم براتون! ولی خب هنوزم وقت هست تا میتونید قلنبه بارم کنید!

2. گاهی هم بد نیست وقتی آدم انقدر شیشکی دوسش نداره میشه و تنها چاره ش تمارضه، یه مرضی چیزی بیاد، جدی جدی همه یهو کلی دوسش داشته بشن!!!

3. ولی دکتر بیهوشیه خوب بودااا!! حیف که وقت کم بود!!!! (اصولاً همیشه همینطوره!!)

4. از اونم بالاتر باحاله که هرکی میاد عیادت، یه کتاب و یه تبلت! شکلات میاره!

5. عجالتاً بیشتر از این نمیتونم تایپ کنم (انگار هنوز بعد سه روز آنژیوکت تو دستمه!!!) وگرنه میگفتم که من نفهمیدم چرا نمایشنامهء فنز جایزه گرفت!! چون من که میخوندمش، فکر کردم این که خیلی بیمزه اس، حتماً بازی بازیگراش چیزی بوده که انقدر سر و صدا کرده...

6. حالا باشه تا بعد...

چهارشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۴

خوشم نمیاد وقتی نظرم راجع به کسی، برای خودش مهم میشه. اونوقت باید مدام مواظب 4 کلمه حرفی هم که میزنم، باشم که یه وقت به "بالا چشمت ابرو" تعبیر نشه، چون در مواقع حساسیت، دردش چندبرابره! اینو وقتی میفهمم که از کاه، کوه میسازه و سریع، قبل از اینکه همهء موضوع رو بشنوه، شروع میکنه به پرخاش و حمله یا موضعگیری غیرمنصفانه... اینجور وقتا معمولاً خیلی دلم میخواد که حال طرف رو بگیرم، ولی متأسفانه در اغلب مواقع به این نتیجه میرسم که طرف مستحق این حالگیری نیست و من که میدونم دردش چیه... و بنابراین صرفنظر میکنم... بعد میگن چرا بچه عقده ای میشه!!!

جمعه، دی ۳۰، ۱۳۸۴

1. دُن کامیلو خیـــــــــلی خوب بود!!! آهنگاش، بازیاش، ... به عنوان کسی که «دنیای کوچک دُن کامیلو» رو نخونده و فقط تئاترش رو دیده، باید بگم «بوشکه» (یا «بُشکه»؟!)عالی بود!!! ..."هزارتا"...!!!! اما من نمیدونم چرا از این هیبت زار و نزار عیسی مسیح حرصم در میاد! خب معلومه با اون هیبت، تنها کاری که از دستش برمیاد اینه که چمدونش رو ببنده و بره! اما خوب همه طرفی زده بود... کمونیست و مسیحی دوآتیشه و خلق زحمتکش!!! تازه بعدش که افتاده بودیم تو جوب، خود دُن کامیلو اومد دید، رد شد، رفت!!! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده یا که چیزی دیده! شانس آوردیم تک و توکی آدم خیرخواه هنوز اونورا پیدا میشد!

2. «بیلی باتگیت» ای که سینما4 نشون داد هم خیلی باحال بود! در واقع اول نیمهء دومش رو دیدم (و فقط با دیدن فضاها و آدمها حدس زدم فیلم «بیلی باتگیت» باشه)، و بعدِ قریب به یک هفته نیمهء اول رو و تمام مدت داشتم فکر میکردم که چقدر انتخاب بازیگرای این فیلم معرکه اس! حتی «بو واینبرگ» با اینکه هیچوقت قبل از این از آقای «بروس ویلیس» خوشم نیومده بود!

3. از اونم بالاتر! سیمای فخیمه کلی و نصفی روشنفکر شده و دیگه صحنه ها رو به خاطر باز بودن یقهء خانم یا نامناسب بودن لباسش (یا لباس آقا!!) -به تعبیر خودشون- حذف نمیکنه و از 6 طرف کش نمیاره! در عوض یه کم مثل سانسور عکسهای کتابها، جاهای لازم رو ماژیک میکشه! و به این صورته که وقتی برای سومین بار «رونین» رو میبینی، احساس میکنی... وا! چرا اینجاهاش رو یادم نمیاد؟!؟!...

4. خانومه دورم چرخید و قبل از اینکه با تعجب بهش زل بزنم، پرسید "خانم دکتر سلیمی؟!؟ شما نیستید؟!؟.." و وقتی با خنده بهش گفتم "بهم میاد؟!؟.." گفت "اِوا! توروخدا!.. چرا نه؟!؟.." ..هممم.. به خودم امیدوار شدم!!!

5. از زبان یک ترومن: "این بازیگراتون دیگه شورش رو در آوردن با این تابلو زل زدنهاشون به آدم! بهشون بگین اقلاً به روی خودشون نیارن دارن ترومن رو شناسایی میکنن!!!"

یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۴

برف نسبتاً سنگینی اومده. یعنی بدون یخ شکن یا حتی زنجیرچرخ نمیشه ماشین رو بیرون برد و نتیجتاً من سرکار نمیرم! اما حسابی هوس برف کرده م. دلم میخواست برم بشینم وسط برفا، چیز بنویسم، اما... از صرافت نوشتن میفتم. میرم تو اتاقم، آرایشی که دوست دارم میکنم، کاپشن و کلاه و شال و حیاط. قبلش توی آینه به خودم نگاه میکنم، خودم از ترکیب آرایشم با کلاه و کاپشن و شال خوشم میاد! حوصله باز کردن در ورودی ساختمون رو ندارم، پس از طرف پارکینگ میرم. به حیاط که میرسم، یه رگه وسط برف توجهم رو جلب میکنه. یه ردپا از ورودی اصلی تا ورودی پارکینگ. میزنم به برف. جلوتر که میرم ردپا واضح تر نشون میده. ردپای یه خانمه. شاید همسایه روبرویی، یا پایینی،،، نمیدنم شاید هم بالایی. حدود جای چرخهای یه ماشین هم چندسانتی گودتر از بقیه حیاط دیده میشه. تا دم در پارکینگ میرم. میام فکر کنم که چه کار احمقانه ای که میبینم چه راحت دارم نفس میکشم. با رضایت ادامه میدم. دولا میشم و کمی با برفها بازی بازی میکنم. لوس بازی. برمیگردم. درعوض حیاط اینور، هیچ رگه اضافه ای نداره. فقط مثل یه پتوی صاف نشده، پستی بلندی های نامرتب داره. تا ته این یکی میرم. یهو دلم میخواد گلوله برفی درست کنم. میام فکر کنم که خب گیریم که درست کردم، به کی بزنم؟ ه بیخیال میشم و ترجیح میدم فعلاً گلوله ها رو درست کنم، تا بعد یه فکری راجع به هدفشون هم بکنم. 6-7 تایی که درست شد، از جام بلند میشم. از همون جا که ایستادم، سعی میکنم به دورترین جایی که میتونم پرتشون کنم. بازوم از کشیدگی دیشب درد میکنه، اما از پرتاب اولم راضیم. بقیه رو هم پرتاب میکنم. غیر از یکیشون که میخوره به درخت سر راه و اون یکی که میخوره به دیوار کناری، بقیه تقریباً همون مسافت اولی رو طی میکنن، فقط سمت و سوشون فرق داره. همینجا فکر میکنم یه آدم برفی چرا درست نکنم؟ بعد به خودم میگم اونقدر آدم دیدم که رفتن، که دیگه حالم از رفتن یکی دیگه به هم میخوره! آدم برفی ای که آب میشه... لااقل خودم درست نکرده باشم، بهتره. از گلوله ها که فارغ میشم، برمیگردم به حیاط پایین. اینبار سعی میکنم گلوله هایی برای کوبوندن به دیوار درست کنم. چندتا لک برف که روی دیوار درست میشه، چشمم به درخت خشک بالای سرم میفته که تور برف روی سرش کشیده. یه لحظه میبینم که گلوله م رفت طرف درخت، بی معطلی میرم درست زیر محل برخورد گلوله با درخت می ایستم. هجوم برف صورتم رو مور مور میکنه. سعی میکنم این کار رو بازم تکرار کنم. صورتم که بیحس میشه، دیگه ادامه نمیدم. حیاط رو که نگاه میکنم چطور به هم ریختم، میزنه به سرم که بیشتر به همش بریزم، یه جوری که معلوم نشه کار یه نفره! بعد از یه مدت که به حیاط حسابی به هم ریخته نگاه میکنم، به خودم میگم خیلی احمقی! چون کاملاً معلومه که اینا همه ردپاهای یه نفره. هم اندازه و هم شکل. فقط جهتشون فرق میکنه. راهمو میکشم برگردم بالا. دستکشهام خشکه خشکه. خونه که میرسم، بوی کیک چای در اومده. میرم تو اتاق که لباس عوض کنم، تو آینه نگام به خودم میفته. نمیدونم چرا یاد یه کاراکتر دلقک میفتم. به جای ادامه دادن به راهم، مکث میکنم. سعی میکنم بفهمم چه چیز مضحکی هست که منو یاد اون دلقکه (که حتی فیلم یا سریالش هم یادم نمیاد و فقط فکر میکنم آلمانی بود) انداخته. چیزی دستگیرم نمیشه. شاید التهاب صورتم...

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴


My blog is worth $13,548.96.
How much is your blog worth?



حالا این price ِ شه، یا value ش؟!؟!...

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴

روزای روشن، خداحافظ...

،،،

شبهای روشن، فیلمنامه نداره تو بازار؟!؟.. مال خود آقا داستایوسکی رو هم که باید دعا کنیم از آسمون بباره، نه؟!؟..

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۴

فکر نمیکردم به این همه خواب احتیاج داشته باشم.. فکرم نمیکردم خواب بتونه اینقدر حالم رو بهتر کنه... مدام درگیر این بودم که چرا با این همه بازی که برای خودم اختراع کردم، با این همه قوطی بگیر و بنشون دادن دست خودم، با این همه ادا و اطوار و لی لی به لالای خودم گذاشتن و ... چرا بازم به اونجا رسیدم که نمیخوام، که دوست ندارم؟!؟..

... توپ که لاستیکی باشه، دیگه تخمین سرعت ناخوداگاه که یه تخمین خطیه، زیاد درست از آب درنمیاد،،، همینش خوبه... از یه ضربه، یه بار بخوری خوبه،،، تکرار نشدنش... مربی رو وادار کنی بدوه و هرچی تو چنته داره، بریزه بیرون...

بعد قرنها فیلم گرفتن از همه، بشینی فیلم ببینی و حال کنی و بیخیال بشی که کی چی میگه اگه این فیلم رو ببینه،،، نبخشیش... بعد مدتها تا 4-5 صبح ول بگردی تو اینترنت دنبال هیچی... بعد خیلی کارها بشینی نگاه کنی و سر تکون بدی که همینه خب، دیگه چه انتظاری داری؟؟...

اوضاع یهو آپ میشه،،، خودش خود به خود،،، همینطوری الکی،،، کتره ای... همونجوری که داون شده بود....

شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۴


سال نوی همه اونایی که قبلاً یه وقتِ دیگه سال نو رو جشن میگرفتن، مبارک!



امسال یه جور بدی سوت و کوره! خوبه که نیستین ببینین!!! P-:

جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴

آخ آدم حرص میخوره وقتی بهش میگن بیا این مودم وایرلِس پرسرعت! پاشو یک پَک هم برای ما داونلود کن، بعد میبینه این مودم وایرلس پرسرعت، همچین اندازه مودم 56K خودش هم به زور جواب میده!! ولی خب خوبیش اینه که مجانیه خط تلفن رو هم مشغول نمیکنه که آدم مجبور باشه بدو بدو کارش رو با اینترنت تموم کنه و بیخیال وبلاگ نوشتن بشه!!

خلاصه که ما خیری از این مودم وایرلس ندیدیم (هنوز!!!) شاعر میفرماید اصلاً نا امید نشوید!! ممکنه در عنفوان 27 سالگی هم رسیدن راکتهای خریداری شده در یک حراج اینترنتی آدم رو به اندازهء سر سوزن شبیه به دوران کودکیش شاد کنه! هوراااااااا! من دیگه راکت دارم!!! اما به هر حال شک دارم که رسیدن به هر چیزی به انتظار(ِ نه چندان تحمل پذیر ِ)ش بیارزه... و هیچ چیز باعث نمیشه که یادم بره ... چو تحته پاره بر موج، رهــا رهــا رهــا، مـــن!

سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۴


All my life I've been waiting
For you to bring a fairy tale my way
Been living in a fantasy without meaning
It's not okay I don't feel safe

Left broken empty in despair
Wanna breath can't find air
Thought you were sent from up above
But you and me never had love
So much more I have to say
Help me find a way

And I wonder if you know
How it really feels
To be left outside alone
When it's cold out here
Well maybe you should know
Just how it feels
To be left outside alone
To be left outside alone

All my life I've been waiting
For you to bring a fairytale my way
Been living in a fantasy without meaning
It's not okay I don't feel safe
I need to pray

Why do you play me like a game?
Always someone else to blame
Careless, helpless little man
Someday you might understand
There's not much more to say
But I hope you find a way

Still I wonder if you know
How it really feels
To be left outside alone
When it's cold out here
Well maybe you should know
Just how it feels
To be left outside alone
To be left outside alone

All my life I've been waiting
For you to bring a fairytale my way
Been living in a fantasy without meaning
It's not okay I don't feel safe
I need to pray

And I wonder if you know
How it really feels
To be left outside alone
When it's cold out here
Well maybe you should know
Just how it feels
To be left outside alone
To be left outside alone

All my life I've been waiting
For you to bring a fairytale my way
Been living in a fantasy without meaning
It's not okay I don't feel safe
I need to pray


Left Outside Alone by Anastacia

سه‌شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴

پام رو که روی پدال گاز فشار میدم، توجهم جلب میشه به بزرگراه خلوت. ساعت ماشین رو نگاه میکنم.. میرم تو فکر که نکنه امروز تعطیلی ای، چیزیه که این ساعت از روز اینقدر خلوته! بلافاصله مغزم (اگه وجودش متصور باشه) رنگ آسمون روبرو رو که مدتیه خیره ام بهش، برام تفسیر میکنه: دود تا سطح بزرگراه! چیزی که بلافاصله (در نتیجه تلفیق رنگ دودی آسمون و خلوتی زمین) به مغزم خطور میکنه، عبارت «شهر مرده»ست... و خب به سرعت یادم میفته که باید بدونم امروز چند شنبه اس که بدونم ماشین رو باید کجا بذارم... ولی امروز چند شنبه اس؟.. دیروز بود صورتجلسهء جلسات دوهفتگی رو مینوشتم یا پریروز؟!؟.. عجب! پس امروز مقدار معتنابهی پیاده روی دارم... ماشین رو که میذارم پارکینگ و میام بیرون، کلی آدم ماسک زده میبینم. نفس کشیدن اونقدر برام سخت شده که با خودم قرار میذارم که همین امروز فردا، یه ماسکی بخرم... چقدر دلم میخواست از کپسول اکسیژن هلال احمر یه جرعه ای اکسیژن ناب میل کنم!.. سعی میکنم فکر کنم چرا اینقدر خوابم میاد اما از روی ساعت و نوع خوابم به نتیجه ای نمیرسم.. یاد یه چیزایی مثل کند شدن سرعت عمل مغز و پایین اومدن توان فکری، در شرایطی که اکسیژن به مغز کم میرسه، میفتم... تا رسیدن به شرکت دو سه باری به وضوح تنگی نفس رو حس میکنم.. فکر میکنم من که گه گاهی ورزش میکنم، وضعم اینجوری باشه، وای به اونایی که از ورزش بدشون میاد... سعی میکنم به خاطر بسپرم که حتماً برای شب شیر بخرم تا یه کم جلوی مسمومیت تنفسی از این هوا رو بگیرم... تو شرکت هم با اینکه کار به قدر کافی حواسم رو پرت میکنه، کاملاً حس میکنم که کارم کُند شده..

،،،

به جرأت بگم.. اولین باری بود که با تمـــام وجود آرزوی بارون داشتم... یه کم اکسیژن خالص... آدم واقعاً به «روز به روز دریغ از دیروز» ایمان میاره...

دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۴


She sits in her corner
Singing herself to sleep
Wrapped in all of the promises
That no one seems to keep
She no longer cries to herself
No tears left to wash away
Just diaries of empty pages
Feelings gone a stray
But she will sing

Til everything burns
While everyone screams
Burning their lies
Burning my dreams
All of this hate
And all of this pain
I'll burn it all down
As my anger reigns
Til everything burns

Ooh, oh

Walking through life unnoticed
Knowing that no one cares
Too consumed in their masquerade
No one sees her there
And still she sings

Til everything burns
While everyone screams
Burning their lies
Burning my dreams
All of this hate
And all of this pain
I'll burn it all down
As my anger reigns

Til everything burns
Everything burns
(Everything burns)
Everything burns
Watching it all fade away
(All fade away)
Everyone screams
Everyone screams
(Watching it all fade away)

Oooh, ooh

(While everyone screams)
Burning down lies
Burning my dreams
(All of this hate)
And all of this pain
I'll burn it all down
As my anger reigns
Til everything burns
(Everything burns)
Watching it all fade away

(Oooh, ooh)

(Everything burns)
Watching it all fade away


Ben Moody F. Anastasia

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

از فواید روزنامه خواندن!

«... می گوید شماها که توی این مملکت بزرگ شده اید، نمی فهمید من چه می گويم، چون که توی متن قضیه اید. اما من که آنجا بزرگ شده ام و با فاصله نگاه می کنم، دارم از تعجب شاخ در می آورم. شما قدر این قضیه را نمی دانید، چون که برای شماها معمولی شده و به صورت یک امر بدیهی در آمده. اما به خدا هیچ جای دنیا این طوری نیست. تو هرجای دنیا که باشی، برای اینکه به یک جایی برسی باید یک دوره ای ببینی و یک تجربه هایی بکنی. هر کاری یک مقدماتی لازم دارد. اما اینجا توی این مملکت هر اتفاقی ممکن است بیفتد. مثلاً میبینی یک نفر که تازه شروع کرده است به کار و دو خط شعر بیشتر نگفته است می شود سردبیر یک مجله هنری، یا مثلاً یک نفر که تازه دو سال است که شروع کرده است به داستان نوشتن، ده تا جایزه می برد... و از این یک نفرها زیادند. یک نفر که نه درس تئاتر خوانده است و نه درس سینما، ناگهان بازیگر معروفی می شود و فیلم می سازد و استاد می شودو کلاس می گذارد و عکسش می رود روی جلد مجله ها. از این تصادف ها آن طرف هم اتفاق می افتد. اما هر ده سالی یا بیست سالی یک مرتبه. اما توی این مملکت هفته ای یک نابغه ظهور می کند. توی بیزنس هم میبینی به همین ترتیب. طرف هنوز بیست و دو سه سالش بیشتر نیست، اما مدیر یک شرکت است توی تهران و دو تا شرکت دیگر هم توی دوبی دارد. هیچ جای دنیا، قضیه به این سادگی نیست. تو باید یک مقدماتی را طی کنی، یک دوره ای ببینی، یک درسی بخوانی... یا اینکه لااقل یک تجربه ای داشته باشی، یک عمری تلف کنی، تا به یک مدارجی برسی. من به این دوست از فرنگ برگشته ام گفتم ببین، ما هم درست به همین دلیل این مملکت را دوست داریم{!!!!}. این مملکت مملکت فرصتها{Land of Opportunities ؟!؟!} و اتفاقات است، این مملکت قاعده بردار نیست، این مملکت زنده است و قابل پیش بینی نیست و هیجان دارد{!!!!}. تو اگر دوست نداری، برگرد همان جایی که بودی و سرت را بکوب به دیوار و اگر هم دوست داری، همین جا بمان و شانس خودت را امتحان کن....

روزنامه شرق/ جمعه 27 آبان ماه/ صفحه داستان!!!/ ستون وقایع اتفاقیه (جعفر مدرس صادقی)

پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۴

امشب باز شهاب بارونه... مثل هر سال این موقعها،،، بارش اسدی... حدود 1 ساعت دیگه میشه اوج بارش،،، یادش به خیر هر از گاهی، ساعت 9-10-11 شب، یهو تلفن زنگ میزد... یکی میگفت «شهاب بارونه! حاضر شو بریم فلان جا...» –تازه یادت میفتاد که ای بابا! بارش اسدی یا برساووشیه- داخل شهر با آلودگی نوریش، بیرون شهر با سرما... ولی فقط با هم بودنش مهم بود... فقط «با هم بودن»...

چقدر خوبه که آدم تو دیار غربت، غریب نیافتاده باشه هاا!! واقعاً!!!...

الان فقط دلم میخواد برم زیر پتو... نه فقط الان، خیلی روزها پیش میاد که میبینم این آهنگ داره میکوبه تو ذهنم ...

It’s so very cold outside,
Like the way I’m feeling inside
I’m a big big girl,
in a big big world


(آخرین بازمانده تک شاخ!)

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

«من عاشق عشق ملوانان هستم،
می بوسند و دور می شوند.
قول و قرار می گذارند
و هیچگاه باز نمی گردند.»


دُن پابلو!

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴

عکس اینجوری که میبینم، واقعاً حسرت میخورم که چرا عکاسی بلد نیستم...
روحم مسموم شده! اینو آقای سروش بهم گفت. یعنی وقتی فهمید بعد یه قرن و خرده ای زندگی بی مسمومیت، یهو ظرف 20 روز، دوبار مسمویتِ به جدیتِ سِرُم و بند و بساط، سَرَم اومده، اینو گفت. نگاه که کردم، دیدم راست میگه... نمیدونم مسمومیت روح رو چطوری تشریح کنم، ولی ... زیاد هم مهم نیست،، چون مثل مسمومیت جسم نیست که درمون داشته باشه!
.
.
.

شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۴

Mona Lisa Smile بدجوری به دلم نشست. یعنی خیلی بهتر از انتظاری بود که داشتم. یه فیلم امریکایی، اونم با یه کارگردان که تا به حال اسمش رو هم نشنیدم، اونم با سوژه ای که سراغ داشتم، تازه با بازی گیشه-تضمین-کن سرکار خانوم جولیا رابرتز!!! ولی خیلی بهتر از پیشداوری ای بود که میشد از روی اینها کرد...

چند روز پیش داشتم فکر میکردم «ده» کیارستمی رو میخوام به چه کسایی توصیه(!) کنم... خب حتی محض نمونه یه آقا هم تو اون لیست فرضی پیدا نمیشد. اون موقع بود که فهمیدم یه فیلم فمینیستی خوب دیدم. در مورد Mona Lisa Smile هم الان همین فکر رو میکنم. یعنی یه فیلم فمینیستی که مثلاً مثل «مالنا» حال آدم رو به هم نمیزد از بس که فمینیسمش مردونه بود!!! خب حالا شاید یه کم بچرخم، از اینور هم به «مالنا» نگاه کنم بلکه... همممم.. خب «مالنا» مال زمان جنگ بود.. اوکی! «مالنا» مال ایتالیا بود.. خب! «مالنا» رو جناب تورناتوره ساخته بود که دوست داره فیلمهاش رو عین کتابی که خوندنش تموم شده ببنده، بذاره تو قفسه، کلی هم گرد و خاک برای روشون تهیه ببینه قبل از اینکه تماشاچی هاش یه وقت خدای ناکرده فکر دیگه ای بخواد به سرشون بزنه... هوم! حالا بهتر شد. حداقل میشه «پذیرش» یه کسی یا یه چیزی که دیگه نمیخوای دوباره ببینیش... خیلی لازمه! حداقل تمرینش!!!

البته سینما دوستان عزیز مستحضر هستن که اینا همش در مورد «ایده» ها بود، نه خدا به دور یه وقت هنر و صنعت سینما... ما دیگه پاشیم جمع و جور کنیم بریم سر کار! روز خوش... در واقع شب و روز خوش!!!

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴


«زندگی زیباست و زندگی کردن لذت بخش،
زیرا انسان یکبار و برای همیشه میمیرد.»

- مولیر

اینو دیشب یادش افتاده بودم. امروز صبح که داشتم مینوشتم بزنم حاشیه مونیتورم تو شرکت (بالاخره باید هرچیزی رو یه جوری قابل تحمل کرد دیگه...)، یهو دیدم تو headphone هم Ace of Base داره It's a beautiful life میخونه! تقارن ها بامزه اند...

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴

«دَه» کیارستمی خوب بود. خب شاید فقط چون ده سال دیگه خودم بود... اگه تبعیدم به همین منوال تو این سرزمین ادامه داشته باشه.

ولی «لولیتا»ی کوبریک فوق العاده بود، چون فیلمنامه اش رو خود حضرت ناباکوف نوشته بود! لحظه های ظریف طنز که تو نسخه آدرین لین، با بی سلیقگی تمام حذف شده بودن، واقعاً بی نظیر بودن. نمیدونم چرا آدرین لین اصرار داشته این اثر جاودانه رو انقدر خراب کنه... آخه فیلمساز را هم سلیقه ای باید بالاخره! مگه نه؟!؟...

بقیه ش باشه برای بعد،، دیگه حوصله هه نمیکشه...

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

...

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

«دوست»
سهراب

سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۴


esta la vida mi amigo... esta la vida...

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴

هرچی میخواستم بگم که یادم رفت که!
لال از دنیا نرم؟!؟...

دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴

خدا نکنه آدم بخواد به چیزی فکر نکنه... یا .. به یه چیز، یه مساله خاص اصلا فکر نکنه.. اونوقت از شهرام ناظری گرفته تا Aqua* فریادش میزنن!!!... «چه سخت است دم فروبستن هنگام فغان» هی هی هی... کجایی مهسا....

،،،
* دام دا دی دادام، دام دا دی دادام...

یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴


سعدی به روزگاران، مِهری نشسته در دل
بيـرون نمی توان کرد، الا به روزگاران

یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴

یکی اینکه دوره انیمیشن سینما فرهنگ رو از دست ندید. ما که خیلی با "سه قلوهای بلویل" حال کردیم، گرچه این فرانسویهای نژادپرست هرچی از دهنشون در میومد، بار امریکایی ها کرده بودن تو فیلم (انیمیشن!) ولی خب امریکایی ها هم کم حقشون نیست! اما این عنصر "فانتزیت!" هم خوب جا شده بود توش هااا! ها!

بعدشم... از Billy Elliot خوشمان آمد! اگه تصادفاً دستتون رسید، بدانید و آگاه باشید که به دیدنش میارزه!!! اگرچه بعضی ها ممکنه در برابر لهجه British موضعگیری منفی داشته باشن، اما باور بفرمایید از لهجهء "دره پیت" تو Snatch بدتر نیست!

Snatch رو گفته بودم فیلم خوبیه؟! عیبی نداره، دوباره هم میگم! اصولاً خیلی خیلی کم پیدا میشه فیلم گانگستری-کمدی به این قوت! ولی وقتی پیدا میشه، نباید که از دست داد، که، پس، چون، زیرا، از، در، برای، حتی... !!!

دیگه... دیگه هم آهان! سینما پردیزو رو هم بالاخره دیدم. و بالاخره هم کشف فرمودم که اصولاً اشکال از جناب تورناتوره و مالنا-ش نبوده! کلاً و اصولاً من با سناریو پردازی ایشون(اگه بشه همچین چیزی گفت! چون شخصیت پردازی کار کارگردان نیست و کار سناریسته!) مشکل دارم. انگار که جناب تورناتوره خیالشون راحت نمیشه اگه کتاب ِ فیلمشون رو خودشون نبندن، یه من خاک هم روش نکشن و تو کتابخونه نذارن!! اِ ! جیزززه!!! ایراد اصلی ای هم که به این شخصیت پردازی وارده به نظر من، اینه که اصلاً شخصیت پردازی ای وجود نداره! و آقای جوزپه خان(!)، یه سری تیپ واسه خودش ردیف کرده، اما مثل شخصیت باهاشون برخورد میکنه و سرنوشت محتوم براشون رقم میزنه...

... زیاده جسارت است.
خوش باشید!

یکشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۴

هنوز هم نمیفهمم یه آدم چرا باید خودکشی کنه؟ چرا باید خودکشی رو «انتخاب» کنه یا «مجبور» به خودکشی بشه...

اصولاً یه بخش از ذهنیات من، از نوع ذهنیات "دگماتیستی"ه که در اثر اونها آدم فکر میکنه "برای آدم، برای انسان، یه «ذات»ی متصوره که پاک و سفیده. این محیط و تربیت و اجتماعه که اونها رو دچار مشکلات روحی-روانی میکنه و «طبیعت» و «ذات» همه آدمها به «ادامه زندگی» تمایل داره و نه «مرگ»".

و در نتیجه من نمی فهمم چرا نباید برای آدمی که خودکشی کرده، اونقدرها ناراحت بود! که یعنی خودش میخواسته؟!؟.. یعنی اگه اون آدم حداقل تو وضعیت من بود، باز هم اینو میخواست؟!!.. یا آگه کسی -دوست هم نه! یه غریبه!- اومد و گفت من دارم میرم خودم رو بکشم، باید بهش گفت چون خودت میخوای، من مانعت نمیشم؟!!..

چقدر فیلم «علی مصفا» خوب بود که دختره که میخواست خودش رو بکشه، تاس میریخت، شماره میگرفت و یه پیغام برای آدمی که نمیشناخت میگذاشت...

کاش الهام هم اون فیلم رو دیده بود...

چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۴

- یه دوست بعد از چهار سال برگشته، هیچ جوری هم نمیشه از خیر دیدنش گذشت!
- دو تا دوست به زودی با هم ازدواج میکنن
- دو تا دوست break up فرمودن
- یه دوست ... فوت کرده....

واقعاً این همه خبر شوک برانگیز طی یه ساعت زیاد نیست؟!؟

،،،

من اون دوستی رو که فوت کرده از نزدیک نمیشناختم،
در واقع دوستِ دوستام بود،
دوست یکی از دوستای دبیرستانم هم بود،
شاید تعداد دفعاتی که دیده بودمش،

سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴

و امااااا انتخابات!!!

- تحلیل انتخاباتی:
من که دوتا رای دادم، شما رو نمیدونم!!!

- تحلیل ریاضیاتی:
صبح روز شنبه، مجموع درصد آرای هفت کاندیدا میشد 101%. اگه 5-6% رای باطله رو هم اضافه کنیم .م.م.. اااااااا... چقـــــــــــدر مردم رای دادن!!!!

- تحلیل شیمیایی:
تا ساعت 3 بامداد شنبه، آرای یکی از کاندیداها، اکثریت رو داشته که ظرف 2 ساعت، به رتبهء پنجم سقوط کرده و دیگه هرگز از رتبهء 4 بالاتر نیومده. نتیجه میگیریم "رأی" هم قابلیت ته نشینی دارد!

- تحلیل فیلمی:
اون هفته، "هفت سامورایی"، این هفته، "شاهزاده و گدا". این وسط هم که یه "رمبو" داشتیم، تکمیل!

- تحلیل روانشناختی:
من نمیدونم این مردم مرض دارن (بخوانید: مازوخیسم حاد!) میرن به یه کسایی رای میدن که موقع اعلام ننیجه، همهء مملکت «تو لب» و «پکر» باشن؟!؟!.. عجبا!!

- تحلیل فلسفی:
"به هر چیز ِ افراط-وار! «خوب» شک بفرمایید." (hint!: کنایه از رعایت انصاف صدا و سیما!)

- تحلیل اقتصادی:
بابا WTO !!!!

- تحلیل عشقی:
یعنی چی که همه جا اول "عشق" باید بره کنار؟؟ تو انتخابات هم اول «دولت عشق» باید کناره گیری کنه؟!؟

- تحلیل اجتماعی:
کی تا حالا دیده بودین سیمای فخیمه، شب شهادت حضرت فاطمه، انواع و اقسام آعنگهای لس آنجلسی و "ای یار مبارکباد" و اینا پخش کنه؟؟؟ باز بگین انتخابات بده!!!

- تحلیل سینمایی:
بازی گردانیش حرف نداشت، فقط منشی صحنه زیادی سوتی داده بود!

- تحلیل ادبیاتی:
به جای واژه مهجور و مجعول "انتسابات"، از این پس بگوییم: "انتخابات"!

و ...

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴



SHAME ON WHO???



"WAG THE DOG..."




پ.ن. واقعاً حیف نیست که ما هنوز از سگه باهوشتر نشدیم؟!؟!..

یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۴

دریغ از حتی یک Personal Mail ...

،

پ.ن. دلم برای اینجا شدیداً و اکیداً و تاکیداً تنگ شده!! برمیگردم...

شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴

در روانشناسی بین فردی، وقتی کسی صفتی رو که بیشتر به خودش میاد، در مورد کس دیگری -و معمولاً به شکل خصمانه- به کار میبره، به این کارش میگن فرافکنی (Projection). به نظر شما در مورد بین ملیتی-ش (یه همچین چیزی) چی میشه گفت؟؟؟

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۳

اینجوریه؟!؟ یعنی ما از اول، روز عشق -اونم از نوع ایرانیش!- به دنیا اومده بودیم و خودمون خبر نداشتیم؟!؟.... شانس آوردیم! وگرنــه چی میشد!!!!!...

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۳

به شدت دلم هوس یه کارگاه مکانیک عمومی کرده. اون ضربه های آروم و منظم چکش و اون فشارهای تنظیم شده روی سوهان... حتی سایش موقر سمباده روی فلز...

میدونی بعدش چه آآآآرامـــــــــش اعصابی بود؟!؟ که حتی خیلی خیلی قبل از اون وانفسا -از بعد از دوران بیهوشی مطلق- هیچوقت نبوده بود...

اصلش اینکه .. خوشحالم که با این باید صبح 6 پامیشدم و تا هنوز هم نمیتونستم بخوابم، ترجیح دادم تا 2-3 صبح بیدار بمونم و «رستگاری از شاوشنک» رو ببینم.

،،،

اینا به کنار! یک- اینکه یه فیلمساز قائدتاً باید تو کارش پیشرفت کنه یا پسرفت؟ یا اینکه به همون سادگی که از آبی حضرت «کیشلوفسکی» بیشتر از قرمزش خوشم اومد، از این یکی فیلمه هم بیشتر از اون The Green Mile خوشم اومد؟! یا اینکه واقعاً معنی ای که تو این یکی تزریق شده بود، چیز دیگه ای بود؟!؟ (تروخدا Green Mile یه خورده زیادی آبکی نبود، با وجود کششی که داشت؟!؟)

دو- من از این استفن کینگ هیچ خوشم نمیومد (هنوز نیز هم!!!). راستش یکی دوتا فیلم هم که بر پایه قصه هاش بود، تا اومد شروع بشه، حوصله م رو سر برد: لوس ِ بیمزه! ولی کم نیست که درخشش و رستگاری از شاوشنک و مسیر سبز، بر اساس داستانهای ایشون نوشته شده! از این به بعد شاید دیگه بهش نگم لوس بیمزه...

سه- یه چیز عجیبتری که هست اینه که من نمیدونم 3 بار یا 4 بار این Fight Club رو دیدم -آخه تا همین اواخر هی موفق نمیشدم ببینمش اصلاً- ولی هربار بعد دیدنش -یه چند روز بعد- این احساس بهم دست داده که اون چیزی رو که باید ازش نگرفتم (این "باید" مال خودمه، هیچکس هم واسه من تعیین نمیکنه که از چه فیلم و کتابی، «چی» بگیرم. نقطه!) و لازمه که بازهم دوباره ببینمش! کسی میدونه چرا؟!؟..

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

زندگی تنهایی است
آب را باید جست

سنگها بیدادند
صخره ها، قاطع راه
آب را باید جست
- تنها
پویا
بی فردا-

دیرگاه است
تشنگی خو شده است
آب را باید جست؟

سنگها منتظرند
صخره ها، سنگها...

20/11/1383
یازده و اندی شب - با برف

پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۳

یادم نیست باز هی راجع به چی میخواستم بنویسم و نمیشد، اما دیروز تا حالا که وبلاگ چندتا از بچه ها رو خوندم و دیدم که همه از خواب نوشتن، هوس کردم از خواب بگم!

یکی از چیزهایی که دیگه همه راجعه به خواب میدونن، خواب سنگین و سبک یا به اصطلاح REM/NREM ه. که دوره خواب سنگین طولانیتره و حدود یک ساعت و نیمه و خواب سبک حدود 10-12 دقیقه که یعنی خیلی کوتاهتر از خواب سنگین میشه (خواب سبک همون REM=Rapid Eye Movement ه که تو این دوره حرکات چشمها زیر پلک به وضوح قابل مشاهد است). هر دوی این دوره ها در همهء آدمها، موقع خواب وجود دارن و دلیل اینکه خیلی از آدمها فکر میکنن خواب نمیبینن، اینه که در دورهء خواب سنگین از خواب بیدار میشن و خواب چیزی نیست که بعد از خواب سنگین هم یاد آدم بمونه. اونهایی هم که فکر میکنن دیشب فلان خواب رو دیدن، در واقع همین خواب آخری که در طولش بیدار شدن رو به خاطر دارن. (یعنی برای اینکه تمام خوابهای شب تا صبحتون یادتون بمونه، باید حدوداً هر 1:30 یکبار در طول شب بیدار شین!!!)

بگذریم! اینا که توضیح واضحات بود. چیزی که حضرت فروید در مورد خواب میگه اینه که موقع خواب دیدن، ذهنیات انباشته شده در ناخودآگاه (Conscience) به نیمه-خودآگاه (SubConscience) میان (مثل اتفاقی که هنگام تداعی میفته) و آدم زمان خواب دیدن، چیزهایی رو که در ناخودآگاهش انباشته شده، میبینه. چیزهایی که به نظر موسیو فروید در ناخودآگاه آدم ثبت و ضبط میشن، همهء امیال و واپس-خورده های زندگی آدم هستن که از دوران بچگی اونجا میمونن و تلنبار میشن. بنابراین خواب به نظر جناب فروید، ذهنیات واپس-خورده و سرکوب شدهء آدمن که به انحاء مختلف تغییر شکل پیدا کردن + اتفاقات ساده ای که طی روز برای آدم میفتن و ترکیب اینهاست که فهم خواب رو مشکل میکنه و خواب به نظر پیچیده میاد.

از این طرف، حضرت یونگ در نظریه تعریف ناخودآگاه با استادش فروید اختلاف نظر داره و میگه فقط بخشی از ناخودآگاه، شامل امیال واپس-خورده و سرکوب شدهء آدمه و ناخودآگاه خیلی وسیعتر از فقط این یه بخشه. یعنی مثلاً جناب یونگ منشاء خلاقیتهای هنری و علمی آدم رو هم در ناخودآگاه میدونه. علاوه بر این، نظر جالب انگیز دیگه ای که سینیور یونگ داره اینه که ما فقط جسممون رو از اجدادمون به ارث نمیبریم، بلکه بخشی از افکار و ذهنیات اجدادمون رو هم به ارث میبریم که اونها هم در ناخودآگاهمون قرار میگیره و در شرایطی که تداعی رخ میده، میبینیم چه افکار و ذهنیات عجیب غریبی وارد (نیمه خودآگاه و بعد) خودآگاهمون میشه (که البته تازه اینجاست که ما از وجودشون اطلاع حاصل میکنیم!) پس تا همینجا دو پله از ناخودآگاه اعلیحضرت فروید جلوتریم! یه پلهء دیگه هم اینجا که اتفاقات فیزیکی ای که موقع خواب در اطرافمون میفته، به طور نامستقیم Sence میشه و خودبه خود وارد ناخودآگاه میشه.

اما همهء این توضیحات برای اینکه معلوم شه منشاء خوابهای آدم چه چیزهایی میتونه باشه. یه سری امیال و آرزوهای سرکوب شده یا ارضا نشده (این شامل همهء احساسات آدم میتونه باشه، چه ترس و غم، چه آرزو و هوس، چه حسرت و حسادت و الخ!)، یه سری حل مسائلی که یه زمانی ذهنمون رو مشغول کرده بوده و اون موقع جوابی براشون پیدا نکرده بودیم، یه سری خلاقیتهای هنوز نشکفته!مون (چه علمی، چه هنری، چه فلسفی، چه هرچی!)، یه سری افکار و ذهنیات به ارث رسیده از پدر و مادر و پدربزرگها و مادربزرگها و جدها و ... تا خود حضرت آدم! یه سری اتفاقاتی که در طول روز برامون افتاده و یه سری هم اتفاقات فیزیکی ای که همون موقع داره واقع میشه.

خلاصه که از منشاء گذشته، من این بخش قضیه رو تو توضیحات یونگ خیلی دوست داشتم که میگفت ناخودآگاه آدم این چیزهایی رو که گفته شد، خیلی هم بی حساب کتاب سرهم نمیکنه که تحویل آدم بده. اصل قضیه اینه که خواب، یه «مکانیسم جبرانی»ه. یعنی خواب میاد یه پروسس هایی روی ناخودآگاه آدم که شامل همه اون چیزای بالایی باشه، انجام میده که بار ذهنی آدم رو سبک کنه تا آدم بتونه با خواب انرژی کسب کنه و ادامهء حیات بده و البته خیلی وقتها این کار رو به صورت سمبولیک انجام میده. یعنی مثلاً اگه اتفاق ناخوشایندی در طول روز برای آدم افتاده، ممکنه در اثر تداعی چیزهایی رو از ناخودآگاه آدم، به نیمه خودآگاهش بیاره و پشت هم ردیف کنه (که ممکنه از کهن الگوها(archetypes)ی حضرت آدم گرفته تا یه خط مطلبی که هفته پیش تو یه روزنامه خونده و اتفاقی که طی روز افتاده، هرچیزی باشه.) و خودبه خود منجر به ثبت اثری خوشایند از اون اتفاق در ذهن آدم (ناخودآگاه) بشه و آدم چندوقت بعد که به خاطرهء اون روز مراجعه کنه، ببینه هیچ احساس بدی راجع بهش نداره! (کم اتفاق میفته؟ نه والا!!!)

قشنگیش اینجاست که آدم تازه میفهمه این شوخیهایی که طی روز میکنه که اگه همین الان فلان کار رو نکنم، برام عقده میشه و این حرفها، چقدر میتونه جدی باشه! هیچ فکر کردین که آدمی که چند روز نخوابیده، در حالیکه مرتب انواع و اقسام ویتامین و دوپینگها رو دریافت کرده، چرا میتونه تا این حد(ی که دارین میبینینش!) کج خلق باشه؟!؟ و چرا این همه روی برآورده شدن نیازهای معقول بچه ها تاکید میشه (چون هنوز مکانیسم جبرانیشون کامل شکل نگرفته و این چیزها واقعاً میتونه تبدیل به عقده بشه).

قشنگترش اینکه با این یه ذره چیز میز، آدم قشنگ میتونه بیشتر خوابهای خودش رو (و حتی بعضی آدمهای دور بر خودش رو که نسبتاً میشناسه) تفسیر و تعبیر کنه. من که تازه اینا رو خونده بودم، نصفه شبا زندگی نداشتم دیگه! هی از خواب میپریدم که خب، حالا اینی که الان دیدم، یعنی چی و برای چی بوده و ... . خلاصه خواب به من خیلی خیلی کمک کرد که خودم رو بیشتر بشناسم.

هوه! یادش به خیر، چه کتابایی میخوندم (اصلاً کتاب میخوندم!!!). سال به سال دریغ از پارسال و این حرفا. شب عالی به خیر!

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳

موضوع اینه که خیلی از اتفاقاتی که بین آدمای دور و برمون -و حتی خودمون!- داره میفته، ناشی از عدم اعتماد به نفس -تو زمینه های مختلف-ه. فرقی هم نمیکنه این کمبود رو کی احساس کنه، به هرحال "مشکل" به هرکسی که با اون آدم در رابطه باشه هم سرایت میکنه.

... میخواد عدم اعتماد به نفس پدر و مادر نسبت به بچه شون باشه، به این دلیل که به اندازهء اون به روز نیستن، یا عدم اعتماد به نفس شوهر در برابر زن، چون این روزا نمیشه فقط به زور بازو نازید!! یا عدم اعتماد به نفس زن به دلیل خوشگلتر نبودن نسبت به دخترهمسایه!! یا عدم اعتماد به نفس بچه در برابر پدر و مادر، به خاطر کامل و آسمانی نبودن...

یه مدت که روی جوامع کوچیکی که در روز یا هفته باهاشون سروکار دارید، تمرکز کنید، میبینید که بیش از 90% جبهه گیری های معمول آدمایی که بیشتر از 6 ماهه میشناسید، ناشی از کمبود همین اکثیر اعتماد به نفسه! مشکل اصلیش هم تو جامعهء ما ارزشهاییه که روشون بنا شده. فکرش رو بکنید فقط اگه پدر و مادرها نمیخواستن نقش دانای کلی رو که تو بچگی بچه هاشون داشتن از دست ندن، چقدر پذیرفتن بچه هاشون -و تفاوت اونها با خودشون- براشون راحت تر میشد و چقدر بچه ها احساس امنیت بیشتری میکردن که خصوصی ترین حرفهاشونو اول به پدر و مادرهاشون بگن. یا زن و شوهرها اگه قرار نبود همدیگه رو دو دستی بچسبن تا با کفن سفید از هم جدا بشن، چقدر راحت تر مشکلات ارتباطیشون رو با هم حل میکردن به جای اینکه به هفت تا خاله خانباجی (اشتباه نشه! این معجون از نوع مذکرش هم بسیار یافت میشه، علی الخصوص تو ادارات این مملکت! باور بفرمایید!!) و رمال و کف بین برای دوا درمون مراجعه کنن.

... بماند! اصلاً اعتماد به نفس چیز خوبیه، اگه داشته باشیش. بهتر هم میشه اگه بتونی به دیگران هم بدیش! بیاین تمرین کنیم که صِرفِ بودنمون ارزشمنده و قرار نیست سر چیزی با کسی بجنگیم که با به دست آوردنش، چیزی بهمون اضافه بشه؛ حتی اگه اون چیز اعتبار و شخصیتمون باشه!

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳

خبر: ببر، محبوب ترین حیوان در 73 کشور جهان است. دلفین و اسب در رتبه های بعدی قرار دارند.

مادرخانومی: بله! واسه اینکه خوش لباس تره!

بنده: !@#$%^&*)(_+ (گمونم باید یه تجدیدنظری تو سر و وضعم بکنم! مامانم داره کم کم علائم کمپلکس بروز میده!!!!)
پرندهء من
فریبا وفی
برندهء جایزهء بهترین رمان سال 1381/ سومین دورهء جایزه هوشنگ گلشیری/ دومین دورهء جایزه ادبی یلدا
چاپ سوم/نشر مرکز/تهران 1381


خب، چه عرض کنم... به نظر میومد باید خیلی بیشتر از این حرفا باشه، ولی نبود! (راستی جایزه رو به چی میدن؟!؟) حالا کلاً اینجوری بگم که کتاب از زاویهء دید اول شخص مفرد روایت میشه و طبق معمول همه آثاری که میخوان پست مدرن باشن (!) ، نظم زمانی خاصی نداره، اما ساختار بی زمانی قابل قبولی هم نداره (یه وقت هست، آدم به طور آگاهانه همه چیز رو به هم میریزه، یه وقت نه، از شلختگی بیش از حد، همه چیز به هم ریخته هست! و فرق مورد اول و دوم، در تسلط/عدم تسلط به اوضاع ست!) کل نوشتار سکته داره. یعنی یه چیزی به اسم انسجام در این نوشته کمتر به چشم میخوره: چه انسجام معنایی، چه انسجام فکری (تروخدا از "جریان سیال ذهن" دفاع نکنین که نه فقط خودم کشته مرده شم، بلکه به اینی که الان گفتم هم هیچ ربطی نداره!) یا حتی انسجام ساختاری. و در نهایت اینکه نویسنده بین روایت سه نسل سرگردونه. به ظاهر داره زندگی خودش رو روایت میکنه، در حالیکه زندگی پدر و مادر و خاله و شوهرخاله و خواهرها رو هم کاملاً باز میکنه و درعین حال، برای آیندهء بچه ها هم برنامه هایی میچینه. نمیدونم شاید این یکی یه کم هم مثبت باشه که یعنی مثلاً زن ایرانی نه میتونه مستقل از گذشته و پدر و مادرش زندگی کنه، نه میتونه آیندهء بچه هاش رو به خودشون بسپره... (ولی باز هم اونقدرا خودآگاهانه به نظر نمیاد!) مشکل دیگه هم اینه که خیلی موضوعات زیادی رو ریخته وسط گود که نمیدونم مثلاً چی گفته باشه، ولی عملاً از هیچکدوم هم چیز خاصی نتونسته بگه!

اما حالا نکات مثبت (هممم، گویا اول باید مثبتها رو گفت... شما ببخشید!) یکی اینکه جمله های توصیفی خیلی خوبی بعضی جاها دیده میشه –که طبق یادداشتهای بنده در زمان خوندن- "یه جایی تو سیاهچاله ها گم میشن و به سرانجامی نمیرسن!" (یه چندتاشو این پایین نقل میکنم.) یکی دیگه هم خود ایدهء کتابه "پرندهء من" و اینکه "هرکسی پرنده ای داره که هرجا بره، صاحبش هم باید دنبالش بره –یعنی میره!" ولی این ایده واقعاً بد پرداخت شده و کلاً حیف شده!!

یه چیز دیگه هم اینکه چرا این خانمهای نویسندهء ایرانی حتماً باید یه جوری به موضوع "خیانت به همسر" بپردازن؟؟ دلیلش این نیست که از بچگی بهشون آموزش داده شده "هر لحظه «فکر نکردن» به همسر و بچه ها، یه جور خیانته، حتی اگه این فکر نکردن به همسر و بچه ها، لازمهء فکرکردن به «خود» بوده باشه" ؟!... اَه! بابام جان، اوضاع وخیم تر از این حرفاس دیگه... بریم سراغ جملات و عبارات قشنگ!

«بعد از خانه نشین شدن آقاجان زاری مامان بالا گرفت. انگار حالا دیگر عمدی در کار بود. صدای زاری نبود. بیزاری بود.» ص 30

«خاله محبوب میگوید
- من فقط به عشق ماتیک زن جعفر شدم.
جعفر شوهر اولش بود.
- گفتند تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی.
مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقاجان شد.» ص 38

«آهسته میگوید "طلاقت میدهم".
مثل تیر خلاصی است که خیلی آرام و خونسرد شلیک میکند.
من باید بمیرم. دراز بکشم و بمیرم. دراز میکشم ولی نمیمیرم.» ص 50

«شاید هم عشق در خود آدم است. فکر میکنم می شود با عشق مثل برگ عبوری به همه جا رفت و در هرجایی زندگی کرد. راستش من چنین برگی را در جیبم ندارم. می ترسم به آن طرف ها بیایم و با جیبی خالی گم بشوم. آن وقت باید دست به دامان یکی بشوم. می ترسم به بهشت تو بیایم و چشمم به چیزهای باقیمانده از جهنم بیفتد که به تنم چسبیده اند.» ص 71

«هنوز هم که هنوز است نتوانسته ام خودم را در حالت درازکش در حالی که سرم زیر بالش پنهان است قبول کنم. این یک تصویر از دهها تصویری است که هیچ جوری نمیتوانم خودم را در آن دوست داشته باشم و انگار نمیشود بدون دوست داشتن از چیزی عبور کرد. من آن طرف تصویرها مانده ام.» ص 126

«جای دلخواهم را توی خانه پیدا کرده ام. همان جا نشسته ام و کتابی را ورق می زنم. هربار به سطر اول برمیگردم و از نو جمله را میخوانم. چشمانم مثل آهنربایی شده که خاصیت هود را از دست داده و بدون توانایی جذب کلمات روی سطح کاغذ میلغزند.» ص 127

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

خطم بهتر شد، نه؟!؟

کاش بهتر شدن همه چی به همین راحتی بود...

!

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۳


Notre vie quotidienne est bombardée de hasards, plus exactement de rencontres fortuites entre les gens et les événements, ce qu’on appelle des coïncidences. Il y a coïncidence quand deux événements inattendus se produisent en même temps, quand ils se rencontrent : Tomas apparaît dans la brasserie au moment où la radio joue du Beethoven. Dans leur immense majorité, ces coïncidence-là passent complètement inaperçues. Si le boucher du coin était venu s’asseoir à une table de la brasserie à la place de Tomas, Tereza n’aurait pas remarqué que la radio jouait du Beethoven (bien que la rencontre de Beethoven et d’un boucher soit aussi une curieuse coïncidence). Mais l’amour naissant a aiguisé en elle le sens de la beauté et elle n’oubliera jamais cette musique. Chaque fois qu’elle l’attendra elle sera émue. Tout ce qui se passera autour d’elle en cet instant sera nimbé de l’éclat de cette musique, et sera beau.




یادم رفته بود کوندرا چقدر معرکه اس! به هزار و یک دلیل، یکیشم این:

میگه زندگی روزمره پر از اتفاقه؛ یا دقیقتر پر از برخوردهای غیرمنتظرهء رخدادها و انسانها؛ چیزی که بهش میگیم تصادف. میگه تصادف وقتی رخ میده که دو رخداد نامنتظره همزمان رخ میدن و با هم تلاقی پیدا میکنن. مثل اینکه وقتی توماس وارد کافه شد، آهنگ بتهوون از رادیو پخش شد. میگه اکثر این تصادفها نادیده گرفته میشن، یعنی مثلاً اگه قصاب سرنبش به جای توماس وارد کافه شده بود و سر میز نشسته بود، ترزا هیچوقت توجه نمیکرد که رادیو داره بتهوون پخش میکنه درحالیکه برخورد بتهوون و قصاب خودش تصادف جالبیه! اما عشقی که داشت به وجود میومد، در ذهن ترزا یه جور حس زیبایی حک میکنه که نه فقط هیچوقت این آهنگ رو فراموش نخواهد کرد، بلکه هرچی هم در این لحظه در اطرافش هست، با این آهنگ منور و زیبا میشه. ... میگه آنا هم (تولستوی-آناکارنینا) وقتی با ورونسکی در ایستگاه قطار روبرو شد، درست بعد از خودکشی یه آدم زیر یه قطار بود، که آخر رمان آنا رو میبینیم که خودش رو زیر قطار پرت میکنه. ... آنا میتونست هزار جور دیگه به زندگیش خاتمه بده، اما ایده ایستگاه و مرگ، محرک فراموش نشدنی مرتبط با تولد عشق، در لحظهء ناامیدی زیبایی تاریکش رو به آنا تحمیل کرد. میگه آدم به طور ناخودآگاه زندگیش رو بر اساس قوانین زیبایی تصنیف میکنه، اونم درست در لحظات ناامیدی مطلق.

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۳


یکی از فیلمایی که میخواستم راجع بهش بنویسم، فیلم Tais-toi (گلاب به روتون! "خفه شو!") بود کار فرانسیس وبر، با بازی ژان رنو و ژرار دیپاردیو. خب اصل موضوع اینه که فیلم یه فیلم کمدی بود که گویا طبق عادت مألوف جناب وبر، دو شخصیت کاملاً متضاد مسوول ایجاد طنز در فیلم بودند: ژان رنوی بسیار جدی عضو خیانتکار یه گروه مافیایی و دیپاردیویی که قلب یه بچه در سینه ش میتپه!! (فقط تصور کنین این آقای دیپاردیو چه کرده تو این فیلم!)

قشنگی فیلم به این بود که این آقای وبر، علارغم پیش گرفتن یه خط داستانی ساده و معقول! از همه نوع طنزی به خوبی استفاده کرده بود؛ طنز کلامی، طنز تصویری و طنز موقعیتی. یعنی کسانی هم زبان فرانسه بلد نبودن، خیلی راحت میتونستن -نه فقط خسته نشن، بلکه!- با این فیلم بخندن. این به نظر من یعنی یه کار کمدی خوب!

تازه جالبش اینه که گویا این فیلم به خوبی کار قبلی ایشون Le Placard نیست و من در حسرت دیدن اون کار ام!

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳


ای بابا! تقصیر من نیست که! هروقت وبلاگ نوشتنم میاد، اینترنت ندارم،،، وبالعکس! اما عوضش نه فقط آقای هرمس مارانا دوباره مینویسه، بلکه ما خانوم مارانا رو هم کشف کردیم، که کلی با وبلاگشون حال میکنیم! اما عجالتاً این دوتا تعریف من-ساختهء بی ربط رو داشته باشید، تا باز برگردم:

1- Globalization یعنی نصفه شب -دم صبح- که از باد و بارون خوابت نمیبره، از رختخواب مرخصی بگیری، بری بشینی ATP MASTERS تماشا کنی، بعد ببینی بازی به علت باد و باران! کنسل شده! جرات داری بگو اینجا کجا، تگزاس کجا!!!

2- Feminism یعنی بازپس-گیری یه شبهء همهء حق و حقوق اضافه ای که درطول تاریخ به آقایون داده شده!

،

پ.ن. فقط عروسی به صورت سورپریز دعوت نشده بودیم که اونم شدیم. ولی بد خوش گذشتاااا! خانوم لیلا، جاتون خیلی خالی...

پ.ن.پریم. آهان، اینم یادم اومد!! خانوم ال-لیلا، حکماً مسخره میفرمایید! ولی جان من برو The Incredibles رو ببین! من که دارم روزشماری میکنم که از آسمونی، زمینی، چیزی برسه، ببینمش! البته فکر کنم از Shall we dance هم بدت نیاد!

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۳


من نمیدونم چرا هرچی میام راجع به فیلمای تازه ای که دیدم بنویسم، حوصله م نمیاد، Log Out میکنم!!!...

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۳


میگن همشهریه زن اسرائیلی میگیره، سر سفره عقد حاضر نمیشه!!!..

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳






Was'up Duck??!..



سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۳


نمیدونم قضیهء این One & Only بودن چیه که همه کشته مرده اشن، ولی خوشم میاد دیگه برام مهم نیست کسی که عاشقشم، کس دیگه ای رو به من ترجیح بده. یعنی اینجوری برام مهم نیست که تو میزان علاقه م هیچ تفاوتی ایجاد نمیکنه، فقط کنار میکشم که مزاحمتی ایجاد نکرده باشم... . قبلاً اینجوری نبود، فرق میکرد که کجای لیست طرف باشم؛ گرچه که در صدر بودم ولی اگه احساس میکردم یه کم پایین اومدم، اونوقت علاقهء من هم -ناخودآگاه- به همون «نسبت» و نه به همون «شدت» ، کم میشد.

نمیدونم این وسط چه اتفاقی افتاده، ولی یه جورایی یاد متغییرهای مستقل و وابسته میفتم... بامزه س!!

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۸۳


چون عشق اشارت فرماید، قدم در راه نهید،
گرچه دشوار است و بی زنهار این طریق.


و چون بر شما بال گشاید، سر فرود آورید به تسليم،
اگرچه شمشیری نهفته در این بال، جراحت زخمی بر جانتان زند.


و آن هنگام که با شما سخن گويد، یقین کنيد کلامش را،
گرچه آوای او چينی رويای شما درهم کوبد و فرو ريزد، آنچنانکه باد شمال، صلابت باغ را.


هشدار! عشق است که بر تخت می نشاند و به صليب می کشاند، و هم او که سرچشمهء رويش است حَرَس می کند.

هم به فراز آيد بلندای قامتتان را به تمامی و نازکترين شاخه هاتان را که زير تابش خورشيد به ترقصند و اهتزاز، با دستهای مهربان خويش بنوازد؛

و هم به عمق رود تا سخت ترین ريشه هاتان در دل خاک، و به ارتعاش درآورد از بن.

چون ساقه های بافهء ذرت، خويشتن به وجود شما احاطه کند سخت.
به خرمنگاه بکوبدتان که برهنه شويد.
غربال کند تا که از پوسته وارهيد.
به آسياب کشد تا پاکی و زلالی و سپيدی.
و خميری سازد نرم؛
پس به قداست آتش خويش سپاردتان، باشد که نان متبرکی شويد ضيافت پرشکوه خداوند را.

و اين همه را از آن روی می کند عشق که مستوری دل برشما بازگشايد، تا به حرمت اين معرفت، ذره ای شويد قلب حيات را.

زنهار! اگر به مأمن پروا و احتياط، از عشق تنها طالب کاميد و گوشهء آرام،
پس برهنگی خويش بپوشيد و پای از خرمن عشق واپس کشيد.
به دنيای بی فصل خود نزول کنيد که در آن، لب به خنده می گشايد، اما نه از اعماق دل، و اشکی از ديده فرو می چکد، اما نه به های های جان.

چيزی به تحفه نمی دهد عشق، مگر خويش را، و نمی ستاند، مگر از خويشتن.
نه بندی تملک است و نه سودايی تصاحب،
که عشق را عشق کفايت است و نهايت.


و چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد اين گفتار که: «خدا در قلب من است.» شايسته تر آن که گفته آيد: «من در قلب خداوندم.»

و اين نه پنداری است به صواب که گامهای شما طريقت عشق معين کند، که عشق خود راه نمايد، گوهری فراخور اگر در وجودتان يافت تواند کرد.



من فکر کنم تا آخر دنيا هم با اين نوشتهء خليل جبران حال کنم....

دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۳



ناگهان


چه زود دیر میشود


گاهی ...


یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۳


خب چیزه، من همهء استعدادم رو به خرج دادم، تا این از آب در اومد! دیگه مسوولیتش با خودتون، اون توضیح واضحات پایین رو هم بی زحمت apply کنید اینجا!


فردا
ــــــــ

فردا، او خود را به ما دلربا خواهد نمایاند
مشتاقانه در آرزویش خواهیم نشست
بی صبرانه انتظارش را خواهیم کشید
نگران، به او خواهیم اندیشید

حال آنکه، هیچ چیز به خودی خود سرانجام نخواهد گرفت
و با خیالپردازی هایمان از دستش خواهیم داد
و با مدام اندیشیدن سربه نیستش خواهیم کرد

او، روز ِ پس از فرداست،
نه چندان متفاوت از فردا، و نه از امروز

چه که فردا، همین امروز است
و جز این، هرگز فرا نخواهد رسید!


22/6/1383


مجدداً پس از نگارش: تازه فهمیدم ترجمهء شعر کس دیگه، چه جنایت بزرگیه! لیلا! اون یدِ طولا رو یادته شعره چی بود؟؟!

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۳


Demain
______________



Demain, il se nous montrera ravissant
On le désirera volontairement
On l’attendra impatiemment
On y pensera en s’inquiétant

Pourtant rien ne se fera automatiquement,
et on le perdra en y rêvant,
et on le tuera en tout le temps réfléchissant

C’est le lendemain,
pas tellement différent de demain, et d’aujourd’hui

Puisque demain, c’est aujourd’hui,
sinon, cela ne viendra jamais !



12.09.2004


از «ژاک پره ور» و «پل الوار» نیست، ولی خب اونا هم اگه مجبور بودن به عنوان تمرین کلاس زبان، شعر ِ موضوع دار بنویسن، فکر می کنین خیلی بهتر از این عمل میکردن؟!؟ اونم اگه موضوعی بود که از فکر کردن بهش فرارین...

،
پس از نگارش: سعی کردم ترجمه ش کنم، ترجمه ش رو هم بذارم، ولی اون دیگه خیلی فاجعه شد...

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۳

گرچه که فعلاً مست bleu ی جناب کیشلوفسکی ام، ولی خب، هنوز هم یه چیزایی میتونم بگم:

یکیش اینکه دربارهء Matrix Reloaded چیز زیادی ندارم که بگم! فقط همین که «آنچه شما خواسته اید» بود و از در دسترس ترین کمپوننت های پرفروش استفاده کرده بود تا گند بزنه به ایده! خلاصه که دیگه اشتیاق چندانی به دیدن Matrix Revolution ندارم، به خصوص که اوراکل عزیزم هم به رحمت ایزدی پیوسته و معلوم نیست کی جاش بازی میکنه. اصلاً این ایدهء یه زن 50-60 ساله به عنوان اوراکل (=دانای کل) خیلی فوق العاده بود. علاوه بر خیلی چیزای دیگه که تو The Matrix فوق العاده بود. دلیلشم باشه واسه خودم!

بعدشم اینکه برنامه به مستهجنی The Swan ندیده بودم که به سلامتی دیدم. فکرشو بکن، یه آدمی که خیال! میکنه زشته، با کلی گریه و زاری میاد اون وسط، بعد 10-15 تا زشت تر از خودش میشینن واسش تصمیم میگیرن که چیکارش کنن خوشگل بشه!! یه چیزی تو همون مایه های بکشین و خوشگلم کنین! بعد هم از بین دوتا جوجه اردک زشتی که این تغییرات و اعمال جراحی و اینا رو روشون اِعمال کردن تا به قوهای زیبا! تبدیل بشن، انتخاب میکنن کدوم خوشگلتره!!! که بره برای مرحلهء بعد تا باز ببینن کی خوشگلترتره!!

... چقدر مزخرف گفتم که بگم نمیفهمم چرا این آدما اگه یه جوش تو صورتشون ببینن، شب خوابشون نمیبره، اما هزارتا چاله چوله رو تو مغزشون، تو شخصیتشون، تو اخلاق و خیلی چیزهای دیگه شون نمیبینن. اگه یکی بهشون بگه خوشگل نیستی، میمیرن، ولی هزار نفر بگن آدم نیستی، انگار نه انگار..

نمیدونم! شاید هم فقط من دیوونه م که هرکی بهم میگه چرا دماغتو عمل نمیکنی، میشنوه که اونقدر عیب دیگه هست که «دماغ» توشون گـُمه!...

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۳

یه چیزی! یادتون باشه تو این ماه هوس بدمینتون بازی در فضای آزاد و شنا در استخر روباز به کله تون نزنه. سعی کنید بپذیرید که تابستون ِ بی باد دیگه تموم شده ...

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۳

1. از صدای خودم خوشم اومد! ... ولی متاسفانه این احساس خوش، دیری نپایید چون ملت سر کلاس فرمودن صِدام شبیه صدای مهماندارهای هواپیماست! به هرحال خوب شد این تمرین مسخره بود،، ما صدای خودمون رو هم مجبور شدیم بشنویم!

2. «شکلات بی دانش میخوردم»! از این فیلم شکلات به مقدار بسیار زیادی خوشم اومد. قضیه دقیقاً همون «میوهء ممنوعه» بود، ولی پرداختش -فیلمنامه- خیلی خوب بود. اون تیکهء موعظهء کشیش هم آخر فیلم، حرف نداشت: نیکی ما با کارهایی که انجام نمیدیم و پرهیزهایی که میکنیم سنجیده نمیشه، بلکه با لذتهایی که از زندگی میبریم، به نیکیهامون افزوده میشه (نقل به مضمون). حالا بیان این فیلم رو اینجا پخش کنن؟؟ عمراً ! مشکل اصلیش هم اینه که دقیقاً جامعهء خود ماست و آقایون و ... .

3. در حسرت 4 تا کاغذ پارهء «در ستایش هیچ» که مال این آقا بوده و دو ساله داریم ازشون درخواست میکنیم و کماکان تحویل نمیگیرن! یه کتاب «ستایش هیچ» دیدیم، پریدیم خریدیم! از عنوان کتاب معلومه که باید انتظار چه ترجمه ای داشت! خلاصه که آقای محمد، ما همچنان اون ورق پاره های «در ستایش هیچ» شما رو میخوایم که کپی بگیریم! بیزحمت قبل از بار سفر بستن، این تسویه کتاب!مون هم انجام بشه بعد قرنها دیگه به سلامتی! آفلاین هم که جواب نمیدی، آدم باید اینجا پیغام بده! بازم خارک ...

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۳


هین سخن تازه بگـو، تا دو جهان تـازه شود
بگذرد از هر دو جهان، بی حد و اندازه شود

...


پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۳

من دفعه های قبل که "نمایش ترومن" رو دیدم، به این دیالوگ فوق العاده توجه نکرده بودم:


- So, everything's fake?!

- You are real!

بدینوسیله عذرخواهی میکنم!

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۳

ایضاً:

اگه سرت رو از زیر اون پتوی سیاه کلفتی که توش خزیدی بیاری بیرون، میبینی که دنیا به روشنای کورسوی شمع تو هیچ احتیاجی نداره ...

Tuesday, September 30, 2003

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۳

از وبلاق اونوری!

از زندگی تو برزخ دیگه خسته شدم. از اینکه همه چیز ِ زندگی موقته. اینکه هیچی دوام نداره. نباید که داشته باشه ...

خسته شدم از زندگی تو برزخ. قیامتی باید ... !!!

Monday, September 08, 2003

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۳

من دیگه مطمئن شدم که مهرجویی ته کشیده. جایزه بهترین کارگردانی بهش دادن؟ والا چی بگه آدم... نه! میدونین نکته ش کجاست؟ اینجا که طرح از مرادی کرمانی بوده، اسم فیلم هم "مهمان مامان"ه، و با این تفاصیل قصه باید از زبان "امیر" کوچولو روایت بشه، که برخلاف این امر، نه تنها نقش همهء شخصیتهای دیگه پررنگتره، آدم اون فسقلی رو هم اون وسط زیادی فرض میکنه! خب چرا اصراری بود اونوقت اسم فیلم «مهمان مامان» باشه یعنی؟!.. بگذریم که بازیها هم همچین تعریفی نداشت، و گاهی معنی هم نداشت و حالا اینکه مهرجویی هرچی غُر داشت از زبان پدر خانواده زد و ... این همه بازیگر واسه چی جمع کرده بود اونوقت؟؟؟..

نه اینکه هیچ چیز خوبی نداشت ها! به قول بعضی ها، یه جاهایی فیلمش تو اوج بود، ولی یه جاها افتضاح! یکی از اون اوج ها، ریتم سینی و استکان نعلبکی بود، تو اتاق آقای دکتر، تا قبل از اینکه سینی نشون داده بشه. خیلی تمیز بود! ... همم.. بقیه ش هم چندان یادم نیست. عجیب هم نیست!

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۳

از وبلاگ مخفی:

" آروم آروم، عین پخش شدن لکهء جوهر، بی صدا پخش شو؛ نفوذ کن تو ذهن و روح هرکی که خواستی؛ هر کی نزدیکتر بود؛ بسته به جنسش، یا باهاش عجین میشی، یا خوشت نمیاد، پا پس میکشی، کاسه کوزه ت رو میبری جای دیگه. کلا هیچ اجباری نیست؛ جنس قابل نفوذ هم زیاده. ایرادش اینه که به شیب سطح هم یه کم بستگی داره؛ ولی خب، همهء خوبیها که یه جا جمع نمیشن ......

دلا نزد کسی بنشین، که او از دل خبر دارد ... "

Thursday, October 23, 2003
آقا این جناب " ژکو ون دورمل" یه چی بارشه! باور بفرمایید!! همچین الکی که فیلم نمیسازه.. یه چی تو چنته ش هست که برای بروز دادنش نیاز به فیلم ساختن داشته باشه. باور نمیکنید، Toto, le héros رو ببینید، علاوه بر Le huitième jour معروف... نگید نگفتی...

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۳

1. اعتماد به نفس، اعتماد به نفس می آفریند!
2. هیچی، همینجوری.
3. گاهی لازمه آدم به زور هم که شده به خودش بقبولونه که "چیزها" از دست نمیرن! بلکه به "چیزهای دیگه" استحاله میشن. فقط همین.
4. بدم نیست یه کم عادتها به هم بریزن، به جای اینکه خودخواسته و آگاهانه تغییر پیدا کنن.
5. بیخود وانمود نکنید که نمیفهمید چی میگم!
6. ...
 

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۳

عجب انیمیشنی داره این Finding Nemo ! خیلی فوق العاده بود! آدم دلش میخواست دست کنه تو آبش! بازی بازی... Best Picture واقعاً حقش بود. ولی Screenplay رو نفهمیدم اصلاً چرا کاندید(ا)! شده بود.. انگار کلاس روانشناسی برای پدران single parent بود. آخه مد شده!!
 
خلاصه که گیرتون اومد، از دست ندید!
 

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۳

بدجوری هوس تاب سواری کرده م. نمیدونم چرا! حتی شده تابای تو پارکا که مجبوری یواش کنی تا میله هاش از توی زمین در نیاد!
 
اصلاً همهء لذت های زندگی همینجوره! اگه وابدی -خودآگاه رو بذاری سر تاقچه!- و بذاری لذت سرمستت کنه، همون لحظه با مغز اومدی زمین... کیه که خوشش بیاد یه مغز متلاشی شده رو از وسط راه جمع کنه؟؟؟
 
اینم یکی دیگه از عقده ها! دیگه چی؟!؟
 

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۳

هوممم... حالا دیگه مطمئنم داشتن یه وبلاگ مخفی چیز خوبیه! در واقع، چیز خیلی خیلی خوبیه! یه مدت بدم اومده بود از اینکه یه چیز مخفی دارم! چون اصولاً اهل مخفیکاری و قایم کردن نیستم. ولی بعدش، نوشته های وبلاگم رو که میخوندم، یه جور احساس رهایی و معصومیت کردم توشون... کلی احساس ناب که به وقتش از بار ذهنم کم کرده بود با روی صفحه اومدن، بدون هیچ hesitation. 
 
به هر حال، بعضی نوشته ها رو الان راحت میشه اینجا گذاشت، چون تاریخ مصرفشون گذشته. این یکیش:
 
"
وايميسم ، نگاش ميكنم ، تا بگذره ،، رد شه ،،، بره ...
 
هميشه همينجوريه! همهء موقعيت ها، فرصت ها، آدم ها ،،، تا به خودت بياي كه ببيني دلبسته شدي، وقت رفتنه. چه فرقي ميكنه كدومتون بره؟ هميشه فقط فاصله ها ميبَرَن. فقط فاصله ها ...
 
كاش ميشد اونقدر مطمئن بود ، معتقد بود ،، ايمان داشت ،،، كاش ...
.
.
.
"
Monday, November 17, 2003
 
از پریروز تا حالا، 8 باری اینو خوندم! اعتراف میکنم: به اون "یکی" حسودیم شد! همم... چقــدر تکلیفش با خودش روشنه! ...
 
 
آگهی بازرگانی:
 
" هرگونه سفارشات self-corruption  پذیرفته می شود". نقطه!
 

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۳

این لینک رو دنبال کنید، بعد برید صفحهء 7، بعد تیتر مقالهء یکی مونده به آخر رو(به شمارهء 139-قلابی البته!) یه نگاه کوچولو بندازید! ضرر نمیکنید!!!
 
،
پ.ن. آقای محمد! یه چیز دیگه از خدا میخواستی! وراجی من امروز تمومی نداره انگار!!! تازه یه پست هم گذاشته بودم برای فردا صبح!!!...  اون دیگه باشه همون فردا صبح!
 
" تنهایی از ویژگیهای بزرگسالی نیست. زمانی که انسان به مبارزه با دیگران یا با چیزها می پردازد، در کارش غرق می شود و خود را در خلاقیتش یا در ساختن اشیا، اندیشه ها و نهادها به فراموشی می سپارد، آگاهی شخصی او با آگاهی شخصی دیگران یکی می شود: زمان معنا و هدف پیدا می کند و بدین ترتیب بدل به تاریخ می شود، شرحی می شود با معنا و زنده که گذشته ای و آینده ای دارد. یگانگی ما –که ناشی از این واقعیت است که در زمان واقع شده ایم، زمانی خاص که از خود ما ساخته شده است و در عین اینکه ما را می بلعد به ما توان و هویت می دهد- عملاً از میان نرفته است بلکه فقط کم رنگ تر شده است و به معنایی «نجات یافته» است. هستی شخصی ما در تاریخ مشارکت می جوید که به تعبیر الیوت بدل به «طرحی از لحظه های بی زمان» می شود. بنابراین انسان بالغی که طی دوره های خلاق و بارآور حیات خود مبتلا به بیماری تنهایی است، استثنا به شمار می آید. این نوع انسان های تنها امروزه تعدادشان زیاد است و این نشان می دهد بیماری ما تا چه حد وخیم است. در دورهء کار جمعی، آوازهای جمعی، تفریحات جمعی، انسان از همیشه تنهاتر است. انسان عصر جدید هرگز به آن چه می کند به تمامی دل نمی سپارد. بخشی از او –عمیق ترین بخش او- همواره برکنار و هشیار است. "
 
پاز، اکتاویو/ دیالکتیک تنهایی/ دیهیمی، خشایار/ لوح فکر 1381
 
،
خانم نازلی! این کتاب "دیالکتیک تنهایی" شما در کتابخانهء ما پوسید! کی ببینیمتون؟؟ :)
 
"وقتی نداریمش، هر جونی میکـَــنیم بهش برسیم؛ وقتی هست، یادمون میره ... حتی اینکه چه جونی کـَـندیم تا بهش برسیم!"
.
.
.
جمله ش خیلی مبتذله، نه؟؟ ولی وقوعش میتونه (دوتا!) فیل رو از پا دربیاره!!!..
 

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳

این تست تیپولوژی رو از تو وبلاگ هاجر یافتیدم. خیلی بامزه اس به جان خودم!!! آخه تیپ من* با "سقراط"،"رنه دکارت"،"بلز پاسکال"،"سر ایزاک نیوتن"، خود جناب "کارل گوستاو یونگ" و "آلبرت اینشتین" (اینا نمونه هایی بودن!!!) یکی در اومده!!! یکی نیست بگه پس چرا من ایــــــــــــنم؟؟؟؟....

پ.ن. زور نزنید، تیپم INTP یه!!
پ.ن.' ممنون هاجر! :)

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳

یادش به خیــــــــــــررر تمرینهای تیم تهران، فقط 20 تا طول(=33 متر) گرم میکردیم!!!.. بددد پیـــر شدیم....

،،،

هممم... شده یکیو add نکنین، فقط واسه اینکه فکر میکنین، به یادش نمیاین؟؟! (همون orkut ِ مبتذل دیگه ...)

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳

این یکی هم بگم که لال از دنیا نرم:

خوش ندارم «نِدو ِد» (فارسیش چه جوکه!) پس فرداشب یه کارت زرد بگیره، دو زانو بیفته رو زمین، دو دستی بزنه تو سرش... گفته باشم!!!



How to lose a guy in 10 ... seconds!

and,

"You can never lose something you've never had."




و اینکه من اگه فیلم مزخرف نبینم، میمیرم!!!

- نه تروخدا! این انصافه؟؟؟ این جغله (یه سال از من کوچیکتره!) بابت بازی تو این فیلم مسخره، 4.5 میلیون دستمزد گرفته باشه؟!!... والا...


هممم... ولی از Scent of a woman خوشم اومد، از The mexican هم. هممم... دیگه از چی؟؟ هاااا!!! Se7en ! خیلی زیاد! (خودم هم آخرش نفهمیدم از چـــی خوشم میاد!!) ولی از Erin Brockovich نه خیلی.. چرا! از شخصیت پردازی «سودربرگ» خیلی خوشم اومد! منهای اینکه طراح لباس «جولیا رابرتز» خودشو کشته بود (اصولاً تو اون جامعهء مصرفی کاملاً کار شده که Sexiness جای Beauty رو بگیره، چون اونا به موقع به این نتیجه رسیدن که بعضیا بمیرن هم خوشگل نمیشن، عمل جراحی هم راهش نیست و و و ...)، ولی اونکه عکس العمل بعد از دادگاه رو به جای صحنهء همیشگی مسخرهء دادگاه نشون دادن، که یعنی «اِرین» مهمه.. نه بقیه.. مهم نیست دادگاه رو هوا باشه.. ببین «اِرین» چه حسی داره، چه حالی داره.. اینش خیلی خوب بود! یه چیز دیگه هم فکر کنم خیلی وقت پیش میخواستم بگم، الان میگم: ربط "طراحی لباس" رو به "شخصیت پردازی"، تو «کازینو»ی «اسکورسیزی» کشف کردم! نقش «رابرت دنیرو» فقط با بازی خود آقا رنگ نگرفته بود که! حتی طراحی صحنه هم اونقدرا نمیتونست تاثیر داشته باشه! لباسهای رابرت دنیرو بود که همهء صحنه رو میگرفت، کادر رو قبضه میکرد! اون uniqueness ِصاحب کازینو رو لباسهای متمایزش در برابر بقیه توی صحنه، به من ِ تماشاچی القا میکرد. از اون طرف طراحی لباس خانوم! «استون»، از افتضاح یه چیزی هم اونورتر بود!!! نَگین مال دههء 50-60 بود که هیچ ربطی نداره! طراحی لباس آقای دنیرو هیچ هم به قبل از 1995 برنمیگشت، اما تاثیرش همونی بود که گفتم. بازیش (شارون خانوم!) هم که دیگه... هیچی بیشتر از خودش نبود!! بگذریم، Matrix Reloaded و بقیه ای که فعلاٌ یادم نمیاد، باشه واسه بعد...

شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۳

اومدم فکر کنم، پودر شدم!

فعلاً دارم سعی میکنم با زندگی پودری هم! کنار بیام...

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۳

پس زمینه که سفید باشه، میمونه هنرت تو انتخاب رنگ. همین که رنگهای جالبی انتخاب کنی، کار جالب از آب درمیاد، طرح مهم نیست، فقط رنگها رو بپاشی هم کافیه. ولی وقتی پس زمینه سیاه باشه، رنگها بور میشن، دیگه اون تأثیر همیشگی رو ندارن، حرفات رو نمیتونی باهاشون بزنی، «لال» میشن. باید خیلی دقت کنی که چه طرحی داری میزنی، دیگه "موضوع آزاد" نیست. باید حتماً با فکر باشه. حتی اینکه معنی و مفهوم داشته باشه یا نداشته باشه، باید قبلاً فکر شده باشه. هیچی تصادفی نمیشه. ایده باید ارزشش رو داشته باشه، وگرنه کار، «کار» در نمیاد.

... وای به وقتی که پس زمینهء فکرت سیاه باشه!

سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۳

خیلی مضحکه هااا!!! ملت فکر میکنن این زلزله ای که قراره بیاد و سر پیش بینیش دعواس، از همین الکی هاس که بری زیر میز ناهارخوری و فوقش 4 تا آجر بیفته پایین و 2 نفر و از زیر آوار بکشی بیرون ... انگار هیشکی نمیخواد باور کنه زلزلهء بالای 7 ریشتر چه فاجعه ایه برای تهران ... برآورد میگه با خوشبینی تمام اگه فرض کنیم هیچ ساختمونی توی تهران فرونمیریزه، در ساعات اول 12 میلیون کشته در تهران خواهیم داشت، فقط به دلیل کمبود اکسیژن ناشی از سوختن گاز شهری ... حالا برین بیبینین چرا پیش بینی 2 دقیقه قبل از زلزله میتونه انقدر مهم باشه و ترس از این زلزله چقدر میتونه مسخره باشه !!!...

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۳

یه جور بدی تموم شده م. یه جور ِ تابلو! دیگه با هیچی که ذوق نمیکنم هیچ، هیچ خیال ذوق برانگیزی هم ندارم که ازش یه آرزو بسازم، که اقلاً یه آرزوی ساختگی داشته باشم برای روز مبادا. فکر کنم تنها کسی باشم که از زلزله نترسیده، که یعنی زندگی امروز و الانش هیچ فرقی با قبل از زلزله نداره -نه حتی از نظر احتیاط. که اگه بشه گفت زندگی! آخه من قبلاً مرده م. همون روزی که فهمیدم هیچ کنترلی روی این زندگی -که مال منه!- ندارم. یه روز بی زمان و بی مکان. زلزله فقط یکی از امکانهاست برای افشای واقعیت مردگی من.

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۳

از درد دلهای یک مادر دردمند:
- تو خونهء ما اگه المیرا فوتبال نگاه کنه، کرده؛ اگه نه هیچکس فوتبال نگاه نمیکنه!!!!...

... طفلک مامانم!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳

آقا جان Sleepy Hollow خوب فیلمی بود. ما رو فیلم نکرده بود! خوشمان شد. به تا ساعت 2 بامداد بیدار موندنش هم می ارزید به دوباره دیدنش هم گمونم. جانی دپ هم که جانوری است در نوع خودش -تشویق از نوع ایرانی!

اصلاً فرق بازیگر درون گرا و برون گرا همینه. جانی دپ نقشهایی رو بازی میکنه که بیشتر از 20-30% از خودش توشون نیست. تو مصاحبه ها صداش از ته چاه درمیاد، مستقیم تو چشم مصاحبه گر نگاه نمیکنه، حرفهایی هم که میزنه، آرتیستیک نیست، با این حال این بازیها رو رو میکنه. ولی یه بازیگر مثل هریسون فورد عزیز بنده رو اگه درنظر بگیری، همیشه بیشتر از 70-80% نقشهاش خودشه. یا کوین کاستنر نچسب که بالای 90-95% خودشه! گمونم واسه همین باشه که تنوع نقشهای جانی دپ خیلی خیلی بیشتر از این دو تا موجود دیگه است. یا نه، اینجوری بگم: تنوع نقشهای جانی دپ به چشم میاد، عین لباسی که عوض میشه.

Sabrina هم که هومـــــ.... یادش به خیــــر! با شر و شور ترم 1 یهو بزنه سرتون، در gap نامتناهی بین کلاسهای زبان و ریاضی 1 پاشید برید خونه دوستتون، Sabrina ببینید و برگردید دانشگاه ... هی روزگار!!!......... اونم فیلم خوبی بود. حداقل مثل مولن روژ دیالوگهاش رو با آب دهن به هم وصل نکرده بودن که فیلمنامه بشه، کارگردان هم وسط صحنه نمیومد نیکول کیدمن رو نجات بده!!! این دختره Julia Ormond هم تو ژانر احساسی خوب احساس رو میکنه هااا! من چیز دیگه ازش ندیدم!

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳

اینم برداشت امسالمون از نمایشگاه کتاب:

داستان کوتاه:
فاصله / ریموند کارور/ مصطفی مستور/ نشر مرکز
داستانهای کوتاه امریکای لاتین/ روبرتو گونسالس اچه وریا/ عبدا... کوثری/ نشر نی
مهتاب روی تاب خالی (مجموعه داستانهای کوتاه امروز امریکا) / اسدا... امرایی / نشر معیار
تقریباً شیء/ ژوزه ساراماگو/ علیرضا زارعی/ نشر معیار

رمان:
ارواح/ پل استر/ خجسته کیهان/ نشر افق
کشور آخرین ها/ پل استر/ خجسته کیهان/ نشر افق
پابرهنه ها/ زاهاریا استانکو/ احمد شاملو/ موسسه انتشارات نگاه
خدای چیزهای کوچک/ آروندهاتی روی/ زهرا برناک/ نشر مس
شوالیهء ناموجود/ ایتالو کالوینو/ پرویز شهدی/ نشر چشمه
یک گل سرخ برای امیلی/ ویلیام فاکنر/ نجف دریابندری/ انتشارات نیلوفر
حیات مجسم/ مارگریت دوراس/ قاسم روبین/ انتشارات نیلوفر
دعوت به مراسم گردن زنی/ ولادیمیر ناباکوف/ احمد خزاعی/ نشر قطره

نمایشنامه:
پستچی پابلو نرودا/ آنتونیو اسکارمتا/ علیرضا کوشک جلالی/ انتشارات نمایش
مرگ فروشنده/ آرتور میلر/ عطاا... نوریان/ نشر قطره
باغ آلبالو/ آنتوان چخوف/ هوشنگ پیرنظر/ نشر قطره
دایی وانیا/ آنتوان چخوف/ هوشنگ پیرنظر/ نشر قطره

زندگینامه:
جیمز جویس/ چستر جی. اندرسن/ ماهرخ دبیری، ملک کاشی، احمد میرعابدینی/ نشر فرازان
میشل فوکو/ اریک برنز/ بابک احمدی/ نشر ماهی
رولان بارت/ میسن کولی/ خشایار دیهیمی
ژان پل سارتر/ حودیت باتلر/ خشایار دیهیمی

تئوری:
یونگ، خدایان و انسان مدرن/ آنتونیومورنو/ داریوش مهرجویی/ نشر مرکز
گفتمان و ترجمه/ علی صلح جو/ نشر مرکز
گفتگوهایی با ساموئل بکت، اوژن یونسکو، ژان لویی بارو/ احمد کامیابی مسک/ انتشارات نمایش
درسهایی دربارهء ادبیات روس/ ولادیمیر ناباکوف/ فرزانه طاهری/ انتشارات نیلوفر
روش مطالعهء ادبیات و نقدنویسی/ جان پک و مارتین کویل/ دکتر سرورالسادات جواهریان/انتشارات مروارید

الباقی:
دیالکتیک تنهایی/ اوکتاویو پاز/ خشایار دیهیمی/ لوح فکر
قصه های از نظر سیاسی بی ضرر/ جیمز فین گارنر/ احمد پوری/ نشر شالوده
هوا را از من بگیر، خنده ات را نه! / پابلو نرودا/ احمد پوری/ نشر چشمه

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۳

همیشه برام سوال بود که چرا به کسی که سر یه چیز کوچیک، جنغولک(!)بازی درمیاره، میگن «جهود». قضاوت بی قضاوت، فقط این نامهء سرگشاده رو بخونین اگه دوست داشتین!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۳

مولن روژ مولن روژ که میگفتن همین بود ؟!!! شیکاگو که خیلی بهتر بود!!! تازه! اون آهنگه کجاش بود پس ؟!!!...

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳

وووووووووووووه!!!! ببین چه ریختی شده !!!!...
چیزه! میخواستم اینو بگم:

پابلو: طبق صحبتهای دنا رزا، جنابعالی غیر از یه کیف دوشی و یه سالک، سرمایهء دیگه ای ندارین.
ماریو: اما من جوونم و سالم. ریه هام قویتر از دم کوره های آهنگریه.
پابلو: اما ریه های تو فقط تو هوای بئاتریس زنده است. اگه مواظب خودت نباشی چند وقت دیگه تبدیل میشه به خس خس یه آدم آسمی.
ماریو: نخیر من با نفسم میتونم یه قایق بادی رو تا استرالیا روونه کنم.
پابلو: پسرجان اگه همین طور شب و روز غم بئاتریس رو بخوری، یه ماه دیگه حتی قدرت خاموش کردن شمع تولدت رو هم نداری. در ضمن بگو ببینم جنابعالی چطور جرأت کردید دست به سرقت ادبی بزنید، اونم از توی همون کتابهایی که من بهت هدیه کرده بودم.
ماریو: شعر متعلق به کسیه که از اون استفاده میکنه، نه کسی که اونو سروده.
پابلو: راستی که جملهء دمکرات مآبانه ای بود پسرم، اما اگر همینطور پیش بریم تا چندوقت دیگه باید برای اینکه بفهمیم تو خونواده کی پدره، رأی گیری کنیم.

پستچی پابلو نرودا / آنتونیو اسکارمتا / علیرضا کوشک جلالی / انتشارات نمایش 1380

1. مشت نمونهء خروار است. نمایشگاه هم هنوز ادامه داره. سالن مورد نظر هم 14-15 !
2. غیر از خود نمایشنامه، دوتا نقد از اجرای تئاترش هم داره ته کتاب.
3. من نمیدونم ولی اگه نخونیدش، از دستتون رفته! گفته باشم ...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۳

عشق برای اینکه محقق شود باید قوانین دنیای ما را زیر پا بگذارد. عشق رسوا و خلاف قاعده است: جرمی است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پیوستن در میان فضا مرتکب می شوند. مفهوم رمانتیک عشق که متضمن گسستن و گریختن و فاجعه است یگانه مفهومی از عشق است که امروز ما می شناسیم چون همه چیز در جامعه ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد شود.

پاز، اکتاویو / دیالکتیک تنهایی/ دیهیمی، خشایار/ لوح فکر 1381

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳

‹ليلا› داد بيداد كرده كه فونت وبلاگت قابل خوندن نيست و اين حرفا، انگليسي بنويس! من نميدونم ملتي كه امريكا ميرن، ديگه چيكار به وبلاگ من دارن، 1 ! بعدشم واسه گل روي ليلا خانوم غربزده! و در جهت پاسداشت زبان فارسي، اينجا رو دست نميزنيم، فقط اون بخش غربزده مون رو رووو! ميكنيم. بفرماييد! بلكه ما هم مجدداً يه دستي به سر و روش كشيديم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳

ترجیح میدم اشتباهم رو «خط بزنم» تا اینکه «پاک کنم». اینجوری بهتر یادم میمونه تا دفعهء بعد عین همون اشتباه رو تکرار نکنم. هومــــــــــ...... حداقل فایده ش اینه که در نظر خودم کمتر احمق جلوه میکنم!

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳

یک مکالمهء خانوادگی:

- المیرا! نمیخوای بری هومیوپاتی؟
- نه! مگه مریضم؟!
- اِ ! مگه باید حتماً مریض باشی؟
- آره خب! یه روش درمانیه!
- نه! مثلاً برای حساسیتت به فلزهای غیر از طلا ...
- نچ! مشکلی برام ایجاد نکرده!!
- اِ خب واسه تو ایجاد نکرده! واسه اون بدبختی که باید فقط واست طلا بخره چی؟
- خب اون بره هومیوپاتی!!
- !@#$%^&*)(_+ هیچی هم نیست بشه پرت کرد!!!!!!...

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳



- اگه گفتی یه کارت گرافیک Trident 9643 «سالم» به چه درد میخوره ؟!؟
+ به درد scratch کارت اینترنت به منظور دست یافتن به آیدی و پسورد!!

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۳

هوم، شاهد از غیب رسید! :

"یکی از نکات قابل توجه در لولیتا، این است که علی رغم مضمون و موضوع داستان، ناباکوف از هیچ صحنه و یا کلماتی که مستقیماً دال بر وجود روابط جنسی بین هامبرت و لولیتا باشد، استفاده نکرده است."*

چیزی که تو لولیتای آدرین لین خیلی کفریم کرد این بود که تنها صحنه های بی عیب و نقص فیلم، صحنه های اروتیک فیلم بود! یعنی صحنه های عادی فیلم اونقدر ایرادهای مسخره داشت که منِ ِ شور هم بله! (آخه مردک! (ببخشید ولی اگه اینجوری نمیگفتم می مردم!!) تو که اینجوری میخوای بسازی خب بزن تو کار p0rn0graphy، وقت ما رم بیخود نگیر دِ!!) همین وسط هم بگم که آره! صد رحمت به اروتیسم ولی در نهایت، قضیه همون مطرح کردن چیزی برای ریختن قبحشه که نازلی میگه(نازلی! چرا دیگه لینک به مطلب نداری؟!؟)، الان اینجا، مساله «چندهمسری» و اینجور چیزاس، در حالی که به نظر من، سینمای دههء 90 هالیوود هم اوج (حضیض؟) همین اروتیسم بود که دیگه وسط وصل کردن زمین به آسمون، یه سری هم باید به صحرای کربلا میزدن خب لابد!!

بگذریم! تا حالا 4500 تومن، پول مجله نداده بودم! ولی خب ویژه نامهء اعلیحضرت «ناباکوف» بود و دیگه نمیشد ازش گذشت. القصه، همین جمله رو که وسط کتاب-مجله(؟) خوندم، همچین به 4500 تومن می ارزید! کلی و نصفی خوشم شد که با خوندن یه کتاب و یه نقد و یه مصاحبه از عالیجناب، دقیقاً همچین انتظاری از شاهکارش داشتم!! البته خب بعضیا هم معتقدن که از لابه لای خطوط و نوشته ها نمیشه آدما رو شناخت، بعضیا هم میگن to each is own ، منم میگم بیخیال بابا! بالاخره یه روز «لولیتا» رو زبان اصلی میخونم، کی به کیه!

،
* سمرقند 3و4 / فصلنامهء فرهنگی، ادبی، هنری/ ویژه نامهء ولادیمیر ناباکوف/ ص 177

پ.ن. اشتراکش رو به ادب دوستان توصیه نمیکنم، چون تجربه نشون داده اینجور مجلات اول کار خیلی داغن! بعد خنک میشن! ولی اگه رو پیشخون کتابفروش ها دیدید، یه تورقی بفرمایید، بلکه بدتون نیومد مثل من کشف کنید ناباکوف شعر هم میگفته، فرهنگ و ادبیات انگلیسی هم متحول میکرده، 3-4 تا داستان کوتاهش رو هم با همچین ترجمه های حسابی بخونین، کسی چه میدونه ...

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

تو خواب یه جور هشیاری مضحک ولی جالب انگیزی دارم. مثلاً شبایی که هوا گرفته و خشمگین باشه -مثل دیشب: بارون و رگبار و طوفان و باد و همه چی!- صبحش خسته از خواب بیدار میشم! یا وقتی دارم خواب میبینم که در حال سقوط به درون یه دره ام، تا بیام به خودم بجنبم، خیلی «فیزیکالی» تمام تنم از برخورد با زمین درد گرفته!

نمیدونم چند درصد حواس آدم، با آدم میخوابن: مثل بینایی! اونم اگه بشه گفت خوابیده... اما نمیدونم چرا خواب مظهر ناهشیاریه با این همه هشیاری خارق العاده! مساله به سادگی بیدار شدن از سرما و گرما یا حتی «بو» نیست. اینکه در غلتهای شبانه به لبهء تخت رسیده باشی و در حال سقوط از تخت، بعد داستان خوابت دقیقاً به همون سمت پیش بره و همزمان اَاَاَاَ... شَپَلَقس! یا عین راه رفتن زیر بارون که آدم رو سنگین میکنه و دوبرابر -شایدم بیشتر- حالت معمول، خستگی ناشی از باد و طوفان بیرون رو داشته باشی وقتی از خواب پا میشی. آقای «فروید» خیلی راست میگه بیاد این هشیاری رو توجیه کنه، به جای «تعبیر خواب» نوشتن! هوم!

،
پ.ن. یعنی تو شماها یه دانشمند هم پیدا نمیشه که بتونه جواب منو بده ؟ این که با اون ادعای دانش زبان، فارسی سرش نمیشه! ........... به خدا من حیــــــــــــف شدم!!!!

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۳

اینم بقیه اش:

کلمه ها مثل آدم ها هستن. نحوه ی حرکتشون به سمت ما چیزهای زیادی رو درباره ی نیت شون نشون می ده.

آدم باید مثل تو در رفاه باشه تا نفهمه چرا مردم برای یه لقمه نون و یه ذره عدالت بیشتر شورش می کنن.

وقتی زندگی کسی رو لوس میکنه، دیگه خودش هم متوجه نیست. آخرش هم فکر میکنه همه چیز حقشه یا که همه همینجوری ان.

• همیشه همینطوریه: اتفاقهایی که در زندگی می افتن دیر یا زود وارد کتابها میشن و آخرین درخشش شون مرگ در این کتابهاست.

• کسی نمی تواند بدون اینکه گاهی جای خود را عوض کند، زندگی کند.

هنر آقای لوسین خاموش کردن حرف دیگران است، مثل فوت کردن یک شمع. یک استدلال با دو استدلال، با یک نقل قول، استئلال سوم، نقل قول دوم – وهمین طور تا ابد. آقای لوسین لشکروار به جبهه بحث می زند، موجی در پس موج دیگر. در نتیجه در جبهه ی مقابل همه فراری هستند.

• در پس سخنان زیبای آقای لوسین، طبل خصلت یک مرد را می یابد، حسادت شفاناپذیرش را، افسوسش را بر این که مرکز هستی نیست. همیشه در پی پرده ی تئوری به دنبال سرخوردگی باشید.

انجام همیشه ی یه کار، در درازمدت، در یه جای مشخص، سر یه ساعت مشخص، آدم رو پیر می کنه.

هیچ چیز به اندازه ی آزادی مسری نیست.