آه از دلت آه...
باورت نمیشه، ولی اینقدر همه چی برات غریبه میشه که روزی هزاربار از خودت میپرسی «من اینجا چه غلطی می کنم؟» دقیقاً «چه غلطی؟» این جوری که عین همه اون چیزهایی که با حواس پنج-شش گانه ت حس می کردی، حالا میشن آینه دق برات. نه صدا، نه نگاه، نه بو، نه مزه، نه حتی به دست سودنی که فقط یه کم، یه ذره، از اون «حس آشنا» رو بهت بده... دریغ...
تازه میفهمی فروید چه بلایی سرت آورده با اون مفهوم «نیمه خودآگاه» و «تداعی»ش. یعنی تازه وقتی که ساده ترین چیزهایی رو که تا دیروز برات جزو بدیهیات بودن، نمیتونی به یاد بیاری، یا لااقل نمیتونی به راحتی به یاد بیاری، میفهمی که حافظه لعنتی چه موجود مطلقاً متکی به تداعی ایه! و بدتر از اون میفهمی که مهمترین چیزها اون چیزهایی ه که هیچکس بهت یاد نمیده و در تنهایی مطلق باید تجربه شون کنی...




