Bernardo Bertolucci:
" . . . it gave me the chance of visiting a moment that I really loved a lot, the late 1960s. It was a kind of magic moment in many senses. There was a fantastic projection of the future, of utopias, which were very noble in some ways. I remember being young in the 1960s . . . we had a great sense of the future, a great big hope. This is what is missing in the youth today. This being able to dream and to change the world."
[on making The Dreamers (2003).]
شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵
چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۵
Cien Años de Soledad
این توضیحات راجع به این فرمت فایل برای کامپیوتری ها و سایر علاقمندان و این هم جایی که میشه نرم افزار viewer این فرمت رو برای windows تهیه کرد و من که خیلی دارم باهاش حال میکنم! (تصادفاً قابل پرینت و تبدیل به pdf هم هست!)
برای Macintosh و Unix هم اگه خواستید، اینجا سر بزنید.
دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۵
یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵
It's the sense of "touch". In any real city, you walk, you know? You brush past people, people bump into you. In L.A., nobody touches you. We're always behind this metal and glass. I think we miss that touch so much, that we crash into each other, just so we can feel something.
- Crash علیه الرحمه!
شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵
یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۵
سهشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۵
چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۵
عجالتاً...
Father: I want you to marry a girl of my choice
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates's daughter."
Son: "Well, in that case...ok"
Next Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"
Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as a vice-president."
President: "But I already have more vice- presidents than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"
This is how business is done!!
Moral: Even If you have nothing, You can get Anything. But your attitude should be positive!
دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۵
New's Headline:
(یعنی تا حالا نمیدونستین؟!؟... بابا بیخیال!!!<- با لحن خود شازده!)
جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۸۵
زیرشلواری
مردی تلو تلوخوران نزدیک آمد و سیگار خواست، به ش دادم، کبریتم را هم به ش دادم. در آن لحظه احتیاجی به ش نداشتم، اما دو دقیقه بعد رفتم کنار سکویی دیگر که همان مرد رویش نشسته بود. سیگارم را بردم جلو و گفتم «کبریت داری؟»
نزدیک دو سال طول کشید تا بالاخره چشم هاش را باز کرد. جواب داد «نه!»
از رهگذر دیگری گرفتم. سیگار تقریباً به نصفه هاش رسیده بود که تصمیم گرفتم چمدانم را بردارم و بروم توی سالن بنشینم.
توی سالن روی نیمکتی نشستم. هوای داخل گرم بود. یک ساعت بزرگ بالای در ورودی به شدت همه را زیرنظر گرفته بود. حالا اگر زیرشلواری همراهم بود حداقل روی آن ساعت نحس را با آن گره پیچ میکردم. نگاهم به سمت چمدان سرید. دفترچه یادداشت را از جیب بغلش درآوردم و توی آن ادامه دادم:
همین امشب. همین امشب یعنی نزدیک سه سال پیش من از شهر دیگری رسیده ام به این شهر تا سه سال بعدش در همین جا داستانی برای تان بنویسم. کسی به استقبالم نمی آید، سه سال دارد طی می شود و هرچه نگاه میکنم اتفاق خاصی در این سه سال نمی افتند. چرایش را نمی دانم. شاید به این دلیل که زیرشلواری را فراموش کرده ام، یا ...
حالا من اینجا نشسته ام روی این نیمکت و منتظر قطاری هستم که قرار است چند لحظه بعد به مقصد شهر مبدأ برگرداندم. "
چیدن قارچ به سبک فنلاندی
و چند داستان دیگر
وریا مظهر
نشر نی 1384
خودم معتقدم انتخاب خوبی نبود این داستان برای معرفی، ولی خب دیگه تایپ کرده بودم که به این نتیجه رسیدم. حالا... این کتاب، مجموعه ای از داستانهای کوتاهه که از نظرهایی به هم شبیه و از نظرهایی با هم متفاوتن. یکی از شباهتها اینه که نویسنده خیلی قشنگ تو اغلب داستانها با زمان بازی میکنه و بی زمانی رو به رخ خواننده میکشه (که البته تو این داستان بالایی خیلی خراب کرده به نظرم!!!) تو بعضی داستانها کار رو به جایی میرسونه که مکان رو هم معلق میکنه یا حتی به راحتی سر به سر شخصیتی مثل همینگوی میذاره!
یکی دیگه از نکاتی که من خیلی خوشم شد ازش، مدل روایت خواب در خواب بورخسی بود که وقتی خوب از آب در میاد، من مرده شم!!! یا مثلاً بازی با انتزاع درست وسط واقعیت ملموس (داستان: نگرهء 1 - دیاوار چین قشنگ تر است یا دیوار برلن؟) یا خلاصه خیلی چیزها که تنوع رو هم در داستانها تضمین میکنه (کارکرد تفاوتها کاملاً خوبه!)
یه چیز جالب دیگه اینکه من یه زمانی یه کتاب از داستانهای آقای کارور (فاصله) گرفته بودم که فکر کنم تو مقدمه ش نوشته بود که کارور، همهء پرداختها رو میکنه و درست وقتی آدم منتظره که داستان شروع شه، اونو تموم میکنه و خواننده رو با بهت برجا میذاره... اولین داستان اون کتاب رو که خوندم اصلاً بهم نچسبید.. یعنی از نظر منطقی کاملاً خوشایند بود اما از نظر احساسی اصلاً جذبم نکرده بود. بعد این چیدن قارچ... رو که میخوندم، به نظرم رسید، اون ایدهء آقای کارور رو خیلی بهتر از خود کارور درآورده، طوری که آدم قشنگ جا میخوره و درعین حال هم از این جاخوردگی خرسنده!
یه داستان هم داشت به اسم "آشتی وصف ناپذیر" که به نوعی من رو یاد «کمدی های کیهانی» دُن کالوینو انداخت: علم رو قشنگ به سخره گرفته بود (من هیچوقت نفهمیدم چرا معنی "به سخره گرفتن"، "بیگاری کشیدن"ه! و همیشه هم دوست دارم به جای عبارت بی سلیقه گانهء "به مسخره گرفتن" به کارش ببرم... دلم میخواد!!!)
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵
ویوانو ایتالیانو!
2. هنوز در و گوهر از دهان ما خارج نشده که از پرچم این مدلی خوشمون نمیاد، خبر میرسه که "شیر و خورشید" چون 5 بار از طرف ایران رد شد، به اسرائیل داده شد... دو دستی خیلی کارها میشه کرد، نه؟؟...
3. ما هرچی از برآورده شدن آمال و آرزوهای سرخورده تو فیلمها بدمون میاد، در عوض در مسابقات ورزشی خوشمون میاد!! (نمیدونیم چرا در این مورد، یاد آقای داگلاس جونیور میفتیم که میفرماید که تماشای مسابقات ورزشی رو به تماشای فیلم ترجیح میده، چون پایان مسابقات ورزشی رو نمیشه حدس زد!) برای همین هم وقتی داریم برای اولین بار از کُل بازی ایتالیا کیف میکنیم و نه فقط از دفاعشون، و داور مشغول کثافتکاری خودشه، و تا ساعت 1 بامداد میشینیم که اگه کار طبق خواست داور و آلمانها به ضربات پنالتی کشید، با ایتالیاییها در غم کلیه مظلومان عالم شریک شیم، و آقای مارچلو لیپی دو تا تعویض معرکه میکنه و در دو دقیقهء پایانی، و به خصوص در لحظهء آخر بازی، تیر خلاص رو میزنه و حال داور رو میگیره(!)، علاوه بر اینکه کلی به ایشون ارادت پیدا میکنیم، باقی شب رو تقریباً روی ابرها میخوابیم و صبح هم با وجود کم خوابی مفرط، سرحال تر از همیشه بلند میشیم و سرکار میریم! بادا که در همین راستا (قلابی-)فرانسویهای ناجوانمرد هم یکشنبه شب ناکام بمانند...
4. نظرمون کلی نسبت به پرتغال و آقای فیلیپو اسکولاری برگشته... دلیل اصلیش هم اینه که ما فکر میکردیم آقای فیلیپو اسکولاری مربی بزرگیه که در صورت لزوم و در مواقع خیلی خاص برای برد تیمش، از تاکتیک ناپسند جنگ روانی استفاده میکنه، اما این دوره ایشون فقط از جنگ روانی استفاده میکنه و فقط در مواقع لزوم، کمی هم بازیکنانش رو به بازی واقعی نشویق میکنه! اون از بازی مقابل هلند، اون مقابل انگلیس، فرانسویها هم که خودشون ختم این کاران... هنوز هم بهترین بازی ای که دیدیم، به نظرمون بازی دو تا تیم نه جندان مطرح انگلیس (مثلاً تو مایه های بولتون و چارلتون!) بود که در تمام 45 دقیقهء نیمهء اول، داور حتی یک سوت هم نکشید که از تیمی خطا بگیره... همهء بازیکنها کار خودشون رو میکردن و کاری به از پا انداختن حریف نداشتن... و یادمون میاد که برای بالا کشیدن خود، همیشه دو راه وجود داره...
5. اگه یکشنبه شب، نهایتاً ایتالیا قهرمان شد، تعجب نکنید اگه آقای فردوسی پور ذوق زده اعلام کرد جام 90، در ایتالیا برگزار شد، آلمان قهرمان شد و حالا جام 2006 در آلمان، ایتالیا: قهرمان... به هرحال قرائن هم جوره، ولی خوبیش اینه که پایان مسابقات ورزشی معلوم نیست!
6. ضمناً ما با هرچی Player که رو دستگاهمون داشتیم سعی کردیم به قسمت دوم "وکیل مدافع شیطان" پالتیک بزنیم که ببینیمش، اما بیشتر از ایتالیایی حرف زدنِ دُن پاچینو نصیبمان نشد که نشد... ولی خب یه چیزایی فهمیدن از ایتالیایی کسی مثل دن پاچینو خودش خیــــــــــلیه! حالا ما به شدت مصریم که بقیهء این فیلم کذایی را پیدا کنیم...
سهشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵
شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۵
So Sad, So Happy!
اول، یه فیلمی هست به اسم Dancer in the Dark که با دوربین دستی (مثلاً HandyCam!) فیلمبرداری شده و اوایل که نگاه میکنی، به نظر نمیاد اصلاً چیز جالب توجهی باشه ولی چون کشش لازم رو داره، پاش میشینی و هی مشتاق تر میشی که بقیه فیلم رو ببینی. غیر از داستان خیلی خیلی خوبی که داشت و بازیهای انصافاً خوب بازیگرها، دو تا چیزش خیلی برای من جالب توجه بود: یکی اینکه این فیلم، یه فیلم موزیکال بود، اما کاملاً جدی! نه فانتزی یا کمیک و سرگرم کننده. موزیک فیلم هم مثل موزیک فیلمهای شناخته شده نبود: اول به نظرت میرسید یه sound effect (مثل ضرب مداد روی کاغذ یا چرخش چرخهای قطار) داره از پس زمینه به پیش زمینه میاد، بعد کم کم میدیدی که با صداهای دیگه درهم شد و ریتم به خودش گرفت و بعد هم که صدای بازیگر(های) فیلم بهش اضافه میشد و یه موزیک مدرن! از آب در میومد. در کل هم این موزیکها، رویاها و تخیلات قهرمان فیلم بود و خیلی قشنگ (به دور از لوس بازیهای معمول موزیکال!) توی قصه جا میافتاد. از موزیک گذشته، نکتهء خیلی جالبترش این بود که یه تراژدی تمام عیار بود و به هیچ وجه داستان رو فدای خوشایند تماشاگر نکرده بود. اون موقع که این فیلم تموم شد، با خودم فکر کردم امکان نداره حالا حالاها همچین فیلمی تو مملکت ما مخاطب پیدا کنه. اینجا هنوز happy-end بودن داستان و رسیدن حق به حقدار و جنایت و مکافات دنیوی، و کلاً آمال و آرزوهای سرخوردهء بیننده، خیلی پرطرفدارتر از هر واقعیتیه!
فیلم دوم، درست برعکس فیلم اول، یه فیلم سراسر happy (نه فقط مثل فیلمهای ایرانی happy-end !) بود: My Big Fat GrΣΣk Wedding. یه فیلم کمیک خوش ساخت که همه چی توش خوب پیش می رفت و هیچ جا برای پر کردن داستان، احتیاجی به بلایای آسمانی نداشت! سر این فیلم هم خیلی ذهنم مقایسه میکرد با فیمسازی های اینجا که مدام باید حوادث غیرمترقبه پیش بیارن، تا تماشاگر رو روی صندلی نگه دارن و عجیب هم اینکه همه این حوادث غیرمترقبه، قابل پیش بینی اند طبق روند کسالت بار سینمای ما. از اسم "ازدواج به سبک ایرانی" حدس میزدم که چیزی شبیه به همین مای بیگ فت... باشه، اما تبلیغش رو که برای اولین بار دیدم، حالم به هم خورد که دختره حتی تو آژانس هواپیمایی باید کار میکرد و حتی باید گوشیش گیر میکرد و میخورد زمین وقتی پرینس چارمینگ رو میدید! اما بعد که به توصیهء دوستان رفتم و دیدمش، دیدم که نه خب! کپی سخیفی نبود حداقل اونجور که فکر میکردم! اما به هرحال دستتون رسید، اصلش رو ببینید به جای کپی!
جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۸۵
اَدیوس آرخنتینا!
1. اینکه اصلاً اصلاً اصلاً با پرچم میهن اسلامیمون حال نمیکنم! یعنی وقتی میشینم مسابقات رو تماشا کنم، در طول بازی معمولاً موقع ظاهرشدن نتیجه، کلی با پرچم تیمی که طرفدارشم حال میکنم و به قول معروف انرژی میگیرم(که لابد داد بزنم!!!) اما از اون بازی ایران-مکزیک هِی ناخودآگاه فکر میکردم اون پرچم خوشگله، یه کم چرخیدهء پرچم ماست! بعد نگاه میکردم میدیدم نه خیر! اون یکی نچرخیدهه (زشت زشته که هی میخوام ignore ش کنم!) مال ماست و بعد به قوزک پای شیطون لعنت میفرستادم و سعی میکردم تنهایی به خودم برای (تماشای!) ادامهء بازی، روحیه بدم!
2. این دومین جام جهانی ایه که به صورت وبلاگی دارم نجربه میکنم و یادم نمیره که جام جهانی قبلی چقدر من و نازلی شلوغ کردیم تا آخر صدای مشکات خدابیامرز در اومد و کلی در مورد فوتبال و فمینیسم داد سخن داد! هی هی هی... جوونی... و خب، این جام خیلی فرق داره! چون من یکی خیلی دل به ستارگان (قلابی) پارسی خوش کرده بودم و الان دیگه نمیتونم چندان طرفدار هیچ تیمی باشم. نه، راستش رو بخواین، انتظار صعود نداشتم، ولی اگه همونجور که جلوی پرتغال بازی کردن، جلوی مکزیک و آنگولا بازی میکردن، صعود کار سختی نبود. اونوقت اگه به آرژانتین هم میخوردیم و آبرومندانه به اونا میباختیم، اوضاع کلاً فرق میکرد!
3. اینکه وقتی برای یه تیم، 25 تا کلیپ ملی-میهنی-ورزشی درست میشه، اصولاً انتظار شام و ناهار نداشته باشین!
4. حساب من که با داور جماعت روشنه: من از اونا خوشم نمیاد، اونا هم از من! ولی به نظرم تیمهایی که انقدر به داوری اعتراض دارن، اگه 1-2-3 بار، بسلفن و شکایت رسمی مطرح کنن که فیفا مجبور به پاسخگویی بشه، اونوقت شاید یه کم اشتباهات داوری کمتر بشه، چون لابد داورا یه کم بیشتر حواسشون رو جمع میکنن! حالا آقای بکن باوئر هی بیاد بگه مواظب بازیکنهایی که تو محوطه جریمهء حریف خودشون رو زمین میزنن، باشین!!!
5. بعد از حذف ایران و چک، بعدم اسپانیا، به سلامتی آرژانتین هم حذف شد -دلم خنک شد آقای پکرمن! میخواستی لیونل مسی رو بعد از گل اول، بیاری تو که خون دوباره به تیمت تزریق شه! حالا بارسلوناییاییه(!!!) که باشه! ما از دفاع جانانهء کارلوس پویول جلوی فرانسه هم خوش خوشانمون شد، حتی!- که دیگه من یه وقت از برد تیم مورد علاقه م، ذوقمرگ نشم! ولی عجالتاً به شدت دلم میخواد اوکراین با فضاحت از جام حذف شه! همین!
6. تیم ما بدشانس نبود، فقط نتونست آبروداری کنه! استرالیا، دو ثانیه مونده به پایان وقت مسابقه با پنالتی حذف شد، سوییس بدون خوردن حتی یه گل در این جام، تو ضربات پنالتی حذف شد، آرژانتین جلوی تیم میزبان، روحیهء پنالتی زدن رو از دست داد، حتی کره هم تا قبل از بازی آخر دور اول، بخت اول صعود از گروهش بود، آمریکایی هم که 80-90% مردمش نمیدونن فوتبال رو با پا بازی میکنن، نه با دست و توپ هم گرده نه اون شکلی! 9 نفره، با ایتالیای ده نفره 1-1 تموم کرد، گیریم گلش رو هم دفاع ایتالیا زده باشه! سامی الجابر، روباه پیر، هم نیمه دوم وارد بازی عربستان-تونس شد و یه گل زد... اما ایران، اگه بابت رسول خطیبی که بازوبند آنگولاییه رو میبست، نبود، هیچی واسه گفتن تو جام جهانی! نداشت. یعنی ما واقعاً فوتبالیست تربیت میکنیم؟؟...
7. یه طومار فیلمی دیگه پریروزی نوشته بودم، برق رفت، پرید! شاید دوباره نوشتمش...
یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵
Back from Hell or Heaven, depends on where you stand...
2. دلمون خوش-ه که عصر بَرده داری سپری شده... همچین وقتی استخدامت میکنن، فکر میکنن بهشون محتاجی که به خودشون اجازه میدن هر غلطی بکنن. وقتی حواله شون دادی (چقدر حواله حواله میکنم حالا!) به گور... و اومدی رفتی سر یه کار دیگه، به "غلط کردم، غلط کردم..." میفتن! بازم حواله به همون گور نامعلوم!
3. کلی فیلم دیده بودیدَم که میخواستم ازشون بگم ولی حالا از هر کدوم که یادم بیاد شروع میکنم، شاید هم تو پست های جدا جدا. عجالتاً از ندیده ها: آقا ما دو ماه و نیم از جلوی این سینما رد شدیم، گفتیم این 5شنبه میریم Good Night, Good Luck ، شنبهء بعد میریم Good Night, Good Luck. آخرشم یهو دیدیم فیلم عوض شد و ما موندیم و خودمون و فیلم ندیدهء آقای Clooney. بعد «تاجر ونیزی» اومد با بازی حضرت پاچینوی عزیز و باز ما گفتیم اینو دیگه این 5 شنبه میریم، شنبهء بعد میریم... تا اینکه (نه! هنوز برنداشتنش!) یه نقد خوندیم که چقدر سانسور شده این فیلم در سینمای ایران و کلاً عطاش رو به لقاش بخشیدیم. از اون طرف، Multivision در کنار فیلمهای مسخره ش، Sponge Bob رو هم گذاشته بود و Don Quichote که باز ما گفتیم الان میبینیم، فردا میبینیم، جمعه میبینیم و ... آخر هم فرکانسش عوض شد و ما هیچکدوم رو ندیدیم! بعد از قرنها، رفتیم سراغ هاردمان که فیلم «وکیل مدافع شیطان» را که آنجا خسبیده بود، ببینیم که بعد از دیدن بخش اول (CDی اول کپی شده بر هارد)، بخش دوم مشکل داشت و باید کلنجار میرفتیم تا توفیق حاصل شده، مابقی فیلم را ببینیم که آن زمان حسش نبود و هنوز هم نرسیده! اما از همان CDی اول دستگیرمان شد که نباید چیز دندانگیری باشد، منهای آقای پاچینوی عزیزش. کمی پیشتر هم سینما4 فیلم با مضمون معرکه ای پخش میکرد با نام Groundhug Day (اگه دیکته ش رو اشتباه نکرده باشیم!) که پس از کلی جنگ و دعوا جهت دعوت حاضرین به سکوت، از خستگی مفرط پای تی وی خوابمان برد و آن را هم بیش از 15-20 دقیقه ای ندیدیم! دیگه هم... ذهن یاری نمیکنه که چه فیلمهای دیگه ای رو ندیدیم! حالا از دیده ها: اول اینکه سینما و ماورا در کمال ناباوری «راز گل سرخ» نشون داد با بازی حضرت شون کانری و Christian Slayter نوجوان! که حظ وافر بردیم ما که در حسرت خواندن کتابش بودیم (البته مدتی است به طرز مسخره ای هی میشنویم که کتاب مذکور تجدید چاپ شده و حتی یکبار هم شنیدیم که وسیلهء انتشارات شباویز که در سالن 10-11 نمایشگاه غرفه داشته بوده، که هیچیک را به گاه جستجو، واقع نیافتیم!) یکی دیگه از کارهای نیک سینما4، پخش Matrix (هر سه قسمت) با دوبلهء فارسی بود. گرچه ترجمه گاه گاه لنگ می زد و Oracle بنده خدا، در هر بخش، به نامی متفاوت خوانده میشد و ... اما نکات مثبتی هم داشت. ضمناً در کل سانسورهای اعمال شده به Matrix II، حذف بخش مربوط به خانم مونیکا بلوچی به جامعیت فیلم لطمه زده بود، ولا غیر (از این نکته بسی لذت بردیم چون در ورژن اصلی فیلم، اغلب بخشهای مذکور را زائد یافته بودیم!) فیلم Batman Begins از آقای Christopher Nolan را هم رویت فرمودیم گرچه که قبلاً هیچگاه بتمن-ببین و بتمن-شناس نبوده بوده ایم و به هرحال کلی هم لذت بردیم! دیگه هم اینکه بازهم برای اولین بار در کل عمر فیلمیمان، فیلمی با بازی سوپر مدل!های سینما (محمدرضا گلزار و مهناز افشار)رویت فرمودیم: «آتش بس» که بسی خوشمان آمد بعد از مدتها از کار خانم تهمینه میلانی که کار کمیک موفقی مجدداً ارائه داده اند (البته هم از نظر زمانی و هم کیفیت، بعد از همان «دیگه چه خبر») از این نظر که هم میخندی و هم یک چیزهایی، یک وقتهایی برایت تداعی میشود و انگار میکنی که ممکن است به درد بخورد و جای بعضی ها را خالی میکنی! فیلم «یک تکه نان» را هم دیدیم که به نسبت سنگین بود و به نظرمان در حد و اندازه کارگردانش نبود (به واقع برعکس: کارگردان در حد و اندازهء اینجور فیلم نبود، خواه «لیلی با من است» ساخته باشد یا «گاهی به آسمان نگاه کن»!) دیگه هم فیلم مزخرف «باغ های کندلوس» بود که با حال نزار رفتیم که حالمان بهتر شود و حالمان را به هم زد و 50 دقیقه ای بیشتر نتوانستیم آن همه خزعبل و هزل را تحمل کنیم در آن حال ناخوش با آن بازیهای به شدت نازیبا و ناگیرا. و بازهم «ازدواج به سبک ایرانی» را دیدیم و از آنچه میپنداشتیم مقادیری بهتر بود و ضرر نکردیم که یکبار دیدیمش گرچه جایی که به سینما شباهت چندانی نداشت. حالا هم مترصد دیدن «به آهستگی» هستیم که نقدش را خوانده ایم و کلی کنجکاویمان قلنبه شده.
4. اه اه! چقدر زشت حرف زدم این بالا... نقطه!
5. اگه کتاب «گیرنده شناخته نشد.» (با همین ترجمه، نه ترجمهء جناب تینوش نظم جو که با بی سلیقگی تمام میگه: «ناشناس در این آدرس»!) رو هنوز نخوندید، یه کتاب موجز مربوط به جنگ جهانی رو که مو به تن آدم سیخ میکنه از دست دادید، به همین سادگی! یه کتاب دیگه هم خوندم که خیلی خیلی باهاش حال کردم و اسمش بود «چیدن قارچ به سبک فنلاندی» نوشتهء «وریا مظهر» نویسندهء ایرانی ساکن فنلاند که قاعدتاً باید مرد باشه برخلاف اسمش که شاید بابت جناسش (یکی از اون 6-7 نوع جناس، که نمیدونم "مختلط" بود یا "مشوش" یا که چی!) با "رویا" مثلاً، من همش فکر میکردم باید اسم زن باشه! خلاصه از این که یه آقایی به اسم «مهدی نوید» که توی کتاب ازش کلی تشکر شده، تو نمایشگاه حسابی تبلیغ کرد که این کتاب رو بخرم، ممنونم! شاید بعداً از خود کتاب بیشتر نوشتم. عجالتاً هم دارم «صید قزل آلا در آمریکا»ی «ریچارد براتیگان» رو میخونم، که البته این ترجمه ای هم که خریدم و دارم میخونم باز به پیشنهاد همون آقای «مهدی نوید» بوده که بازم کلی توی کتاب ازش تشکر شده! چون من قبلش دنبال ترجمهء دیگه ای از این کتاب بودم. راجع به این هم یادم باشه، شاید یه چیزایی بنویسم.
6. هوه! بماند که چقدر هنوز نوشتنی دارم که بازم ننوشتم...
دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۵
یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵
هَم... چی چی؟؟
ناخودآگاه بود، دست خودم نبود.. خیلی همش یاد تجربه هایی می افتادم که هیچ روم حساب نشده، درحالیکه واقعاً میتونستم... بعدم کلی فک همه رو آورده بودم پایین تا یه جاهایی... اما سر یه اشتباه، یه خوددرگیری ساده، یه چیزی در حد 3 دقیقه... در نهایت تنها چیزی که از نتیجه مونده، یه افتضاح بوده و بس...
... و من و توجیه و تفسیر و ... "عیب نداره بابا! عوضش درس بزرگی گرفتم..." ای... خــر!
،
* فکر کنم سایت Eurosport بود که یه چیزایی راجع به ایران نوشته بود و عیناً عبارت team melli رو از قول بازیکنا برای ارجاع به تیم ایران استفاده کرده بود...
پنجشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۵
Art & Technology + Creativity
دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵
یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۵
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۵
عکس
دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۵
Do You Develop?!
البته این میتونه ناشی از حسادت نسبت به developerها هم باشه، ولی حسد به هیچ وجه خوشحالی ناشی از non-rigid بودن مغزم رو توجیه نمیکنه.
زنده باد تحلیل و طراحی!
یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۵
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵
جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۵
Un Vrai Bonheur
«یک خوشبختی واقعی» رو چند وقتی بود میخواستم ببینم و بالاخره فرصت دست داد و دیدم. اما اصلاً فکر نمیکردم اینقدر برام جالب باشه! غیر از 6-7 دقیقهء اول و 5-6 دقیقهء آخر، داستان فیلم تو یه عروسی میگذره. یه عروسی ساده، تو یه خونهء سادهء دوبلکس-سوبلکس ِ حومهء شهر، در حاشیهء خط آهنی که ظاهراً بلااستفاده است و غیر از جلوی خود خونه، واگن متروک روبروی خونه رو هم میز چیدن و تزیین کردن برای مهمونها. عروس و داماد دو دوست از یه جمع دوستان هستن و اغلب مهمونای عروسی رو هم همین جمع تشکیل میدن. یه ارکستر (به نظر من! ولی ظاهراً نه به نظر خودشون) اساسی 4-5 نفره و چند نفر خدمه و یه عکاس هم سایر افراد توی این خونه ن. اما ماجراها جوری پیش میان و میرن(!) که این 4-5 ساعت جشن عروسی، به نوعی نقطه عطف زندگی عشقی-عاطفی ِ تقریباً همهء افراد حاضر میشه، طوری که انگار صبح فردای عروسی، همهء آدمای فیلم یه بُر حسابی نسبت به قبل عروسی خورده ن و هرکدوم خیلی واضح و روشن کنار کسی دیگه افتاده ن، بدون هیچ رمز و راز نهفته. از عروس و داماد گرفته تا مادر عروس و عکاس و غیره.
غیر از خود فیلم که به نظرم بد نیومد -گرچه فلسفهء نشون دادن 10-20 ثانیه از دادگاه عروس خانم، به عنوان وکیل مدافع رو اصلاً درک نکردم- و موسیقی متن هیجان انگیزش که اغلب توسط همون ارکستر و یا پیانوی طبقه بالای خونه تأمین میشد، اینکه اتفاقات غیرمنتظره چقدر طبیعی جاشون رو تو قصه باز میکردن خیلی برام جالب بود. مثلاً اینکه بچه ها رو خیلی طبیعی وارد ماجرا میکرد و اونقدر حرفای بچگانه شون بامزه به بحثهای دعواگونه یا تیکه اندازانهء بزرگترها جهت میداد که آدم کلی خوش خوشانش میشد. از اونم بالاتر یکی از کاراکترهای قصه که یه خانمی بود که با short-term realtionship حال میکرد. این بشر دو جا حرفای باحالی زد، به این ترتیب:
- یک، اوایل فیلم، هنوز قبل از عروسی که داشت با یکی از آخرین -exهاش حرف میزد و طرف پرسید که یعنی واقعاً دیگه نمیتونن با هم باشن، و این خانم جواب داد:
- On a bien rigolé, on a couché, c'est sympa, voilà, point!
"با هم خندیده یم، با هم خوابیده یم، جالب بود، خب، نقطه!"
- دو، اواخر فیلم، هنوز توی جشن عروسی که یکی از دوستانش در جمع که -بعداً اظهار میکنه که هیچوقت زنش رو دوست نداشته- بهش میگه که عاشقشه و میخواد که با هم باشن، و این خانم میفرمایند:
- C'est pas possible Jean, on se connaît trop...
"نمیشه ژان! ما زیادی همدیگه رو میشناسیم..."
... و گونهء ژان رو میبوسه و میره.
خلاصه که این خانم، کلی واسه خودش کاراکتر جالبی بود. یه کاراکتر باحال دیگه هم بود که نمیدونم اصلاً میشه اسمش رو کاراکتر گذاشت یا نه. یه پیرمرد ویلچیر نشین که ظاهراً همه میشناسنش، اما معلوم نیست واقعاً کیه و از کجا اومده و بعضاً هم در خلال فیلم میبینیم که وقتی کسی حواسش به ایشون نیست، بدون هیچ مشکل جسمی روی پا می ایستن و یا راه میرن و کلاً مردم رو سر ِ کار گذاشته ن!!!
از اون طرف بازیها -و البته کارگردانی- یه جورایی جالب بود. تم اصلی قصه این بود که در یک جمع دوستانه، یه خانم و یه آقا با هم بوده ن، اما آقا یهو معلوم نیست چش شده که ول کرده، رفته و خانم دورهء ناخوش احوالی و همه چی رو گذرونده و کم کم جذب دوست دیگه ای شده که بعد از رفتن اون یکی دوست، خیلی caring عمل میکرده و حالا هم عروسی این خانم با اون آقای caring ه. اول ِ عروسی که عکاس رو برای اولین بار نشون میداد و میخواست از عروس و داماد به همراه دوتا از دوستانشون عکس بگیره، به من این حس دست داد که عکاس از عروس خانم خوشش اومده.... اواخر عروسی، در یک صحنه، عروس خانم رو بین داماد و رقیب میبینیم، اما هیچ صحبتی رد و بدل نمیشه که بفهمیم بالاخره عروس خانم کی رو انتخاب میکنه! صحنهء آخر فیلم که عروس خانم با دوچرخه میاد و از پشت سر، گردن کسی رو میبوسه که نه داماده و نه رقیب داماد، هیچ تعجبی نداره که وقتی عروس خانم چرخید، دوربین با آقای عکاس -این دفعه ریشو!- مواجه بشه!
سهشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵
بدون عنوان خاص!
شنیدین میگن چشم آدم دنبال فلان چیز میدوه؟ خب حالا تصور کنین ذهن آدم دنبال چیزی بدوه! این ذهن بیچارهء من از شنبهء گذشته تا حالا داره دنبال جمعه میگرده، اما شده عین اون عربه که داشت سعی میکرد بگه "گچ"!! ولی خودمم باورم نمیشد بِکِشم بدون تعطیلی 10-12 روز 12-13 ساعت کار کنم! تجربه جالبی بود...
این مدت یادداشت روزانه (شبانه)م رو هم ننوشتم! امسال سررسید باحالی بهمون داده ن. اول اینکه برای صفحاتش تاریخ نذاشتن و یه iconمانندی از تقویم ماه گوشه های پایین صفحه گذاشتن. دوم هم اینکه صفحاتش بزرگ و جاداره و جون میده برای نوشتن و نوشتن و نوشتن. الان دارم فکر میکنم چقـــــــــــــــــــــدر باید فکر کنم تا کل این دو هفته یادم بیاد و بنویسم. دو هفتهء پر از اتفاقات ریــــــــــــز و درشت! از عوض شدن فیلد کاری و ارزیابی مدیر مربوطه تا قرارداد توهین آمیز ِ امضاشدهء تحویل داده نشده و ثبت نام باشگاه و دیدن آدمهای رنگ وارنگ تو محیط کار و دانشگاه و .... باحاله هاا!!
این شرکته، یه چیزاییش خیلی جالب انگیزناکه! از جمله اینکه هر طبقه ش واسه خودش یه Territory ه! نه فقط آبدارچی هاش مشخصن (که اغلب جاها همینطوره)، که حتی ظرف و ظروف هر طبقه هم متفاوته و چای هایی هم که دم میکنن فرق میکنه!!! طوری که اغلب ما طبقه وسطی ها حاضر نیستیم طبقه بالا یا پایین چای بخوریم!!! نظم ارائهء سرویس و اینها هم که دیگه کاملاً قائم به فرده...
ها! یه رفتار جدید هم که واسه خودم set کردم (مگه من چیم از یه Component فسقلی کمتره؟!؟) اینه که تا مسیر شرکت خوبه، هر وقت حال نکنم، ماشین نمیارم و به این ترتیب نه فقط کلی خستگی رانندگی رو در میکنم، بلکه حسابی هم از وسط جامعه بودن -در حالیکه مجبور نیستم!- و گپ زدن با مردم توی تاکسی و راه رفتن توی بازارچه و ... در بعضی روزهای هفته لذت میبرم!
...
پوووووووووووووووووووف!!! Demo به خیر گذشته!!! الان لبخندِ component ِ صورتِ همه، set شده!!! فعلاً وقت به خیر!!!
جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵
جمعه ساعت 11 صبح، تو فاصله تنفس بین دو جلسه..
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۵
Hello...
یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵
مرگ در می زند...
چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵
شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۵
Préjugement
2. گاهی برای یکی تره هم خرد نمیکنی، طرف فکر میکنه "چرا ظرف مرا بشکست لیلی..."!!!
2/5 ==> اینجور مواقع دلم میخواست خـَـر بودم -ذهنی نه! کاملاً عینیِ عینی!- با یکی یک جفتک جانانه، از خجالت هر دو نفر در میومدم...
3. گاهی این دو نفر همدیگه رو میشناسن و تفاوت رفتارها رو میبینن و ... اونوقت به وجود «شعور» تو کل دنیا شک میکنم، دچار درماندگی آموخته شده (learned helplessness) میشم و در نهایت با انگشت اشاره و لبهام، همون کاری رو میکنم که امکانش هست... !
چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۵
از تیترهای غرض و مرض دار بدم میاد...
دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵
درس ِ Security
- از کلاس security ی ِ شرکت!
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵
ژولیه بینوش دوس میدارم...

خبر صفحه اول شرق امروز... (یواشکی اولین آیتم از تیتر خبرهای سمت چپ رو هم بخونید، گویا مایکل جکسون هم نخواسته از خانم بینوش عقب بیفته...)
یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۵
عیددیدنی ناشرانه
ناشر 1 : یه کاری کردن دیگه نمیشه رمان چاپ کرد...
ناشر 2 : بله. کم کم دیگه نمیذارن کتاب چاپ شه. میخوان مردم کمتر بخونن تا کمتر بدونن... البته بعیده اینقدر فکرشده عمل کنن ولی به هرحال کاریه که الان دارن میکنن...
{من : !@#$%^&*)((_+ }
شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵
گردش داریم تا گردش
اولین عکس العمل در مقابل این حرف این بود: اگر زمین می گردد که همه باید دچار سرگیجه باشیم.
یکی دیگر گفت: نمی شود که اشرف مخلوقات باشیم ولی خود و سکونت گاهمان به دور یک چیز دیگر بگردد.
پاپ در یک سخنرانی مجلل گفت: نه، زمین نمی گردد، اگر می گشت، میگفتم.
یکی از کشیش های بلندپایه گفت: گالیله فکر میکند همین که بگوید زمین می گردد، واقعاً زمین می گردد.
عده ای هم با اشاره به اینکه گالیله در مشروبخواری زیاده روی می کرده گفتند: اینها همه ثمره اسراف در خوردن شراب است. وقتی کسی بیش از حد بخورد، نه فقط زمین، که همه چیز می گردد.
یکی از کلامیون گفت: زمین جای سکونت ماست و در جای مسطح بهتر می توان زندگی کرد.
تازه داماد بی پولی به عروسش گفت: عزیزم اگر زمین می گردد دیگر ما برای گردش ماه عسل به کجا برویم.
یکی از مخالفان گفت: اول گفتند که زمین گرد است، مثل تیله. هیچی نگفتیم. حالا می گویند که زمین می گردد. اگر الان هم چیزی نگوییم لابد فردا می گویند که اصلاً زمین برای تیله بازی است.
یک استاد دانشگاه هم در انتقاد به گالیله گفت: گالیله چیزهایی می گوید که در هیچ کتاب درسی نیست.
و گالیله در جواب گفت: این آقا، مخترع و کاشف را با شاگرد مدرسه ای اشتباه گرفته. چرا نمی آیند تا از دوربینم به آسمان نگاه کنند. حودشان نگاه کنند.
فیلسوفی گفت: اگر چیزی دیدنی است که باید بدون دوربین هم دیده شود.
فیلسوفی دیگر گفت: دوربین های گالیله فقط به درد دیدزدن می خورد.
یکی از متعصبیون گفت: من شنیدم که دایم در حال دیدزدن «زهره» و «ناهید» است.
دانشمندی که جرأت کرد و با دوربین به آسمان و ستارگان نگاه کرد گفت: این دوربین چیزهایی را نشان می دهد که نمی تواند وجود داشته باشد، پس دوربین قابل اطمینانی نیست.
اما باز که گالیله حرف حساب گوش نکرد کلیسا وارد عمل شد و گالیله ترسید که مبادا روی تل هیزمی کباب شود. یکی از شهروندان فلورانسی بعدها در خاطراتش نوشت: قرار بود که در کنار گالیله یک سیخ گوجه هم بگذارند.
گالیله، وحشت زده در پیشگاه پاپ توبه کرد و گفت: زمین ثابت است و نمی گردد.
با وجود این معروف است که بعد از این توبهء اجباری گفت: با این همه زمین می گردد.
غالب محققان معتقدند که گالیله عبارت اخیر را نگفته است و پیروان و طرفداران پرو پا قرص وی بعدها آن عبارت را به وی نسبت دادند. خردمند برهمایی گفت: طرفداران پاپ فکر می کردند که اگر پاپ بگوید زمین ثابت است، زمین ثابت است و طرفداران گالیله فکر می کردند که اگر گالیله توبه خود را نمی شکست، دیگر زمین نمی گشت!
مو، لای درز فلسفه
(تاریخ فلسفه به طنز)
اردلان عطاپور
انتشارات آن، انتشارات همه
دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵
سهشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۵
پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴
القصه... بالاغیرتاً من یکی همیشه دوست داشتم فیلمها رو تو حال و هوا و زمان خودشون -قصه شون- ببینم تا مجبور به تجسم های قلابی نشم... این یکی فوق العاده بود... دقیقاً همون روز خود فیلم بود... یعنی حتی کلیپی که داشت برای سال تحویل تهیه میشد، برای سال تحویل 1385 بود... وای خیـــــلی خوب بود!!!
از اونم بالاتر که خود فیلم واقعاً خوب بود! بازیا که معرکه (من واقعاً نمیفهمم این دختر چطــــور بعد از مرگ برادرش در اثر انفجار مواد محترقه، بعد از فقط یه هفته اینجوری بازی میکرد...) بعد هم، میخوام فقط از صحنه هایی که خوشم اومد بگم... یکی اونجا که سیمین خانم پایان رابطه رو اعلام کرد و از ماشین پیاده شد، رفت؛ بعد که پشتِ سرش نارنجک زدن، با حالت استیصال برگشت به دنبال پناه. یکی هم آخر فیلم که هر 4 نفرشون در نهایت تنها خوابیدن... خیـــلی خیلی خوب بود!!! یعنی «امنیت و اعتماد» کشک، پشم، ...
خلاصه که اینم از چهارشنبه سوری ایهام-دار ِ خوش گذشتهء ما!
* گویا آقای دکارت بودن که در رابطه با احتمال اثرگذاری پیشامدها بر هم فرمودن که اگر بینی کلئوپاترا، 1 سانت کوچکتر یا بزرگتر از حد مود در زمان خودش بود، ما اکنون در دنیای دیگری زندگی میکردیم! (نقل به مضمون)
سهشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۴
اما یه چند وقتیه دارم به این نتیجه میرسم که یه سری اخلاق و رفتارها، خیلی زیاد به محیط پرورش آدمش بستگی داره. قبلاً کلاً برام مهم نبود کی از کدوم شهرستان اومده و چندسال کجا بزرگ شده یا کار کرده... اما الان میدونم که باید برام مهم باشه! باید یه کم (در حد یک کلاغ از چهل کلاغ) به قومیت طرفم اهمیت بدم... به نظر میاد حکمهایی که در مورد قومیت های مختلف وجود داره، در حد خیلی light ش، صحت داره! باید این حکم رو به عنوان یه قاعده، تو پایگاه قواعدم درج کنم (یا تو مغزم حک کنم) که «آدمها با هم فـــرق دارن، حتی اگه نخوای نزدیکشون بشی!»
این مهمه، اگر که بخوای نرمال بشی و با قوانین نرمال دنیا کنار بیای و کمتر آسیب ببینی...
چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۴
Etre femme, c'est pour Sabina une condition qu'elle n'a pas choisie. Ce qui n'est pas l'effet d'un choix ne peut être tenu ni pour un mérite ni pour un échec. Face à un état qui nous est imposé, il faut, pense Sabina, trouver une attitude appropriée. Il lui paraît aussi absurde de s'insurger contre le fait qu'elle est née femme que de s'en faire gloire.
L'insoutenable légèrté de l'ëtre/ Milan Kundera/ François Kérel/ p. 133
"برای سابینا، زن بودن نتیجه یک انتخاب نیست و به نظر او چیزی را که ننیجهء انتخابی نباشد، نمیتوان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد. سابینا فکر میکند در شرایط تحمیلی باید منش مناسب آن شرایط اختیار کرد. به نظر او عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است، همانقدر احمقانه است که افتخار به زن بودن."
سبکی تحمل ناپذیر هستی (بار هستی) / میلان کوندرا
،
پ.ن. اینکه فرانسه ش رو نوشتم، به این دلیل نیست که یعنی منم بله! دلیل ساده تری داره اونم اینکه کتاب فارسیش دست کسی دیگه س، و مجبورم با کلمات خودم به خوردتون بدم. به بزرگواری (داشته یا نداشته تون) ببخشیدش!
یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴
چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۴
شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۴
- الینور روزولت
یادم نیست این رو از کجا یادداشت کرده بوده بودم! ولی نه فقط بهش اعتقاد دارم، بلکه به تعمیم خاصی ازش هم معتقدم. اونم اینکه:
ما نه فقط خودمون رو، که اغلب «بقیه» رو هم یکبار به طریقی میشناسم و بقیهء عمر اون آدم رو تو همون قالب -که براش تصمیم گرفتیم- «می چپونیم»! یعنی تا حالا ندیدی که با یه بار تفسیر "لجبازی" از کار طرف مقابل، تا آخر عمر، به همهء کارهای طرف «برچسب» لجبازی زدی؟! یا احساساتی گری، حسادت، ضعف، تنبلی، بی مسوولیتی، انفعال، خوش برخوردی، خوشتیپی!، آلن دلونی!! یا هر صفت اکتسابی دیگه (عجالتاً قدبلندی و خوشگلی رو بیخیال بالاغیرتاً!) ...
خیلی هم عجیب نیستا! قضیه همون Jump Prediction Table ِه! اگه instruction ِ بعدی رو تو دستورکار نداشته باشی، واکشیش زمان میبره. اونوقت دیگه پنتیوم نمیشی که! میشی فوق فوقش، 486 DX. اما یادت میره که پنتیوم هم وقتی goto به پستش بخوره، یه کم زمان هزینه میکنه تا Logical Deduction ِش به sophism بدل نشه. فقط یادت میره...
جمعه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۴
Que sera, sera
Whatever will be, will be
Future's not our's to see
Que sera, sera
شعرش قشنگه، آهنگش قشنگه، حتی رقص باهاشم قشنگه: این یکی رو الان کشف کردم! فقط نمیدونم کار چه گروهی و به چه مناسبتی بود...
،
هنوز حالم از کثافتکاری دیشب ِآمریکا، تو فینال پاتیاژ دخترا، جا نیومده (انگار مدال خودم رو ازم گرفتن!!! ولی حال کردم دختره همچین بیخیال نتیجه بود که اصلاً یعنی داوری؟؟ کشف چی؟! پشم چی؟!؟ اینقدر مدال دارم که همچین احتیاجی به مدال دادن شماها ندارم!) فعلاً تا بعد...
پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۴
چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۴
پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۴
جمعه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۴
شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۴
طبق معمول اولین چیزی که ما ر ِ جذب میکنه، داستان فیلمه. خب.. اینش که خیلی جالب بود که دو داستان رو با هم (در پیش زمینه و پس زمینه) پیش برد و خیلی قشنگ یه جاهایی تلاقیشون داد تا زمان رو مبهم و شاید گم کنه. اول داستان "اسماعیل شبلی" (با عمو شلبی فرق داره!) و "محمدرضا سعدی" در پیش زمینه و داستان "آقا کمال" و "جواد" در پس زمینه. که شخصیتهای داستان پس زمینه، تصادفاً عیناً شبیه شخصیتهای داستانی بودن که "اسماعیل شبلی" کمی قبلتر در پیش زمینه شروع به نوشتن کرده بود. دوم هم موضوع مکان، اونجا که "شبلی" و "سعدی" داستان ما شروع به سفر میکنن، اینکه چه جوری از امامزاده طاهر، میرسن به میدان نقش جهان اصفهان و بعد هم پاسارگاد (و باز هم زمان: چند روز؟ -یه جایی اشاره شد به شروع حرکت از پریشب، ولی نه چندان جدی- چند شب؟ شبها کجا؟؟) و بعد جنگلی که معلوم نیست کجاست (یعنی صریحاً یا تلویحاً اعلام نمیکنن، و فقط میگن "شما که میخواستین برین فلان جا، اینجا چیکار میکنین؟"؛ و چقدر وحشتناک زیبا بود درختهایی که همه تقریباً هم قطر و هم سن و سال بودن اما هیچکدوم صاف! نبودن و شکست و انحناهای فوق العاده قشنگی داشتن! حیف که یادم رفت آخرش نگاه کنم ببینم کجا بود!!!) و سرآخر که کاشف به عمل میومد، مقصدشون جایی اطراف سنندج بوده. و آخر هم موضوع شخصیتهای موهوم (یا انتزاعی) مثل فرشتهء مرگ، در کنار واقعی ها یا موهوم بودن واقعیت یا اصلاً سیاه و سفید مطلق دیدن آدمها -با توجه به پوشش فرشته های مرگشون ... همه بیشتر به شوخی ای شبیه بود که بگه این قصه ای که دارم میگم، خیلی هم جدی نیست... اما پیام اخلاقی اصلی (پیامهای اخلاقی فرعیش که به «بهداشت دهان و دندان*» بیشتر شباهت داشت!): هر دو داستان یک جهت دارن و میخوان بگن اگه بچه خوبی باشی و حرف بد نزنی و کار بد بد نکنی، مرگ برات مثل یه بوس کوچولو میمونه! خب نمیدونم، اگه اعتقاد هم کلیشه ای میشه، این به نظر من یه اعتقاد کلیشه ایه که ممکنه حرص آدم رو هم درآره ولی به دلیل اون چیزایی که گفتم، خیلی هم جدی نیست و چون جدی نیست، میشه به عنوان یه دید، پذیرفتش.
ولی حالا برسیم به شخصیت پردازی ها. ظاهراً اینجوریه که خیلی از فیلمنامه نویسهای ما، اول یه تیپ رو میگیرن، بعد به فراخور دلشون (شما بخونید شکمی!) یا بازیگرشون، تبدیلش میکنن به شخصیت. اینجا هم به نظر من همچین اتفاقی افتاده. یعنی "محمدرضا سعدی"، یه تیپ بوده که ظاهراً آقای «فرمان آرا»، با تعمیم خصوصیاتی از آقای «ابراهیم گلستان» (که شاید تنها روشنفکر خارج نشین ِ دم ِدستش بوده!؟!) ساخته ش، بعد شروع کرده برای تبدیل کردنش به شخصیت از استعداد ذاتی حضرت «رضا کیانیان» استفاده کرده. انصافاً هم شخصیت بدی از آب درنیومده بود (بغل دستی من که سرتاسر فیلم داشت قربون صدقه ش میرفت!)؛ الان خود حرکتش یادم نمیاد، ولی یه حرکت خیلی جزئی کوچیکی بود که اساااسی باهاش حال کردم -آخر ملاقات "سعدی" با دخترش - (همینه که آدم باید چندبار فیلم رو ببینه تا بتونه نقد کنه!) و خودشم تنها حرکت در جهت شخصیت پردازی نبود. برای همین هم من فکر میکنم اون شخصیت "محمدرضا سعدی" بود، نه «ابراهیم گلستان» ولی خب اون اگزکت 38 سالش، یه کم جای شک همچنان باقی میذاره. غیر از اون هم، شخصیت اون "آقا کمال" بود که خیلی خیلی خوب پرداخته شده بود و از طرف دیگه ما ر ِ دوباره به این نتیجه رسوند که «جمشید هاشم پور» هم بازیگره و از قضا، خوب هم بازیگره؛ درحالیکه به بازیگر بودن «جمشید آریا» اعتقاد چندانی نداشتم و ندارم؛ خوبه که خودش هم با تغییر اسمش، دو دورهء کارش رو از هم جدا کرده. خب اینا شاخ و برگهاش، اما از "نوهء شبلی" و "دختر سعدی" بشنوید که عین گیاهای هرس شده، همون اوایل فیلم چیده شدن و دیگه هم نه حرفی ازشون به میون اومد، نه حدیثی، زن همسایه که دیگه بماند؛ حتی "همسر سابق سعدی" هم که رفته بود در جوار مزار پسر، الباقی عمر رو سر کنه، فقط یکبار به "سعدی" یادآوری کرد که دوتا بچه داشته، اما نگفت خودش چرا حالا که یکیشون رو از دست داده، خودش رو از اون یکی هم محروم کرده... (همینجا بگم که فرم فیلم منو خیلی زیاد یاد گلدون های بیشمار -جنگل- «نخل مرداب» مادرخانومی انداخته بود؛ شاخ و برگهای کامل کوچیک و بزرگ، کوتاه و بلند، در کنار ساقه های مقطع).
بعدشم اینکه ما غیر از اون جنگل، با دکوراسیون خونهء "دختر سعدی" هم کلی حال فرمودیم که هنوز نمیدونیم چون مخلوط ایده های خودمون و مادرخانومی بود، اینجوری حال فرمودیم، یا واقعاً همونطور که "سعدی" مشکل پسند هم تایید کرد، خیلی هنری بود!!! ها! اینم بگم از اینکه یه برنامه یا حرف چرند رو به اسم برنامهء هنری مورد علاقهء "دختر سعدی" بهمون قالب نکردن، بسی حال فرمودیم بازهم! -اصولاً سکانس خونهء دختر سعدی خیلی حال برانگیز بود!- مثل آدم، یه قسمت از یه برنامه هنری یه کانال فرانسه زبان ماهواره رو ضبط کرده بودن، سانسورهای لازم در مورد آرم کانال و غیره هم انجام شده بود، مثل آدم هم داشتن پخشش میکردن که بگن این خانم واسه خودش کلی فرهیخته س و باباش بازم قبولش نداره! آدم یاد اولای درست کردن فیلمای کامپیوتری میفتاد که تا میخواستن یه کار محیرالعقول با کامپیوتر انجام بدن، صحنهء کامپیوتر در حال بوت، یا نهایتاً NC تحت DOS رو نشون میدادن!!! گمونم از همونجاها عقده شده بود واسم!
اما فکر کنم یه چیزی سوال شد برام... اینکه اصلاً آقای راننده خودش فرشتهء مرگ شد یا که چی پس وایساد از مرگ "سعدی" اطمینان حاصل کنه، درحالیکه "سعدی" به "ژاله" میگفت "به اون خانوم زشته بگو بره"... -ها! یه سوال دیگه هم هست! اینکه جای اون لب ِروژلبی رو - که دوربین کات داد وقتی خانوم «هدیه تهرانی» میخواست بذاره- همسر آقای «مشایخی»، خواهرش یا دخترش گذاشته بودن بالاخره؟!؟ آخه جان شما من تو کتم نمیره، یه آقا همچین هنری به خرج داده باشه و انگِ گِی بودن رو برای همهء عمر به جون خریده باشه! باور بفرمایید!!)- بعد از اینم یه سوال دیگه که میمونه اینکه، انگار آدمای نزدیکتر به مرگ -در حال احتضار فقط مال کسیه که تو رختخواب منتظر مرگ باشه، یا وسط جنگل هم باشه، قبوله؟- یه کم باید دیدشون به مسائل ماورایی بازتر باشه، اونوقت چرا جناب سروان جای روژلب رو میدید و آقای "سعدی" نه؟!؟
آخر فیلم هم خیلی خوب تموم شده بود؛ خیلی خیلی خوب: اونجا که بعد از مرگ "سعدی" و "شبلی"، هردوشون تو ماشین در همون جادهء امامزاده طاهر از جلوی "جواد" رد میشن و برخلاف دفعهء قبل اینبار سوارش نمیکنن و بعد که دست "شبلی"ِ مُرده - دست «جمشید مشایخی»- رو میبینیم که داره ادامهء داستان "آقا کمال" و "جواد" رو مینویسه... دیگه حسابی زمان و مکان رو پیچونده بود و اینجا کاملاً مشخص بود که عمداً این کار رو کرده و خیلی خوب هم کرده بود-البته من فیلم میلم ندیدم، کتاب متاب هم نخوندم، اگه این کار هم کپی برداری از جاییه، بهم بگین، تا به حساب خلاقیت آقای «فرمان آرا» پانشم برم فیلم بعدیشون رو ببینم!
زیاده عرضی نیست، همینم حوصله نداره کسی بخونه، میدونم! نوشتم که خودم یادم نره، چون ظاهراً دیگه کاغذ نوشتن یادم رفته...
،
* ر.ک. «شبهای برره» ، ق!. «فرهنگ یعنی چه؟»
جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۴
،
زندگی واقعی سباستین نایت/ ناباکوف، ولادیمیر/ نیک فرجام، امید/ نیلا 1380
* چاپ اول کتاب: 1941
دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۴
2. گاهی هم بد نیست وقتی آدم انقدر شیشکی دوسش نداره میشه و تنها چاره ش تمارضه، یه مرضی چیزی بیاد، جدی جدی همه یهو کلی دوسش داشته بشن!!!
3. ولی دکتر بیهوشیه خوب بودااا!! حیف که وقت کم بود!!!! (اصولاً همیشه همینطوره!!)
4. از اونم بالاتر باحاله که هرکی میاد عیادت، یه کتاب و یه تبلت! شکلات میاره!
5. عجالتاً بیشتر از این نمیتونم تایپ کنم (انگار هنوز بعد سه روز آنژیوکت تو دستمه!!!) وگرنه میگفتم که من نفهمیدم چرا نمایشنامهء فنز جایزه گرفت!! چون من که میخوندمش، فکر کردم این که خیلی بیمزه اس، حتماً بازی بازیگراش چیزی بوده که انقدر سر و صدا کرده...
6. حالا باشه تا بعد...
چهارشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۴
جمعه، دی ۳۰، ۱۳۸۴
2. «بیلی باتگیت» ای که سینما4 نشون داد هم خیلی باحال بود! در واقع اول نیمهء دومش رو دیدم (و فقط با دیدن فضاها و آدمها حدس زدم فیلم «بیلی باتگیت» باشه)، و بعدِ قریب به یک هفته نیمهء اول رو و تمام مدت داشتم فکر میکردم که چقدر انتخاب بازیگرای این فیلم معرکه اس! حتی «بو واینبرگ» با اینکه هیچوقت قبل از این از آقای «بروس ویلیس» خوشم نیومده بود!
3. از اونم بالاتر! سیمای فخیمه کلی و نصفی روشنفکر شده و دیگه صحنه ها رو به خاطر باز بودن یقهء خانم یا نامناسب بودن لباسش (یا لباس آقا!!) -به تعبیر خودشون- حذف نمیکنه و از 6 طرف کش نمیاره! در عوض یه کم مثل سانسور عکسهای کتابها، جاهای لازم رو ماژیک میکشه! و به این صورته که وقتی برای سومین بار «رونین» رو میبینی، احساس میکنی... وا! چرا اینجاهاش رو یادم نمیاد؟!؟!...
4. خانومه دورم چرخید و قبل از اینکه با تعجب بهش زل بزنم، پرسید "خانم دکتر سلیمی؟!؟ شما نیستید؟!؟.." و وقتی با خنده بهش گفتم "بهم میاد؟!؟.." گفت "اِوا! توروخدا!.. چرا نه؟!؟.." ..هممم.. به خودم امیدوار شدم!!!
5. از زبان یک ترومن: "این بازیگراتون دیگه شورش رو در آوردن با این تابلو زل زدنهاشون به آدم! بهشون بگین اقلاً به روی خودشون نیارن دارن ترومن رو شناسایی میکنن!!!"
یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۴
جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴
،،،
شبهای روشن، فیلمنامه نداره تو بازار؟!؟.. مال خود آقا داستایوسکی رو هم که باید دعا کنیم از آسمون بباره، نه؟!؟..
پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۴
... توپ که لاستیکی باشه، دیگه تخمین سرعت ناخوداگاه که یه تخمین خطیه، زیاد درست از آب درنمیاد،،، همینش خوبه... از یه ضربه، یه بار بخوری خوبه،،، تکرار نشدنش... مربی رو وادار کنی بدوه و هرچی تو چنته داره، بریزه بیرون...
بعد قرنها فیلم گرفتن از همه، بشینی فیلم ببینی و حال کنی و بیخیال بشی که کی چی میگه اگه این فیلم رو ببینه،،، نبخشیش... بعد مدتها تا 4-5 صبح ول بگردی تو اینترنت دنبال هیچی... بعد خیلی کارها بشینی نگاه کنی و سر تکون بدی که همینه خب، دیگه چه انتظاری داری؟؟...
اوضاع یهو آپ میشه،،، خودش خود به خود،،، همینطوری الکی،،، کتره ای... همونجوری که داون شده بود....
شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۴
جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴
خلاصه که ما خیری از این مودم وایرلس ندیدیم (هنوز!!!) شاعر میفرماید اصلاً نا امید نشوید!! ممکنه در عنفوان 27 سالگی هم رسیدن راکتهای خریداری شده در یک حراج اینترنتی آدم رو به اندازهء سر سوزن شبیه به دوران کودکیش شاد کنه! هوراااااااا! من دیگه راکت دارم!!! اما به هر حال شک دارم که رسیدن به هر چیزی به انتظار(ِ نه چندان تحمل پذیر ِ)ش بیارزه... و هیچ چیز باعث نمیشه که یادم بره ... چو تحته پاره بر موج، رهــا رهــا رهــا، مـــن!
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۴
All my life I've been waiting
For you to bring a fairy tale my way
Been living in a fantasy without meaning
It's not okay I don't feel safe
Left broken empty in despair
Wanna breath can't find air
Thought you were sent from up above
But you and me never had love
So much more I have to say
Help me find a way
And I wonder if you know
How it really feels
To be left outside alone
When it's cold out here
Well maybe you should know
Just how it feels
To be left outside alone
To be left outside alone
All my life I've been waiting
For you to bring a fairytale my way
Been living in a fantasy without meaning
It's not okay I don't feel safe
I need to pray
Why do you play me like a game?
Always someone else to blame
Careless, helpless little man
Someday you might understand
There's not much more to say
But I hope you find a way
Still I wonder if you know
How it really feels
To be left outside alone
When it's cold out here
Well maybe you should know
Just how it feels
To be left outside alone
To be left outside alone
All my life I've been waiting
For you to bring a fairytale my way
Been living in a fantasy without meaning
It's not okay I don't feel safe
I need to pray
And I wonder if you know
How it really feels
To be left outside alone
When it's cold out here
Well maybe you should know
Just how it feels
To be left outside alone
To be left outside alone
All my life I've been waiting
For you to bring a fairytale my way
Been living in a fantasy without meaning
It's not okay I don't feel safe
I need to pray
Left Outside Alone by Anastacia
سهشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴
،،،
به جرأت بگم.. اولین باری بود که با تمـــام وجود آرزوی بارون داشتم... یه کم اکسیژن خالص... آدم واقعاً به «روز به روز دریغ از دیروز» ایمان میاره...
دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۴
She sits in her corner
Singing herself to sleep
Wrapped in all of the promises
That no one seems to keep
She no longer cries to herself
No tears left to wash away
Just diaries of empty pages
Feelings gone a stray
But she will sing
Til everything burns
While everyone screams
Burning their lies
Burning my dreams
All of this hate
And all of this pain
I'll burn it all down
As my anger reigns
Til everything burns
Ooh, oh
Walking through life unnoticed
Knowing that no one cares
Too consumed in their masquerade
No one sees her there
And still she sings
Til everything burns
While everyone screams
Burning their lies
Burning my dreams
All of this hate
And all of this pain
I'll burn it all down
As my anger reigns
Til everything burns
Everything burns
(Everything burns)
Everything burns
Watching it all fade away
(All fade away)
Everyone screams
Everyone screams
(Watching it all fade away)
Oooh, ooh
(While everyone screams)
Burning down lies
Burning my dreams
(All of this hate)
And all of this pain
I'll burn it all down
As my anger reigns
Til everything burns
(Everything burns)
Watching it all fade away
(Oooh, ooh)
(Everything burns)
Watching it all fade away
Ben Moody F. Anastasia
یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴
«... می گوید شماها که توی این مملکت بزرگ شده اید، نمی فهمید من چه می گويم، چون که توی متن قضیه اید. اما من که آنجا بزرگ شده ام و با فاصله نگاه می کنم، دارم از تعجب شاخ در می آورم. شما قدر این قضیه را نمی دانید، چون که برای شماها معمولی شده و به صورت یک امر بدیهی در آمده. اما به خدا هیچ جای دنیا این طوری نیست. تو هرجای دنیا که باشی، برای اینکه به یک جایی برسی باید یک دوره ای ببینی و یک تجربه هایی بکنی. هر کاری یک مقدماتی لازم دارد. اما اینجا توی این مملکت هر اتفاقی ممکن است بیفتد. مثلاً میبینی یک نفر که تازه شروع کرده است به کار و دو خط شعر بیشتر نگفته است می شود سردبیر یک مجله هنری، یا مثلاً یک نفر که تازه دو سال است که شروع کرده است به داستان نوشتن، ده تا جایزه می برد... و از این یک نفرها زیادند. یک نفر که نه درس تئاتر خوانده است و نه درس سینما، ناگهان بازیگر معروفی می شود و فیلم می سازد و استاد می شودو کلاس می گذارد و عکسش می رود روی جلد مجله ها. از این تصادف ها آن طرف هم اتفاق می افتد. اما هر ده سالی یا بیست سالی یک مرتبه. اما توی این مملکت هفته ای یک نابغه ظهور می کند. توی بیزنس هم میبینی به همین ترتیب. طرف هنوز بیست و دو سه سالش بیشتر نیست، اما مدیر یک شرکت است توی تهران و دو تا شرکت دیگر هم توی دوبی دارد. هیچ جای دنیا، قضیه به این سادگی نیست. تو باید یک مقدماتی را طی کنی، یک دوره ای ببینی، یک درسی بخوانی... یا اینکه لااقل یک تجربه ای داشته باشی، یک عمری تلف کنی، تا به یک مدارجی برسی. من به این دوست از فرنگ برگشته ام گفتم ببین، ما هم درست به همین دلیل این مملکت را دوست داریم{!!!!}. این مملکت مملکت فرصتها{Land of Opportunities ؟!؟!} و اتفاقات است، این مملکت قاعده بردار نیست، این مملکت زنده است و قابل پیش بینی نیست و هیجان دارد{!!!!}. تو اگر دوست نداری، برگرد همان جایی که بودی و سرت را بکوب به دیوار و اگر هم دوست داری، همین جا بمان و شانس خودت را امتحان کن....
روزنامه شرق/ جمعه 27 آبان ماه/ صفحه داستان!!!/ ستون وقایع اتفاقیه (جعفر مدرس صادقی)
پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۴
چقدر خوبه که آدم تو دیار غربت، غریب نیافتاده باشه هاا!! واقعاً!!!...
الان فقط دلم میخواد برم زیر پتو... نه فقط الان، خیلی روزها پیش میاد که میبینم این آهنگ داره میکوبه تو ذهنم ...
It’s so very cold outside,
Like the way I’m feeling inside
I’m a big big girl,
in a big big world
…
(آخرین بازمانده تک شاخ!)
سهشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴
شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴
.
.
.
شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۴
چند روز پیش داشتم فکر میکردم «ده» کیارستمی رو میخوام به چه کسایی توصیه(!) کنم... خب حتی محض نمونه یه آقا هم تو اون لیست فرضی پیدا نمیشد. اون موقع بود که فهمیدم یه فیلم فمینیستی خوب دیدم. در مورد Mona Lisa Smile هم الان همین فکر رو میکنم. یعنی یه فیلم فمینیستی که مثلاً مثل «مالنا» حال آدم رو به هم نمیزد از بس که فمینیسمش مردونه بود!!! خب حالا شاید یه کم بچرخم، از اینور هم به «مالنا» نگاه کنم بلکه... همممم.. خب «مالنا» مال زمان جنگ بود.. اوکی! «مالنا» مال ایتالیا بود.. خب! «مالنا» رو جناب تورناتوره ساخته بود که دوست داره فیلمهاش رو عین کتابی که خوندنش تموم شده ببنده، بذاره تو قفسه، کلی هم گرد و خاک برای روشون تهیه ببینه قبل از اینکه تماشاچی هاش یه وقت خدای ناکرده فکر دیگه ای بخواد به سرشون بزنه... هوم! حالا بهتر شد. حداقل میشه «پذیرش» یه کسی یا یه چیزی که دیگه نمیخوای دوباره ببینیش... خیلی لازمه! حداقل تمرینش!!!
البته سینما دوستان عزیز مستحضر هستن که اینا همش در مورد «ایده» ها بود، نه خدا به دور یه وقت هنر و صنعت سینما... ما دیگه پاشیم جمع و جور کنیم بریم سر کار! روز خوش... در واقع شب و روز خوش!!!
دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴
«زندگی زیباست و زندگی کردن لذت بخش،
زیرا انسان یکبار و برای همیشه میمیرد.»
- مولیر
اینو دیشب یادش افتاده بودم. امروز صبح که داشتم مینوشتم بزنم حاشیه مونیتورم تو شرکت (بالاخره باید هرچیزی رو یه جوری قابل تحمل کرد دیگه...)، یهو دیدم تو headphone هم Ace of Base داره It's a beautiful life میخونه! تقارن ها بامزه اند...
شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴
ولی «لولیتا»ی کوبریک فوق العاده بود، چون فیلمنامه اش رو خود حضرت ناباکوف نوشته بود! لحظه های ظریف طنز که تو نسخه آدرین لین، با بی سلیقگی تمام حذف شده بودن، واقعاً بی نظیر بودن. نمیدونم چرا آدرین لین اصرار داشته این اثر جاودانه رو انقدر خراب کنه... آخه فیلمساز را هم سلیقه ای باید بالاخره! مگه نه؟!؟...
بقیه ش باشه برای بعد،، دیگه حوصله هه نمیکشه...
دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴
سهشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۴
دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴
دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴
یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴
بعدشم... از Billy Elliot خوشمان آمد! اگه تصادفاً دستتون رسید، بدانید و آگاه باشید که به دیدنش میارزه!!! اگرچه بعضی ها ممکنه در برابر لهجه British موضعگیری منفی داشته باشن، اما باور بفرمایید از لهجهء "دره پیت" تو Snatch بدتر نیست!
Snatch رو گفته بودم فیلم خوبیه؟! عیبی نداره، دوباره هم میگم! اصولاً خیلی خیلی کم پیدا میشه فیلم گانگستری-کمدی به این قوت! ولی وقتی پیدا میشه، نباید که از دست داد، که، پس، چون، زیرا، از، در، برای، حتی... !!!
دیگه... دیگه هم آهان! سینما پردیزو رو هم بالاخره دیدم. و بالاخره هم کشف فرمودم که اصولاً اشکال از جناب تورناتوره و مالنا-ش نبوده! کلاً و اصولاً من با سناریو پردازی ایشون(اگه بشه همچین چیزی گفت! چون شخصیت پردازی کار کارگردان نیست و کار سناریسته!) مشکل دارم. انگار که جناب تورناتوره خیالشون راحت نمیشه اگه کتاب ِ فیلمشون رو خودشون نبندن، یه من خاک هم روش نکشن و تو کتابخونه نذارن!! اِ ! جیزززه!!! ایراد اصلی ای هم که به این شخصیت پردازی وارده به نظر من، اینه که اصلاً شخصیت پردازی ای وجود نداره! و آقای جوزپه خان(!)، یه سری تیپ واسه خودش ردیف کرده، اما مثل شخصیت باهاشون برخورد میکنه و سرنوشت محتوم براشون رقم میزنه...
... زیاده جسارت است.
خوش باشید!
یکشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۴
اصولاً یه بخش از ذهنیات من، از نوع ذهنیات "دگماتیستی"ه که در اثر اونها آدم فکر میکنه "برای آدم، برای انسان، یه «ذات»ی متصوره که پاک و سفیده. این محیط و تربیت و اجتماعه که اونها رو دچار مشکلات روحی-روانی میکنه و «طبیعت» و «ذات» همه آدمها به «ادامه زندگی» تمایل داره و نه «مرگ»".
و در نتیجه من نمی فهمم چرا نباید برای آدمی که خودکشی کرده، اونقدرها ناراحت بود! که یعنی خودش میخواسته؟!؟.. یعنی اگه اون آدم حداقل تو وضعیت من بود، باز هم اینو میخواست؟!!.. یا آگه کسی -دوست هم نه! یه غریبه!- اومد و گفت من دارم میرم خودم رو بکشم، باید بهش گفت چون خودت میخوای، من مانعت نمیشم؟!!..
چقدر فیلم «علی مصفا» خوب بود که دختره که میخواست خودش رو بکشه، تاس میریخت، شماره میگرفت و یه پیغام برای آدمی که نمیشناخت میگذاشت...
کاش الهام هم اون فیلم رو دیده بود...
چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۴
- دو تا دوست به زودی با هم ازدواج میکنن
- دو تا دوست break up فرمودن
- یه دوست ... فوت کرده....
واقعاً این همه خبر شوک برانگیز طی یه ساعت زیاد نیست؟!؟
،،،
من اون دوستی رو که فوت کرده از نزدیک نمیشناختم،
در واقع دوستِ دوستام بود،
دوست یکی از دوستای دبیرستانم هم بود،
شاید تعداد دفعاتی که دیده بودمش،
سهشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴
- تحلیل انتخاباتی:
من که دوتا رای دادم، شما رو نمیدونم!!!
- تحلیل ریاضیاتی:
صبح روز شنبه، مجموع درصد آرای هفت کاندیدا میشد 101%. اگه 5-6% رای باطله رو هم اضافه کنیم .م.م.. اااااااا... چقـــــــــــدر مردم رای دادن!!!!
- تحلیل شیمیایی:
تا ساعت 3 بامداد شنبه، آرای یکی از کاندیداها، اکثریت رو داشته که ظرف 2 ساعت، به رتبهء پنجم سقوط کرده و دیگه هرگز از رتبهء 4 بالاتر نیومده. نتیجه میگیریم "رأی" هم قابلیت ته نشینی دارد!
- تحلیل فیلمی:
اون هفته، "هفت سامورایی"، این هفته، "شاهزاده و گدا". این وسط هم که یه "رمبو" داشتیم، تکمیل!
- تحلیل روانشناختی:
من نمیدونم این مردم مرض دارن (بخوانید: مازوخیسم حاد!) میرن به یه کسایی رای میدن که موقع اعلام ننیجه، همهء مملکت «تو لب» و «پکر» باشن؟!؟!.. عجبا!!
- تحلیل فلسفی:
"به هر چیز ِ افراط-وار! «خوب» شک بفرمایید." (hint!: کنایه از رعایت انصاف صدا و سیما!)
- تحلیل اقتصادی:
بابا WTO !!!!
- تحلیل عشقی:
یعنی چی که همه جا اول "عشق" باید بره کنار؟؟ تو انتخابات هم اول «دولت عشق» باید کناره گیری کنه؟!؟
- تحلیل اجتماعی:
کی تا حالا دیده بودین سیمای فخیمه، شب شهادت حضرت فاطمه، انواع و اقسام آعنگهای لس آنجلسی و "ای یار مبارکباد" و اینا پخش کنه؟؟؟ باز بگین انتخابات بده!!!
- تحلیل سینمایی:
بازی گردانیش حرف نداشت، فقط منشی صحنه زیادی سوتی داده بود!
- تحلیل ادبیاتی:
به جای واژه مهجور و مجعول "انتسابات"، از این پس بگوییم: "انتخابات"!
و ...
شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴
یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۴
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴
چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۳
جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۳
میدونی بعدش چه آآآآرامـــــــــش اعصابی بود؟!؟ که حتی خیلی خیلی قبل از اون وانفسا -از بعد از دوران بیهوشی مطلق- هیچوقت نبوده بود...
اصلش اینکه .. خوشحالم که با این باید صبح 6 پامیشدم و تا هنوز هم نمیتونستم بخوابم، ترجیح دادم تا 2-3 صبح بیدار بمونم و «رستگاری از شاوشنک» رو ببینم.
،،،
اینا به کنار! یک- اینکه یه فیلمساز قائدتاً باید تو کارش پیشرفت کنه یا پسرفت؟ یا اینکه به همون سادگی که از آبی حضرت «کیشلوفسکی» بیشتر از قرمزش خوشم اومد، از این یکی فیلمه هم بیشتر از اون The Green Mile خوشم اومد؟! یا اینکه واقعاً معنی ای که تو این یکی تزریق شده بود، چیز دیگه ای بود؟!؟ (تروخدا Green Mile یه خورده زیادی آبکی نبود، با وجود کششی که داشت؟!؟)
دو- من از این استفن کینگ هیچ خوشم نمیومد (هنوز نیز هم!!!). راستش یکی دوتا فیلم هم که بر پایه قصه هاش بود، تا اومد شروع بشه، حوصله م رو سر برد: لوس ِ بیمزه! ولی کم نیست که درخشش و رستگاری از شاوشنک و مسیر سبز، بر اساس داستانهای ایشون نوشته شده! از این به بعد شاید دیگه بهش نگم لوس بیمزه...
سه- یه چیز عجیبتری که هست اینه که من نمیدونم 3 بار یا 4 بار این Fight Club رو دیدم -آخه تا همین اواخر هی موفق نمیشدم ببینمش اصلاً- ولی هربار بعد دیدنش -یه چند روز بعد- این احساس بهم دست داده که اون چیزی رو که باید ازش نگرفتم (این "باید" مال خودمه، هیچکس هم واسه من تعیین نمیکنه که از چه فیلم و کتابی، «چی» بگیرم. نقطه!) و لازمه که بازهم دوباره ببینمش! کسی میدونه چرا؟!؟..
چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۳
یکی از چیزهایی که دیگه همه راجعه به خواب میدونن، خواب سنگین و سبک یا به اصطلاح REM/NREM ه. که دوره خواب سنگین طولانیتره و حدود یک ساعت و نیمه و خواب سبک حدود 10-12 دقیقه که یعنی خیلی کوتاهتر از خواب سنگین میشه (خواب سبک همون REM=Rapid Eye Movement ه که تو این دوره حرکات چشمها زیر پلک به وضوح قابل مشاهد است). هر دوی این دوره ها در همهء آدمها، موقع خواب وجود دارن و دلیل اینکه خیلی از آدمها فکر میکنن خواب نمیبینن، اینه که در دورهء خواب سنگین از خواب بیدار میشن و خواب چیزی نیست که بعد از خواب سنگین هم یاد آدم بمونه. اونهایی هم که فکر میکنن دیشب فلان خواب رو دیدن، در واقع همین خواب آخری که در طولش بیدار شدن رو به خاطر دارن. (یعنی برای اینکه تمام خوابهای شب تا صبحتون یادتون بمونه، باید حدوداً هر 1:30 یکبار در طول شب بیدار شین!!!)
بگذریم! اینا که توضیح واضحات بود. چیزی که حضرت فروید در مورد خواب میگه اینه که موقع خواب دیدن، ذهنیات انباشته شده در ناخودآگاه (Conscience) به نیمه-خودآگاه (SubConscience) میان (مثل اتفاقی که هنگام تداعی میفته) و آدم زمان خواب دیدن، چیزهایی رو که در ناخودآگاهش انباشته شده، میبینه. چیزهایی که به نظر موسیو فروید در ناخودآگاه آدم ثبت و ضبط میشن، همهء امیال و واپس-خورده های زندگی آدم هستن که از دوران بچگی اونجا میمونن و تلنبار میشن. بنابراین خواب به نظر جناب فروید، ذهنیات واپس-خورده و سرکوب شدهء آدمن که به انحاء مختلف تغییر شکل پیدا کردن + اتفاقات ساده ای که طی روز برای آدم میفتن و ترکیب اینهاست که فهم خواب رو مشکل میکنه و خواب به نظر پیچیده میاد.
از این طرف، حضرت یونگ در نظریه تعریف ناخودآگاه با استادش فروید اختلاف نظر داره و میگه فقط بخشی از ناخودآگاه، شامل امیال واپس-خورده و سرکوب شدهء آدمه و ناخودآگاه خیلی وسیعتر از فقط این یه بخشه. یعنی مثلاً جناب یونگ منشاء خلاقیتهای هنری و علمی آدم رو هم در ناخودآگاه میدونه. علاوه بر این، نظر جالب انگیز دیگه ای که سینیور یونگ داره اینه که ما فقط جسممون رو از اجدادمون به ارث نمیبریم، بلکه بخشی از افکار و ذهنیات اجدادمون رو هم به ارث میبریم که اونها هم در ناخودآگاهمون قرار میگیره و در شرایطی که تداعی رخ میده، میبینیم چه افکار و ذهنیات عجیب غریبی وارد (نیمه خودآگاه و بعد) خودآگاهمون میشه (که البته تازه اینجاست که ما از وجودشون اطلاع حاصل میکنیم!) پس تا همینجا دو پله از ناخودآگاه اعلیحضرت فروید جلوتریم! یه پلهء دیگه هم اینجا که اتفاقات فیزیکی ای که موقع خواب در اطرافمون میفته، به طور نامستقیم Sence میشه و خودبه خود وارد ناخودآگاه میشه.
اما همهء این توضیحات برای اینکه معلوم شه منشاء خوابهای آدم چه چیزهایی میتونه باشه. یه سری امیال و آرزوهای سرکوب شده یا ارضا نشده (این شامل همهء احساسات آدم میتونه باشه، چه ترس و غم، چه آرزو و هوس، چه حسرت و حسادت و الخ!)، یه سری حل مسائلی که یه زمانی ذهنمون رو مشغول کرده بوده و اون موقع جوابی براشون پیدا نکرده بودیم، یه سری خلاقیتهای هنوز نشکفته!مون (چه علمی، چه هنری، چه فلسفی، چه هرچی!)، یه سری افکار و ذهنیات به ارث رسیده از پدر و مادر و پدربزرگها و مادربزرگها و جدها و ... تا خود حضرت آدم! یه سری اتفاقاتی که در طول روز برامون افتاده و یه سری هم اتفاقات فیزیکی ای که همون موقع داره واقع میشه.
خلاصه که از منشاء گذشته، من این بخش قضیه رو تو توضیحات یونگ خیلی دوست داشتم که میگفت ناخودآگاه آدم این چیزهایی رو که گفته شد، خیلی هم بی حساب کتاب سرهم نمیکنه که تحویل آدم بده. اصل قضیه اینه که خواب، یه «مکانیسم جبرانی»ه. یعنی خواب میاد یه پروسس هایی روی ناخودآگاه آدم که شامل همه اون چیزای بالایی باشه، انجام میده که بار ذهنی آدم رو سبک کنه تا آدم بتونه با خواب انرژی کسب کنه و ادامهء حیات بده و البته خیلی وقتها این کار رو به صورت سمبولیک انجام میده. یعنی مثلاً اگه اتفاق ناخوشایندی در طول روز برای آدم افتاده، ممکنه در اثر تداعی چیزهایی رو از ناخودآگاه آدم، به نیمه خودآگاهش بیاره و پشت هم ردیف کنه (که ممکنه از کهن الگوها(archetypes)ی حضرت آدم گرفته تا یه خط مطلبی که هفته پیش تو یه روزنامه خونده و اتفاقی که طی روز افتاده، هرچیزی باشه.) و خودبه خود منجر به ثبت اثری خوشایند از اون اتفاق در ذهن آدم (ناخودآگاه) بشه و آدم چندوقت بعد که به خاطرهء اون روز مراجعه کنه، ببینه هیچ احساس بدی راجع بهش نداره! (کم اتفاق میفته؟ نه والا!!!)
قشنگیش اینجاست که آدم تازه میفهمه این شوخیهایی که طی روز میکنه که اگه همین الان فلان کار رو نکنم، برام عقده میشه و این حرفها، چقدر میتونه جدی باشه! هیچ فکر کردین که آدمی که چند روز نخوابیده، در حالیکه مرتب انواع و اقسام ویتامین و دوپینگها رو دریافت کرده، چرا میتونه تا این حد(ی که دارین میبینینش!) کج خلق باشه؟!؟ و چرا این همه روی برآورده شدن نیازهای معقول بچه ها تاکید میشه (چون هنوز مکانیسم جبرانیشون کامل شکل نگرفته و این چیزها واقعاً میتونه تبدیل به عقده بشه).
قشنگترش اینکه با این یه ذره چیز میز، آدم قشنگ میتونه بیشتر خوابهای خودش رو (و حتی بعضی آدمهای دور بر خودش رو که نسبتاً میشناسه) تفسیر و تعبیر کنه. من که تازه اینا رو خونده بودم، نصفه شبا زندگی نداشتم دیگه! هی از خواب میپریدم که خب، حالا اینی که الان دیدم، یعنی چی و برای چی بوده و ... . خلاصه خواب به من خیلی خیلی کمک کرد که خودم رو بیشتر بشناسم.
هوه! یادش به خیر، چه کتابایی میخوندم (اصلاً کتاب میخوندم!!!). سال به سال دریغ از پارسال و این حرفا. شب عالی به خیر!
جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳
... میخواد عدم اعتماد به نفس پدر و مادر نسبت به بچه شون باشه، به این دلیل که به اندازهء اون به روز نیستن، یا عدم اعتماد به نفس شوهر در برابر زن، چون این روزا نمیشه فقط به زور بازو نازید!! یا عدم اعتماد به نفس زن به دلیل خوشگلتر نبودن نسبت به دخترهمسایه!! یا عدم اعتماد به نفس بچه در برابر پدر و مادر، به خاطر کامل و آسمانی نبودن...
یه مدت که روی جوامع کوچیکی که در روز یا هفته باهاشون سروکار دارید، تمرکز کنید، میبینید که بیش از 90% جبهه گیری های معمول آدمایی که بیشتر از 6 ماهه میشناسید، ناشی از کمبود همین اکثیر اعتماد به نفسه! مشکل اصلیش هم تو جامعهء ما ارزشهاییه که روشون بنا شده. فکرش رو بکنید فقط اگه پدر و مادرها نمیخواستن نقش دانای کلی رو که تو بچگی بچه هاشون داشتن از دست ندن، چقدر پذیرفتن بچه هاشون -و تفاوت اونها با خودشون- براشون راحت تر میشد و چقدر بچه ها احساس امنیت بیشتری میکردن که خصوصی ترین حرفهاشونو اول به پدر و مادرهاشون بگن. یا زن و شوهرها اگه قرار نبود همدیگه رو دو دستی بچسبن تا با کفن سفید از هم جدا بشن، چقدر راحت تر مشکلات ارتباطیشون رو با هم حل میکردن به جای اینکه به هفت تا خاله خانباجی (اشتباه نشه! این معجون از نوع مذکرش هم بسیار یافت میشه، علی الخصوص تو ادارات این مملکت! باور بفرمایید!!) و رمال و کف بین برای دوا درمون مراجعه کنن.
... بماند! اصلاً اعتماد به نفس چیز خوبیه، اگه داشته باشیش. بهتر هم میشه اگه بتونی به دیگران هم بدیش! بیاین تمرین کنیم که صِرفِ بودنمون ارزشمنده و قرار نیست سر چیزی با کسی بجنگیم که با به دست آوردنش، چیزی بهمون اضافه بشه؛ حتی اگه اون چیز اعتبار و شخصیتمون باشه!
چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳
فریبا وفی
برندهء جایزهء بهترین رمان سال 1381/ سومین دورهء جایزه هوشنگ گلشیری/ دومین دورهء جایزه ادبی یلدا
چاپ سوم/نشر مرکز/تهران 1381
خب، چه عرض کنم... به نظر میومد باید خیلی بیشتر از این حرفا باشه، ولی نبود! (راستی جایزه رو به چی میدن؟!؟) حالا کلاً اینجوری بگم که کتاب از زاویهء دید اول شخص مفرد روایت میشه و طبق معمول همه آثاری که میخوان پست مدرن باشن (!) ، نظم زمانی خاصی نداره، اما ساختار بی زمانی قابل قبولی هم نداره (یه وقت هست، آدم به طور آگاهانه همه چیز رو به هم میریزه، یه وقت نه، از شلختگی بیش از حد، همه چیز به هم ریخته هست! و فرق مورد اول و دوم، در تسلط/عدم تسلط به اوضاع ست!) کل نوشتار سکته داره. یعنی یه چیزی به اسم انسجام در این نوشته کمتر به چشم میخوره: چه انسجام معنایی، چه انسجام فکری (تروخدا از "جریان سیال ذهن" دفاع نکنین که نه فقط خودم کشته مرده شم، بلکه به اینی که الان گفتم هم هیچ ربطی نداره!) یا حتی انسجام ساختاری. و در نهایت اینکه نویسنده بین روایت سه نسل سرگردونه. به ظاهر داره زندگی خودش رو روایت میکنه، در حالیکه زندگی پدر و مادر و خاله و شوهرخاله و خواهرها رو هم کاملاً باز میکنه و درعین حال، برای آیندهء بچه ها هم برنامه هایی میچینه. نمیدونم شاید این یکی یه کم هم مثبت باشه که یعنی مثلاً زن ایرانی نه میتونه مستقل از گذشته و پدر و مادرش زندگی کنه، نه میتونه آیندهء بچه هاش رو به خودشون بسپره... (ولی باز هم اونقدرا خودآگاهانه به نظر نمیاد!) مشکل دیگه هم اینه که خیلی موضوعات زیادی رو ریخته وسط گود که نمیدونم مثلاً چی گفته باشه، ولی عملاً از هیچکدوم هم چیز خاصی نتونسته بگه!
اما حالا نکات مثبت (هممم، گویا اول باید مثبتها رو گفت... شما ببخشید!) یکی اینکه جمله های توصیفی خیلی خوبی بعضی جاها دیده میشه –که طبق یادداشتهای بنده در زمان خوندن- "یه جایی تو سیاهچاله ها گم میشن و به سرانجامی نمیرسن!" (یه چندتاشو این پایین نقل میکنم.) یکی دیگه هم خود ایدهء کتابه "پرندهء من" و اینکه "هرکسی پرنده ای داره که هرجا بره، صاحبش هم باید دنبالش بره –یعنی میره!" ولی این ایده واقعاً بد پرداخت شده و کلاً حیف شده!!
یه چیز دیگه هم اینکه چرا این خانمهای نویسندهء ایرانی حتماً باید یه جوری به موضوع "خیانت به همسر" بپردازن؟؟ دلیلش این نیست که از بچگی بهشون آموزش داده شده "هر لحظه «فکر نکردن» به همسر و بچه ها، یه جور خیانته، حتی اگه این فکر نکردن به همسر و بچه ها، لازمهء فکرکردن به «خود» بوده باشه" ؟!... اَه! بابام جان، اوضاع وخیم تر از این حرفاس دیگه... بریم سراغ جملات و عبارات قشنگ!
«بعد از خانه نشین شدن آقاجان زاری مامان بالا گرفت. انگار حالا دیگر عمدی در کار بود. صدای زاری نبود. بیزاری بود.» ص 30
«خاله محبوب میگوید
- من فقط به عشق ماتیک زن جعفر شدم.
جعفر شوهر اولش بود.
- گفتند تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی.
مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقاجان شد.» ص 38
«آهسته میگوید "طلاقت میدهم".
مثل تیر خلاصی است که خیلی آرام و خونسرد شلیک میکند.
من باید بمیرم. دراز بکشم و بمیرم. دراز میکشم ولی نمیمیرم.» ص 50
«شاید هم عشق در خود آدم است. فکر میکنم می شود با عشق مثل برگ عبوری به همه جا رفت و در هرجایی زندگی کرد. راستش من چنین برگی را در جیبم ندارم. می ترسم به آن طرف ها بیایم و با جیبی خالی گم بشوم. آن وقت باید دست به دامان یکی بشوم. می ترسم به بهشت تو بیایم و چشمم به چیزهای باقیمانده از جهنم بیفتد که به تنم چسبیده اند.» ص 71
«هنوز هم که هنوز است نتوانسته ام خودم را در حالت درازکش در حالی که سرم زیر بالش پنهان است قبول کنم. این یک تصویر از دهها تصویری است که هیچ جوری نمیتوانم خودم را در آن دوست داشته باشم و انگار نمیشود بدون دوست داشتن از چیزی عبور کرد. من آن طرف تصویرها مانده ام.» ص 126
«جای دلخواهم را توی خانه پیدا کرده ام. همان جا نشسته ام و کتابی را ورق می زنم. هربار به سطر اول برمیگردم و از نو جمله را میخوانم. چشمانم مثل آهنربایی شده که خاصیت هود را از دست داده و بدون توانایی جذب کلمات روی سطح کاغذ میلغزند.» ص 127
سهشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳
چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۳
Notre vie quotidienne est bombardée de hasards, plus exactement de rencontres fortuites entre les gens et les événements, ce qu’on appelle des coïncidences. Il y a coïncidence quand deux événements inattendus se produisent en même temps, quand ils se rencontrent : Tomas apparaît dans la brasserie au moment où la radio joue du Beethoven. Dans leur immense majorité, ces coïncidence-là passent complètement inaperçues. Si le boucher du coin était venu s’asseoir à une table de la brasserie à la place de Tomas, Tereza n’aurait pas remarqué que la radio jouait du Beethoven (bien que la rencontre de Beethoven et d’un boucher soit aussi une curieuse coïncidence). Mais l’amour naissant a aiguisé en elle le sens de la beauté et elle n’oubliera jamais cette musique. Chaque fois qu’elle l’attendra elle sera émue. Tout ce qui se passera autour d’elle en cet instant sera nimbé de l’éclat de cette musique, et sera beau.
…
یادم رفته بود کوندرا چقدر معرکه اس! به هزار و یک دلیل، یکیشم این:
میگه زندگی روزمره پر از اتفاقه؛ یا دقیقتر پر از برخوردهای غیرمنتظرهء رخدادها و انسانها؛ چیزی که بهش میگیم تصادف. میگه تصادف وقتی رخ میده که دو رخداد نامنتظره همزمان رخ میدن و با هم تلاقی پیدا میکنن. مثل اینکه وقتی توماس وارد کافه شد، آهنگ بتهوون از رادیو پخش شد. میگه اکثر این تصادفها نادیده گرفته میشن، یعنی مثلاً اگه قصاب سرنبش به جای توماس وارد کافه شده بود و سر میز نشسته بود، ترزا هیچوقت توجه نمیکرد که رادیو داره بتهوون پخش میکنه درحالیکه برخورد بتهوون و قصاب خودش تصادف جالبیه! اما عشقی که داشت به وجود میومد، در ذهن ترزا یه جور حس زیبایی حک میکنه که نه فقط هیچوقت این آهنگ رو فراموش نخواهد کرد، بلکه هرچی هم در این لحظه در اطرافش هست، با این آهنگ منور و زیبا میشه. ... میگه آنا هم (تولستوی-آناکارنینا) وقتی با ورونسکی در ایستگاه قطار روبرو شد، درست بعد از خودکشی یه آدم زیر یه قطار بود، که آخر رمان آنا رو میبینیم که خودش رو زیر قطار پرت میکنه. ... آنا میتونست هزار جور دیگه به زندگیش خاتمه بده، اما ایده ایستگاه و مرگ، محرک فراموش نشدنی مرتبط با تولد عشق، در لحظهء ناامیدی زیبایی تاریکش رو به آنا تحمیل کرد. میگه آدم به طور ناخودآگاه زندگیش رو بر اساس قوانین زیبایی تصنیف میکنه، اونم درست در لحظات ناامیدی مطلق.






