جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

مامان منو ندیدی؟!؟ یا برف داره میاد! تحطیله؟!؟

شکی نیست که از یه سنی به بعد، جای بچه ها و مادر/پدرها عوض میشه (این خودش یه پست جدا میخواسته بوده داشته باشه، هنوز هم!) بعد،،، 3 ساعت پیش، خان داهاش زنگ زدن که "ما تو «دولت»ایم، ترافیک سنگینه، نگران نباش، داریم میایم!" خودم رو تحویل میگیرم و یه چیز خوشمزه ای برای خودم ردیف می کنم و نوش جان! 2 ساعت بعد، ایضاً خان داهاش زنگ میزنه و به همین ترتیب. به کار آماده سازی لباس برای شنبه صبحم می پردازم و یه ساعت بعد، خودم زنگ می زنم که "یعنی هنوز تو «دولت»این؟!" و جواب مثبت میشنوم! میرم پای تلویزیون با یه عالمه بند و بساط لاک و لاک بازی. یه کم این کانال، اون کانال میکنم بلکه یه چیزی پیدا شه که بشه دید. یه برنامه اس، در مورد زلزله. بد نیست، میذارم باشه. یه چیزهایی میگه در این مورد که در این تاریخ و اون تاریخ در دهلی و یکی دیگه از شهرهای هند، زلزله های «عجیب» اتفاق افتاده (البته با اخبار خودمون فرق داره که میگه "بارش «غیرمنتظرهء» برف"هااا!!!) که در ادامه میفهمم زلزله هم عجیب میشه وقتی که مکان وقوعش روی کمربند زلزله نباشه و ... جالب اینکه، این برنامهء به ظاهر علمی، فقط به عجیب بودن این زلزله ها اکتفا میکنه و آخرسر هم نتیجه میگیره که "زلزله حتی در عصر مدرن هم قربانی داره"!!! (طبیعیه که من یاد زلزلهء 8.1-8.2 ریشتری همین چندسال پیش ژاپن بیفتم که فقط یه کشته داشت، اونم چون بالای صخره مشغول ماهیگیری بوده، پرت شده تو آب!!! و خب خنده م میگیره دیگه!) باز، تا مشغولم یه لایه از لاکم خشک شه، چرخ میزنم کانالها رو و میرسم به یه برنامه که داره شروع میشه و اسمش هم «رو در رو»ه. از نوع نشستن و سلام علیک مجری، با خودم حدس میزنم که موضوع باید «ورزشی» باشه. مهمونهای برنامه رو هم که نشون میده، احساس میکنم که اشتباه نکرده م و اینها هم باید مربی فوتبالی، یا سردبیر مطبعهء ورزشی ای چیزی باشن. حاصل، چیز فوق العاده خنده داری از آب درمیاد! چون نه فقط موضوع گفتگو «فرهنگی» اعلام میشه (که من هنوز هم فکر میکنم باید «فرهنگ در ورزش»ای چیزی باشه!)، مهمونها هم دو عدد «ناشر» محترم هستن و خدارو شکر، بنده از اشتباه بزرگی درمیام!!! بقیهء بحث هم در نوع خودش، خنده ایه! آقای مجری، از آقای ناشر انتشارات مدرسه میپرسه، "به نظر شما، کتاب چیه؟" و جواب: "هر نوشته که بشه خوند، کتابه!" اون یکی ناشر (که چون اسم انتشاراتش ذکر نشده، من خیال کرده م ناشر خصوصیه) هم جواب میده: "بهترین دوست و یاور آدم"!!! نمیدونم چرا خوش دارم، بدون گوش دادن به حرفهاشون، فقط نگاهشون کنم! در این حالت، مطمئن میشم که مجری برنامه، کاملاً مناسب شغل «مفسر ورزشی»ه! بعد، سعی میکنم حرفهاشون رو هم گوش بدم،،، نمیدونم چرا اونی که به نظرم اومده ناشر خصوصی بوده، اینقدر سنگ کمکهای دولت به ناشران رو به سینه میزنه و میگه از این کمکها باید به کتابفروش ها هم بشه! فکر میکنم "پس 30-35% ای که روی قیمت پشت جلد از ناشر تخفیف گرفتن که بشه سودشون، چیه اونوقت؟!" از این هم گذشته، هردو به شدت کتمان میکنن که سرانهء مطالعه در کشور پایینه! بعد هم آقای انتشارات مدرسه از «توزیع نرمال» و «دو اقلیت و یک اکثریت» صحبت میکنه در پشتیبانی از ادعاش (اونم به افتضاح ترین وضعی که میشه که از یه مفهوم ریاضی برای «اثبات» ادعایی استفاده کرد! فکر میکنم: "یعنی واقعاً لازمه تو این کتاب و کلاسهای «مدیریت 60 دقیقه ای»، عبارات ریاضی رو هم به گند بکشن؟!؟") آقای مجری هم برای اینکه کم نیاورده باشه(!!!) یه چیزی میگه و یه عبارت "توزیع فراوانی" میزنه تنگش! با خودم میگم "مارکسیسم و هگلیسم و اینا دیدی؟ این «لمپنیسم»شونه!!!" بیخیال میشم. میشه یه ساعت بعد از قبلی! بلند میشم دوباره زنگ میزنم به خان داهاش که "کجایین الان؟!؟" و جواب میشنوم که "شریعتی، سر دولت، تا خود تجریش هم همینه!"، منم هیجانزده اعلام میکنم که "بازم پیشرفتتون خوب بوده!واقعاً خوشحالم که باهاتون نیومدم!!!" اونم تایید میکنه و میگه "تو بگیر بخواب دیگه، صبح هم میخوای بری سر کار!" منم میگم "باشه! شب به خیر!" بعد که قطع میکنم، فکر میکنم: "اگه من باهاشون بودم، از یه کوچه پس کوچه ای زده بودم،،، شاید الان همه خونه بودیم!... اوه، اوه! مامان هم که فردا امتحان داره!... بابا هم که میخواست زود بره..." و خب یه کم چهرهء «وجدان معذب» میاد جلوی چشمم... میام اینترنت، بلکه یه کم وقت بگذرونم و این مزخرفات رو مینویسم و ... دیگه میخوام برم بخوابم، اونم با «قلبی مطمئن» از اینکه همین که چشمام بیاد گرم شه، اهل خانه میرسن و بنده از خواب پریده، خواب زده شده، 3-4 ساعتی هم خوابم نخواهد برد...

... اصلاً من نمیدونم این «شنبه صبح» واسه چی آفریده شده!!!

۲ نظر:

Black Jazz Britain گفت...

صبح روز شنبه به منظور اخذ حال شماست و ارزش دیگری ندارد.

Hermes Marana گفت...

یک این که ما منتظریم هر وقت شما با این بتا کنار آمدید و سربه راه اش کردید، ما هم بتا شویم. دو این که پاشا می روید لابد سالامی و قارچ دیگر، بعله؟