یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴
بعدشم... از Billy Elliot خوشمان آمد! اگه تصادفاً دستتون رسید، بدانید و آگاه باشید که به دیدنش میارزه!!! اگرچه بعضی ها ممکنه در برابر لهجه British موضعگیری منفی داشته باشن، اما باور بفرمایید از لهجهء "دره پیت" تو Snatch بدتر نیست!
Snatch رو گفته بودم فیلم خوبیه؟! عیبی نداره، دوباره هم میگم! اصولاً خیلی خیلی کم پیدا میشه فیلم گانگستری-کمدی به این قوت! ولی وقتی پیدا میشه، نباید که از دست داد، که، پس، چون، زیرا، از، در، برای، حتی... !!!
دیگه... دیگه هم آهان! سینما پردیزو رو هم بالاخره دیدم. و بالاخره هم کشف فرمودم که اصولاً اشکال از جناب تورناتوره و مالنا-ش نبوده! کلاً و اصولاً من با سناریو پردازی ایشون(اگه بشه همچین چیزی گفت! چون شخصیت پردازی کار کارگردان نیست و کار سناریسته!) مشکل دارم. انگار که جناب تورناتوره خیالشون راحت نمیشه اگه کتاب ِ فیلمشون رو خودشون نبندن، یه من خاک هم روش نکشن و تو کتابخونه نذارن!! اِ ! جیزززه!!! ایراد اصلی ای هم که به این شخصیت پردازی وارده به نظر من، اینه که اصلاً شخصیت پردازی ای وجود نداره! و آقای جوزپه خان(!)، یه سری تیپ واسه خودش ردیف کرده، اما مثل شخصیت باهاشون برخورد میکنه و سرنوشت محتوم براشون رقم میزنه...
... زیاده جسارت است.
خوش باشید!
یکشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۴
اصولاً یه بخش از ذهنیات من، از نوع ذهنیات "دگماتیستی"ه که در اثر اونها آدم فکر میکنه "برای آدم، برای انسان، یه «ذات»ی متصوره که پاک و سفیده. این محیط و تربیت و اجتماعه که اونها رو دچار مشکلات روحی-روانی میکنه و «طبیعت» و «ذات» همه آدمها به «ادامه زندگی» تمایل داره و نه «مرگ»".
و در نتیجه من نمی فهمم چرا نباید برای آدمی که خودکشی کرده، اونقدرها ناراحت بود! که یعنی خودش میخواسته؟!؟.. یعنی اگه اون آدم حداقل تو وضعیت من بود، باز هم اینو میخواست؟!!.. یا آگه کسی -دوست هم نه! یه غریبه!- اومد و گفت من دارم میرم خودم رو بکشم، باید بهش گفت چون خودت میخوای، من مانعت نمیشم؟!!..
چقدر فیلم «علی مصفا» خوب بود که دختره که میخواست خودش رو بکشه، تاس میریخت، شماره میگرفت و یه پیغام برای آدمی که نمیشناخت میگذاشت...
کاش الهام هم اون فیلم رو دیده بود...
چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۴
- دو تا دوست به زودی با هم ازدواج میکنن
- دو تا دوست break up فرمودن
- یه دوست ... فوت کرده....
واقعاً این همه خبر شوک برانگیز طی یه ساعت زیاد نیست؟!؟
،،،
من اون دوستی رو که فوت کرده از نزدیک نمیشناختم،
در واقع دوستِ دوستام بود،
دوست یکی از دوستای دبیرستانم هم بود،
شاید تعداد دفعاتی که دیده بودمش،
سهشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴
- تحلیل انتخاباتی:
من که دوتا رای دادم، شما رو نمیدونم!!!
- تحلیل ریاضیاتی:
صبح روز شنبه، مجموع درصد آرای هفت کاندیدا میشد 101%. اگه 5-6% رای باطله رو هم اضافه کنیم .م.م.. اااااااا... چقـــــــــــدر مردم رای دادن!!!!
- تحلیل شیمیایی:
تا ساعت 3 بامداد شنبه، آرای یکی از کاندیداها، اکثریت رو داشته که ظرف 2 ساعت، به رتبهء پنجم سقوط کرده و دیگه هرگز از رتبهء 4 بالاتر نیومده. نتیجه میگیریم "رأی" هم قابلیت ته نشینی دارد!
- تحلیل فیلمی:
اون هفته، "هفت سامورایی"، این هفته، "شاهزاده و گدا". این وسط هم که یه "رمبو" داشتیم، تکمیل!
- تحلیل روانشناختی:
من نمیدونم این مردم مرض دارن (بخوانید: مازوخیسم حاد!) میرن به یه کسایی رای میدن که موقع اعلام ننیجه، همهء مملکت «تو لب» و «پکر» باشن؟!؟!.. عجبا!!
- تحلیل فلسفی:
"به هر چیز ِ افراط-وار! «خوب» شک بفرمایید." (hint!: کنایه از رعایت انصاف صدا و سیما!)
- تحلیل اقتصادی:
بابا WTO !!!!
- تحلیل عشقی:
یعنی چی که همه جا اول "عشق" باید بره کنار؟؟ تو انتخابات هم اول «دولت عشق» باید کناره گیری کنه؟!؟
- تحلیل اجتماعی:
کی تا حالا دیده بودین سیمای فخیمه، شب شهادت حضرت فاطمه، انواع و اقسام آعنگهای لس آنجلسی و "ای یار مبارکباد" و اینا پخش کنه؟؟؟ باز بگین انتخابات بده!!!
- تحلیل سینمایی:
بازی گردانیش حرف نداشت، فقط منشی صحنه زیادی سوتی داده بود!
- تحلیل ادبیاتی:
به جای واژه مهجور و مجعول "انتسابات"، از این پس بگوییم: "انتخابات"!
و ...
شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴
یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۴
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴
چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۳
جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۳
میدونی بعدش چه آآآآرامـــــــــش اعصابی بود؟!؟ که حتی خیلی خیلی قبل از اون وانفسا -از بعد از دوران بیهوشی مطلق- هیچوقت نبوده بود...
اصلش اینکه .. خوشحالم که با این باید صبح 6 پامیشدم و تا هنوز هم نمیتونستم بخوابم، ترجیح دادم تا 2-3 صبح بیدار بمونم و «رستگاری از شاوشنک» رو ببینم.
،،،
اینا به کنار! یک- اینکه یه فیلمساز قائدتاً باید تو کارش پیشرفت کنه یا پسرفت؟ یا اینکه به همون سادگی که از آبی حضرت «کیشلوفسکی» بیشتر از قرمزش خوشم اومد، از این یکی فیلمه هم بیشتر از اون The Green Mile خوشم اومد؟! یا اینکه واقعاً معنی ای که تو این یکی تزریق شده بود، چیز دیگه ای بود؟!؟ (تروخدا Green Mile یه خورده زیادی آبکی نبود، با وجود کششی که داشت؟!؟)
دو- من از این استفن کینگ هیچ خوشم نمیومد (هنوز نیز هم!!!). راستش یکی دوتا فیلم هم که بر پایه قصه هاش بود، تا اومد شروع بشه، حوصله م رو سر برد: لوس ِ بیمزه! ولی کم نیست که درخشش و رستگاری از شاوشنک و مسیر سبز، بر اساس داستانهای ایشون نوشته شده! از این به بعد شاید دیگه بهش نگم لوس بیمزه...
سه- یه چیز عجیبتری که هست اینه که من نمیدونم 3 بار یا 4 بار این Fight Club رو دیدم -آخه تا همین اواخر هی موفق نمیشدم ببینمش اصلاً- ولی هربار بعد دیدنش -یه چند روز بعد- این احساس بهم دست داده که اون چیزی رو که باید ازش نگرفتم (این "باید" مال خودمه، هیچکس هم واسه من تعیین نمیکنه که از چه فیلم و کتابی، «چی» بگیرم. نقطه!) و لازمه که بازهم دوباره ببینمش! کسی میدونه چرا؟!؟..
چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۳
یکی از چیزهایی که دیگه همه راجعه به خواب میدونن، خواب سنگین و سبک یا به اصطلاح REM/NREM ه. که دوره خواب سنگین طولانیتره و حدود یک ساعت و نیمه و خواب سبک حدود 10-12 دقیقه که یعنی خیلی کوتاهتر از خواب سنگین میشه (خواب سبک همون REM=Rapid Eye Movement ه که تو این دوره حرکات چشمها زیر پلک به وضوح قابل مشاهد است). هر دوی این دوره ها در همهء آدمها، موقع خواب وجود دارن و دلیل اینکه خیلی از آدمها فکر میکنن خواب نمیبینن، اینه که در دورهء خواب سنگین از خواب بیدار میشن و خواب چیزی نیست که بعد از خواب سنگین هم یاد آدم بمونه. اونهایی هم که فکر میکنن دیشب فلان خواب رو دیدن، در واقع همین خواب آخری که در طولش بیدار شدن رو به خاطر دارن. (یعنی برای اینکه تمام خوابهای شب تا صبحتون یادتون بمونه، باید حدوداً هر 1:30 یکبار در طول شب بیدار شین!!!)
بگذریم! اینا که توضیح واضحات بود. چیزی که حضرت فروید در مورد خواب میگه اینه که موقع خواب دیدن، ذهنیات انباشته شده در ناخودآگاه (Conscience) به نیمه-خودآگاه (SubConscience) میان (مثل اتفاقی که هنگام تداعی میفته) و آدم زمان خواب دیدن، چیزهایی رو که در ناخودآگاهش انباشته شده، میبینه. چیزهایی که به نظر موسیو فروید در ناخودآگاه آدم ثبت و ضبط میشن، همهء امیال و واپس-خورده های زندگی آدم هستن که از دوران بچگی اونجا میمونن و تلنبار میشن. بنابراین خواب به نظر جناب فروید، ذهنیات واپس-خورده و سرکوب شدهء آدمن که به انحاء مختلف تغییر شکل پیدا کردن + اتفاقات ساده ای که طی روز برای آدم میفتن و ترکیب اینهاست که فهم خواب رو مشکل میکنه و خواب به نظر پیچیده میاد.
از این طرف، حضرت یونگ در نظریه تعریف ناخودآگاه با استادش فروید اختلاف نظر داره و میگه فقط بخشی از ناخودآگاه، شامل امیال واپس-خورده و سرکوب شدهء آدمه و ناخودآگاه خیلی وسیعتر از فقط این یه بخشه. یعنی مثلاً جناب یونگ منشاء خلاقیتهای هنری و علمی آدم رو هم در ناخودآگاه میدونه. علاوه بر این، نظر جالب انگیز دیگه ای که سینیور یونگ داره اینه که ما فقط جسممون رو از اجدادمون به ارث نمیبریم، بلکه بخشی از افکار و ذهنیات اجدادمون رو هم به ارث میبریم که اونها هم در ناخودآگاهمون قرار میگیره و در شرایطی که تداعی رخ میده، میبینیم چه افکار و ذهنیات عجیب غریبی وارد (نیمه خودآگاه و بعد) خودآگاهمون میشه (که البته تازه اینجاست که ما از وجودشون اطلاع حاصل میکنیم!) پس تا همینجا دو پله از ناخودآگاه اعلیحضرت فروید جلوتریم! یه پلهء دیگه هم اینجا که اتفاقات فیزیکی ای که موقع خواب در اطرافمون میفته، به طور نامستقیم Sence میشه و خودبه خود وارد ناخودآگاه میشه.
اما همهء این توضیحات برای اینکه معلوم شه منشاء خوابهای آدم چه چیزهایی میتونه باشه. یه سری امیال و آرزوهای سرکوب شده یا ارضا نشده (این شامل همهء احساسات آدم میتونه باشه، چه ترس و غم، چه آرزو و هوس، چه حسرت و حسادت و الخ!)، یه سری حل مسائلی که یه زمانی ذهنمون رو مشغول کرده بوده و اون موقع جوابی براشون پیدا نکرده بودیم، یه سری خلاقیتهای هنوز نشکفته!مون (چه علمی، چه هنری، چه فلسفی، چه هرچی!)، یه سری افکار و ذهنیات به ارث رسیده از پدر و مادر و پدربزرگها و مادربزرگها و جدها و ... تا خود حضرت آدم! یه سری اتفاقاتی که در طول روز برامون افتاده و یه سری هم اتفاقات فیزیکی ای که همون موقع داره واقع میشه.
خلاصه که از منشاء گذشته، من این بخش قضیه رو تو توضیحات یونگ خیلی دوست داشتم که میگفت ناخودآگاه آدم این چیزهایی رو که گفته شد، خیلی هم بی حساب کتاب سرهم نمیکنه که تحویل آدم بده. اصل قضیه اینه که خواب، یه «مکانیسم جبرانی»ه. یعنی خواب میاد یه پروسس هایی روی ناخودآگاه آدم که شامل همه اون چیزای بالایی باشه، انجام میده که بار ذهنی آدم رو سبک کنه تا آدم بتونه با خواب انرژی کسب کنه و ادامهء حیات بده و البته خیلی وقتها این کار رو به صورت سمبولیک انجام میده. یعنی مثلاً اگه اتفاق ناخوشایندی در طول روز برای آدم افتاده، ممکنه در اثر تداعی چیزهایی رو از ناخودآگاه آدم، به نیمه خودآگاهش بیاره و پشت هم ردیف کنه (که ممکنه از کهن الگوها(archetypes)ی حضرت آدم گرفته تا یه خط مطلبی که هفته پیش تو یه روزنامه خونده و اتفاقی که طی روز افتاده، هرچیزی باشه.) و خودبه خود منجر به ثبت اثری خوشایند از اون اتفاق در ذهن آدم (ناخودآگاه) بشه و آدم چندوقت بعد که به خاطرهء اون روز مراجعه کنه، ببینه هیچ احساس بدی راجع بهش نداره! (کم اتفاق میفته؟ نه والا!!!)
قشنگیش اینجاست که آدم تازه میفهمه این شوخیهایی که طی روز میکنه که اگه همین الان فلان کار رو نکنم، برام عقده میشه و این حرفها، چقدر میتونه جدی باشه! هیچ فکر کردین که آدمی که چند روز نخوابیده، در حالیکه مرتب انواع و اقسام ویتامین و دوپینگها رو دریافت کرده، چرا میتونه تا این حد(ی که دارین میبینینش!) کج خلق باشه؟!؟ و چرا این همه روی برآورده شدن نیازهای معقول بچه ها تاکید میشه (چون هنوز مکانیسم جبرانیشون کامل شکل نگرفته و این چیزها واقعاً میتونه تبدیل به عقده بشه).
قشنگترش اینکه با این یه ذره چیز میز، آدم قشنگ میتونه بیشتر خوابهای خودش رو (و حتی بعضی آدمهای دور بر خودش رو که نسبتاً میشناسه) تفسیر و تعبیر کنه. من که تازه اینا رو خونده بودم، نصفه شبا زندگی نداشتم دیگه! هی از خواب میپریدم که خب، حالا اینی که الان دیدم، یعنی چی و برای چی بوده و ... . خلاصه خواب به من خیلی خیلی کمک کرد که خودم رو بیشتر بشناسم.
هوه! یادش به خیر، چه کتابایی میخوندم (اصلاً کتاب میخوندم!!!). سال به سال دریغ از پارسال و این حرفا. شب عالی به خیر!
جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳
... میخواد عدم اعتماد به نفس پدر و مادر نسبت به بچه شون باشه، به این دلیل که به اندازهء اون به روز نیستن، یا عدم اعتماد به نفس شوهر در برابر زن، چون این روزا نمیشه فقط به زور بازو نازید!! یا عدم اعتماد به نفس زن به دلیل خوشگلتر نبودن نسبت به دخترهمسایه!! یا عدم اعتماد به نفس بچه در برابر پدر و مادر، به خاطر کامل و آسمانی نبودن...
یه مدت که روی جوامع کوچیکی که در روز یا هفته باهاشون سروکار دارید، تمرکز کنید، میبینید که بیش از 90% جبهه گیری های معمول آدمایی که بیشتر از 6 ماهه میشناسید، ناشی از کمبود همین اکثیر اعتماد به نفسه! مشکل اصلیش هم تو جامعهء ما ارزشهاییه که روشون بنا شده. فکرش رو بکنید فقط اگه پدر و مادرها نمیخواستن نقش دانای کلی رو که تو بچگی بچه هاشون داشتن از دست ندن، چقدر پذیرفتن بچه هاشون -و تفاوت اونها با خودشون- براشون راحت تر میشد و چقدر بچه ها احساس امنیت بیشتری میکردن که خصوصی ترین حرفهاشونو اول به پدر و مادرهاشون بگن. یا زن و شوهرها اگه قرار نبود همدیگه رو دو دستی بچسبن تا با کفن سفید از هم جدا بشن، چقدر راحت تر مشکلات ارتباطیشون رو با هم حل میکردن به جای اینکه به هفت تا خاله خانباجی (اشتباه نشه! این معجون از نوع مذکرش هم بسیار یافت میشه، علی الخصوص تو ادارات این مملکت! باور بفرمایید!!) و رمال و کف بین برای دوا درمون مراجعه کنن.
... بماند! اصلاً اعتماد به نفس چیز خوبیه، اگه داشته باشیش. بهتر هم میشه اگه بتونی به دیگران هم بدیش! بیاین تمرین کنیم که صِرفِ بودنمون ارزشمنده و قرار نیست سر چیزی با کسی بجنگیم که با به دست آوردنش، چیزی بهمون اضافه بشه؛ حتی اگه اون چیز اعتبار و شخصیتمون باشه!
چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳
فریبا وفی
برندهء جایزهء بهترین رمان سال 1381/ سومین دورهء جایزه هوشنگ گلشیری/ دومین دورهء جایزه ادبی یلدا
چاپ سوم/نشر مرکز/تهران 1381
خب، چه عرض کنم... به نظر میومد باید خیلی بیشتر از این حرفا باشه، ولی نبود! (راستی جایزه رو به چی میدن؟!؟) حالا کلاً اینجوری بگم که کتاب از زاویهء دید اول شخص مفرد روایت میشه و طبق معمول همه آثاری که میخوان پست مدرن باشن (!) ، نظم زمانی خاصی نداره، اما ساختار بی زمانی قابل قبولی هم نداره (یه وقت هست، آدم به طور آگاهانه همه چیز رو به هم میریزه، یه وقت نه، از شلختگی بیش از حد، همه چیز به هم ریخته هست! و فرق مورد اول و دوم، در تسلط/عدم تسلط به اوضاع ست!) کل نوشتار سکته داره. یعنی یه چیزی به اسم انسجام در این نوشته کمتر به چشم میخوره: چه انسجام معنایی، چه انسجام فکری (تروخدا از "جریان سیال ذهن" دفاع نکنین که نه فقط خودم کشته مرده شم، بلکه به اینی که الان گفتم هم هیچ ربطی نداره!) یا حتی انسجام ساختاری. و در نهایت اینکه نویسنده بین روایت سه نسل سرگردونه. به ظاهر داره زندگی خودش رو روایت میکنه، در حالیکه زندگی پدر و مادر و خاله و شوهرخاله و خواهرها رو هم کاملاً باز میکنه و درعین حال، برای آیندهء بچه ها هم برنامه هایی میچینه. نمیدونم شاید این یکی یه کم هم مثبت باشه که یعنی مثلاً زن ایرانی نه میتونه مستقل از گذشته و پدر و مادرش زندگی کنه، نه میتونه آیندهء بچه هاش رو به خودشون بسپره... (ولی باز هم اونقدرا خودآگاهانه به نظر نمیاد!) مشکل دیگه هم اینه که خیلی موضوعات زیادی رو ریخته وسط گود که نمیدونم مثلاً چی گفته باشه، ولی عملاً از هیچکدوم هم چیز خاصی نتونسته بگه!
اما حالا نکات مثبت (هممم، گویا اول باید مثبتها رو گفت... شما ببخشید!) یکی اینکه جمله های توصیفی خیلی خوبی بعضی جاها دیده میشه –که طبق یادداشتهای بنده در زمان خوندن- "یه جایی تو سیاهچاله ها گم میشن و به سرانجامی نمیرسن!" (یه چندتاشو این پایین نقل میکنم.) یکی دیگه هم خود ایدهء کتابه "پرندهء من" و اینکه "هرکسی پرنده ای داره که هرجا بره، صاحبش هم باید دنبالش بره –یعنی میره!" ولی این ایده واقعاً بد پرداخت شده و کلاً حیف شده!!
یه چیز دیگه هم اینکه چرا این خانمهای نویسندهء ایرانی حتماً باید یه جوری به موضوع "خیانت به همسر" بپردازن؟؟ دلیلش این نیست که از بچگی بهشون آموزش داده شده "هر لحظه «فکر نکردن» به همسر و بچه ها، یه جور خیانته، حتی اگه این فکر نکردن به همسر و بچه ها، لازمهء فکرکردن به «خود» بوده باشه" ؟!... اَه! بابام جان، اوضاع وخیم تر از این حرفاس دیگه... بریم سراغ جملات و عبارات قشنگ!
«بعد از خانه نشین شدن آقاجان زاری مامان بالا گرفت. انگار حالا دیگر عمدی در کار بود. صدای زاری نبود. بیزاری بود.» ص 30
«خاله محبوب میگوید
- من فقط به عشق ماتیک زن جعفر شدم.
جعفر شوهر اولش بود.
- گفتند تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی.
مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقاجان شد.» ص 38
«آهسته میگوید "طلاقت میدهم".
مثل تیر خلاصی است که خیلی آرام و خونسرد شلیک میکند.
من باید بمیرم. دراز بکشم و بمیرم. دراز میکشم ولی نمیمیرم.» ص 50
«شاید هم عشق در خود آدم است. فکر میکنم می شود با عشق مثل برگ عبوری به همه جا رفت و در هرجایی زندگی کرد. راستش من چنین برگی را در جیبم ندارم. می ترسم به آن طرف ها بیایم و با جیبی خالی گم بشوم. آن وقت باید دست به دامان یکی بشوم. می ترسم به بهشت تو بیایم و چشمم به چیزهای باقیمانده از جهنم بیفتد که به تنم چسبیده اند.» ص 71
«هنوز هم که هنوز است نتوانسته ام خودم را در حالت درازکش در حالی که سرم زیر بالش پنهان است قبول کنم. این یک تصویر از دهها تصویری است که هیچ جوری نمیتوانم خودم را در آن دوست داشته باشم و انگار نمیشود بدون دوست داشتن از چیزی عبور کرد. من آن طرف تصویرها مانده ام.» ص 126
«جای دلخواهم را توی خانه پیدا کرده ام. همان جا نشسته ام و کتابی را ورق می زنم. هربار به سطر اول برمیگردم و از نو جمله را میخوانم. چشمانم مثل آهنربایی شده که خاصیت هود را از دست داده و بدون توانایی جذب کلمات روی سطح کاغذ میلغزند.» ص 127
سهشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳
چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۳
Notre vie quotidienne est bombardée de hasards, plus exactement de rencontres fortuites entre les gens et les événements, ce qu’on appelle des coïncidences. Il y a coïncidence quand deux événements inattendus se produisent en même temps, quand ils se rencontrent : Tomas apparaît dans la brasserie au moment où la radio joue du Beethoven. Dans leur immense majorité, ces coïncidence-là passent complètement inaperçues. Si le boucher du coin était venu s’asseoir à une table de la brasserie à la place de Tomas, Tereza n’aurait pas remarqué que la radio jouait du Beethoven (bien que la rencontre de Beethoven et d’un boucher soit aussi une curieuse coïncidence). Mais l’amour naissant a aiguisé en elle le sens de la beauté et elle n’oubliera jamais cette musique. Chaque fois qu’elle l’attendra elle sera émue. Tout ce qui se passera autour d’elle en cet instant sera nimbé de l’éclat de cette musique, et sera beau.
…
یادم رفته بود کوندرا چقدر معرکه اس! به هزار و یک دلیل، یکیشم این:
میگه زندگی روزمره پر از اتفاقه؛ یا دقیقتر پر از برخوردهای غیرمنتظرهء رخدادها و انسانها؛ چیزی که بهش میگیم تصادف. میگه تصادف وقتی رخ میده که دو رخداد نامنتظره همزمان رخ میدن و با هم تلاقی پیدا میکنن. مثل اینکه وقتی توماس وارد کافه شد، آهنگ بتهوون از رادیو پخش شد. میگه اکثر این تصادفها نادیده گرفته میشن، یعنی مثلاً اگه قصاب سرنبش به جای توماس وارد کافه شده بود و سر میز نشسته بود، ترزا هیچوقت توجه نمیکرد که رادیو داره بتهوون پخش میکنه درحالیکه برخورد بتهوون و قصاب خودش تصادف جالبیه! اما عشقی که داشت به وجود میومد، در ذهن ترزا یه جور حس زیبایی حک میکنه که نه فقط هیچوقت این آهنگ رو فراموش نخواهد کرد، بلکه هرچی هم در این لحظه در اطرافش هست، با این آهنگ منور و زیبا میشه. ... میگه آنا هم (تولستوی-آناکارنینا) وقتی با ورونسکی در ایستگاه قطار روبرو شد، درست بعد از خودکشی یه آدم زیر یه قطار بود، که آخر رمان آنا رو میبینیم که خودش رو زیر قطار پرت میکنه. ... آنا میتونست هزار جور دیگه به زندگیش خاتمه بده، اما ایده ایستگاه و مرگ، محرک فراموش نشدنی مرتبط با تولد عشق، در لحظهء ناامیدی زیبایی تاریکش رو به آنا تحمیل کرد. میگه آدم به طور ناخودآگاه زندگیش رو بر اساس قوانین زیبایی تصنیف میکنه، اونم درست در لحظات ناامیدی مطلق.
سهشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۳
یکی از فیلمایی که میخواستم راجع بهش بنویسم، فیلم Tais-toi (گلاب به روتون! "خفه شو!") بود کار فرانسیس وبر، با بازی ژان رنو و ژرار دیپاردیو. خب اصل موضوع اینه که فیلم یه فیلم کمدی بود که گویا طبق عادت مألوف جناب وبر، دو شخصیت کاملاً متضاد مسوول ایجاد طنز در فیلم بودند: ژان رنوی بسیار جدی عضو خیانتکار یه گروه مافیایی و دیپاردیویی که قلب یه بچه در سینه ش میتپه!! (فقط تصور کنین این آقای دیپاردیو چه کرده تو این فیلم!)
قشنگی فیلم به این بود که این آقای وبر، علارغم پیش گرفتن یه خط داستانی ساده و معقول! از همه نوع طنزی به خوبی استفاده کرده بود؛ طنز کلامی، طنز تصویری و طنز موقعیتی. یعنی کسانی هم زبان فرانسه بلد نبودن، خیلی راحت میتونستن -نه فقط خسته نشن، بلکه!- با این فیلم بخندن. این به نظر من یعنی یه کار کمدی خوب!
تازه جالبش اینه که گویا این فیلم به خوبی کار قبلی ایشون Le Placard نیست و من در حسرت دیدن اون کار ام!
پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳
ای بابا! تقصیر من نیست که! هروقت وبلاگ نوشتنم میاد، اینترنت ندارم،،، وبالعکس! اما عوضش نه فقط آقای هرمس مارانا دوباره مینویسه، بلکه ما خانوم مارانا رو هم کشف کردیم، که کلی با وبلاگشون حال میکنیم! اما عجالتاً این دوتا تعریف من-ساختهء بی ربط رو داشته باشید، تا باز برگردم:
1- Globalization یعنی نصفه شب -دم صبح- که از باد و بارون خوابت نمیبره، از رختخواب مرخصی بگیری، بری بشینی ATP MASTERS تماشا کنی، بعد ببینی بازی به علت باد و باران! کنسل شده! جرات داری بگو اینجا کجا، تگزاس کجا!!!
2- Feminism یعنی بازپس-گیری یه شبهء همهء حق و حقوق اضافه ای که درطول تاریخ به آقایون داده شده!
،
پ.ن. فقط عروسی به صورت سورپریز دعوت نشده بودیم که اونم شدیم. ولی بد خوش گذشتاااا! خانوم لیلا، جاتون خیلی خالی...
پ.ن.پریم. آهان، اینم یادم اومد!! خانوم ال-لیلا، حکماً مسخره میفرمایید! ولی جان من برو The Incredibles رو ببین! من که دارم روزشماری میکنم که از آسمونی، زمینی، چیزی برسه، ببینمش! البته فکر کنم از Shall we dance هم بدت نیاد!