پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۲

اینکه یه شعر بی وزن و قافیه، اونم تو روز تولد آدم تو وبلاگش بدرخشه، یه کم عجیبه،، قبول دارم! ولی خب مرحوم گلسرخی هم نمیدونسته که 3-4 سال بعد از اعدامش، درست همون روز، یه همچین گلی!!! میخواد از درون برف سر برون بیاره که !!...

بگذریم،، اگرچه که تا همین یکشنبه ظهر دیگه هیچگونه دلبستگی به دنیا برام باقی نمونده بود، یه کادوهایی برام از زمین و آسمون رسید که تا خودم رو باهاشون خفه نکنم، دست از سر این زندگی برنمیدارم! عجالتاً با همونا مشغولم ولی اگه وبلاقم اومد، اینجا رو هم آپدیت میفرمایم!

.. تازه! اینم کامنتدونی نو که قول داده بودیم! امیدواریم دیگه جا کم نیاد ...

چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۲




کوچ غمگین پرستوهای شاد
در غروبی پرملال و بی صدا
خبر عریونی باغا رو داد
پاییز اومد اینور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بار شاخه ها
کسی از گلها نمیگیره سراغ

بیا در سوگ دلگیر «گل سرخ»
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زادهء فصل خزانیم
دو تن پروردهء دامان گریه

شده ابری تو فضای سینه مون
قصهء بی غمگساری های ما
می دونم پایان نداره بعد از این
غصهء بی برگ و باری های ما

بیا در سوگ دلگیر «گل سرخ»
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زادهء فصل خزانیم
دو تن پروردهء دامان گریه

پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون

می نویـــسم با دل تنگ
روی گلـــــبرگ شقایق
فصل دلــــــتنگی پاییز
فصل غمــگینی عاشق

بیا در سوگ دلگیر «گل سرخ»
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زادهء فصل خزانیم
دو تن پروردهء دامان گریه

پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون




محمدرضا فتاحي

یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۲

لولیتای آدرین لین ، واقعاً اونی نبود که دنبالش میگشتم. نمیدونم شاید باز مال کوبریک یه چیزی باشه. هنوز که پیداش نکردم. اما به هرحال، مطمئنم لولیتای خود ناباکوف چیز دیگریست، یعنی دقیقاً همون چیزی که من دنبالشم! عوضش با «در ستایش عشق» گــُدار یه جورایی واقعاً حال کردم ...

خب بگذریم یا نگذریم، گویا اصل موضوع اینه که من گــُدار رو به اسپیلبرگ -به خصوص به همون فهرست شیندلرش که گــُدار هم بهش گیر داد!- و امثالهم ترجیح میدم که از سَرِ سیری فیلم میسازن. به هرحال من که نه سینما سرم میشه، نه اصلاً هنر، فقط هم خوش دارم نظرات شخصی خودم رو در مورد فیلمهایی که میبینم، بلغور کنم. اما حالم از "فجریا!" به هم میخوره وقتی میبینم 21 فیلم، حداقل یه سیمرغ بردن، ولی «مارمولک» با 93.8% رأی تماشگرا -یعنی 20 فیلم دیگه، مجموعا" 7% هم رأی نیاوردن- اما اسم «کمال تبریزی» حتی توی کاندیداهای بهترین کارگردانی هم نبوده ! چی بگه آدم به این جماعتِ خود-هنرمند-بین! که محتاج شهرتن ولی باندبازی نمیذاره بدونن رأی چی، کشک چی، پشم چی ....

یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۲

اِندِ اطلاع رسانی!!!! :

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز!!! ببین آقای سروش چی میگه !!!

،

پ.ن. من که بازم به جشنواره بازی نرسیدم، ولی کاش یکی مبســـــــــــــوط (سوت نه!) مینوشت چه خبره !
پ.ن.پریم. دیدن غول تبتی قشلاق کرده ؟!؟
پ.ن.زگوند! مینا من که نفهمیدم چه جوری واسه پست 18 فوریهء من، کامنت دادی! ولی به زودی جواب همهء کامنت هات رو میدم !!!...
.
.
.
پ.ن. تی اِرس. دوستان! اگه به رسالت رسانهء وبلاگ خیانت شد، میبخشید !!!...

پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۲

خب بهتره که مسائل خیلی هم با هم قاتی پاتی نشه ... اصلاً آدم تا وقتی پَرش به پَر کسی نگیره، هیچ مشکلی پیش نمیاد! تو همین مملکت هم اگه آسه بری، آسه بیای که گربه شاخت نزنه، میتونی امیدوار باشی که اگه گربه هم از قانون! تخطی کرد و شاخت زد، یا تخطی «نکرد» و شاخت زد - قانون که نیومده که کار من و تو رو راه بندازه که! دهَه! پرتوقع!!! .. هدفِ مجری قانون باید این باشه که شاخش رو بزنه، چه با قانون، چه بی قانون! ...- حداقل ««گــــاااووو»» دیگه شاخت نمیزنه !

اما کافیه عین «ترومن» بخوای پات رو از این استودیوی لعنتی بذاری بیرون، اونوقته که هم نیروگاه هسته ای ِ سر راهت نشت میکنه و هم دریای زیر قایقت طوفانی میشه ...
من میشم یه مورچه که 60 برابر وزن خودش بار میکشه، یه (یکی یا هرچندتا!) گندهء مسخره هم بازیش گرفته، هرجا دلش میخواد راهم رو سد میکنه یا راههایی رو که لزوماً نمیخوام برام هموار میکنه و من رو از مقصدم دور میکنه، هـــــــــِــــــــی، مــــدااااااااام...

.. اصلش اینه که هرکار کنی با زندگی کنار بیای، زندگی یه کاری میکنه که باهات راه نیاد. گاهی لازمه آدم «فـــرار» کنه که بگه "همین یه کار مونده بود که نکرده بودم، اونم کردم!" ... وگرنه که اولین غم من واسه رفتن اینه که اونور دیگه چه جوری کتابای ترجمه فارسی سانسورشده و بدترجمه رو گیر بیارم؟! آخه هرکار هم بکنی، باز "فارسی شکر است". یا به قول محمد، همهء کیف زندگی به اینه که روزی 70 تا ضرب المثل زبونت رو تو مکالمات روزمره به کار ببری (همین بود دیگه محمد؟!؟). اصلاً اگه اونجا یه روز از دندهء "چرا در گنجه بازه؟ چرا دومَنِت درازه؟ ..." پاشدی و یکی از اونجاییا بهت گفت "چرا نمیری خونتون؟" ، چی داری بهش بگی ؟! ها ؟!؟..

... هرچی خودمون رو به ندیدن و نشنیدن عادت دادیم و گفتیم باشه همهء زندگی رو از بین "بد" و "بدتر" انتخاب میکنیم، باز هیچی سَر ِ آشتی نگرفت .. "بدتر" و "بدتر" گذاشتن جلومون گفتن "انتخاب کن!" ... آمریکا داره انگلیس رو از میدون به در میکنه، همونطور که تو افغانستان کرد، همونطور که تو عراق کرد،،، حالا فکر میکنی تو انتخابِ سرنوشتت، دخالت هم داری ؟!؟!..

... بابا بیـــــــــــــــخیـــــــال! تنها راه اینه که از این استودیوی مسخره بزنی بیـــــــــــــــــــــــــــــــــرون .................

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۲

وسط اين همه گِره گوره و بدبختي و شورا و مصاحبه و الخ و Bin-Packing ِ همه اينا تو همين يه ذره وقت بهمن ماه، وبلاگ نوشتن، دل و دماغ نميخواد، يه علافي اساسي در حضور كامپيوتر ميخواد و مقدار معتنابهي غُر كه خوشبختانه استثنائاً اينبار همه مدارك بنده تكميله!!!

... اگه تا حالا يه سر سوزن شك داشتم كه اينجا جاي موندن هست يا نه، ديگه هيچ جوووووررر شك ندارم. اين مدت قشنگ حس كردم دارم (گلاب به روتون!) تو طويله زندگي مي كنم! .. كافيه كارت به 4 تا بانك و 1-2 تا سفارت و 3-4 تا آموزش دانشگاه بيفته، تا ببيني چه جوري به چشم گوسفند نگات ميكنن و به جاي تو، براي كل گله تصميم ميگيرن ... حتي با هزارتا هماهنگي قبلي هم امكان نداره كارت سر ساعتي كه بايد،، بايد و بايد و بايد،،، راه بيفته.

.
.
.

حالا تا بعد ...



دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲

ايميل وارده!

موقعيت: فرض می کنيم کليد در يکی از مقامات مهم کشوری گم شده است. در هر جای دنيا چگونه کليد را پيدا و در را باز می کنند؟

فرانسه: در اين کشور درها معمولا قفل نيستند، بنابراين دستگيره در را می چرخانند و در را باز می کنند. بعدا ماموران يک کليد يدکی درست می کنند يا قفل را عوض می کنند.
آمريکا: بلافاصله اف بی آی تعداد 194 نفر از مظنونين القاعده را دستگير و تعدادی از ايرانيان را اخراج می کند و در بازجويی اعضای القاعده تعدادی بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک در خانه های آنها پيدا می کنند، اما کليدی پيدا نمی شود.
آلمان: حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او می گيرند.
بلژيک: ابتدا مسوول مربوطه به ماموران نامه می نويسد و اين خبر را می دهد، بعد موضوع طی نامه ای به وزارت کشور و وزارت خارجه خبر داده می شود، بعد نامه هايی برای پارلمان اروپا نوشته می شود. بعد از نه ماه نامه نگاری کليد خودش پيدا می شود.
انگلستان: در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدی گم نمی شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.
کلمبيا: رئيس جمهور از قاچاقچيان می خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او می خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نکنند.
واتيکان: پاپ از خداوند می خواهد جای کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز می آورند و در را باز می کنند.
ايتاليا: گم شدن هر چيزی در اين کشور طبيعی است، بنا براين در را می شکنند و خسارت آنرا به برلوسکونی می دهند.
افغانستان: با يک توپ 106 در را از جا می کنند و در اين ماجرا تعدادی از نيروهای آمريکايی و القاعده هم به قتل می رسند.
عراق: چند ساعت منتظر می مانند تا عمليات استشهادی انجام شود، در جريان عمليات در هم باز می شود و می بينند صدام آنجا نيست.
سوئيس: برای انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار می کنند.
روسيه: يکی از دزدهايی که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز می کند.


ايران: ابتدا تعدادی از عوامل نفوذی را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگير می کنند، بعد حزب الله از خواهران می خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روزنامه را تعطيل می کنند، بعد کميسيون تحقيق تشکيل شده و برای يافتن کليد وزارت اطلاعات را در جريان قرار می دهند، بعد معلوم می شود که از هر کليدی شش عدد يدکی در مجلس، رياست جمهوری، شورای نگهبان، شورای تشخيص مصلحت، قوه قضائيه و دفتر رهبری وجود دارد، بعد کليدها را پس از استفسار از شورای نگهبان می برند و می بينند هيچکدامشان در را باز نمی کند. بعد با لگد در را باز می کنند و می بينند رئيس جمهور يک هفته در آنجا گير کرده بود و جيکش در نمی آمد.

نتيجه گيری اخلاقی: هر دری يک جوری باز می شود.

سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۲



ماشنکا
ولادیمیر ناباکوف
خلیل رستم خانی
نشر دیگر
چاپ اول 1378


ماشنکا -در انگلیسی مری؛ بعد بگین مترجمای ما بَد اند! دیگه اسم که ترجمه نمیکنن اقلا"!- فوق العاده اس. ناباکوف هم همینطور! از اون کتابهاییه که با ذره ذره اش آدم کیف میکنه و آخرش به ابن نتیجه میرسه که یه بار کمه: یه بار برای یه کتاب ناز و دوست داشتنی، یه عاشقانهء موقر! با یه پایان محشر، پر از توصیف های معرکه و تمثیلهای به جا و ملموس و از همهء اینها گذشته، زوم بکهای تک جمله ای یا حداکثر دو جمله ای به گذشته های دور و نه چندان دور عاااالــــی و ... وااااقعا" کمــه!

" در حین راه رفتن به این می اندیشید که چگونه سایه اش از شهری به شهر دیگر، از پرده ای به پرده ای دیگر سرگردان خواهد بود، چطور هرگز نخواهد فهمید چگونه اشخاص آنرا خواهند دید، یا چه مدت در اکناف جهان سیر خواهد کرد. و وقتی به رختخواب رفت و به صدای قطارهایی گوش داد که از درون آن خانهء دلگیر – که هفت سایهء گم شدهء روسی در آن می زیستند – می گذشتند، تمام زندگی همچون قطعه ای از ساختن فیلمی به نظر می رسید که سیاهی لشکرهای بی توجه آن دربارهء فیلمی که در آن بازی میکنند هیچ نمی دانند. "

اینکه این کتاب این همهء تو قفسهء کتابها خاک خورد تا خونده شه، به خود کتاب هیچ ربطی نداره. در واقع مشکل از هوش خواننده بود که هربار با شروع کتاب، وقتی میدید با 80 تا شخصیت سر و کار داره، قبل از شروع از خوندنش خسته میشد. اما این دفعهء آخر که عزم کرده بود هرچی هست بخونه، کم کم کشــــف کرد 8 تا شخصیت بیشتر نبودن!! (نه! آخه «لو گلبویچ» چه ربطی به «گانین» داره که من بفهمم اینا یه نفرن؟!؟ حالا باز «لیووشکا» یه حرفی!!! ... الخ!)

در نهایت هم اینکه کلی و نصفی از این آقای ناباکوف خوشم اومده و عجالتا" دنبال بقیه کتابهاش –بالاخص لولیتا- میگردم، گرچه که گویا ترجمهء مرحوم منصوریه و همون حرفایی که این روزا مد شده پشت سر اون بنده خدا بزنن. یه چیزی هم میخوام بگم، فقط امیر سالار نشنوه!! یه جاهایی از کار، همون جاها که موسیو ناباکوف سعی در سوپررئالیزه کردن (سوررئالیزه نه! خیلی زیاد رئالیزه!!) صحنه ها و توصیف و تشریح ها داره، منو کلی یاد کوندرا مینداخه!! نقطه!

دیگه همین.

جمعه، دی ۱۲، ۱۳۸۲

عجالتا" از هرچی هندونهء چارگوشه بدم میاد!

اصلا" میدونی چندهزار جهت میخواسته رشد کنه و اون قفس چارگوش مسخره جلوش رو گرفته که حالا تو ببینی و بگی خیلیم خوشگله ؟!؟..

هیچیشم که بد نباشه و حمل و نقلش و شکل و ظاهرش هم خوب و راحت باشه، موقع بریدن، کلی پرت داره! میگی نه، امتحان کن ...

پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲

از اون همه عِرق ملی که میگن و قراره قد یه ارزنش هم توی من باشه، یه کاره همون یه چوکولو بلندمون کرده، یه روزه فرستاده بدو بدو دیدن تخت جمشید و پاسارگاد و الخ! هی میگم این کارت پستالها و ظرف و ظروف و مبلهای استیل تخت جمشید-ناک! چرا به جای اینکه حس خوبی در من ایجاد کنن، یه جور انزجار تولید میکنن ... اونجا فهمیدم طرحها و انگاره ها نیستن،،،

... اصل، چیز دیگریست؛ چیزی مثل «تراش» و «صیقل» سنگهای دوهزار و پانصد ساله، «شکوه» و «عظمت» "شهر پارسه" -یا همهء چیزی که بعد از دوهزار و پانصد سال از یک شهر باقی می ماند،، خیلی بیش از آنچه از شهرهای امروزی باقی خواهد ماند- و فرمانها و راهنماهایی که جای جای، حقوق و دستمزد کارگران ِ این همه عظمت را بر خود دارند: «عدالت» دوهزار و پانصد ساله ... «تمدن» دوهزار و پانصد ساله ... .

فرق، فرق real و virtual نیست، فرقی ه در حد fake و genuine . سعی نکن توی دیکشنری دنبال این فرق بگردی، فقط کافیه یادت باشه: «اِدِعا» نتیجهء هراس از fake جلوه کردنه!

یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲




ای نسیم رهگذر به ما بگو
این جوانه های باغ زندگی،
این شکوفه های عشق،
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار می شوند ؟

از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگهای هار می شوند؟


فریدون مشیری ؟

پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲

فیله اومد آب بخوره، افتاد و دندونش شکست،
یا
ناجور میشه اگه آدم تو همهء خواستگاریا جواب منفی بشنوه. نه ؟!
گذشته از اینها،
خوبه گاهی هم از خوشی، آدم وقت سرخاروندن نداشته باشه!
فقط
وقتی نیم متر دولا میشی و با کمر کج دستش رو میگیری، تازه میفهمی چقدر دلت تنگ میشه اونوقت که نباشه ...
به هرحال،
من از دوستانی که وبلاگم رو از خودم بیشتر جدی میگیرن، عذر میخوام، گرچه که لازم نیست!
اما
دلم لک زده واسه سینما! نفس عمیق و شبهای روشن.
اونم
با این عصارهء تنبلی که نمیذاره از آستارا پایینتر برم!

دوست و دشمن با هم فرق دارن اِنی وی ...

چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۲



خب، گویا سکوتمون خیلی طولانی شده؛ از حالا به بعد، راجع به یه موضوع دیگه سکوت میکنیم!

یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۲

فقط بپيوند ...

بر اين خاكستري خفهء همگاني زندگي ماشيني ته مايه رنگي بزن! همه را با يك چوب مران، از تعصب بپرهيز، يك شكلي حاكم بر حيات را به نوعي درهم شكن، با همدلي با انسانها به حيات تيرهء خود رنگ و بويي بده، همهء نيروها در كارند تا تورا عام كنند؛ خاص باش! با شكستن نظم حاكم بر روابط اجتماعي توازني تازه پديد آر، براي ايجاد اين توازن هم به دل گرم و هم به عقل سرد نياز داري. افراط در هر دو سو تو را به بيراههء جنون يا جزميت مي كشد. دل بده، عشق بورز، از خود مايه بگذار، فرزانگي بياموز!


- احمد ميرعلايي


بهروز افخمي:

مديريت شهر تهران براي تعطيلي مراكز فرهنگي، دنبال بهانه است.

- پنجشنبه 15 آبان ماه 1382 / روزنامه ايران


پاسخ شهردار تهران به افخمي:

كساني كه در انتخابات شركت نكردند، لايق همين شهرداري هستند.

- شنبه 17 آبان ماه 1382 / ايضاً روزنامه ايران


... خودت گير عجب خري افتادي !!!

یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۲

گوشهاتو بگیر ، چشمهاتم ببند. حالا با تمام قدرت فوت کن !
.
.
.

های ! هیچ فکر کردی چه کار بیمزه ای داری میکنی ؟؟؟...

سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۲

فیلم پیانیست رو هم دیده بودم، اینترنت پیدا نمیشه که ...!!!

انصافاً فیلم خوش ساختی بود. ولی خب، این مظلوم نشون دادن یهودیها هم یه کم حال من رو بد میکنه !! ولی بازم خیلی قابل نحمل تر از "فهرست شیندلر" بود. اما بنده به شخصه اگه جای جناب پولانسکی بودم و این همه هنر داشتم که تو یه فیلم به خرج بدم، اون یه صحنه که افسر آلمانی دستگیر شده، با آقای ویالونیست حرف میزد رو میذاشتم انگلیسی (که مثلاً همون لهستانی بود) حرف بزنه، فقط برای اینکه اعتراف کرده باشم «تاریخ رو قوم غالب مینویسه!» تا به همین راحتی پام رو از کثافات سیاسی کشیده باشم بیرون؛ گرچه برای کسی که منع ورود به آمریکا داره و برای مراسم اسکار هم نرفته، نباید به این راحتی ها باشه ... . والسلام!

پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۲

حواست باشه از سر طنابایی که از دست و پاهات باز میکنی، مطمئن شی. اگه همینجوری رو هوا ولشون کرده باشی، هیچ معلوم نیست کجای این کلاف سردرگم رو کورتر کنن ...

یادت باشه راحت شدن از شر قید و بند ها به این سادگی ها هم نیست ...

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲

آهان !

قضيه كتاب وبلاگها بود ... اولاً كه چه كار تميزي بود! دست همگي درد نكنه.

بعدش ... والا آدم چي بگه ! اگه از شونصد قرن پيش سيستم كتاب و ارشاد و چاپ و دنگ و فنگ و بنگ مملكت رو نميشناختم و به دونه دونه حساسيتهاشون، آشنا نبودم، باز يه حرفي! .. اول كه يه {...} ديدم وسط نوشته هام، يه كم موندم،،، فكر كردم من كه همچين نمادي ندارم تو ادبياتم. نه كه ندارم، از اول هم نداشته م! ،،، بعد يه چيزي اون وسطا ميگه: اين كه يعني سانسور !! ،،، يه چيز ديگه، عين اسفند رو آتيش ميپره بالا پايين كه سانسور ؟؟؟ يعني چي ؟!؟ ... سانسور! اونم تو نوشته هاي من ؟!! ،،، ميرم سراغ اصل نوشته كه يه گوشه كناري نگه داشتم واسه خودم،،، سانسورشده اينه : ‹‹اگه واقعاً عقل داشته باشي، ميسپريش به "احساس".›› ! حالا اين به مذاق كي خوش نيومده خدا داند، اما كلاً جالب بود ! مايهء تفريح خاطر شد ...

شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲

در گذشته، افراد خلاق - نقاشان، موسيقي دانا، شاعران، مجسمه سازان - صرفاً از روي ضرورت محض مجبور بودند از حسن شهرت و احترام چشم بپوشند. آن ها مجبور بودند زندگي سنت شكنانه اي را در پيش بگيرند - زندگي يك خانه به دوش - اين، تنها راه ممكن براي بروز و ظهور خلاقيت آنان بود. در آينده ديگر لزومي به اين كار نيست. ... در آينده هركس مي تواند همچون فردي شاخص زندگي كند. ديگر نيازي به زندگي سنت شكنانه نيست. زندگي سنت شكنانه محصول فرعي يك زندگي جزمي، متحجر و قراردادي است كه آبرو، در آن حرف اول را مي زند.

- اشو / مرجان فرجي / روانشناسي جامعه (روانشناسي خلاقيت) ، شمارهء 1 / ارديبهشت ماه 1382

‹روانشناسي جامعه› يه نشريهء جديده كه شعارش 'روانشناسي به زبان ساده براي همه' است، با اين حال، هيچ شباهتي به كتابها و مجلات شبه روانشناسي 'بياين گل باشيم، بلبل باشيم' نداره! تقريباً در هر شماره، زير عنوان هاي ثابتي مثل "روانشناسي خلاقيت" ، "روانشناسي ادبيات" ، "روانشناسي هنر" ، "روانشناسي ارتباطات" ، "روانشناسي زن و مرد" ، "روانشناسي عشق" ، "روانشناسي سياسي" و ... مطالب جالبي داره كه اكثراً هم ترجمه هستن.

هيچي ديگه ! همين !