چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶
شانه بزن، تو
اگه اهل زبان و زبانبازي(!) هستيد، يا از ادبيات لذت ميبريد، يا حوصله (يا وقت!) خوندن كلاسيكها رو نداريد، اما طالبيد، يه سر به اينجا بزنيد اگه تا حالا نزديد!
یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶
Wish you were here
عجيب دنيام شده پر از spam. هر روز صبح كه از راه ميرسم، عين باز كردن ميلباكسم، كنار يه سري آدم، تيك ميزنم و بلافاصله report as spam رو انتخاب ميكنم تا بتونم ايميلهايي رو كه ميخوام، يا همون آدمهايي رو كه ميخوام، با خيال راحت ببينم و بهشون برسم. عجيبترش اينكه درست عين ياهو، روز به روز به تعداد اين spamها داره اضافه ميشه و تعداد آدمهايي كه ميخوام ببينم،كم و كمتر. نميدونم چيم ميشه كه اين شده. لابد بايد من يه چيم شده باشه ديگه، وگرنه كه اينهمه آدم باهم يكدفعه چيزيشون نميشه كه! آدمي كه مثل قابعكس رو ديوار كاري به كار كسي نداشته، چرا الان اينهمه «من گاز ميگيرم» شده؟!
چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶
The Odds Are There to Be
It's so very cold outside,
Like the way I'm feeling inside!!!
اين دفعه استثنائاً نه از اون لحاظ!!!
،
البته كه اون پست پايين، كل اتفاقي بود كه در اولين روز برفي سرم اومد، اما كلاً لحظهاي نيست كه به همچين چيزي فكر نكنم (بدون لوسبازي!):
یک کارمند عالی رتبهء (ماندارین) چینی عاشق یک زن درباری شد. زن درباری به او گفت: «من از آنِ تو خواهم بود، اگر یک صد شب، بر چهارپایه ای، در باغ من، به انتظار بنشینی.» ولی در شب نود و نهم، ماندارین بلند شد، چهاپایه اش را زیربغل زد، و رفت.
،
كاناداييها هم خيلي لوس تشريف دارن كه ميگن كانادا سرده و خيلي سرده و خيلي خيلي سرده! كدومشون تا حالا دو هفته، هر روز با كاپشن و كلاه و پليور روي يقهاسكي نشستن پشت ميز كار و هر شب با بدندرد ناشي از سنگيني لباس تماممدتروز به رختخواب رفتن؟!؟..
،
پارسال بنزين، امسال گاز. خدا به داد بقيهاش برسه...
،
دلم پازل scream ادوارد منك ميخواد. از همه سريال "ميوه ممنوعه" فقط پازل دختره رو دوست داشتم كه هروقت حالش خوب نبود،ميرفت سروقتش. از همون اول كه دورش رو چيده بود، گفتم scream ادوارد منك ه. دروغ چرا؟ آهنگ تيتراژ آخرشم دوست داشتم، ولي نه اونقدر كه بخوامش!!
،
اخيراً با يكي دوتا از دوستان نيمهقديمي كه بعد از مدتها صحبت ميكردم، طرف فرتي برگشته پرسيده "خب الميرا، كتاب و فيلم جديد چه خبر؟!" ميخوام بدونم يعني من هيچ مشخصه بارز ديگهاي ندارم واقعاً، جز اينكه بانك اطلاعات فيلم و كتاب مردم باشم؟!؟..
،
برفه، ميتونست خيلي كلافهكننده باشه فقط اگه خودم روز قبلش دعا نكرده بودم يهجوري برف بياد كه مملكت تعطيل شه!!! فقط نميدونم اگه اينهمه مستجابالدعوه تشريف دارم، پس چرا ايـــنم؟!!
،
اين روزها همه چيز عجيبه. اونقدر عجيب كه آدم به فكر باوركردن هم نميفته. از سرعت سقوط مملكت به قهقرا گرفته تا سكوت خفه مردمي كه ديگه به هيچ واكنشي اعتقاد ندارن. احساس ميكنم همه دارن سينهخيز ميرن كه به يه پناهگاهي برسن، غافل از اينكه پناهگاهها قبلاً نابود شده... آدما ديگه آدم نيستن. شدن حيووناي درندهاي كه از لاشه همنوعانشون تغذيه ميكنن.
چندماه پيش يه ماشين حمل پول يكي از بانكها با يه پرايد تصادف سختي ميكنه، مردم اطراف حادثه فقط جمع ميشن و تا ميتونن تراولهاي ريخته وسط جاده رو جمع ميكنن. در حاليكه اگه راننده پرايد در همون نيمساعت اول بهش رسيدگي ميشد، زنده ميموند...
،
بگذريم. ما هنوز هم هر روز صبح از خواب بيدار ميشيم...
سهشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶
كه از راست نرنجيم ولي...
گاهي رفتن، به دردسرش نميارزه.
گاهي توقف، آدم رو از مسيرش دور ميكنه.
گاهي انتظار، ارزش رسيدنش رو نداره.
گاهي برگشتن، از هر جاي راه رفته، بازم به نفعه.
گاهي، لازمه پشتپا زد به همهچي. به همه راه رفته و به يه ذره راه باقيمونده.
گاهي، به نقطه شروع رسيدن هنره!
سهشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶
چهارشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۶
تولد كجا بود!!!
من كي تا حالا تولدم اين وقت سال بوده كه امسال باشه؟؟ يعني واقعاً هيچكدوم از دوستان نميدونن تولد من دو ماه ديگه اس؟!؟
آقاي سروش، شما ديگه چرا؟! من كه فقط بيست و چند روز از شما بزرگتر بودم كه!! يا كه بُعد زمان اونجا انقدر فرق ميكنه؟!؟..
هي هي هي، آدم دردشو به كي بگه؟!؟..
،
بگذريم! من الان اين چيزي رو كه دارم ميبينم باورم نميشه! اگه ادامه پيدا كرد، شايد گفتم چيه!!!
آقاي سروش، شما ديگه چرا؟! من كه فقط بيست و چند روز از شما بزرگتر بودم كه!! يا كه بُعد زمان اونجا انقدر فرق ميكنه؟!؟..
هي هي هي، آدم دردشو به كي بگه؟!؟..
،
بگذريم! من الان اين چيزي رو كه دارم ميبينم باورم نميشه! اگه ادامه پيدا كرد، شايد گفتم چيه!!!
جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
چراغ اول رو که سبز رد کردم، دومی رو نگاه نکردم. به خیال اینکه سبزه، میخواستم رد کنم که دیدم یه Camery داره در جهت خلاف میاد تو شیکمم! به طرف میگم چیکار داری میکنی، خیلی حق به جانب اعلام میکنه قرمزه، کجا داری میای!!!
این ملت ایران رو جون به جونشون کنی، فکر میکنن فقط و فقط خودشون از قانون مستثنان!!!
،
من مصرف علامت سوال و علامت تعجبم بالاست. ربطی به وبلاگ و این حرفا هم نداره. از عنفوان جوانی اینجوری بودم! نیم فاصله هم از خونه نمیشه رعایت کرد. نمیدونم شاید با نرم افزار کی برد درست شه، ولی حالا که نشده!
،
راستی، نگفته بودم با یه کلنل ارتش امریکا دست داده بودم؟! اونم سر قبر خروشچف! پشت مقبره لنین! دیگه؟!..
،
اصولاً حس میکنم دیگه قضیه قیف و قیر این وبلاگ حل شدنی نباشه..
،
ببینم، کسی این "زندگی دیوید گیل" سینما چهار رو دید؟! خیلی دلم میخواد بدونم چقدر از اصل سوژه ش باقی مونده بود...
،
و اما تفأل شب یلدای امسال:
ترسم که اشگ در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر بعالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
،
دیگه حالم از هرچی صبره ... بگذریم، حافظ هم ما رو گیر آورده دیگه، چرا که نه؟!.. فردا هم باز اول هفته، اول ماه، اول فصل،،، ولی هیچ اشتیاقی برای هیچ شروع کردنی نیست. به این میگن «پیری».
میخواستم یه تولد 30 سالگی بگیرم، اساسی. ولی کسی نمونده واسه مهمونی گرفتن. اونم میره پهلوی همه ذخیره های دیگه واسه دیار باقی.
،
شما هم خسته نباشید از خوندن این همه خزعبلات و لاطائلات!
شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶
در راستای شفاف سازی اذهان عمومی
جناب مدیرعامل س.س. (که صد البته، مدیرعامل خودمون نیستن) فرمودن:
"دماغت استخونیه، عمل کنی خوب میشه!!! "
اصل جالبیت قضیه، آدمی بود که این حرف رو زد. وگرنه که، کیه که تاحالا این حرف رو به من نزده باشه؟!؟...
،
پ.ن. جناب مو! بیزحمت اون شایعه سازهای دور و برت رو به من معرفی کن، بلکتن خواستم شایعه پراکنی کنم. بالاخره منم دل دارم!!!
پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶
Was that lonely woman really me???
،
در اینکه اوضاع به شدت those-were-the-days ایه شکی نیست...حتی در اینکه هنوز یاد نگرفتم اینجور موقعها چیکار کنم که از این اوضاع و نوستالژی بازی های متعاقبش زودتر بیرون بیام هم شکی نیست. همیشه باید خودش بگذره. خودش اومده، خودش هم باید بره...
،
هوم، گمونم فقط مدیرعامل س.س. راجع به دماغ من نظر نداده بود... که اونم داد طبعاً!
،
چشمم که به این همه فیلم ندیده و کتاب نخونده توی اتاقم میفته، دلم میخواد Money Money Money بخونم...
،
اَه! مردم از دست این آآآیtunes وحشی دیوونه زبون نفهم. واسه همه این صفات هم دلیل دارم. اونم بیشتر از یکی!!!
،
کاش طوریش نباشه. سنش واقعاً کمه. آرزوش هم زیاد نیست. کاش اقلاً اون به آرزوش برسه...
،
اند... دیس ایز سووووو آنمی!!!
،
بازم یادم نمیاد برای چی ادیتور بلاگر رو باز کرده بودم...
در اینکه اوضاع به شدت those-were-the-days ایه شکی نیست...حتی در اینکه هنوز یاد نگرفتم اینجور موقعها چیکار کنم که از این اوضاع و نوستالژی بازی های متعاقبش زودتر بیرون بیام هم شکی نیست. همیشه باید خودش بگذره. خودش اومده، خودش هم باید بره...
،
هوم، گمونم فقط مدیرعامل س.س. راجع به دماغ من نظر نداده بود... که اونم داد طبعاً!
،
چشمم که به این همه فیلم ندیده و کتاب نخونده توی اتاقم میفته، دلم میخواد Money Money Money بخونم...
،
اَه! مردم از دست این آآآیtunes وحشی دیوونه زبون نفهم. واسه همه این صفات هم دلیل دارم. اونم بیشتر از یکی!!!
،
کاش طوریش نباشه. سنش واقعاً کمه. آرزوش هم زیاد نیست. کاش اقلاً اون به آرزوش برسه...
،
اند... دیس ایز سووووو آنمی!!!
،
بازم یادم نمیاد برای چی ادیتور بلاگر رو باز کرده بودم...
جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۸۶
بارون بارونه، زمینااا تر میــــشه...
،
آی من عاشق تلویزیون ج.الف ام وقتی که از عیاری و حاتمی کیا وتبریزی، همزمان سریال پخش می کنه! هیچم مجبور نیستم اون دوبله های افتضاح رو تحمل کنم، اَه!
،
این جناب یونیورس هی یه کارایی میکنه، که من یاد این بیفتم، هرهر بزنم زیر خنده! کلاً همه چی مسخره س! باور بفرمایید..
،
«روزگار قریب» والعاقل یکفیه بالاشاره! ممم، فقط یه چیز دیگه: "ای بیمیرید با این مملکت داریتون!!!"
،
فونت نستعلیق جدید رو دیدید؟! من که بسی دارم حال میکنم باهاش! اگرچه که هنوز کشیده نداره، ولی در همین حد اولیه هم اتصالها رو فوق العاده درآورده. محض رفع خستگی وسط کار، چیرکی مینویسم باهاش و بر میگردم سر کار...
،
راستی! این اصلاً انصاف نیست که از سرکار نشه وبلاگ نوشت ! من نصف زندگیم تو دفتر محل کارمه و از خونه فقط میتونم نصف و نیمه وبلاق کنم! مثل الان که نمیتونم حجم یه عکس بارونیم رو کوچیک کنم و بذارم تنگ این پست!
،
این دلیل نمیشه که درک کنم چرا بقیه دوستان وبلاق نمیکنن!
،
آهان! این یکی رو باید زودتر از اینا میگفتم! تا به حال کی دیده بودین وبلاگری قبل از راه اندازی وبلاق، این همه محبوب قلبها باشه؟؟؟
،
"عکاسی بازگشت و نگاه به دنیاست، حتی اگر هیچ شباهتی به آن نداشته باشد."*
،
اینم نگفته بودم که از زودیاک خوشم نیومد؟! خب راستش اون حسی که من از کارای فینچر میگرفتم رو بهم نداد. به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
* فرشید آذرنگ، مقدمه کتاب "اتاق روشن" اثر رولان بارت
آی من عاشق تلویزیون ج.الف ام وقتی که از عیاری و حاتمی کیا وتبریزی، همزمان سریال پخش می کنه! هیچم مجبور نیستم اون دوبله های افتضاح رو تحمل کنم، اَه!
،
این جناب یونیورس هی یه کارایی میکنه، که من یاد این بیفتم، هرهر بزنم زیر خنده! کلاً همه چی مسخره س! باور بفرمایید..
،
«روزگار قریب» والعاقل یکفیه بالاشاره! ممم، فقط یه چیز دیگه: "ای بیمیرید با این مملکت داریتون!!!"
،
فونت نستعلیق جدید رو دیدید؟! من که بسی دارم حال میکنم باهاش! اگرچه که هنوز کشیده نداره، ولی در همین حد اولیه هم اتصالها رو فوق العاده درآورده. محض رفع خستگی وسط کار، چیرکی مینویسم باهاش و بر میگردم سر کار...
،
راستی! این اصلاً انصاف نیست که از سرکار نشه وبلاگ نوشت ! من نصف زندگیم تو دفتر محل کارمه و از خونه فقط میتونم نصف و نیمه وبلاق کنم! مثل الان که نمیتونم حجم یه عکس بارونیم رو کوچیک کنم و بذارم تنگ این پست!
،
این دلیل نمیشه که درک کنم چرا بقیه دوستان وبلاق نمیکنن!
،
آهان! این یکی رو باید زودتر از اینا میگفتم! تا به حال کی دیده بودین وبلاگری قبل از راه اندازی وبلاق، این همه محبوب قلبها باشه؟؟؟
،
"عکاسی بازگشت و نگاه به دنیاست، حتی اگر هیچ شباهتی به آن نداشته باشد."*
،
اینم نگفته بودم که از زودیاک خوشم نیومد؟! خب راستش اون حسی که من از کارای فینچر میگرفتم رو بهم نداد. به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
* فرشید آذرنگ، مقدمه کتاب "اتاق روشن" اثر رولان بارت
دوشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۶
and the sh!t's coverin' upp
هیچ به رابطه مستقیم هفته بسیج و محمد نوری دقت کردید؟!؟..
،
نفت شده 100 دلار، قبض گاز دوبرابر میاد در خونه مردم!
،
روسیه، موشکهای دوربردش رو به حالت آماده باش درآورده.
،
سود وام قرار بود کم بشه، سود سپرده ها کم شد. سود وام کم نشد، سود سپرده ها زیاد نشد!
،
iPOD Silver 80GB، پــــــررر...
،
بانک وحشی شده! دیشب و امروز صبح، دو سه تا transaction معمول و همیشگی بانکی داشتم،،، 600 تومن کارمزد دادم. همینجوری ییهو، ییدفه!!!
،
ز دیو و دد نیز هم ملولم و انسانم آرزوست...
،
این که هنوز حالم خوبه، جای تعجب داره!!!
،
نفت شده 100 دلار، قبض گاز دوبرابر میاد در خونه مردم!
،
روسیه، موشکهای دوربردش رو به حالت آماده باش درآورده.
،
سود وام قرار بود کم بشه، سود سپرده ها کم شد. سود وام کم نشد، سود سپرده ها زیاد نشد!
،
iPOD Silver 80GB، پــــــررر...
،
بانک وحشی شده! دیشب و امروز صبح، دو سه تا transaction معمول و همیشگی بانکی داشتم،،، 600 تومن کارمزد دادم. همینجوری ییهو، ییدفه!!!
،
ز دیو و دد نیز هم ملولم و انسانم آرزوست...
،
این که هنوز حالم خوبه، جای تعجب داره!!!
سهشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۶
نيست جفا سزاي من
،
خواب ميديدم يه خيابون دوطرفهس، نه بزرگتر از خيابون: بلواره؛ يه چيزي مثل بلوار كاوه مثلاً، شايد هم نهمثلاً؛ مطمئن نيستم. اما سطحش ليزتر از آسفالته و برف سبكي هم روش نشسته، گُله گُله. شيب نسبتاً زيادي هم داره كه با اينكه من تو مسير سرازيريام، سختي سربالايي رو تو چهره رانندههاي اونوري ميبينم. خودم هم به راحتي طي طريق نميكنم با اون يهكم ليزي و تكه برفهايي كه معلوم نيست روي چي رو پوشوندن و گهگاه سرم پايينه كه جلوي پامو ببينم (اينكه چرا اينطرف همه پيادهن هم نميدونم!) يهبار كه سرم رو بلند ميكنم، مهساي همسفر رو اونطرف ميبينم، پشت يه ماشين كه فكر كنم طوسي يا دودي بود اما يادم نيست خود ماشين چي بود. مهسا آرايش عجيبي كرده! از اين دختر برنزههاي براق درحالمردنازگشنگي شده. هيچ شكل خودش نيست. اصلاً نميدونم چرا تو اون وضعيت ميشناسمش. اون بهروش نمياره كه من رو شناخته -و اين مطمئنترم ميكنه كه خودشه- من هم ميگذرم. جالبتر اينكه من اينطرف تنها نيستم! با نازنينم و هنوزم داريم از همين حرفهاي تازگيهامون ميزنيم. از همين چيزهايي كه پريشب تو كافيشاپ داشتيم ميگفتيم. چندتا آدمي هم پشت سرمونن. جلوييها فاصلهشون از ما بيشتره. همه رو به پايين. انگار ماشينها رو تو دوربرگردون ول كرده باشيم -چيزي از پارك كردن يادم نمياد- و پياده سرازير شده باشيم. يه پيرزني هم با از اين پيرهن گلگليهاي خونه، روسري و چادرنماز بسته به گل و گردن و گترهاي نواري شيريرنگ، داره تو مسير ما مياد بالا! يه مكالمهاي هم رد و بدل شد كه ديگه خوب و بديش يادم نمياد...
از صبح كه با بيل خودمو از تو رختخواب جمع كردم از وسط اين خوابه، همش دارم فكر ميكنم يعني به سرازيريش رسيدم؟! پس چرا مهسا اونوره، در حاليكه من با نازنين اينورم؟!؟ اون خانومه كي بود، چي ميگفت؟ اون پيچ پايين سرازيري به كجا ميرسيد؟ چرا ...
،
باورم نميشه آدمها انقدر براي زندگي خودشون برنامه نداشته باشن كه هركسي بتونه هر برنامهاي ميخواد براشون پياده كنه!
،
تازگي، كار جديد ياد گرفتم: معاشرت با رانندهتاكسيها! خيلي جالبه!!! دنياهاي اونا هم زمين تا آسمون با هم متفاوته! اون يكي اساساً سياسي-اجتماعي... اين يكي اهل كيف و حال!!!
،
به احترام اين آقاي دكتر افشين يداللهي هم كلاه از سرمون برميداريم كه با ترانهسراييهاشون، به كلي آهنگهاي سريالهاي مملكت رو ارتقا دادن! بنده ديگه با گوش دادن به حداكثر يكي دو بيت از ترانه تيتراژ پاياني سريالها ميتونم بگم شعرش كار ايشونه يا نه! (از مزاياي باد-ماهواره-انداختندگي!!!)
،
حكايت رفتن من هم شده حكايت زايمان ريچل: همه ميان و از راه نرسيده ميرن، من هستم همچنان...
،
اين همه فلشبك رو توي فرندز دوس نميدارم! حالا شايدم چون ما طي 10 سال نميبينيم، همهچي يادمونه و احتياج به فلشبك نداره...
،
همين ديگه! بعد خيليوقت، كلي وبلاگ شد ديگه! فعلاً بسده! زت زياد!
خواب ميديدم يه خيابون دوطرفهس، نه بزرگتر از خيابون: بلواره؛ يه چيزي مثل بلوار كاوه مثلاً، شايد هم نهمثلاً؛ مطمئن نيستم. اما سطحش ليزتر از آسفالته و برف سبكي هم روش نشسته، گُله گُله. شيب نسبتاً زيادي هم داره كه با اينكه من تو مسير سرازيريام، سختي سربالايي رو تو چهره رانندههاي اونوري ميبينم. خودم هم به راحتي طي طريق نميكنم با اون يهكم ليزي و تكه برفهايي كه معلوم نيست روي چي رو پوشوندن و گهگاه سرم پايينه كه جلوي پامو ببينم (اينكه چرا اينطرف همه پيادهن هم نميدونم!) يهبار كه سرم رو بلند ميكنم، مهساي همسفر رو اونطرف ميبينم، پشت يه ماشين كه فكر كنم طوسي يا دودي بود اما يادم نيست خود ماشين چي بود. مهسا آرايش عجيبي كرده! از اين دختر برنزههاي براق درحالمردنازگشنگي شده. هيچ شكل خودش نيست. اصلاً نميدونم چرا تو اون وضعيت ميشناسمش. اون بهروش نمياره كه من رو شناخته -و اين مطمئنترم ميكنه كه خودشه- من هم ميگذرم. جالبتر اينكه من اينطرف تنها نيستم! با نازنينم و هنوزم داريم از همين حرفهاي تازگيهامون ميزنيم. از همين چيزهايي كه پريشب تو كافيشاپ داشتيم ميگفتيم. چندتا آدمي هم پشت سرمونن. جلوييها فاصلهشون از ما بيشتره. همه رو به پايين. انگار ماشينها رو تو دوربرگردون ول كرده باشيم -چيزي از پارك كردن يادم نمياد- و پياده سرازير شده باشيم. يه پيرزني هم با از اين پيرهن گلگليهاي خونه، روسري و چادرنماز بسته به گل و گردن و گترهاي نواري شيريرنگ، داره تو مسير ما مياد بالا! يه مكالمهاي هم رد و بدل شد كه ديگه خوب و بديش يادم نمياد...
از صبح كه با بيل خودمو از تو رختخواب جمع كردم از وسط اين خوابه، همش دارم فكر ميكنم يعني به سرازيريش رسيدم؟! پس چرا مهسا اونوره، در حاليكه من با نازنين اينورم؟!؟ اون خانومه كي بود، چي ميگفت؟ اون پيچ پايين سرازيري به كجا ميرسيد؟ چرا ...
،
باورم نميشه آدمها انقدر براي زندگي خودشون برنامه نداشته باشن كه هركسي بتونه هر برنامهاي ميخواد براشون پياده كنه!
،
تازگي، كار جديد ياد گرفتم: معاشرت با رانندهتاكسيها! خيلي جالبه!!! دنياهاي اونا هم زمين تا آسمون با هم متفاوته! اون يكي اساساً سياسي-اجتماعي... اين يكي اهل كيف و حال!!!
،
به احترام اين آقاي دكتر افشين يداللهي هم كلاه از سرمون برميداريم كه با ترانهسراييهاشون، به كلي آهنگهاي سريالهاي مملكت رو ارتقا دادن! بنده ديگه با گوش دادن به حداكثر يكي دو بيت از ترانه تيتراژ پاياني سريالها ميتونم بگم شعرش كار ايشونه يا نه! (از مزاياي باد-ماهواره-انداختندگي!!!)
،
حكايت رفتن من هم شده حكايت زايمان ريچل: همه ميان و از راه نرسيده ميرن، من هستم همچنان...
،
اين همه فلشبك رو توي فرندز دوس نميدارم! حالا شايدم چون ما طي 10 سال نميبينيم، همهچي يادمونه و احتياج به فلشبك نداره...
،
همين ديگه! بعد خيليوقت، كلي وبلاگ شد ديگه! فعلاً بسده! زت زياد!
دوشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۶
شمالغربخاورميانهنامه!!!

دمشق شهر قشنگي نيست. تميز هم نيست. تك و توك بناهاي جالبي داره كه از كثيفي به اونها هم نميشه زياد دقت كرد! كلاً گويا بيشباهت به 40 سال پيش تهران خودمون نيست. هم از نظر ظاهري و هم از نظر فرهنگي. بهنظرم اين عكس، تقريباً بهترين نماييه كه ميشه از دمشق داشت، بدون كابل و ساختمون متروكه و بيش از نيممتر بالاتر از سطح زمين!
نكته مهم اينكه، حرص آدم كاملاً درمياد وقتي ميبينه اين اهالي با صدقه دولت ايران دارن زندگي ميكنن (تا نبينين باور نميكنين تا چه حد آباداني زيارتگاهها و توريسم ناشي از اونها رو به دولت ايران مديونن و بيشتر از اون، به ملت ايران به نظر من!) و بعضيهاشون همچنان look down upon us ... تاكسيها همه صبا و نسيم هستن و "تومن" رايجتر از "لير" سوريه است! گرچه كارمندهاي بانك، كاملاً تحصيلكرده هستن و به راحتي انگليسي صحبت ميكنن (حتي كسي كه جلوي در شماره ميداد!) و بهوضوح به ايران و ايراني احترام ميذارن.

شريعتي رو هم كه در آرامگاهِشَم(!) زنداني كردن. اين عكس هم از پشت شيشه و لابهلاي پنجرههايي مشابه سمت راست عكس اخذ شده!

آبي آزاد مديترانه، ارتفاع صفر! (اپرنتلي در لبنان!!!)

كليساي مادر مقدس

نماي مديترانه از ارتفاع بالاتر!
لبنان هم چندان تميز نيست. اما قشنگ هست! و دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ! ما كه يه روز بيشتر لبنان نبوديم،اونم 80% زمان رو توي اتوبوسي كه تا سقف شيشه داشت، كثيــــف، بازنشو!!! اما خداييش، اين همه ميگن دختر لبناني، دختر لبناني، ما يه دونه هم زيارت نكرديم. اينو گفتيم كه دوستان خيلي هم دلشون نشكنه!!! (راستي كدوم دوستان؟!؟.. اصلاً كسي خونه هست؟؟؟) ولي اگه فرصتي شد، لبنان رو حتماً ببينيد. سوريه رو هيچ توصيه نميكنم، اونم با زوار غيرقابلتحمل ايراني!!!
شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶
مسكونامه

بعضيها ميگن مسكو قشنگترين شهر دنيا يا يكي از قشنگترينهاست. اما زود باور نكنين! مسكو، پيش از هرچيز، شهر diversityهاست. به نظر خودم،اين بهترين عكسيه كه ميتونه «ميدان سرخ» امروز رو نشون بده. حتي اگه بازتاب مقبره لنين مثلاً توي شيشه بود، ديگه عالي ميشد: تقابل بهاصطلاح سوسياليسم ديروز و مثلاً سرمايهداري امروز!
بهترين خصلت «تاريخي» مسكويچ(!)ها اينه كه با وجود خون و خونريزي دورههاي مختلفشون، هيچكدوم از آثار دوران ماقبل رو خراب نكردن. به اين ترتيب، تقريباً در همه قسمتهاي شهر، معماري سرد و بيروح و صرفاً كاركردي دوران كمونيسم(روي زمين!) رو در كنار آثار پرشكوه دوران تزاري ميشه ديد و كم نيست اوقاتي كه آدم احساس ميكنه صاف وسط «جنگ سرد» پياده شده!!!

(يعني من عاجز از اينهمه كابل، همهجاي شهر...)
شهر، از بابت شلوغي و ترافيك، هيچ دستكمي از تهران نداره و محض اطلاع عرض ميكنم كه تهران همچين يه هوا هم ترافيكش منظمتره!! باور بفرماييد! اما شهري كه زير ِزمين قرار داره، فوقالعاده است. شكوه و جلالي كه قرار بوده در دوران كمونيسم، در خدمت طبقه كارگر باشه، به بهترين نحو اين وظيفه رو به انجام رسونده و فكر نميكنم هيچ سيستم متروي 75 سالهاي در دنيا از اين منظمتر و كاراتر توسعه پيدا كرده باشه. با اينكه اونجا به صرافت يادگرفتن الفباي سيريليك افتاديم، تقريباً همه شهر رو تو اون 4 روز با متروي تمام-روسيزبان گشتيم -حتي 8 كيلومتر هم خارج شهر!!!
از همه چيز گذشته، عجيب بود كه شهري با اين حجم توريست، اينهمه تكزبانه بود. چه تابلوها و راهنماها، چه خود شهروندها؛ تعداد فوقالعاده كمي از افرادي كه ما ميديديم به زباني غير از زبان روسي صحبت ميكردن. اما اين دليل نميشه كه ييهو! يهنفر پيدا نشه كه فارسي رو سليس صحبت كنه چون 30 سال پيش در شيراز دانشجوي زبان فارسي بوده بوده!!!
از روسهايي كه باهاشون برخورد داشتيم، دو نوع برخورد كاملاً متفاوت ميديديم. عدهاي كه سريعاً راه كج ميكردن و به سوال گيجوار ما، به چشم تهديدي براي خود يا بچهشون نگاه ميكردن، و عدهاي كه با دونستن يا ندونستن زباني غير از روسي، همه كاري ميكردن كه آدرسي رو كه ما ميخواستيم پيدا كنن و راهنماييمون كنن.

يه چيز جالبتر اينكه معماري و نقاشيها، با اون چيزي كه من از اروپا!!! انتظار داشتم، خيلي متفاوت بود (ضمناً اگه مسكو اروپاس، تهران هم به شدت قابليت "اروپاييبهحساباومدن" داره. حاضرم قسم هم بخورم!!!) القصه، انگار همه چيز درست همونقدر اروپاييه كه ايراني!!! بسياري از كليساها، سقفهاي گنبديشكل طلايي و نقرهاي داشتن و فقط صليب بالاي گنبدشون نشون ميداد كه مسجد نيستن! نقاشي سقف كليساها كه من خيلي انتظار داشتم سورئال و شلوغ و اينا باشه، اصلاً هم همچين نبود (يعني هم خلوت بود، هم شبيه بتهجقههاي خودمون و هم پرترهها، iconized بودن) و انگار (اينطور كه ميگن و من بيخبرم) كه متعلق به دوره بيزانس باشن. من بيتقصيرم! اينم از كمونيستهاي بيدين و خدا كه دست به تركيب حتي يهدونه از اين هوارتا كليساي پايتختشون نزدن...
خلاصه كه جاي شما خالي! ديـــــــــــدنيه! و ... من بازم ميخوام!!!
سهشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۶
من بلاگم مياد، بلاگر لاگينش نمياد ولي!!!
اول كلي بهم بخندين كه مدتهاس فكر ميكنم از فيلتر و اين حرفاس كه با وجود استخوندرد(!) نميتونم بلاگم!!!
... مشكل با استفاده از IE (بهجاي فايرفاكس)،،، اصلاً وجود نداشت!!! امان از پچهاي مزاحم موقعنشناس!
خلاصه كه من برميگردم! اين دفعه: به زودي زود!
سهشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶
Souvenirs from Moscow
کلیسای سنت بازیل

دانشگاه مسکو - یکی از هفت عمارت سبک استالینیستی، مشهور به Seven Sisters

مجسمه پتر کبیر

آرامگاه لنین

برج ناقوس

ایستگاه مترو

مجسمه اسکندر

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶
که مرگ بی خبر دارد جدایی
بهتر آن که هرگز نبینمت
در رویاهای خویش
تا بیدار شوم و جستجو کنم
دستانی را که حضور ندارند.
اوتومو نو یاکاموچی
718-785
جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶
فکر کردن اصلاً نمیخواد
،
اونقدر تعداد زوجهایی که دختراشون قابل تر از پسراشون هستن، داره دور و برم بالا میره که گاهی فکر میکنم نظریه تکامل بشر به سمت Unisex از سوی جنس feminine به کلی واقعیت داره...
،
مرا امید وصال تو زنده میدارد
،
یعنی فقط "پدرام"ی میتونست تو فرودگاه سبز شه و بگه:
Hello. I am Pedram. I am a terrorist, and I want to kill you as soon as possible!!!
تا ترس Fred به کلی بریزه!
طفلک ما آدمای دور از سیاست. چقدر بازی میخوریم از همه طرف...
،
گمونم 12 سال پیش بود، عروسی یکی از دخترخاله های مامان که خانواده داماد کُرد بودن. اونجا اولین بار آهنگای "برزی برزی" و "مینا" رو شنیدم و دسته جمعی با ملت کردی رقصیدیم. انصافاً هم خانواده داماد چیزی از آموزشمون کم نذاشتن. این روزها تو عروسی ها خیلی مهم نیست طرفین اهل کجا و به چه آیینی باشن؛ همه نوع آهنگی، از همه جا نواخته میشه، هرکی هم هرجور حال کنه باهاش میرقصه. نمیدونم به اینم میگن Globalization؟
،
یاد گرفتن دوباره الفبا، حس عجیبی داره. انگار این بار، به اندازه دفعه قبل ناآگاهانه طی نمیکنی قوس ها و تخت ها رو. به هر میلیمتری که میخوای رو کاغذ بیاری فکر میکنی. عجیبه. خیلی عجیب.
،
اگه جامعه شناس بودم، با این rate عروسی هایی که دعوت میشم، یه تحقیق جامعه شناسی توپ میتونستم در بیارم. حالا که نیستم!
،
بدجوری دلمون برای این دوست قدیمیمون و خانومشون تنگ شده. روزگاره دیگه...
،
میری زبان یاد میگیری به عشق اینکه یه روزی فیلم زبان اصلی ببینی و کتاب زبان اصلی بخونی. اون روز، کتابا و فیلمهایی که جلوی چشمتن با حسرت نگاه میکنی و فکر میکنی پس کی میخوای وقتش رو پیدا کنی؟..
،
دلبرا بنده نوازیت که آموخت، بگو!
اونقدر تعداد زوجهایی که دختراشون قابل تر از پسراشون هستن، داره دور و برم بالا میره که گاهی فکر میکنم نظریه تکامل بشر به سمت Unisex از سوی جنس feminine به کلی واقعیت داره...
،
مرا امید وصال تو زنده میدارد
،
یعنی فقط "پدرام"ی میتونست تو فرودگاه سبز شه و بگه:
Hello. I am Pedram. I am a terrorist, and I want to kill you as soon as possible!!!
تا ترس Fred به کلی بریزه!
طفلک ما آدمای دور از سیاست. چقدر بازی میخوریم از همه طرف...
،
گمونم 12 سال پیش بود، عروسی یکی از دخترخاله های مامان که خانواده داماد کُرد بودن. اونجا اولین بار آهنگای "برزی برزی" و "مینا" رو شنیدم و دسته جمعی با ملت کردی رقصیدیم. انصافاً هم خانواده داماد چیزی از آموزشمون کم نذاشتن. این روزها تو عروسی ها خیلی مهم نیست طرفین اهل کجا و به چه آیینی باشن؛ همه نوع آهنگی، از همه جا نواخته میشه، هرکی هم هرجور حال کنه باهاش میرقصه. نمیدونم به اینم میگن Globalization؟
،
یاد گرفتن دوباره الفبا، حس عجیبی داره. انگار این بار، به اندازه دفعه قبل ناآگاهانه طی نمیکنی قوس ها و تخت ها رو. به هر میلیمتری که میخوای رو کاغذ بیاری فکر میکنی. عجیبه. خیلی عجیب.
،
اگه جامعه شناس بودم، با این rate عروسی هایی که دعوت میشم، یه تحقیق جامعه شناسی توپ میتونستم در بیارم. حالا که نیستم!
،
بدجوری دلمون برای این دوست قدیمیمون و خانومشون تنگ شده. روزگاره دیگه...
،
میری زبان یاد میگیری به عشق اینکه یه روزی فیلم زبان اصلی ببینی و کتاب زبان اصلی بخونی. اون روز، کتابا و فیلمهایی که جلوی چشمتن با حسرت نگاه میکنی و فکر میکنی پس کی میخوای وقتش رو پیدا کنی؟..
،
دلبرا بنده نوازیت که آموخت، بگو!
پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶
پنجشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۶
کشــــــــف فرموده میشویـــم!!!
،
اینکه من نمیتونم علائق جدیدم رو به این ستون "خیلی دور، خیلی نزدیک" این بغل اضافه کنم، استثنائاً به دلیل کمبود وقت نیست! همش زیر سر بلاگرولینگ ه که نه فقط نمیدونم این لیست رو چه کرده که اصولاً وجود خارجی و بالطبع، امکان ویرایش و حذف و اضافه نداره، بلکه یه لیست خالی هم برام ایجاد کرده که تنها لیست موجودم در اکانت بلاگرولینگم ه و هیچ کدوم از این لینکها هم بهش اضافه نشده. شما عجالتاً پیدا کنید پرتقال فروش را!
،
خدمت آقای سروش عزیز هم عرض کنیم: فرندزمون هم حالش خوبه، هم جاش. فقط بعضی وقتها ایرانی میطلبه. به جان خودم!
،
به خدا مردممون معرکه ن! نه به پمپ بنزین آتیش زدن و شهروند لخت کردن دیروزشون، نه به msg امروزشون:
فيلمها به مناسبت سهميه بندي:
1. به خاطر 1 ليتر بنزين
2. من ترانه 10000 ليتر بنزين دارم
3. رستگاري قبل از ساعت 12 امشب
4. دور دنيا با 100 ليتر بنزين
5. رايحه خوش بنزين
6. ب مثل بنزين
7. علي بنزيني
8. بنزيني ها
9. بنزين بازي
10. مرد بنزيني
11. داستان بنزين
12. دخترک بنزين فروش
13. پسري با 4 ليتري در بزرگراه
14. سالهاي سهميه بندي
،
بعضی ها فکر میکنن که اونقــــــــــــــــدررر دنیا به کامه که هرچی ما میخوایم، همونه. ای بابا! ما کلی و نصفی چیز قابل دل-خواستندگی دلمون میخواد که دیگه خوابشون هم نمیبینیم. اون چهار روز تعطیلی فقط-واسه-خودم هم رو همونا...
،
همین جا خدمت دوستان و فوامیل محترمی که با هم تبانی میکنن عرض کنم، که اگه یه بار دیگه، عروسی دوست و فامیل روی هم بیفته، این بار دیگه جفتش رو تحریم میکنم! چه معنی داره آدم این هم دلش رو صابون میزنه، دوتا دوتا تو یه شب عروسی؟!؟
،
نه، آخه وبلاگی که رئیس آدم بخونه هم، یعنی وبلاگ میشه دیگه واسه آدم؟!؟ فایده ش چیه که آدم دو کلوم غُر راحت از گلوش پایین نره (یا بالا نیاد!)
،
دیگه همین.
اینکه من نمیتونم علائق جدیدم رو به این ستون "خیلی دور، خیلی نزدیک" این بغل اضافه کنم، استثنائاً به دلیل کمبود وقت نیست! همش زیر سر بلاگرولینگ ه که نه فقط نمیدونم این لیست رو چه کرده که اصولاً وجود خارجی و بالطبع، امکان ویرایش و حذف و اضافه نداره، بلکه یه لیست خالی هم برام ایجاد کرده که تنها لیست موجودم در اکانت بلاگرولینگم ه و هیچ کدوم از این لینکها هم بهش اضافه نشده. شما عجالتاً پیدا کنید پرتقال فروش را!
،
خدمت آقای سروش عزیز هم عرض کنیم: فرندزمون هم حالش خوبه، هم جاش. فقط بعضی وقتها ایرانی میطلبه. به جان خودم!
،
به خدا مردممون معرکه ن! نه به پمپ بنزین آتیش زدن و شهروند لخت کردن دیروزشون، نه به msg امروزشون:
فيلمها به مناسبت سهميه بندي:
1. به خاطر 1 ليتر بنزين
2. من ترانه 10000 ليتر بنزين دارم
3. رستگاري قبل از ساعت 12 امشب
4. دور دنيا با 100 ليتر بنزين
5. رايحه خوش بنزين
6. ب مثل بنزين
7. علي بنزيني
8. بنزيني ها
9. بنزين بازي
10. مرد بنزيني
11. داستان بنزين
12. دخترک بنزين فروش
13. پسري با 4 ليتري در بزرگراه
14. سالهاي سهميه بندي
،
بعضی ها فکر میکنن که اونقــــــــــــــــدررر دنیا به کامه که هرچی ما میخوایم، همونه. ای بابا! ما کلی و نصفی چیز قابل دل-خواستندگی دلمون میخواد که دیگه خوابشون هم نمیبینیم. اون چهار روز تعطیلی فقط-واسه-خودم هم رو همونا...
،
همین جا خدمت دوستان و فوامیل محترمی که با هم تبانی میکنن عرض کنم، که اگه یه بار دیگه، عروسی دوست و فامیل روی هم بیفته، این بار دیگه جفتش رو تحریم میکنم! چه معنی داره آدم این هم دلش رو صابون میزنه، دوتا دوتا تو یه شب عروسی؟!؟
،
نه، آخه وبلاگی که رئیس آدم بخونه هم، یعنی وبلاگ میشه دیگه واسه آدم؟!؟ فایده ش چیه که آدم دو کلوم غُر راحت از گلوش پایین نره (یا بالا نیاد!)
،
دیگه همین.
اشتراک در:
پستها (Atom)

