چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۲

On pensait que t'es génée


باز به وضعیت آم‌اِبیگ‌بیگ‌گرل*ی دچار شدم و این‌بار به‌معنی واقعی کلمه و داشتم فکر می‌کردم که کجا باید نخ این بادکنک را رها می‌کردم که الان کار به این‌جا نکشیده باشد مثلا. فکر می‌کردم که کاش مثل کامپیوتر یک وقت‌هایی که هنوز بی‌وقت نشده، صبرم سر می‌آمد و هنگ می‌کردم. نخ چندین و چند برنامه را در هوا رها می‌کردم و بار خود سبک. شاید دوباره از نو شروع می‌کردم و سریع‌تر و سرحال‌تر. چهار سال در چهار روز، چهار ساعت، چهار دقیقه؟!.. هرچه. تمام. 

،

پ.ن. بگذار دخترک هم از حضور من، از حضور من در حضور تو، هراسان باشد. این یکی نخ دیگر هیچ‌رقمه به من ربطی ندارد.

* (+)

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۲

The file on you complete


And quiet is the thought of you ...

,

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۲

دست من و دامان تو ...




عاشقی فعل نیست. کیفیت است. انجام‌دادنی هست و نیست. اصلا به‌جاآوردنی‌ست. توی نگاه، درون نفس، در همه حالات و کرامات عاشق کیفیتی‌ هست که فقط  معشوق خاص تمامی آن‌ها را می‌فهمد. می‌بلعد. آدم‌ها ذاتا دوست دارند که دوست داشته‌شوند. معشوق خاص، چه عاشق باشد و چه نباشد، مادام که عشق را بشناسد، این کیفیت را دریافت می‌کند. خواه پاسخ گوید، خواه نه. 

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۲

که نسیم روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده‌ست





دیروز به یکباره دیدم که گویا بهار آمده. عجیب بود چون اصلا انتظار بهار نداشتم امسال، انگار. خودم از این که انتظار بهار نداشتم، بیشتر تعجب کرده بودم. که انگار این زمهریر عطوفت زندگی صورت و وجهه بیرونی هم پیدا کرده بود دور از خودآگاه من. این انتظار نداشتن از هیچ‌کس/هیچ‌چیز/هیچ ِهیچ. باری، برخلاف هرسال که از پیش روز مشخص و معینی برای جابجا کردن پوشاک تابستانه/زمستانه می‌گذاشتم که کاری وقت‌گیر بوده و هست، امسال کاملا ناغافل دیدم هیچ پوشیدنی مناسب هوای نوزده درجه بالای صفر ندارم و چاره‌ای جز فی‌الفور بازکردن صندوق و صندوقچه‌ها برای بیرون زدن از خانه طبق قرار نیست. بعدتر، به خانه که برگشتم، تازه دیدم که هنوز عایق پنجره‌ها را هم برنداشته‌ام. که یعنی مثلا زمان باید برگردد عقب تا یک‌روز هوس استشمام باد بهاری به سرم بزند و سراغ بازگشودن پنجره‌ها پس از زمستان صعب بروم و همان حوالی هم پیش‌بینی جابجایی لباس‌ها جایی بین پس و پیش ذهنم صورت گیرد. آن‌هم در حالی‌که لیوان چای‌ به‌دست، زیر پتو، نسیم خنک بهار به سینه فرو می‌برم و چیزکی می‌خوانم/می‌بینم یا خیالی می‌بافم. 

... همین‌قدر غافلگیرانه. 

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

... نرو، بمان!




نام گل‌سرخ/نام نسترن/نام رز -م گم شده. یعنی یک روز که حسابی دست و بالم از خرید و همه‌چیز پر بود، سر راه رفتم که بسته‌ام را از پست بگیرم و بعدش، رفتم که از ای‌تی‌ام پول نقد بگیرم... بعد منتظر اتوبوس ایستادم و ایستاده‌دراتوبوس برگشتم خانه و به جمع‌وجور کردن خرید و بسته پستی و غیره. دیرتر دیدم نیست. هی این‌طرف و آن‌طرف چشم دواندم اما کمتر یافتم. گفتم که حتما لبه ای‌تی‌ام وقت پول گرفتن جاگذاشته‌م یا حتی موقع امضا دادن روی پیشخوان پست. گفتم که فردا می‌روم و از هردو می‌پرسم، حتما هرجا بوده، کسی نگه‌ش داشته. فردا نشد و چند فردای دیگر هم گذشت. هفته‌ای بعد بود شاید که بالاخره هردوجا سر زدم. نبود که نبود. 

خود کتاب را دست‌دو از آمازون خریده بودم. نزدیک به دو سال پیش بود که شروع‌ش کرده بودم همراه با یک گروه کتابخوانی ای‌میلی که هیچ‌وقت جدی نشد انگار. یا من بی‌خبر ماندم از جدی شدن‌ش. به‌هر حال، اشکال بزرگ‌ش این بود که نوشته‌های لاتین‌ش ترجمه‌ای به یکی از زبان‌های قابل‌فهم‌تر نداشت. فایل پی‌دی‌اف‌ی هم که یکی از دوستان در همان جمع ای‌میلی فرستاده بود به‌عنوان کشف‌الابیات حجیم‌تر از آن بود که به‌راحتی بشود پرینت گرفت. خودش به زبان انگلیسی بود. انگلیسی فاخری که خواندن جملات و کلمات‌ش هم لذت‌بخش بود. از ساختاربندی و دایره واژگان نسبتا غنی. این‌که خواندن‌ش طولانی شده بود، به‌جز از اوضاع و احوالات غریب پیش‌آمده و کتاب‌های بعضا ساده‌‌تر دراین‌بین‌خوانده، یک دلیل مهم‌تر هم داشت که چشیدن جرعه‌جرعه‌ش بود. مزمزه‌کردن‌ش در طول زمان. 

باری، ازدست رفت و به‌دست بازنیامد و یک گوشه‌ای از حواس من انگار عزاداردارست این روزها. وقتی مستأصل به‌دنبال‌ش  بودم، فکر کردم که خب یکی دیگر بخرم. اما انگار دوباره باید از ابتدا شروع می‌کردم به خواندن، چون یادم نیست صفحه 175 بودم یا 228 یا دیگر چه. ولی گویا چاره‌ای هم نیست. یا باید نسخه‌ای دیگر پیدا کنم که کشف‌الابیات‌ش هم سرش باشد یا بگردم عینا همان قبلی را پیدا کنم که یادم بیاید تقریبا تا کجا پیش‌رفته بودم و همان کج‌دار و مریز سابق ادامه دهم. 

مهم این است که اول باید این سنگ را جابه‌جا کنم، وگرنه مثل این چندوقت از خواندن کتاب‌های دیگر هم بازمی‌مانم...

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۲

کو گل واسه گلدون؟!..





بعضی وقتا یه‌جور عجیبی هیچ‌کس جوابم رو نمی‌ده. یعنی نه ای‌میل/تلفن/نامه/بسته-ای که  به موقع _شاید حتی یه کمم دیرتر از موعد_ منتظرشم می‌رسه، نه مثلا حال و احوال ساده اس‌ام‌اس‌ی/تلفنی/‌به‌حضوررسیدنی با رفقا جواب می‌گیره.

این‌جور موقع‌ها برای من دنیا می‌شه غار تنهایی‌م. اونم از نوع تحمیل‌شده و نه خودخواسته. تو بگو زندان. یه‌جوری باید راهی پیدا کرد برای سرگرم شدن و فکر انتظار رو نکردن. یه کاری باید کرد که ذهن رو خوب درگیر کنه و پس ذهن مدام یادآدم نیاره که تو که می‌دونی واسه سرگرمی و فرار از کشیدن انتظار داری این‌کار رو می‌کنی و بیشتر به استیصال‌ت دامن بزنه. از اون‌طرف خیلی کارایی هم که می‌خوای بکنی وابسته به یک/دو/سه ... تا از همون جوابایی‌‌ه که منتظرشون‌ی و درنهایت انتخاب چندانی هم برات نمی‌مونه شاید... جز پناه‌بردن به رویا...

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

Or only want to walk with me a while








درگیری ذهنی این‌روزهام آرزوهام‌ند. به محض این‌که یک آرزو می‌کنم، دیگری می‌آید که پس من چی؟ همه آرزوها را که می‌کنم، درگیر زمان‌بندی و تقدم و تأخرشان می‌شوم. از هیچکدام‌شان نمی‌توانم بگذرم، چون به‌هرحال آرزوهام‌ند. باید تمام و کمال بیان شوند تا اگر روزی به حقیقت پیوستند مایه پشیمانی نشوند. از آن گذشته، خودشان هم با هم تداخل دارند. دل‌ش می‌خواهد فرضا دو ماه دیگر را هم اینجا باشد با تمام برکات‌ش، هم آن‌جا با همه نوستالژی‌ش. هم همه باشند و هم هیچ‌کس نباشد. دست‌کم هیچ‌کس جز او نباشد. هم چیزهای جدید وارد خانه شود، هم خانه بدون عوض شدن، جای همه‌چیز جدید را هم داشته باشد. گرچه که هم‌الان هم اضافه‌بار متحمل است. همه این‌ها می‌رساندم به کلافگی از آرزو کردن. 

... آخر به این نتیجه رسیدم که انگار دیگر بلد نیستم آرزو کنم. مثل هولاهوپ که دیگر بلد نیستم بزنم. انگار هیچ‌وقت بلد نبوده‌م و کسی دیگر آن مسابقه‌های آرتیستیک را جای من برنده می‌شد. دیگر بلد نیستم آرزو کنم چون زیادی دودوتا چارتا شده‌م. مغزم مثل قالب‌های یخ خانه‌خانه شده و همه‌چیز را یک‌شکل بیرون می‌دهد. حتی آرزوها را. مثل ماشین غذاخوری عصرجدید. نمی‌فهمد آرزو مال این‌ست که دل‌ت خوش باشد، نه این که برآورده شود. نه الزاما. اسم‌ش آرزوست. دور دهان را پاک می‌کند. خواه دهانی باشد یا نباشد.

... این شده که آرزو هم از من انرژی می‌برد این روزها به جای توان دادن.

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۱

Waiting for a miracle, Godot, whatever... Just whatever


بیشترین فعل انجام‌دادنی‌ای که این‌ روزها ازم سر می‌زند وقت‌تلف‌کردن است. به‌هرشکل ممکن روز را به شب و شب را به روز رساندن. با چیزهای بی- یا با-هوده خود را سرگرم کردن برای فرار از حس کردن، از فکر کردن، از مدام تصویرها و تصورات را پس و پیش کردن. تصویرهای گذشته و تصورات آینده. 

انتظار معجزه این‌بار هیچ هدف روشنی ندارد. یک انتظاری‌ست که اصلا معلوم نیست برای چه ولی هست. آرزو یا حتی خواستی هم دیگر نیست. خواستی که درخور معجزه باشد، نیست. هرچه هست، دستی بر زانو و فکری استوار بر پشت می‌خواهد. اما انتظار معجزه، مسخره است شاید که فقط انتظار "شدن" ، انتظار "به‌وقوع پیوستن" آن چیزی باشد که برای‌ش تلاش می‌کنی. تن می‌فرسایی. جان خسته می‌کنی.

مسیر غرب به شرق همت، ورودی جردن را که رد می‌کنی، می‌رسی به دوشاخه مدرس. اول دست راست، و بعد بلافاصله و با نگاه به آینه‌، دست چپ، همه اینها در حین دنده معکوس از چهار به سه و به دو. و در کمتر از ده ثانیه، در همان پیچ ممتد، پر کردن دوباره گاز و بالابردن دنده تا در همان خط سبقت مدرس شمال باقی بمانی. که تا رسیدن به خانه را به‌قدر کافی در اتوبان بتازانی. نرم و روان. 

یک همچه تصویری پس آن‌همه فکر برایت تداعی شود... تمام و کمال.

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱

به سوز عشقی خوشا زندگانی


در ریاضیات گسسته و مدارهای منطقی یک مفهومی هست به نام don't care، که یعنی درستی یا نادرستی یک گزاره، نقشی در تعیین درستی یا نادرستی کل عبارت ندارد.

در حال حاضر، عمیقا احساس don't care بودگی دارم در برابر کل زندگی و در تقابل با تمامی اطرافیانم. انگار بود و نبودم به‌هر رو برای کل کائنات یکسان است. نه مثبت عمل کردنم برای کسی فایده‌ خاصی دارد و نه عکس آن. نه حتی برای خودم. شاید چیزی شبیه به درماندگی آموخته‌شده، شاید هم سرخوردگی ناشی از کنارگذاشته‌شدن نامحسوس. یک‌جور تعلیق ناگزیر، یک تصمیم‌ناپذیری ناخواسته، یک استیصال فراگیر.

فکر می‌کردم این وضعیت گذراست و مثل همیشه پس از تمام‌شدن و گذشتن‌ش از آن می‌نویسم و باز مثل همیشه می‌دانم که چه می‌نویسم. اما نشد و من نمی‌دانم الان از چه چیزی دارم می‌نویسم. هرچه هست، هنوز برای خودم به‌قدر کافی مبهم است. آن‌قدر که بگویم نمی‌دانم و نمی‌شناسمش.

جودی ابوت دو مورد از بحث‌های توی کالج‌ با دوستانش را برای بابالنگ‌دراز نوشت. یکی‌ از بحث‌ها، اختلاف نظر سر قابلیت شنا کردن در یک استخر ژله بود. این‌که می‌شود شنا کرد یا نه، به‌هردلیلی. من اما خودم را در چنین فضایی می‌بینم. فضایی آکنده از مایعی چگال. در حد چگالی آدمیزاد. طوری که من غوطه‌ورم و به خودی خود بالا یا پایین نمی‌روم. اما توان به حرکت آوردن دست و پایم را هم ندارم در این فضا. یک تعلیق محتوم...


جمعه، دی ۰۲، ۱۳۹۰

قربان آن دستی که دستنبو به دستش بود و دستنبو به دستم داد و ...


رفته بودم کوله بخرم. یکی کوچیک‌تر که نتونم زیادی سنگینش کنم و یه بهونه از بهونه‌های بیرون‌نزدن رو کمتر کرده باشم. چشمم به بسته اریگامی افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم. بعد که اومدم خونه، بازش کردم، دیدم تقویم اریگامی‌ه و به ازای هر روز از سال جدید یه کار یاد داده که باهاش بسازیم. پس هنوز باید کاغذش رو هم بخرم...

پرت شدم، رفتم به دوران ماقبل هجرت. به هر سال شب عید که تو اتاق‌تکونی‌م غرق می‌شدم و آخرش به یه نموره خلاقیت و یه کاردستی ختم می‌شد. به چندتا تابلوی کلاژ و فرش(!)ی که با کراوات‌های درشرف‌دورانداختن بابا برای اتاقم درست کرده بودم و چندسالی کف اتاقم رو رنگ‌ وارنگ کرده بود، یا چیزهای دیگه. دیدم خب از وقتی اینجام، عملا هیچ کار مفیدی با دستام نکردم -خب، دست‌کم غیر از سرهم کردن اسباب وسایل خونه‌م. نه، رژه رو کیبرد برای دستای من ارضاکننده نیست. دستای من چالش ظرافت لازم دارن، چالش ساختن و روبان فر دادن (ای خاله، کجایی که با همین اصطلاحی که برام ساختی، کلا تعریفم کردی...) که من نبتوانم همین‌جوری دست روی دست بگذارم... و چنین‌ه که از دیروز که رنگ خریدم برای رنگ کردن میز آشپزخونه‌م، باز دستام خوشحالن...

،
پ.ن. ... و دستم بوی دستنبوی دست او گرفت.

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۹۰

Faaaaaar away, loooooong ago*


تازگی کشف کرده‌م وقتی می‌گم "خونه‌مون" یعنی خونه بابا اینا و وقتی می‌گم "خونه‌م" یعنی اقامتگاه فعلی‌م. به عبارت دیگه یه واو و نون ساده، یعنی دو قاره فاصله. مهم‌ش این‌ه که انگار دارم کم کم اینجا رو هم به رسمیت می‌شناسم. 

القصه، دیروز پریروزا یهو به‌شدت دلم مبل دونفره تو هال خونه‌مون رو می‌خواست. نه فقط اینکه تخت پادشاهی‌م بود، بلکه یه‌جور پناه امن به‌شمار می‌رفت در نوع خودش. چیدمان‌ش به تلویزیون عمود بود. یعنی اگه صاف روش می‌نشستی، باید گردنت رو کج می‌کردی تا تلویزیون ببینی. برای همین هم یله‌شدن روش وقتی کمبود مبل به‌نسبت نفرات نبود، توجیه کافی داشت. خلاصه، انگار روزگار سختی رو روش ولو شدده بودم و کانال‌های ماهواره رو بالاپایین کرده بودم تا چیزی پیدا کنم که از حال و هوای اون لحظاتم بیرون ببردم. و برده بود هم. اصلا همین شد که یادش افتادم. داشتم فکر می‌کردم چقدر دلم یک فیلم خُنُکِ ازپیش‌برنامه‌ریز‌ی‌نشده‌برای‌دیدن می‌خواد. مثل اون موقع‌ها که یه همچین جورایی مورد خیانت واقع شده بودم باز از طرف رئیس معظم  -بله، یه وقتایی موردخیانت‌واقع‌شدن در آدم نهادینه‌شده‌س، کاری‌ش نمی‌شه کرد- و به جز بعضی روزهای بدوبدوهای جانبی، از سر صبح، روی همین مبل می‌نشست-لمید-م پای Channel2 و هرچه‌پیش‌‌آمدخوش‌آمد ش. البته ساعت‌های دیگه کانال‌های دیگه‌ای برای خودشون داشتن. به‌هرحال. یه وقتایی خوب غافلگیرم می‌کرد. دلم از همون غافلگیر‌ی‌ها می‌خواست و یاد بستر غافلگیری افتاده بودم که چه همه‌کار باهاش -روش؟ توش؟- می‌کردم... کار از خوردن و خوابیدن و کتاب‌خوندن در مواقعی که تلویزیون‌دیدن‌نداشت گذشته بود. یادمه بلوز فیروزه‌ایه مامان رو هم رو همین مبل بافتم براش. که کلا در عجب بود که "والا ندیده بودیم کسی خوابیده بافتنی ببافه!". می‌خوام بگم در این حد از نزدیکی و احساس خودمونی‌بودن و نداری با این موجود بودم. من‌ی که با اشیای اطرافم هم زیرپوستی ارتباط عاطفی برقرار می‌کنم...

حالا چی؟ حالا هیچی. بالاخره یه‌چیایی پیدا می‌شه که باهاشون زمستون رو سر کنم. غم نداره...

،
* اینجا (+)

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۹۰

تا ز خرد در نرسد راز نو



بعضی چیزها را به هیچ زبانی نمی‌شود توضیح داد. بعضی شرایط را، بعضی موقعیت‌ها، غم‌ها، نگرانی‌ها، ... . فایده‌ای ندارد بگویم الان و این مدت در چه وضعیتی بوده‌ام و چه کشیده‌ام و چه بر سرم رفته. همان‌طور که بی‌فایده است منظره بالا را برای کسی توصیف کنم. این افق روشن سورئال را. عکس خیلی بهتر از من این کار را می‌کند و من -دست‌به‌سینه- هنرنمایی‌ش را تحسین می‌کنم. می‌دانم که همین را هم اگر خودم شکار نکرده بودم، هزار شک به‌ش می‌بستم. اصراری هم ندارم که شما باور کنید این لحظه از قاب طبیعت همین یکی دو هفته پیش عینا پیش چشم من آمده. یکی از همان روزهایی که در پایانِ همه تاب‌وتوان‌هایم به پایان خودم فکر می‌کردم. این لحظه آمد و در عین ناباوری شد نماد امیدم. شد امید بازیافته به‌جای همه همه چیزهای ازدست‌رفته. با این‌که در خاطرم ثبت شده، بازهم نیاز دارم برگردم و نگاه‌ش کنم تا بتوانم باز ادامه دهم. سینه‌خیز/پاروزنان/باچنگ‌و دندان/نماد جان کندن چیست؟ همان.

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۰

Are you still waiting?


یک زمانی، خبطی کردیم، اجازه تراوش به مغز نداشته‌مون دادیم، در جواب ترجمان رفیقمون از جناب عمو کوهن (+). 

دل خجسته‌ای داری والا!‏

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰

این روزها همه خیانت می‌کنند، شما چطور؟!


کتاب «شوخی» میلان کوندرا، برخلاف اسمش، حول محور نه‌چندان طنزآمیز خیانت می‌گردد. ماجرا از این قرار است که در دوران فراگیری کمونیسم توتالیتر در چکسلواکی سابق، محاکمه‌ای علیه یکی از دانشجویان برگزار می‌شود و تمامی دوستان حاضر در دادگاه، دست‌شان را به نشانه تایید خیانت دانشجوی متهم -دوست و رفیق‌شان- بالا می‌برند. این چکیده هولناک، از سوی کوندرا و شخصیت‌ش درنهایت به یک شوخی تلخ تعبیر می‌شود. 

،
کمی هم از کوچک شدن روحم بگویم. از این‌که این روزها ساعتی که به اشتباه سر وقت معین زنگ نمی‌زند، تلفنی که زنگ‌نخورده پیغام ازدست‌رفتن-تماس می‌دهد، بالکن مجاوری که سهوا -یا بر اساس اعتماد در فرهنگ منطقه- دید به خانه همسایه را سهولت داده و از بد روزگار نصیب همسایه چشم‌ناپاک شده، بی‌خوابی از زور خستگی در شبی که روز مهمی در پیش داری، کپی‌کاری پنج هم‌گروهی که تجمیع کارشان را تقبل کرده‌ای، سربزنگاه باگ‌های بی‌پایان نرم‌افزارهای مقبول محبوب، و از این دست، همه و همه از چشم این حقیر سراپاتقصیر به خیانت تعبیر شده و درجا مهر ابطال اعتماد ابدی خورده‌اند.

،
دوست؟! قدیم‌ش یا جدیدش؟!؟

،
 در ابعاد بزرگ‌تر؟! یک‌شبه‌جمع‌شدن همین گودر خودمان.

،
باز هم بزرگ‌تر؟! خرداد ... گفتن دارد؟! نه به گمانم! 

،
در کل؟ در کل، همه دنیا با من شوخی دارند،،، مدتی‌ست.

 ،
من؟! بله خب، اعتراف می‌کنم که یکی دو هفته‌ای‌ بیشتر نیست که در عین ناباوری -ر.ک. به همین پست پیشین- به‌طور کاملا ذهنی خودم را تماشا می‌کردم که چطور بین دو دلداده، به جای سرگردانی، آنا هردو را انتخاب کردم، دور از چشم یکدیگر. همان لحظه بود که از موضع خشم‌مطلق‌م نسبت به پدیده چندهمسری پایین آمدم. به همین صداقت. به همین خیانت‌به‌باورهای‌عمری.

 ،
 ... بیش از این هم نوشتن ندارد. اصلا چیزی وجود ندارد دیگر.

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۰

ای یار برگزیده*


از وقتی به یاد دارم، آدم حسودی نبودم. آن‌قدر که شعور رقابت هم هیچ‌گاه نداشتم. یا به معنای واقعی سر بودم، یا کلا پا پس می‌کشیدم. بنابراین، اول‌شدن‌هایم هم -همان تعداد اندک- از سر رقابت/حسادت نبوده.

یک زمانی، همان سال‌ها، حرف "خیانت" شده بود. هرکسی موافقت یا مخالفت خودش را نسبت به امر خیانت در رابطه بیان می‌کرد. من مخالف بودم، ناپذیرنده، نابخشنده. م کنارم، مسخره کرد که با لباس سفید، با کفن سفید؟ گفتم نه! رابطه، اگر یک روز، یک هفته، یا ده سال، فقط با من! هر وقت رفت طرف کس دیگر، خداحافظ. از حرصش کم شد، اما گمانم قانع نشد.

سال‌ها به این موضوع فکر کردم که منی که حسادت نداشتم/ندارم چرا نسبت به این موضوع این‌همه سرسخت‌م؟ پریشب‌ها از اتوبوس پیاده شده بودم، در راه خانه. شکارچی را در آسمان برانداز می‌کردم و راه کوتاه. دیدم که در گفتگوهای درونی خودم، به‌ش -ناکرده گنه- می‌گویم: "...عزیز من، حسادت نیست؛ تو احساس کفایت مرا لگدمال کردی"...

،

* اینجا

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۰

کتابخانه



بنده آمده‌م اینجا که
الف) عکس بگیرم
ب) در حال گوش دادن به رادیوکلاسیک از منظره لذت ببرم
ج) به نوشتن این پست فکر کنم
د)  همه موارد بالا

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰

چرااا؟!؟


شاید زیاد پیش نیاد که شعر و ترانه‌ای، مو به مو، وصف‌حال آدم باشه. ولی وقتی پیش بیاد و از قضا یکی از مبتذل‌هاش هم همچین حسی رو در آدم بیدار کنه، آدم می‌تونه به خودش و به حسش شک کنه که بالاخره کدوم پیش‌پاافتاده‌ترند. شق دیگه‌ای هم می‌شه برای قضیه متصور بود که اصل حال رو زیرسوال نبره و صرفا نحوه بیانش در اون شعر/ترانه خاص پیش‌پاافتاده و دم‌دستی باشه.

از همه این‌ها گذشته، واقعا چراا؟!!

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۰

گوشه‌ها ساییده می‌شوند و شکل‌ها تغییر می‌کنند


تا همین یه ساعت پیش اگر ازم می‌پرسیدن تاثیرگذارترین کتابی که تو زندگی‌ت خونده‌ی، چی بوده، یا مثل بز اخوش نگاهشون می‌کردم یا می‌گفتم هیچ کتاب خاصی روم تاثیر نداشته، شاید هم می‌گفتم مجموعه همه کتابایی که خونده‌م لابد یه تاثیراتی داشته دیگه. اما از اون‌جایی که نصف حقایق زندگی آدم زیر دوش حمام برش مکشوف می‌شه، امشب هم زیر دوش بر من این حقیقت روشن شد که همانا تاثیرگذارترین کتاب عمرم همین "آشنایی قطعه گم‌شده با دایره بزرگ" عمو شلبی بوده. ‏حتی اون "در جستجوی قطعه گم‌شده" هم نه که قبل از این یکی بود. خود خود همین دومی. ‏

اونم اون موقع‌ها که هنوز عموشلبی عموشلبی نشده بود و فقط هم همین دوتا کتابش ترجمه شده بود و تو بازار بود. همه این‌ها یعنی این‌که بچه بودم و باز این‌طور جذب این جمله طلایی شده بودم. هنوزم اون مثلث مختلف‌الاضلاع قرمزش یادمه که داشت جون می‌کند تا خودش رو از یه ضلعش بالا بکشه. و من همون موقع هم فکر می‌کردم ارزشش رو داره. البته نه دفعه اول که نمی‌دونستم آخرش چی می‌خواد بشه. همون دفعه‌های بعد.‏

این داستان از اون به بعد ملکه ذهن من بوده. چه مستقیم بهش فکر می‌کردم، چه خیال می‌کردم که بهش فکر نمی‌کنم لابد.‏ بعدها بارها و بارها در هشیاری به یادش آوردم. دوباره و دوباره بهش فکر کردم. به همین یه جمله و به همون یه تصویر. گمونم بارها هم دچار این توهم شده‌م که دیگه قل‌قلی شده‌م -واضح و مبرهن است که مجازی دیگه- و واسه خودم افتاده‌م رو غلتک. که خب، زهی خیال باطل، زهی طمع خام، مثلا. باز به یه "گوشه" رسیده‌م و به هن و هن افتاده‌م. ‏

زیر دوش امشب به این فکر افتادم که شاید تکاپوهای تا الان -که دیگه هیچ به نظر میان- ضلع‌های کوتاه‌تر مثلثه بوده‌ن و الان درگیر بالاکشیدن خودم از ضلع‌بزرگه ام که تا حالا تجربه‌ش نکرده‌م. بعد فکر کردم که یعنی بعد از این، دیگه تموم می‌شه؟!؟ دیگه می‌شه همه‌ش سختی‌های خوکرده و دیگه دست‌کم شگفت‌زده قرار نیست بشم از طول ضلع بعدی؟؟؟

ته‌ش به خودم گفتم از کجا معلوم اصلا مثلث؟! شاید چهارضلعی نامنظم، شاید هم ان‌ضلعی. برو دخیل ببند "گوشه‌"های تیزتر از اینا که تا حالا دیده‌ی نداشته باشی...‏

دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۰

زمین سفت


چیزهایی هست در زندگانی که تا وقتی داری‌شون، حس‌شون هم نمی‌کنی، چه برسه به اینکه قدرشون رو بدونی. یعنی تا وقتی زمین زیر پات قرص و محکم‌ه و به تحرکات تو هیچ واکنشی نشون نمی‌ده (که اصلا مگه ممکنه که واکنش هم نشون بده)، هیچ فکر نمی‌کنی کوچکترین درصدی هم در احساس امنیتت موثر باشه.

شاید فرق معماری بتون آرمه ایران رو با معماری این سر دنیا فقط در صورت مهاجرت بتونی بفهمی. چون دوران توریستی خوش‌تر از اونی که به این جور چیزها توجه کنی. یعنی یک وقتی که مجازا زیر پات سست شده و پشتت خالی شده و یکه و تنها موندی توی دنیا، الی‌الابد، تازه ممکنه پی ببری که جیر جیر چوب‌های خونه‌های اینجا واقعی‌تر از اونن که دیگه بتونی به پایین رفتن سقف مهمونی تام اومالی بخندی. تازه اون موقع است که آرشه این ویولن خسته فرتوت می‌شه زخمه تارهای وجودت و مدام عدم امنیتت رو می‌نوازه. 

وقتی دوباره به بی‌ثباتی می‌رسی به هر دلیلی، گرچه هم که دیگه به این ساز و آواز عادت کرده باشی، حسرت گام برداشتن روی زمین سفت بزرگ‌ترین می‌شه برات.

به همین هولناکی...

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

الغیاث


دلم می‌خواست بنویسم. مدت‌هاست. دست‌کم از دوست‌مشترک ما ی دیکنز. از، تا همین الان، اون فصل دو-ش و اون آقای توییملو که یه میزه. بله یه میز. و من اصلا نمی‌دونم تو سریالش کجا بود وقتی فقط دو فصل از کتاب گذشته و یکی‌ش به‌کلی درباره آقای توییملو بوده و از زاویه‌دید ش حکایت می‌کرده. از این‌که ممکنه خوندنش تا انتهای جهان به طول بیانجامه با این پریشونی ذهن من که تو یه راه رفت می‌بینی رو یه خط گیر کرده‌م، تمام. یا بنویسم که دیروز برای سومین بار بود تو هشت روز گذشته که می‌رفتم اتاوا و دیگه انقدر عادی شده بود که انگار اتوبوس-مترو سواری همیشگی داخل شهر.آدامس گوشه دهن. بنویسم که این هفته که همه می‌نالیدن از بارون، من چه همه شکرگزارش بودم که جاده زرد هفته پیش رو سبز و سبزتر می‌دیدم تو همین دو سه بار رفت و اومد. یا بنویسم از نگاهت. از دلم. یا بنویسم از این همه رقیق‌شدگی‌م که حتی با دیدن عکس‌های خانه سوزان هم از روان اشک امان نه. یا از مکالمه احتمالی فردا که چطور بگو- یا اصلا نگویم یا که چه. بنویسم که با اینکه می‌دانم حق جا زدن ندارم، رمقی هم دیگر نه. امید چرا. مثل چشمان تو. بی پشتوانه اما. یعنی هیچ ضمانتی بر هیچِ هیچ نه. هیچ. مثل همه جواب‌های سفارت‌ها، همه چیز دوپهلو و غیرقابل استناد که نکند خرده تعهدی اصلا. و ترس... . عقل چیز مزخرفی‌ در کل. دنیا به دیوانگی‌ش جای تحمل بیشتری ... که همین وضعیت هم نتیجه یک سلسله دیوانگی بی‌پایان. که ... که خود خودم هم عین عین همین دیوانگی. که سر و ته متن‌م هم هیچ به هم نه‌چسب. همین جوری. همین جور ناجور...‏