جمعه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۶

بازگشت گودزیلا

"یکی می خواد نیگات کنه. نه، می خواد بشنفتت. می خواد بپره تو صدات. یکی می خواد ور داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی می خواد تو چشات شنا کنه.

یکی اینجا سردشه. یکی همش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه. وقتی حرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات، به محض صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه. تو یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه."


حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه اولین کتابی بود که از نویسنده اش می خواندم. آن هم صدقه سر وسوسه انگیزی نشر چشمه که هر وقت داخلش شده ام، بی یک بغل کتاب بیرون نیامده ام. داستان اول کتاب (گرچه این یکی را ابتدا به یک "نوشته" تعبیر کرده بودم) کار خودش را کرد: با نویسده ای آشنا شدم که قلمش باب طبعم بود و تا پیش از آن، بیش از نامش نمی دانستم. داستانهای بعدی هم کمابیش همین نظر را تایید کردند، اما نقطه ضعف کتاب، به زعم من، درست داستان آخر بود که نامش بر کتاب هم نهاده شده بود. القصه، گذر بعد، چند روایت معتبر و رمان استخوان خوک و دست های جذامی را هم خریدم. داستانهای چند روایت معتبر، بی شک اعتبارشان را به عشق مدیونند: ابتدای هر داستان، به شیوه کمدی های کیهانی فرضاً، نوشته هایی با حروف ایتالیک هست که بیش از آنکه به متن و مضمون داستان ربط داشته باشد، مرتبط با عشق است. عاشقانه های آرام و موقری که خواننده را لبریز می کنند از حسی خوشایند.

چند روایت معتبر/ مستور، مصطفی/ نشر چشمه ، 1385 (چاپ چهارم) / چند روایت معتبر درباره زندگی صص 17و 18

،
در اقذامی انقلابی، آرشیو مبسوطی از فیلم گرد آورده ام، اما هنوز فرصت دیدنشان دست نداده. عجالتاً مجبورم فیلمهایی را که نمیدانم میخواهم به آرشیو اضافه کنم یا نه، ببینم. خوبی این وضع این است که بیشتر فیلمهایی را میبینم که انتظار زیادی ازشان ندارم و به این ترتیب، گهگاه از کشف فیلم نسبتاً خوب یا حتی بیش از آن، شگفتزده می شوم. Identity و La vida es silbar (زندگی، یعنی سوت زدن) نمونه هایی از این دست اند.

،
فیلم Midnight Express را که می دیدم، فکر می کردم چطور ترکها اجازه داده اند چنین چهره ای از کشورشان در دنیا ترسیم شود. Journey to Kafiristan را که می دیدم، از دیدن اعراب چادرنشین پای کوه دماوند و محققینی که در تلاش برای بررسی پارامترهای صورت اقوام آریایی، راهی افغانستان بودند، دچار شگفنی توام با غیظ شدم. Friends دوست داشتنی ام را که می دیدم، وقتی قرار بود حریف قَدَر دوست پسر بکسور مونیکا (که با لهجه اش می شود مانیکا!) برای تمرین به آی-رَن (I-ran!!!) برود، تا دو، سه قسمت یک حس ناخوشایندی نسبت به همه شان داشتم. سال گذشته که از دوستی، وصف فیلم Borat و توهین به ملتی را شنیده بودم، از هالیوود و همه کثافتکاریهای سیاسی اش منزجر شده بودم. حالا با همه این احوال، نمی فهمم چرا نباید ندیده، از فیلم سیصد و سازندگانش شاکی نباشم و هیچ غلطی هم نکنم! البته از این شاکی بودن، به همه بی عرضگانی که توان ساخت فیلمی درخور برای نمایش همه داشته های قدیم و دارایی های فعلی مملکتشان –به جز فلاکت و بدبختی- ندارند، هم سهمی می رسد.

،
سالهای سال، توان برقراری ارتباط با فروغ فرخزاد را نداشتم. از همان اوان دبیرستان که با شعر "کاش چون پاییز بودم"ش آشنا شده بودم، به محض رسیدن به مصرع "برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد"، گویی از بالای کوهی به پایین پرتاب می شدم. همان بود که بیش از این و شعرهایی که مرجان سال آخر دبیرستان در دفتر خاطراتم نوشته بود، رغبت خوانش فروغ نداشتم. با قُل که رفته بودیم سری به فروشگاه سروش بزنیم، نوار کاستی دیدم از کارهای فروغ، با صدای خود فروغ. وسوسه شنیدن صدایش، باعث شد نوار را بگیرم، گرچه خوشم نیامده بود که هیچ آهنگی برای این کاست ساخته نشده بود و صرفاً انتخاب آهنگهای معروفی از Pink Floyd و Clapton و غیره، فواصل بین شعرها را پر می کرد. کوتاه سخن اینکه این روزها، همدم راه طولانی بازگشتم، تنها فروغ بوده و بس. نمی دانم صدایش است یا لحن خواندنش، اما این نوار هیچ یادی از افسردگی در من بیدار نمی کند.

،
زخم کهنه بدحجابی هم این روزها دوباره سر باز کرده. گوشه و کنار که اخبار مرتبطش را می خوانم، مورمورم می شود. یاد فایل تصویری مصاحبه انتخاباتی کذا و کذا هم که تا پارسال، از میلی به میل دیگر فوروارد می شد می افتم، نفرتم دو چندان بالا می گیرد. فکر می کنم آزادی در انتخاب پوشش هم حد و حدود دارد وگرنه در ممالک مترقیه و مهد آزادی هم نباید آدمهای برهنه و نیمه برهنه را از سطح خیابان جمع می کردند، که می کنند. هرچه باشد، من از افراط و تفریط، هر دو با هم بیزارم و فقط به همین دلیل، حق تنفر از پوشندگان دو سر طیف را هم برای خود محفوظ نگه می دارم. خواه بر ژست آزادی انتخاب پوشش منطبق باشد، خواه با آن مغایر.

،
فعلاً همین.

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

یک کامنت خوب در سال جدید از جناب Maddy

دوست عزیز
مناسفانه امکان نبود برایتان متن فرانسوی لاموزیکا دومین را بفرستم. به همین دلیل برای این که بدقولی نشود برایتان چند مثال کوچک تفاوت بین دو ترجمه و متن اصلی گذاشتم. گمان می کنم با دانستن کمی زبان فرانسه میتوانید تفاوت دو ترجمه را ببینید و متوجه بشوید چه قدر ترجمه ی روبین به کل اشتباه است. حالا بماند که زبان ترجمه ی نشر نی کاملا نمایشی است و برای اجرا طراحی شده. خوب بود اگر به جای این که برای مقایسه قسمتی خارج از متن را بردارید، بخشی از خود متن را برمی داشتید.


Texte français :
Ce n'est pas un homme difficile à connaître, c'est un homme qu'on ne peut pas connaître


ترجمه ی روبین – ص8
البته آدم پیچیده ای نیست شناختن همچو آدمی نه دشوار است و نه سهل.
ترجمه ی نشر نی – ص8
مردی نیست که شناختنش دشوار باشد، مردی ست که نمی توان شناخت.


Il n'a que faire du bonheur, des femmes, des morales, des philosophies. Il veut seulement ça, elle.


ترجمه ی روبین– ص9
آدمی است در پی سعادت و پول و عشق و اخلاقیات و فلسفه. دلبستگیش اما فقط این زن است.
ترجمه ی نشر نی– ص9
او هیچ نمی خواهد، نه خوشبختی، نه پول، نه عشق، نه زن ها، نه اخلاق و نه فلسفه. تنها او را می خواهد، زن را.

( توجه دارید که Il n'a que faire به معنی نمی خواهد است یعنی دقیقا بر عکس معنی ترجمه ی اول.)


ELLE
Rien n'est plus fini que ça… de toutes les choses finies.
LUI
Si nous étions morts quand même… La mort comprise, vous croyez ?


ترجمه ی روبین- ص16
از تمام چیزهای تمام شده، هیچ چیز تمام شده تر از این نیست.
پس کاش مرده بودیم... به نظر شما مرگ هم تمام شده است؟
ترجمه ی نشر نی
هیچ چیز به این اندازه تموم شده نیست... از تموم چیزهای تموم شده.
اگه مرده بودیم چی... حتی اگه مرده بودیم ؟


- Et vous l'aimez ?
- Oui. C'est bien. C'est bien comme ça.
- C'est curieux, les autres gens…
- Oui… C'est curieux.


ترجمه ی روبین
لابد شما هم بهش علاقمندید؟
آره. آره... خوب و خوش... این طوری... راضی ام...
جالب است... آدم های دیگر...
آره... جالب است...
ترجمه ی نشر نی
دوستش دارین؟
بله. خوبه. همه چی همین جوری خوبه.
آدم های دیگه... عجیبن...
آره... عجیبن...


C' était un autre homme que vous. Avant tout, c'était ça, un autre.


ترجمه ی روبین
حضور یک مرد دیگر، بله غیر از شما. اصل قضیه همهمین بود، همین دیگری.
ترجمه ی نشر نی
اون یه مرد دیگه بود. شما نبودین، این از همه چیز مهم تر بود، یه مرد دیگه.


Vous n'auriez pas supporté la vérité. Maintenant, avec l'éloignement, vous pensez peut-être le contraire mais vous ne L'AURIEZ pas supporté.


ترجمه ی روبین
آن وقت ها هم بعید به نظر می رسید که تحمل حقیقت را داشته باشید. حالا با گذشت زمان تصور می کنید که تحملش را دارید، ولی باز هم بعید است که همچو تحملی داشته باشید.
ترجمه ی نشر نی
شما تحمل شنیدن حقیقت رو نداشتین. حالا که مدتی ازش گذشته، شاید این جوری فکر نکنین ولی اون موقع تحملش رو نداشتین.

--------------------------------------------
فکر می کنم با کمی شناختن زبان فرانسه و رجوع به نمایشنامه خودتان متوجه می شوید. جا کم بود و مثال ها زیاد بودند. فقط تا نیمی از قسمت اول را برایتان نوشتم. فراموش نکنید که برای نقد یک ترجمه و مقایسه آن باید حتما با زبان اصلی مقایسه کنید. این یادداشت را برایتان نوشتم چون دیدم در سایت مهدی نوید هم این نکته را تکرار کرده بودید.
به هر حال موفق باشید.
و سال نوی شما هم مبارک.

،

مرتبط (+) و (+)

شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۶

اولین فال 1386



می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی
این گفت سحرگه گل بلبل تو چه میگویی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

شمشاد خرامان کن واهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی

امروز که بازارت پرجوش خریدار است
دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی

چون شمع نکورویی در رهگذر بادست
طرف هنری بربند از شمع نکورویی

آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوشخویی

هر مرغ بدستانی در گلشن شاه آمد
بلبل بنواسازی حافظ به غزل گویی


سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

راز نو


پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو

تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد در نرسد راز نو



چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

Don't you ever dream of escaping... (+)

(+) La finestra di fronte
پنجرهء پشتی (ترجمهء کلمه به کلمه اش، "پنجرهء جلویی" ه! ولی من خوش دارم بگم پشتی!) فیلم خوبی بود. یه فیلم آروم و انسانی و از همه چی گذشته: واقعی! اینکه تو بحران نمیتونی وسوسه نشی و اینکه چون ادامه دادنش خرابش میکنه قطعش کنی (تو مایه های پلهای مدیسن کانتی) اما همیشه هم حسرتش همراهت بمونه، خیلی واقعی تر از اونه که تو رویا بگنجه (ضعف بزرگ فیلمنامهء پلهای مدیسن کانتی به نظر من!) و خوبه که این فیلم از رویا فراتر میره. شاید ضعف فیلمنامهء این فیلم، بیشتر تو شخصیت پردازی پیرمرد گمشده بود، اما بقیهء جاها روابط و احساسات رو خوب مدیریت کرده بود.

اصلاً یه چیزی که هست، من از همون چند سال پیش که شروع کردم به فیلم دیدن و فهمیدم فیلمهای اروپایی با آمریکایی فرق دارن، فرقشون رو اینطور برای خودم خلاصه کرده بودم که فیلمهای اروپایی غریزی ترن. الان هم هنوز همینطور فکر میکنم. به نظرم، فیلم خوب اروپایی، کاملاً ذهن و روح آدم رو میتونه درگیر کنه، چون به قول قدیمیها "از دل برآید"ه، اما فیلم خوب امریکایی، فقط یعنی یه برنامه ریزی دقیق و اجرای دقیق تر اون. شاید هم الان یادم نمیاد، اما به هرحال (الان) فکر میکنم تو هیچ فیلم امریکایی عنصر "روح" رو حس نکردم (حتی تو فیلم روح!!!)

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

il y a un an, il y a un siècle

،
یه خبر بامزه اینکه کتاب "راز شهرت هدایت" منتشر شد. فکر میکنید این کتاب گهربار کار کیه؟ کار جناب محمدرضا سرشار (همون رضا رهگذر که قصهء ظهر جمعه رو اجرا میکرد) که این روزها از قحط الرجالی، به همه جا رسیده...

،
خبر دیگه اینکه "چرندی" که میخواست کاغذ رو از فروردین آزاد کنه، با دخالت رهبر، از همین دیروز این کار رو کرد؛ به سلامتی و میمنت. اگه دوست ندارید ترجمه های غنی مثله شده رو به قیمت گرونتر از اصل کتاب بخرید،،، خود دانید...

،
از بچگی، آدمایی که توهم از-بینی-فیل-افتادگی داشتند، خنده م مینداختند. هنوز هم.

،
هرچی میخوام فکر کنم، موضوع پیدا نمیکنم. شده مثل انشاهای موضوع آزاد که متنفر بودم ازشون. موضوع که معلوم باشه، آخرش آدم میگه موضوع باب طبعم نبود که این شد، ولی وقتی قرار باشه موضوع رو هم خودت انتخاب کنی، به خصوص وقتی قرار باشه فقط یکبار این اتفاق بیفته، خیلی وضعیت گره میخوره. انگار باید خودت و تفکرت و حیثیت و همه چیت رو خلاصه کنی تو یه موضوع یک یا چند کلمه ای.

،
نشست فرهنگی ایران-آلمان خوب بود. خیلی خوب. چون بعد مدتها یه صدای آشنایی بود، با یه لحن آشنا، با جمله بندی های آشنا، عقاید و آرامش آشنا. یادم انداخت که چقدر دلم براش تنگ شده بود. گذشته از تحویل و دعوت آخرش،،، خود نشست هم اتفاق نادری بود تو این چندسال. نادرتر از اون، اینکه با مامان رفته بودیم...

،
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. حالا نه به این غلیظی، ولی انگار باید بشینم یه کم فیلم ببینم، به هر حال.

،
یه وقتی، یکی که ازش انتظار نداشتم، منم گذاشت قاطی بقیهء جهان. اون موقع بود که خارج از سرگیجه، فهمیدم هر آدمی، مرکز دنیای خودشه. گله نداره دیگه.

،
et je suis comme une ile en plain océan...



شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

Ameno Do Ri Me

،
این بشر تخیل فوق العاده ای داره. خودش خبر نداره، اما من هم دارم با شخصیت نلسون ش زندگی میکنم. بابت چندتا پست آخرش در مورد نلسون -2و3 اسفند- هم دلم میخواد کلاهم رو به احترامش از سر بردارم. یا اگه دوست دارین، با دو دست دامنم رو کمی بالا بگیرم و تعظیم خانمانه ای کنم. فکر میکنم برای خودش فرق چندانی نداشته باشه.

،
خبر بانمک این روزها رو که دیگه حتماً شنیدید: اون آقا خوبه که به همه کمک میکرد، بالاخره مزد کمکهاش رو گرفت و بعد 5 سال محاکمه فرار کرد! یادتون باشه همیشه کمک، کمک میاره... عوضش اون آقا بده بود که اتوبوس سپاه رو منفجر کرده بود، سر دو روز هم دستگیر شد، هم اعتراف کرد، هم اعدام شد!

،
باز حوصله م بدجوری سر رفته.

،
مطمئنم که خیلی وقتها فقط از یه بازی شروع میشه. از یکی از همین بازی ها...

،
یادم رفته بود اینقدر پست و حقیر شدم که دارم همهء تحلیلهام از رفتار دیگران رو به زبون میارم. پس گردنی لازم بود.

،
اون موقعی میخواستم بنویسم که فکر میکنم پری تنها کسیه که هنوزم میتونه سورپریزم کنه. که هنوزم دوست دارم حرف زدن باهاش رو. که ... خبر رسید که داره میاد! اومد و رفت. کم بود، اما خوب بود. خیلی.

،
دلم میخواد سکوت باشه.

،
نمیدونم چرا بعضی آدمها فکر میکنن عالم و آدم باید نازشون رو بخرن. من یکی نیستم! یه بار، دوبار تلاش کنم ببینم کسی چشه. نگرفت،،، به جهندک!

،
فکر کردن یادم رفته. میخوام دوباره شروع کنم.

،
اون Je suis malade هست، یه جاش میگه "مثل پرندهء مُرده میمونم وقتی که تو در خوابی." با خودم میگم، یعنی میشه باز تا این حد عاشق شد؟

،
حوصلهء دوستی های سطحی رو ندارم. دوستی هم دوستی باکیفیت!

،
این هم باحال بود.

،
و ای کسی که از بلاد کفر، سهام بلاگ ما رو به خرید و فروش گذاشته ی، بدان و آگاه باش که ما هم همچین بی خبر نیستیم! مشغول باش...

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

و جلوهء ستاره ای در مه گرفتگی این افق

"تا به این سن برسم، می توانستم به آینده فکر کنم. ولی حالا می بینم بقدر کافی به آن چیز مبهمی که هر روز ابهام و رازش را بیشتر از دست داده، نزدیک شده ام و دیگر می خواهم بایستم؛ همین جا."

پرندهء من/فریبا وفی (+)

پ.ن. آخرین سالگرد تولد در دههء بیست،،، و دیگر هیچ!

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۵

Je suis malade*

،
در همه چیزی رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست
سکوت ما
از رنج ملال ها سخن خواهد گفت


،
اگه مینویسم، مال این نیست که اذیتم میکنه. مال اینه که پشت سر گذاشتمش و دارم با فاصله نگاهش میکنم. حتی اگه از درونش بنویسم.

،
"خمینی، ای امام" تکنو نشنیدین؟ نصف عمرتون بر فناست! یه کم این روزا تلویزیون ج.الف نگاه کنید،،، همین چند سال پیش بود هرکی "ممد نبودی ببینی" تکنو تو ماشینش میذاشت، شلاق میخورد. اونو چند نفر ممکن بود بشنون مگه؟!..

،
مدتهاست که دیگه فقط دارم میخندم. هر هفته که اعلام میکنن این هفته دیگه ساعت کار قطعی بانکها اعلام میشه، میخندم. هر شب که 20:30 یه خبر جنجالی میده و فرداشبش تکذیب میکنه، بازم میخندم. هر دفعه که امریکا تهدیدی میکنه و بلافاصله فرداش یه مانوره، بازم خنده م میگیره. هر وقت که میشنوم به هم ریختگی وضع اقتصادی تقصیر سیاستهای دولت قبله، بازم فقط میتونم بخندم. هر وقت کتابی توقیف یا خمیر میشه، بازم خنده س که میاد...

،
نه هول شد. نه لرزید.

،
اون روز عصر تاریک، پشت چراغ قرمز، برگشتم از راننده پرسیدم «امروز بارون اومده؟» نمیدونم نشنید، یا باورش نشد، با تعجب پرسید «بله؟» دوباره پرسیدم. با چشمای گرد جواب داد «بله»!

از همهء زندگی همینقدر فاصله دارم...

،
دیگه وقتی یه زن میگه دغدغه های زنانه ساده و پیش پا افتاده است، نه هنگ میکنم، نه جا میخورم. فقط دلم براش میسوزه که این همه از خودش بدش میاد.

،
شش سال گذشت.

،
نمایشگاه عکاسی هم جاتون خالی، خیلی خوب بود.

،
نه شوهرم مرده، نه بچه م. اما نمیدونم چرا هنوزم این همه با ژولی Bleu همذات پنداری میکنم.

،،

* حتی با لهجهء Dalida هم لذتبخشه واقعاً....

چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵

فراخوان نمایشگاه عکس یک روزه


دوست عزیز،
خوشحال می شویم از نمایشگاه کارهای عکاسی مان بازدید به عمل آورید.

زمان: جمعه، 13 بهمن ماه 1385، از ساعت 16 الی 21.
مکان: زعفرانیه، خیابان مقدس اردبیلی، خیابان کیهان، انتهای جامی غربی، برج کاوه، طبقه همکف جنوبی

لادن - سروش


اوهام

سردم است. چشمهایم می سوزند. دردی از میان دو کتفم تیر میکشد... تا خود ته کمر. چشمها می سوزند. سر درد میکند. سرگیجه هم هست. سرما هم که تنها یار وفادار است. سرم سنگین است. همه چیز سنگین است. هوا هم. آینه را که میبینم، جا می خورم. بالشتکهای سرخ محیط بر چشمهای خونین. دید تار. میخواهم به چیزهای دیگر فکر کنم. نه به درد. یاد دسته های مدارک آماده می افتم. یاد عقده ها و مرخصی امضا نشده. یاد آیندهء نداشتهء سال بعد و سالهای بعد. یاد از دست داده های سال و سالهای قبل. یاد عزاداری مدام تلویزیون این روزها. صدای نالهء مدام این روزها. سر روح هم گیج می رود. از فکر دست بر میدارم. هرچه باشد. چه درد، چه مرگ. درون یا برون. سرد است. سنگین است. سر آتش گرفته. دستها زمهریرند، سر جهنم. سرفه امان می بُرد. یاد خنجرهای از پشت می افتم. سرفه که آرام می شود، چشمها خیس است. می گویم اینها که برای من نمیبارند، از سوزش خود میگریند. بغض در گلو برجاست. باز تیری از بین دو کتف رها می شود. می رود. تا هرکجا که جا دارد. باکی نیست. راه زیادی هم. نمیدانم از کی یک بلوز، یک پیراهن، این همه وزن پیدا کرده. چرا این همه پشتم سنگین است؟ بازوها گویی هفته هاست حرکت نکرده اند. خشک و منقبض. زانوها را هم توان راست کردنی نیست. پلکها می سوزند. ... فکر را جمع میکنم. سنگین است. می گوید چرا همهء اینها را که یکجا جمع آمده، بیرون نمیریزم؟ میدانم. هیچگاه با تهوع میانه ای نداشته. برعکس. همه چیز را می بلعد. تمامی همه چیز. یک جور ِجوری که هیچکس نداند. همانطور که یک توالت فرنگی سفید سیفون کشیده به وظیفه اش عمل می کند. شیک و پاکیزه. درست مثل توالت فرنگی سفید سیفون کشیده...

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵

مهربانی هست...



- بانو این ونوس رو از کجا پیدا کردی؟
+ فکر کنم از قلهء المپ.
- من نمیدونم شوهر ونوس کی بود یا عاشقش ولی الان احساس می کنم حسابی یونانی شدم.


،
سرخی تو از من
سپیده شاملو
نشر مرکز
1385


دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

به سلامتی...

خب، اول از همه باید سر ما خراب میشد دیگه. چه انتظاری داشتید...

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۸۵

همینجوری...

"بعضی اوقات پیر و پاتال ها هرچه تلاش می کردند به یاد بیاورند که روزهای اول بعد از شورش که تازه جونز را بیرون انداخته بودند، حال و روزشان بهتر بود یا امروز، فایده نداشت که نداشت. چیزی به خاطرشان نمی رسید. فقط آمار و ارقام اسکوییلر بود که نشان می داد همه چیز دارد بهتر و بهتر می شود. حیوانات راه حلی برای این مساله به نظرشان نمی رسید. به هر حال فرصت فکر کردن به این چیزها را نداشتند. فقط بنجامین پیر بود که ادعا می کرد مو به موی زندگی طولانیش را به خاطر دارد و می داند که هیچ چیز نه بهتر شده و نه بدتر –گرسنگی و مشقت و حرمان، به قول او، قانون لایتغیر زندگی بود."

،
مزرعهء حیوانات
جورج اورول
صالح حسینی؛ معصومه نبی زاده
انتشارات دوستان؛ تهران 1385


چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

هر دم از این باغ ...

میگه میرا توقیف شده! خیلی جالبه! اینقدر یادم رفت ازش بنویسم، تا الان،،، فقط هم الان یادم میاد که اون موقع که میخوندمش با خودم میگفتم این که همین حکومت رو به گند کشیده، چه جوری گذاشتن چاپ بشه!!! نگو ممیزها هم از زیر کار در میرن...

پ.ن. فکر کنم تعداد کتابهای منتشرهء امسال -اگه از مذهبی ها و درسی ها بگذریم- بیشتر از کل کتابهای منتشرهء مثلاً نشر مرکز در سال 83 نشده باشه! عوضش چندین هزار کتاب در صف ممیزی تشریف دارن...

کسی که هیچکس از مدال لژیون دونور-ش هم نگفت...


L'Iran musical de Shahram Nazéri
LE MONDE | 15.01.07

© Le Monde.fr


پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

شکسپیر نابغه!

خیلی زشته که من تازه به نابغه بودن شکسپیر پی بردم؟!.. خب به هرحال من که هیچوقت قبلاً کارهای این حضرت رو خودم کامل نخونده بودم؛ همیشه جسته گریخته محتوای کلیشون رو شنیده بودم. دیشب هم تصادفاً به تله تئاتر "رومئو و ژولیت" برخوردم و دیدم. و بعد، حسرتم در از دست دادن "اتللو"ی هفتهء پیش دو چندان شد! واقعاً عالی بود...

خیلی فرق میکنه که به خاطر اینکه دیگران -و آدمهای حسابی حسابی- بگن، بپذیری که کسی نابغه است، یا اینکه خودت با تمام وجود نبوغ کسی رو تو کارش حس کنی...

پ.ن. البته جای شکرش بسی باقیه که منهای سانسورهای معمول، استثنائاً ترجمه اش ترجمهء فوق العاده خوبی بود و به دست این جوجه مترجمهای بیسواد صدا و سیما انجام نشده بود!

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵

من هیچ، من نگاه

نمیدانم از هیچ بودن و از تنها نگاه بودن چه لذتی میبرم؛ اما از چیزی بودن و غیر از نگاه بودن واهمه دارم انگار؛ روزها و شبهای خالی را به روزها و شبهایی که چیزی در خود دارند ترجیح میدهم، مباد که باز سخت چیزی در کمین باشد؛ دوست دارم خالی از احساس باشم تا مضطرب یا غمگین؛ آشفته که دیگر اصلاً. با همهء اینها، هیجان نورس را شیفته ام هنوز؛ هرچند هم که مدام وازده ام کند و سَرخورده؛ شاید کورسوی امیدی است که این بار، حکایت دگر کند...

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵

یعنی چــــــــی؟!...

من فکر میکردم این چیزا مال قبل از دوران تکنولوژی و پیشرفت پزشکی و بهداشت و رفاه عمومی بوده...

چقدر دردناکه، حتی اگه به موقعیتت کوچکترین شباهتی نداشته باشه...