دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۲
شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۲
ان الانسان لفی خسر
یهجور عجیبی چندشبه نوای اذان مودنزاده تو سرم میپیچه. فقط هم اون تیکه که داره یکی از چهارتکبیر رو به بعدیش وصل میکنه. دقت هم کردهم، تو اون سکوتی میاد که با شب پهن میشه رو زندگی. بیرون و تو هم نداره. اینکه چرا موذنزاده هم نمیدونم. ولی شاید چون تحریرهایی که تو ذهنم رد میشه تحریرهای موذنزادهست.
،
پ.ن. وقتی بزرگترین خسران زندگیت این شده که هنوز نتونستی بهش بفهمونی که ...
شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۲
در این سکوت ...
مدتیست به وبلاگنوشتن فکر میکنم. به روزمره نوشتن. به سیاق آنوقتها. بدون هیچ حرف خاص. آنوقتهای قبل از گودر. که تازه بعد از مدتی گوگلریدر آمده بود و وقتی تویش میرفتم، انگار که در یک تالار خالی، فقط بازگشت صدای خودم را در جواب حرفهایم بشنوم. بعد کمکم تالار پرشد. به تالارهای دیگر وصل شد. خصوصی شد و ....
حالا دوباره آمدهم به گردگیری این وبلاگ که خواسته/ناخواسته زماننگار زندگیم شده. الان هم حس یک خانه بدون وسیله خالی را دارم که بازهم فقط صدای خودم و بازتابش را میشنوم.
القصه، سرما خوردهم. هم روحی، هم جسمی. آن یکی دفعه میگفت حق دارم. که پشتهم بد و خوب باهم آمده و آنگونه نوسانات پردامنه باید هم آنطور آشفتهم میکرده. حالا هم که در عزای این فقدان...
سرماخوردگی فکرم را کندکرده. آنهم فقط برای درس خواندن. چون برای نوشتن و خیال بافتن لحظهای از حمله دست برنداشته، اما الان که این چندسطر را نوشتم آرام گرفته. خوب است که برود دیگر. باز هم برمیگردد. لابد ...
جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۹۲
اگر دستم رسد روزی ...
شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۲
انگار که نه ...
"و كسي نمي داند دخترك ِ اينهمه وقت مانده پشت درهاي بسته، چه همه ناخن به ديوار كشيده براي بازكردن روزنه اي به سوي آسمان. و تو نمي داني پشت اين خنده ها و اين سكوت، چه بغضي پنهان شده.
نشسته اي رو به پنجره، دفترخاطراتم را ورق مي زني. مي گويي سادگي جمله هام را دوست داري. و من با خودم مي گويم : تلخيش را نه؟
ورق مي زني و ادامه مي دهي سكوت لابلاي سطرهاي نوشته هام را دوست داري و من همين جور كه روي تخت دراز كشيده ام جواب مي دهم: هياهوش را نه؟
مي خزي توي تخت، انگشت هات روي تنم راه مي رود . مي گويي آرامش توي بند بند تنم را دوست داري . و من مي پرسم بيقراريش را نه؟
و نگاهت مي رود از پنجره بيرون . كنار گوشم زمزمه مي كني سبكي راه رفتنم را دوست داري و من مي پرسم: سنگيني تنم را نه؟ و مي چرخم توي دستهات، و باز نگاهت توي چشمهاي من خانه مي كند و مي گويي: ستاره هاي ته چشمهام را دوست داري . و من مي پرسم : سياهيشان را نه؟
و چانه ام را با انگشت هات نوازش مي كني و مي گويي صورتي لبهام را دوست داري. و من مي پرسم لرزش بغضم را نه؟
و موهام را نفس مي كشي و مي گويي لطافت سياهش را دوست داري و من مي پرسم پريشانيش را نه؟ و نفسهام روي گردنت آواره مي شود... مي خندي و مي گويي شيريني خنده هام را دوست داري و من مي پرسم شوري اشكهام را نه؟
مي كشي مرا ميان دستهات كه تمام مرا دوست داري و من مي پرسم دختركِ سياهِ درونم را نه؟
...
باد مي زند و پرده اتاق تكان مي خورد. بلند مي شوي به رفتن. دست دراز مي كنم كه دستت را بگيرم .. باد مي زند...من از خودم مي پرسم كي ياد مي گيرم كه خيالِ آدم ها دست ندارد؟"
- گلریز ع.
چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۲
On pensait que t'es génée
باز به وضعیت آماِبیگبیگگرل*ی دچار شدم و اینبار بهمعنی واقعی کلمه و داشتم فکر میکردم که کجا باید نخ این بادکنک را رها میکردم که الان کار به اینجا نکشیده باشد مثلا. فکر میکردم که کاش مثل کامپیوتر یک وقتهایی که هنوز بیوقت نشده، صبرم سر میآمد و هنگ میکردم. نخ چندین و چند برنامه را در هوا رها میکردم و بار خود سبک. شاید دوباره از نو شروع میکردم و سریعتر و سرحالتر. چهار سال در چهار روز، چهار ساعت، چهار دقیقه؟!.. هرچه. تمام.
،
پ.ن. بگذار دخترک هم از حضور من، از حضور من در حضور تو، هراسان باشد. این یکی نخ دیگر هیچرقمه به من ربطی ندارد.
* (+)
شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۲
یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۲
دست من و دامان تو ...
عاشقی فعل نیست. کیفیت است. انجامدادنی هست و نیست. اصلا بهجاآوردنیست. توی نگاه، درون نفس، در همه حالات و کرامات عاشق کیفیتی هست که فقط معشوق خاص تمامی آنها را میفهمد. میبلعد. آدمها ذاتا دوست دارند که دوست داشتهشوند. معشوق خاص، چه عاشق باشد و چه نباشد، مادام که عشق را بشناسد، این کیفیت را دریافت میکند. خواه پاسخ گوید، خواه نه.
دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۲
که نسیم روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کردهست
دیروز به یکباره دیدم که گویا بهار آمده. عجیب بود چون اصلا انتظار بهار نداشتم امسال، انگار. خودم از این که انتظار بهار نداشتم، بیشتر تعجب کرده بودم. که انگار این زمهریر عطوفت زندگی صورت و وجهه بیرونی هم پیدا کرده بود دور از خودآگاه من. این انتظار نداشتن از هیچکس/هیچچیز/هیچ ِهیچ. باری، برخلاف هرسال که از پیش روز مشخص و معینی برای جابجا کردن پوشاک تابستانه/زمستانه میگذاشتم که کاری وقتگیر بوده و هست، امسال کاملا ناغافل دیدم هیچ پوشیدنی مناسب هوای نوزده درجه بالای صفر ندارم و چارهای جز فیالفور بازکردن صندوق و صندوقچهها برای بیرون زدن از خانه طبق قرار نیست. بعدتر، به خانه که برگشتم، تازه دیدم که هنوز عایق پنجرهها را هم برنداشتهام. که یعنی مثلا زمان باید برگردد عقب تا یکروز هوس استشمام باد بهاری به سرم بزند و سراغ بازگشودن پنجرهها پس از زمستان صعب بروم و همان حوالی هم پیشبینی جابجایی لباسها جایی بین پس و پیش ذهنم صورت گیرد. آنهم در حالیکه لیوان چای بهدست، زیر پتو، نسیم خنک بهار به سینه فرو میبرم و چیزکی میخوانم/میبینم یا خیالی میبافم.
... همینقدر غافلگیرانه.
یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲
... نرو، بمان!
نام گلسرخ/نام نسترن/نام رز -م گم شده. یعنی یک روز که حسابی دست و بالم از خرید و همهچیز پر بود، سر راه رفتم که بستهام را از پست بگیرم و بعدش، رفتم که از ایتیام پول نقد بگیرم... بعد منتظر اتوبوس ایستادم و ایستادهدراتوبوس برگشتم خانه و به جمعوجور کردن خرید و بسته پستی و غیره. دیرتر دیدم نیست. هی اینطرف و آنطرف چشم دواندم اما کمتر یافتم. گفتم که حتما لبه ایتیام وقت پول گرفتن جاگذاشتهم یا حتی موقع امضا دادن روی پیشخوان پست. گفتم که فردا میروم و از هردو میپرسم، حتما هرجا بوده، کسی نگهش داشته. فردا نشد و چند فردای دیگر هم گذشت. هفتهای بعد بود شاید که بالاخره هردوجا سر زدم. نبود که نبود.
خود کتاب را دستدو از آمازون خریده بودم. نزدیک به دو سال پیش بود که شروعش کرده بودم همراه با یک گروه کتابخوانی ایمیلی که هیچوقت جدی نشد انگار. یا من بیخبر ماندم از جدی شدنش. بههر حال، اشکال بزرگش این بود که نوشتههای لاتینش ترجمهای به یکی از زبانهای قابلفهمتر نداشت. فایل پیدیافی هم که یکی از دوستان در همان جمع ایمیلی فرستاده بود بهعنوان کشفالابیات حجیمتر از آن بود که بهراحتی بشود پرینت گرفت. خودش به زبان انگلیسی بود. انگلیسی فاخری که خواندن جملات و کلماتش هم لذتبخش بود. از ساختاربندی و دایره واژگان نسبتا غنی. اینکه خواندنش طولانی شده بود، بهجز از اوضاع و احوالات غریب پیشآمده و کتابهای بعضا سادهتر دراینبینخوانده، یک دلیل مهمتر هم داشت که چشیدن جرعهجرعهش بود. مزمزهکردنش در طول زمان.
باری، ازدست رفت و بهدست بازنیامد و یک گوشهای از حواس من انگار عزاداردارست این روزها. وقتی مستأصل بهدنبالش بودم، فکر کردم که خب یکی دیگر بخرم. اما انگار دوباره باید از ابتدا شروع میکردم به خواندن، چون یادم نیست صفحه 175 بودم یا 228 یا دیگر چه. ولی گویا چارهای هم نیست. یا باید نسخهای دیگر پیدا کنم که کشفالابیاتش هم سرش باشد یا بگردم عینا همان قبلی را پیدا کنم که یادم بیاید تقریبا تا کجا پیشرفته بودم و همان کجدار و مریز سابق ادامه دهم.
مهم این است که اول باید این سنگ را جابهجا کنم، وگرنه مثل این چندوقت از خواندن کتابهای دیگر هم بازمیمانم...
جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۲
کو گل واسه گلدون؟!..
بعضی وقتا یهجور عجیبی هیچکس جوابم رو نمیده. یعنی نه ایمیل/تلفن/نامه/بسته-ای که به موقع _شاید حتی یه کمم دیرتر از موعد_ منتظرشم میرسه، نه مثلا حال و احوال ساده اساماسی/تلفنی/بهحضوررسیدنی با رفقا جواب میگیره.
اینجور موقعها برای من دنیا میشه غار تنهاییم. اونم از نوع تحمیلشده و نه خودخواسته. تو بگو زندان. یهجوری باید راهی پیدا کرد برای سرگرم شدن و فکر انتظار رو نکردن. یه کاری باید کرد که ذهن رو خوب درگیر کنه و پس ذهن مدام یادآدم نیاره که تو که میدونی واسه سرگرمی و فرار از کشیدن انتظار داری اینکار رو میکنی و بیشتر به استیصالت دامن بزنه. از اونطرف خیلی کارایی هم که میخوای بکنی وابسته به یک/دو/سه ... تا از همون جواباییه که منتظرشونی و درنهایت انتخاب چندانی هم برات نمیمونه شاید... جز پناهبردن به رویا...
سهشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲
Or only want to walk with me a while
درگیری ذهنی اینروزهام آرزوهامند. به محض اینکه یک آرزو میکنم، دیگری میآید که پس من چی؟ همه آرزوها را که میکنم، درگیر زمانبندی و تقدم و تأخرشان میشوم. از هیچکدامشان نمیتوانم بگذرم، چون بههرحال آرزوهامند. باید تمام و کمال بیان شوند تا اگر روزی به حقیقت پیوستند مایه پشیمانی نشوند. از آن گذشته، خودشان هم با هم تداخل دارند. دلش میخواهد فرضا دو ماه دیگر را هم اینجا باشد با تمام برکاتش، هم آنجا با همه نوستالژیش. هم همه باشند و هم هیچکس نباشد. دستکم هیچکس جز او نباشد. هم چیزهای جدید وارد خانه شود، هم خانه بدون عوض شدن، جای همهچیز جدید را هم داشته باشد. گرچه که همالان هم اضافهبار متحمل است. همه اینها میرساندم به کلافگی از آرزو کردن.
... آخر به این نتیجه رسیدم که انگار دیگر بلد نیستم آرزو کنم. مثل هولاهوپ که دیگر بلد نیستم بزنم. انگار هیچوقت بلد نبودهم و کسی دیگر آن مسابقههای آرتیستیک را جای من برنده میشد. دیگر بلد نیستم آرزو کنم چون زیادی دودوتا چارتا شدهم. مغزم مثل قالبهای یخ خانهخانه شده و همهچیز را یکشکل بیرون میدهد. حتی آرزوها را. مثل ماشین غذاخوری عصرجدید. نمیفهمد آرزو مال اینست که دلت خوش باشد، نه این که برآورده شود. نه الزاما. اسمش آرزوست. دور دهان را پاک میکند. خواه دهانی باشد یا نباشد.
... این شده که آرزو هم از من انرژی میبرد این روزها به جای توان دادن.
شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۱
Waiting for a miracle, Godot, whatever... Just whatever
بیشترین فعل انجامدادنیای که این روزها ازم سر میزند وقتتلفکردن است. بههرشکل ممکن روز را به شب و شب را به روز رساندن. با چیزهای بی- یا با-هوده خود را سرگرم کردن برای فرار از حس کردن، از فکر کردن، از مدام تصویرها و تصورات را پس و پیش کردن. تصویرهای گذشته و تصورات آینده.
انتظار معجزه اینبار هیچ هدف روشنی ندارد. یک انتظاریست که اصلا معلوم نیست برای چه ولی هست. آرزو یا حتی خواستی هم دیگر نیست. خواستی که درخور معجزه باشد، نیست. هرچه هست، دستی بر زانو و فکری استوار بر پشت میخواهد. اما انتظار معجزه، مسخره است شاید که فقط انتظار "شدن" ، انتظار "بهوقوع پیوستن" آن چیزی باشد که برایش تلاش میکنی. تن میفرسایی. جان خسته میکنی.
مسیر غرب به شرق همت، ورودی جردن را که رد میکنی، میرسی به دوشاخه مدرس. اول دست راست، و بعد بلافاصله و با نگاه به آینه، دست چپ، همه اینها در حین دنده معکوس از چهار به سه و به دو. و در کمتر از ده ثانیه، در همان پیچ ممتد، پر کردن دوباره گاز و بالابردن دنده تا در همان خط سبقت مدرس شمال باقی بمانی. که تا رسیدن به خانه را بهقدر کافی در اتوبان بتازانی. نرم و روان.
یک همچه تصویری پس آنهمه فکر برایت تداعی شود... تمام و کمال.
یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱
به سوز عشقی خوشا زندگانی
در ریاضیات گسسته و مدارهای منطقی یک مفهومی هست به نام don't care، که یعنی درستی یا نادرستی یک گزاره، نقشی در تعیین درستی یا نادرستی کل عبارت ندارد.
در حال حاضر، عمیقا احساس don't care بودگی دارم در برابر کل زندگی و در تقابل با تمامی اطرافیانم. انگار بود و نبودم بههر رو برای کل کائنات یکسان است. نه مثبت عمل کردنم برای کسی فایده خاصی دارد و نه عکس آن. نه حتی برای خودم. شاید چیزی شبیه به درماندگی آموختهشده، شاید هم سرخوردگی ناشی از کنارگذاشتهشدن نامحسوس. یکجور تعلیق ناگزیر، یک تصمیمناپذیری ناخواسته، یک استیصال فراگیر.
فکر میکردم این وضعیت گذراست و مثل همیشه پس از تمامشدن و گذشتنش از آن مینویسم و باز مثل همیشه میدانم که چه مینویسم. اما نشد و من نمیدانم الان از چه چیزی دارم مینویسم. هرچه هست، هنوز برای خودم بهقدر کافی مبهم است. آنقدر که بگویم نمیدانم و نمیشناسمش.
جودی ابوت دو مورد از بحثهای توی کالج با دوستانش را برای بابالنگدراز نوشت. یکی از بحثها، اختلاف نظر سر قابلیت شنا کردن در یک استخر ژله بود. اینکه میشود شنا کرد یا نه، بههردلیلی. من اما خودم را در چنین فضایی میبینم. فضایی آکنده از مایعی چگال. در حد چگالی آدمیزاد. طوری که من غوطهورم و به خودی خود بالا یا پایین نمیروم. اما توان به حرکت آوردن دست و پایم را هم ندارم در این فضا. یک تعلیق محتوم...
جمعه، دی ۰۲، ۱۳۹۰
قربان آن دستی که دستنبو به دستش بود و دستنبو به دستم داد و ...
رفته بودم کوله بخرم. یکی کوچیکتر که نتونم زیادی سنگینش کنم و یه بهونه از بهونههای بیروننزدن رو کمتر کرده باشم. چشمم به بسته اریگامی افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم. بعد که اومدم خونه، بازش کردم، دیدم تقویم اریگامیه و به ازای هر روز از سال جدید یه کار یاد داده که باهاش بسازیم. پس هنوز باید کاغذش رو هم بخرم...
پرت شدم، رفتم به دوران ماقبل هجرت. به هر سال شب عید که تو اتاقتکونیم غرق میشدم و آخرش به یه نموره خلاقیت و یه کاردستی ختم میشد. به چندتا تابلوی کلاژ و فرش(!)ی که با کراواتهای درشرفدورانداختن بابا برای اتاقم درست کرده بودم و چندسالی کف اتاقم رو رنگ وارنگ کرده بود، یا چیزهای دیگه. دیدم خب از وقتی اینجام، عملا هیچ کار مفیدی با دستام نکردم -خب، دستکم غیر از سرهم کردن اسباب وسایل خونهم. نه، رژه رو کیبرد برای دستای من ارضاکننده نیست. دستای من چالش ظرافت لازم دارن، چالش ساختن و روبان فر دادن (ای خاله، کجایی که با همین اصطلاحی که برام ساختی، کلا تعریفم کردی...) که من نبتوانم همینجوری دست روی دست بگذارم... و چنینه که از دیروز که رنگ خریدم برای رنگ کردن میز آشپزخونهم، باز دستام خوشحالن...
،
پ.ن. ... و دستم بوی دستنبوی دست او گرفت.
پرت شدم، رفتم به دوران ماقبل هجرت. به هر سال شب عید که تو اتاقتکونیم غرق میشدم و آخرش به یه نموره خلاقیت و یه کاردستی ختم میشد. به چندتا تابلوی کلاژ و فرش(!)ی که با کراواتهای درشرفدورانداختن بابا برای اتاقم درست کرده بودم و چندسالی کف اتاقم رو رنگ وارنگ کرده بود، یا چیزهای دیگه. دیدم خب از وقتی اینجام، عملا هیچ کار مفیدی با دستام نکردم -خب، دستکم غیر از سرهم کردن اسباب وسایل خونهم. نه، رژه رو کیبرد برای دستای من ارضاکننده نیست. دستای من چالش ظرافت لازم دارن، چالش ساختن و روبان فر دادن (ای خاله، کجایی که با همین اصطلاحی که برام ساختی، کلا تعریفم کردی...) که من نبتوانم همینجوری دست روی دست بگذارم... و چنینه که از دیروز که رنگ خریدم برای رنگ کردن میز آشپزخونهم، باز دستام خوشحالن...
،
پ.ن. ... و دستم بوی دستنبوی دست او گرفت.
جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۹۰
Faaaaaar away, loooooong ago*
تازگی کشف کردهم وقتی میگم "خونهمون" یعنی خونه بابا اینا و وقتی میگم "خونهم" یعنی اقامتگاه فعلیم. به عبارت دیگه یه واو و نون ساده، یعنی دو قاره فاصله. مهمش اینه که انگار دارم کم کم اینجا رو هم به رسمیت میشناسم.
القصه، دیروز پریروزا یهو بهشدت دلم مبل دونفره تو هال خونهمون رو میخواست. نه فقط اینکه تخت پادشاهیم بود، بلکه یهجور پناه امن بهشمار میرفت در نوع خودش. چیدمانش به تلویزیون عمود بود. یعنی اگه صاف روش مینشستی، باید گردنت رو کج میکردی تا تلویزیون ببینی. برای همین هم یلهشدن روش وقتی کمبود مبل بهنسبت نفرات نبود، توجیه کافی داشت. خلاصه، انگار روزگار سختی رو روش ولو شدده بودم و کانالهای ماهواره رو بالاپایین کرده بودم تا چیزی پیدا کنم که از حال و هوای اون لحظاتم بیرون ببردم. و برده بود هم. اصلا همین شد که یادش افتادم. داشتم فکر میکردم چقدر دلم یک فیلم خُنُکِ ازپیشبرنامهریزینشدهبرایدیدن میخواد. مثل اون موقعها که یه همچین جورایی مورد خیانت واقع شده بودم باز از طرف رئیس معظم -بله، یه وقتایی موردخیانتواقعشدن در آدم نهادینهشدهس، کاریش نمیشه کرد- و به جز بعضی روزهای بدوبدوهای جانبی، از سر صبح، روی همین مبل مینشست-لمید-م پای Channel2 و هرچهپیشآمدخوشآمد ش. البته ساعتهای دیگه کانالهای دیگهای برای خودشون داشتن. بههرحال. یه وقتایی خوب غافلگیرم میکرد. دلم از همون غافلگیریها میخواست و یاد بستر غافلگیری افتاده بودم که چه همهکار باهاش -روش؟ توش؟- میکردم... کار از خوردن و خوابیدن و کتابخوندن در مواقعی که تلویزیوندیدننداشت گذشته بود. یادمه بلوز فیروزهایه مامان رو هم رو همین مبل بافتم براش. که کلا در عجب بود که "والا ندیده بودیم کسی خوابیده بافتنی ببافه!". میخوام بگم در این حد از نزدیکی و احساس خودمونیبودن و نداری با این موجود بودم. منی که با اشیای اطرافم هم زیرپوستی ارتباط عاطفی برقرار میکنم...
حالا چی؟ حالا هیچی. بالاخره یهچیایی پیدا میشه که باهاشون زمستون رو سر کنم. غم نداره...
،
* اینجا (+)
جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۹۰
تا ز خرد در نرسد راز نو
بعضی چیزها را به هیچ زبانی نمیشود توضیح داد. بعضی شرایط را، بعضی موقعیتها، غمها، نگرانیها، ... . فایدهای ندارد بگویم الان و این مدت در چه وضعیتی بودهام و چه کشیدهام و چه بر سرم رفته. همانطور که بیفایده است منظره بالا را برای کسی توصیف کنم. این افق روشن سورئال را. عکس خیلی بهتر از من این کار را میکند و من -دستبهسینه- هنرنماییش را تحسین میکنم. میدانم که همین را هم اگر خودم شکار نکرده بودم، هزار شک بهش میبستم. اصراری هم ندارم که شما باور کنید این لحظه از قاب طبیعت همین یکی دو هفته پیش عینا پیش چشم من آمده. یکی از همان روزهایی که در پایانِ همه تابوتوانهایم به پایان خودم فکر میکردم. این لحظه آمد و در عین ناباوری شد نماد امیدم. شد امید بازیافته بهجای همه همه چیزهای ازدسترفته. با اینکه در خاطرم ثبت شده، بازهم نیاز دارم برگردم و نگاهش کنم تا بتوانم باز ادامه دهم. سینهخیز/پاروزنان/باچنگو دندان/نماد جان کندن چیست؟ همان.
چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۰
Are you still waiting?
یک زمانی، خبطی کردیم، اجازه تراوش به مغز نداشتهمون دادیم، در جواب ترجمان رفیقمون از جناب عمو کوهن (+).
دل خجستهای داری والا!
جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰
این روزها همه خیانت میکنند، شما چطور؟!
کتاب «شوخی» میلان کوندرا، برخلاف اسمش، حول محور نهچندان طنزآمیز خیانت میگردد. ماجرا از این قرار است که در دوران فراگیری کمونیسم توتالیتر در چکسلواکی سابق، محاکمهای علیه یکی از دانشجویان برگزار میشود و تمامی دوستان حاضر در دادگاه، دستشان را به نشانه تایید خیانت دانشجوی متهم -دوست و رفیقشان- بالا میبرند. این چکیده هولناک، از سوی کوندرا و شخصیتش درنهایت به یک شوخی تلخ تعبیر میشود.
،
کمی هم از کوچک شدن روحم بگویم. از اینکه این روزها ساعتی که به اشتباه سر وقت معین زنگ نمیزند، تلفنی که زنگنخورده پیغام ازدسترفتن-تماس میدهد، بالکن مجاوری که سهوا -یا بر اساس اعتماد در فرهنگ منطقه- دید به خانه همسایه را سهولت داده و از بد روزگار نصیب همسایه چشمناپاک شده، بیخوابی از زور خستگی در شبی که روز مهمی در پیش داری، کپیکاری پنج همگروهی که تجمیع کارشان را تقبل کردهای، سربزنگاه باگهای بیپایان نرمافزارهای مقبول محبوب، و از این دست، همه و همه از چشم این حقیر سراپاتقصیر به خیانت تعبیر شده و درجا مهر ابطال اعتماد ابدی خوردهاند.
،
دوست؟! قدیمش یا جدیدش؟!؟
،
در ابعاد بزرگتر؟! یکشبهجمعشدن همین گودر خودمان.
،
باز هم بزرگتر؟! خرداد ... گفتن دارد؟! نه به گمانم!
،
باز هم بزرگتر؟! خرداد ... گفتن دارد؟! نه به گمانم!
،
در کل؟ در کل، همه دنیا با من شوخی دارند،،، مدتیست.
،
من؟! بله خب، اعتراف میکنم که یکی دو هفتهای بیشتر نیست که در عین ناباوری -ر.ک. به همین پست پیشین- بهطور کاملا ذهنی خودم را تماشا میکردم که چطور بین دو دلداده، به جای سرگردانی، آنا هردو را انتخاب کردم، دور از چشم یکدیگر. همان لحظه بود که از موضع خشممطلقم نسبت به پدیده چندهمسری پایین آمدم. به همین صداقت. به همین خیانتبهباورهایعمری.
،
... بیش از این هم نوشتن ندارد. اصلا چیزی وجود ندارد دیگر.
شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۰
ای یار برگزیده*
از وقتی به یاد دارم، آدم حسودی نبودم. آنقدر که شعور رقابت هم هیچگاه نداشتم. یا به معنای واقعی سر بودم، یا کلا پا پس میکشیدم. بنابراین، اولشدنهایم هم -همان تعداد اندک- از سر رقابت/حسادت نبوده.
یک زمانی، همان سالها، حرف "خیانت" شده بود. هرکسی موافقت یا مخالفت خودش را نسبت به امر خیانت در رابطه بیان میکرد. من مخالف بودم، ناپذیرنده، نابخشنده. م کنارم، مسخره کرد که با لباس سفید، با کفن سفید؟ گفتم نه! رابطه، اگر یک روز، یک هفته، یا ده سال، فقط با من! هر وقت رفت طرف کس دیگر، خداحافظ. از حرصش کم شد، اما گمانم قانع نشد.
سالها به این موضوع فکر کردم که منی که حسادت نداشتم/ندارم چرا نسبت به این موضوع اینهمه سرسختم؟ پریشبها از اتوبوس پیاده شده بودم، در راه خانه. شکارچی را در آسمان برانداز میکردم و راه کوتاه. دیدم که در گفتگوهای درونی خودم، بهش -ناکرده گنه- میگویم: "...عزیز من، حسادت نیست؛ تو احساس کفایت مرا لگدمال کردی"...
،
* اینجا
اشتراک در:
پستها (Atom)








