جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۲

کو گل واسه گلدون؟!..





بعضی وقتا یه‌جور عجیبی هیچ‌کس جوابم رو نمی‌ده. یعنی نه ای‌میل/تلفن/نامه/بسته-ای که  به موقع _شاید حتی یه کمم دیرتر از موعد_ منتظرشم می‌رسه، نه مثلا حال و احوال ساده اس‌ام‌اس‌ی/تلفنی/‌به‌حضوررسیدنی با رفقا جواب می‌گیره.

این‌جور موقع‌ها برای من دنیا می‌شه غار تنهایی‌م. اونم از نوع تحمیل‌شده و نه خودخواسته. تو بگو زندان. یه‌جوری باید راهی پیدا کرد برای سرگرم شدن و فکر انتظار رو نکردن. یه کاری باید کرد که ذهن رو خوب درگیر کنه و پس ذهن مدام یادآدم نیاره که تو که می‌دونی واسه سرگرمی و فرار از کشیدن انتظار داری این‌کار رو می‌کنی و بیشتر به استیصال‌ت دامن بزنه. از اون‌طرف خیلی کارایی هم که می‌خوای بکنی وابسته به یک/دو/سه ... تا از همون جوابایی‌‌ه که منتظرشون‌ی و درنهایت انتخاب چندانی هم برات نمی‌مونه شاید... جز پناه‌بردن به رویا...

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

Or only want to walk with me a while








درگیری ذهنی این‌روزهام آرزوهام‌ند. به محض این‌که یک آرزو می‌کنم، دیگری می‌آید که پس من چی؟ همه آرزوها را که می‌کنم، درگیر زمان‌بندی و تقدم و تأخرشان می‌شوم. از هیچکدام‌شان نمی‌توانم بگذرم، چون به‌هرحال آرزوهام‌ند. باید تمام و کمال بیان شوند تا اگر روزی به حقیقت پیوستند مایه پشیمانی نشوند. از آن گذشته، خودشان هم با هم تداخل دارند. دل‌ش می‌خواهد فرضا دو ماه دیگر را هم اینجا باشد با تمام برکات‌ش، هم آن‌جا با همه نوستالژی‌ش. هم همه باشند و هم هیچ‌کس نباشد. دست‌کم هیچ‌کس جز او نباشد. هم چیزهای جدید وارد خانه شود، هم خانه بدون عوض شدن، جای همه‌چیز جدید را هم داشته باشد. گرچه که هم‌الان هم اضافه‌بار متحمل است. همه این‌ها می‌رساندم به کلافگی از آرزو کردن. 

... آخر به این نتیجه رسیدم که انگار دیگر بلد نیستم آرزو کنم. مثل هولاهوپ که دیگر بلد نیستم بزنم. انگار هیچ‌وقت بلد نبوده‌م و کسی دیگر آن مسابقه‌های آرتیستیک را جای من برنده می‌شد. دیگر بلد نیستم آرزو کنم چون زیادی دودوتا چارتا شده‌م. مغزم مثل قالب‌های یخ خانه‌خانه شده و همه‌چیز را یک‌شکل بیرون می‌دهد. حتی آرزوها را. مثل ماشین غذاخوری عصرجدید. نمی‌فهمد آرزو مال این‌ست که دل‌ت خوش باشد، نه این که برآورده شود. نه الزاما. اسم‌ش آرزوست. دور دهان را پاک می‌کند. خواه دهانی باشد یا نباشد.

... این شده که آرزو هم از من انرژی می‌برد این روزها به جای توان دادن.

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۱

Waiting for a miracle, Godot, whatever... Just whatever


بیشترین فعل انجام‌دادنی‌ای که این‌ روزها ازم سر می‌زند وقت‌تلف‌کردن است. به‌هرشکل ممکن روز را به شب و شب را به روز رساندن. با چیزهای بی- یا با-هوده خود را سرگرم کردن برای فرار از حس کردن، از فکر کردن، از مدام تصویرها و تصورات را پس و پیش کردن. تصویرهای گذشته و تصورات آینده. 

انتظار معجزه این‌بار هیچ هدف روشنی ندارد. یک انتظاری‌ست که اصلا معلوم نیست برای چه ولی هست. آرزو یا حتی خواستی هم دیگر نیست. خواستی که درخور معجزه باشد، نیست. هرچه هست، دستی بر زانو و فکری استوار بر پشت می‌خواهد. اما انتظار معجزه، مسخره است شاید که فقط انتظار "شدن" ، انتظار "به‌وقوع پیوستن" آن چیزی باشد که برای‌ش تلاش می‌کنی. تن می‌فرسایی. جان خسته می‌کنی.

مسیر غرب به شرق همت، ورودی جردن را که رد می‌کنی، می‌رسی به دوشاخه مدرس. اول دست راست، و بعد بلافاصله و با نگاه به آینه‌، دست چپ، همه اینها در حین دنده معکوس از چهار به سه و به دو. و در کمتر از ده ثانیه، در همان پیچ ممتد، پر کردن دوباره گاز و بالابردن دنده تا در همان خط سبقت مدرس شمال باقی بمانی. که تا رسیدن به خانه را به‌قدر کافی در اتوبان بتازانی. نرم و روان. 

یک همچه تصویری پس آن‌همه فکر برایت تداعی شود... تمام و کمال.

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱

به سوز عشقی خوشا زندگانی


در ریاضیات گسسته و مدارهای منطقی یک مفهومی هست به نام don't care، که یعنی درستی یا نادرستی یک گزاره، نقشی در تعیین درستی یا نادرستی کل عبارت ندارد.

در حال حاضر، عمیقا احساس don't care بودگی دارم در برابر کل زندگی و در تقابل با تمامی اطرافیانم. انگار بود و نبودم به‌هر رو برای کل کائنات یکسان است. نه مثبت عمل کردنم برای کسی فایده‌ خاصی دارد و نه عکس آن. نه حتی برای خودم. شاید چیزی شبیه به درماندگی آموخته‌شده، شاید هم سرخوردگی ناشی از کنارگذاشته‌شدن نامحسوس. یک‌جور تعلیق ناگزیر، یک تصمیم‌ناپذیری ناخواسته، یک استیصال فراگیر.

فکر می‌کردم این وضعیت گذراست و مثل همیشه پس از تمام‌شدن و گذشتن‌ش از آن می‌نویسم و باز مثل همیشه می‌دانم که چه می‌نویسم. اما نشد و من نمی‌دانم الان از چه چیزی دارم می‌نویسم. هرچه هست، هنوز برای خودم به‌قدر کافی مبهم است. آن‌قدر که بگویم نمی‌دانم و نمی‌شناسمش.

جودی ابوت دو مورد از بحث‌های توی کالج‌ با دوستانش را برای بابالنگ‌دراز نوشت. یکی‌ از بحث‌ها، اختلاف نظر سر قابلیت شنا کردن در یک استخر ژله بود. این‌که می‌شود شنا کرد یا نه، به‌هردلیلی. من اما خودم را در چنین فضایی می‌بینم. فضایی آکنده از مایعی چگال. در حد چگالی آدمیزاد. طوری که من غوطه‌ورم و به خودی خود بالا یا پایین نمی‌روم. اما توان به حرکت آوردن دست و پایم را هم ندارم در این فضا. یک تعلیق محتوم...


جمعه، دی ۰۲، ۱۳۹۰

قربان آن دستی که دستنبو به دستش بود و دستنبو به دستم داد و ...


رفته بودم کوله بخرم. یکی کوچیک‌تر که نتونم زیادی سنگینش کنم و یه بهونه از بهونه‌های بیرون‌نزدن رو کمتر کرده باشم. چشمم به بسته اریگامی افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم. بعد که اومدم خونه، بازش کردم، دیدم تقویم اریگامی‌ه و به ازای هر روز از سال جدید یه کار یاد داده که باهاش بسازیم. پس هنوز باید کاغذش رو هم بخرم...

پرت شدم، رفتم به دوران ماقبل هجرت. به هر سال شب عید که تو اتاق‌تکونی‌م غرق می‌شدم و آخرش به یه نموره خلاقیت و یه کاردستی ختم می‌شد. به چندتا تابلوی کلاژ و فرش(!)ی که با کراوات‌های درشرف‌دورانداختن بابا برای اتاقم درست کرده بودم و چندسالی کف اتاقم رو رنگ‌ وارنگ کرده بود، یا چیزهای دیگه. دیدم خب از وقتی اینجام، عملا هیچ کار مفیدی با دستام نکردم -خب، دست‌کم غیر از سرهم کردن اسباب وسایل خونه‌م. نه، رژه رو کیبرد برای دستای من ارضاکننده نیست. دستای من چالش ظرافت لازم دارن، چالش ساختن و روبان فر دادن (ای خاله، کجایی که با همین اصطلاحی که برام ساختی، کلا تعریفم کردی...) که من نبتوانم همین‌جوری دست روی دست بگذارم... و چنین‌ه که از دیروز که رنگ خریدم برای رنگ کردن میز آشپزخونه‌م، باز دستام خوشحالن...

،
پ.ن. ... و دستم بوی دستنبوی دست او گرفت.

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۹۰

Faaaaaar away, loooooong ago*


تازگی کشف کرده‌م وقتی می‌گم "خونه‌مون" یعنی خونه بابا اینا و وقتی می‌گم "خونه‌م" یعنی اقامتگاه فعلی‌م. به عبارت دیگه یه واو و نون ساده، یعنی دو قاره فاصله. مهم‌ش این‌ه که انگار دارم کم کم اینجا رو هم به رسمیت می‌شناسم. 

القصه، دیروز پریروزا یهو به‌شدت دلم مبل دونفره تو هال خونه‌مون رو می‌خواست. نه فقط اینکه تخت پادشاهی‌م بود، بلکه یه‌جور پناه امن به‌شمار می‌رفت در نوع خودش. چیدمان‌ش به تلویزیون عمود بود. یعنی اگه صاف روش می‌نشستی، باید گردنت رو کج می‌کردی تا تلویزیون ببینی. برای همین هم یله‌شدن روش وقتی کمبود مبل به‌نسبت نفرات نبود، توجیه کافی داشت. خلاصه، انگار روزگار سختی رو روش ولو شدده بودم و کانال‌های ماهواره رو بالاپایین کرده بودم تا چیزی پیدا کنم که از حال و هوای اون لحظاتم بیرون ببردم. و برده بود هم. اصلا همین شد که یادش افتادم. داشتم فکر می‌کردم چقدر دلم یک فیلم خُنُکِ ازپیش‌برنامه‌ریز‌ی‌نشده‌برای‌دیدن می‌خواد. مثل اون موقع‌ها که یه همچین جورایی مورد خیانت واقع شده بودم باز از طرف رئیس معظم  -بله، یه وقتایی موردخیانت‌واقع‌شدن در آدم نهادینه‌شده‌س، کاری‌ش نمی‌شه کرد- و به جز بعضی روزهای بدوبدوهای جانبی، از سر صبح، روی همین مبل می‌نشست-لمید-م پای Channel2 و هرچه‌پیش‌‌آمدخوش‌آمد ش. البته ساعت‌های دیگه کانال‌های دیگه‌ای برای خودشون داشتن. به‌هرحال. یه وقتایی خوب غافلگیرم می‌کرد. دلم از همون غافلگیر‌ی‌ها می‌خواست و یاد بستر غافلگیری افتاده بودم که چه همه‌کار باهاش -روش؟ توش؟- می‌کردم... کار از خوردن و خوابیدن و کتاب‌خوندن در مواقعی که تلویزیون‌دیدن‌نداشت گذشته بود. یادمه بلوز فیروزه‌ایه مامان رو هم رو همین مبل بافتم براش. که کلا در عجب بود که "والا ندیده بودیم کسی خوابیده بافتنی ببافه!". می‌خوام بگم در این حد از نزدیکی و احساس خودمونی‌بودن و نداری با این موجود بودم. من‌ی که با اشیای اطرافم هم زیرپوستی ارتباط عاطفی برقرار می‌کنم...

حالا چی؟ حالا هیچی. بالاخره یه‌چیایی پیدا می‌شه که باهاشون زمستون رو سر کنم. غم نداره...

،
* اینجا (+)

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۹۰

تا ز خرد در نرسد راز نو



بعضی چیزها را به هیچ زبانی نمی‌شود توضیح داد. بعضی شرایط را، بعضی موقعیت‌ها، غم‌ها، نگرانی‌ها، ... . فایده‌ای ندارد بگویم الان و این مدت در چه وضعیتی بوده‌ام و چه کشیده‌ام و چه بر سرم رفته. همان‌طور که بی‌فایده است منظره بالا را برای کسی توصیف کنم. این افق روشن سورئال را. عکس خیلی بهتر از من این کار را می‌کند و من -دست‌به‌سینه- هنرنمایی‌ش را تحسین می‌کنم. می‌دانم که همین را هم اگر خودم شکار نکرده بودم، هزار شک به‌ش می‌بستم. اصراری هم ندارم که شما باور کنید این لحظه از قاب طبیعت همین یکی دو هفته پیش عینا پیش چشم من آمده. یکی از همان روزهایی که در پایانِ همه تاب‌وتوان‌هایم به پایان خودم فکر می‌کردم. این لحظه آمد و در عین ناباوری شد نماد امیدم. شد امید بازیافته به‌جای همه همه چیزهای ازدست‌رفته. با این‌که در خاطرم ثبت شده، بازهم نیاز دارم برگردم و نگاه‌ش کنم تا بتوانم باز ادامه دهم. سینه‌خیز/پاروزنان/باچنگ‌و دندان/نماد جان کندن چیست؟ همان.

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۰

Are you still waiting?


یک زمانی، خبطی کردیم، اجازه تراوش به مغز نداشته‌مون دادیم، در جواب ترجمان رفیقمون از جناب عمو کوهن (+). 

دل خجسته‌ای داری والا!‏

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰

این روزها همه خیانت می‌کنند، شما چطور؟!


کتاب «شوخی» میلان کوندرا، برخلاف اسمش، حول محور نه‌چندان طنزآمیز خیانت می‌گردد. ماجرا از این قرار است که در دوران فراگیری کمونیسم توتالیتر در چکسلواکی سابق، محاکمه‌ای علیه یکی از دانشجویان برگزار می‌شود و تمامی دوستان حاضر در دادگاه، دست‌شان را به نشانه تایید خیانت دانشجوی متهم -دوست و رفیق‌شان- بالا می‌برند. این چکیده هولناک، از سوی کوندرا و شخصیت‌ش درنهایت به یک شوخی تلخ تعبیر می‌شود. 

،
کمی هم از کوچک شدن روحم بگویم. از این‌که این روزها ساعتی که به اشتباه سر وقت معین زنگ نمی‌زند، تلفنی که زنگ‌نخورده پیغام ازدست‌رفتن-تماس می‌دهد، بالکن مجاوری که سهوا -یا بر اساس اعتماد در فرهنگ منطقه- دید به خانه همسایه را سهولت داده و از بد روزگار نصیب همسایه چشم‌ناپاک شده، بی‌خوابی از زور خستگی در شبی که روز مهمی در پیش داری، کپی‌کاری پنج هم‌گروهی که تجمیع کارشان را تقبل کرده‌ای، سربزنگاه باگ‌های بی‌پایان نرم‌افزارهای مقبول محبوب، و از این دست، همه و همه از چشم این حقیر سراپاتقصیر به خیانت تعبیر شده و درجا مهر ابطال اعتماد ابدی خورده‌اند.

،
دوست؟! قدیم‌ش یا جدیدش؟!؟

،
 در ابعاد بزرگ‌تر؟! یک‌شبه‌جمع‌شدن همین گودر خودمان.

،
باز هم بزرگ‌تر؟! خرداد ... گفتن دارد؟! نه به گمانم! 

،
در کل؟ در کل، همه دنیا با من شوخی دارند،،، مدتی‌ست.

 ،
من؟! بله خب، اعتراف می‌کنم که یکی دو هفته‌ای‌ بیشتر نیست که در عین ناباوری -ر.ک. به همین پست پیشین- به‌طور کاملا ذهنی خودم را تماشا می‌کردم که چطور بین دو دلداده، به جای سرگردانی، آنا هردو را انتخاب کردم، دور از چشم یکدیگر. همان لحظه بود که از موضع خشم‌مطلق‌م نسبت به پدیده چندهمسری پایین آمدم. به همین صداقت. به همین خیانت‌به‌باورهای‌عمری.

 ،
 ... بیش از این هم نوشتن ندارد. اصلا چیزی وجود ندارد دیگر.

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۰

ای یار برگزیده*


از وقتی به یاد دارم، آدم حسودی نبودم. آن‌قدر که شعور رقابت هم هیچ‌گاه نداشتم. یا به معنای واقعی سر بودم، یا کلا پا پس می‌کشیدم. بنابراین، اول‌شدن‌هایم هم -همان تعداد اندک- از سر رقابت/حسادت نبوده.

یک زمانی، همان سال‌ها، حرف "خیانت" شده بود. هرکسی موافقت یا مخالفت خودش را نسبت به امر خیانت در رابطه بیان می‌کرد. من مخالف بودم، ناپذیرنده، نابخشنده. م کنارم، مسخره کرد که با لباس سفید، با کفن سفید؟ گفتم نه! رابطه، اگر یک روز، یک هفته، یا ده سال، فقط با من! هر وقت رفت طرف کس دیگر، خداحافظ. از حرصش کم شد، اما گمانم قانع نشد.

سال‌ها به این موضوع فکر کردم که منی که حسادت نداشتم/ندارم چرا نسبت به این موضوع این‌همه سرسخت‌م؟ پریشب‌ها از اتوبوس پیاده شده بودم، در راه خانه. شکارچی را در آسمان برانداز می‌کردم و راه کوتاه. دیدم که در گفتگوهای درونی خودم، به‌ش -ناکرده گنه- می‌گویم: "...عزیز من، حسادت نیست؛ تو احساس کفایت مرا لگدمال کردی"...

،

* اینجا

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۰

کتابخانه



بنده آمده‌م اینجا که
الف) عکس بگیرم
ب) در حال گوش دادن به رادیوکلاسیک از منظره لذت ببرم
ج) به نوشتن این پست فکر کنم
د)  همه موارد بالا

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰

چرااا؟!؟


شاید زیاد پیش نیاد که شعر و ترانه‌ای، مو به مو، وصف‌حال آدم باشه. ولی وقتی پیش بیاد و از قضا یکی از مبتذل‌هاش هم همچین حسی رو در آدم بیدار کنه، آدم می‌تونه به خودش و به حسش شک کنه که بالاخره کدوم پیش‌پاافتاده‌ترند. شق دیگه‌ای هم می‌شه برای قضیه متصور بود که اصل حال رو زیرسوال نبره و صرفا نحوه بیانش در اون شعر/ترانه خاص پیش‌پاافتاده و دم‌دستی باشه.

از همه این‌ها گذشته، واقعا چراا؟!!

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۰

گوشه‌ها ساییده می‌شوند و شکل‌ها تغییر می‌کنند


تا همین یه ساعت پیش اگر ازم می‌پرسیدن تاثیرگذارترین کتابی که تو زندگی‌ت خونده‌ی، چی بوده، یا مثل بز اخوش نگاهشون می‌کردم یا می‌گفتم هیچ کتاب خاصی روم تاثیر نداشته، شاید هم می‌گفتم مجموعه همه کتابایی که خونده‌م لابد یه تاثیراتی داشته دیگه. اما از اون‌جایی که نصف حقایق زندگی آدم زیر دوش حمام برش مکشوف می‌شه، امشب هم زیر دوش بر من این حقیقت روشن شد که همانا تاثیرگذارترین کتاب عمرم همین "آشنایی قطعه گم‌شده با دایره بزرگ" عمو شلبی بوده. ‏حتی اون "در جستجوی قطعه گم‌شده" هم نه که قبل از این یکی بود. خود خود همین دومی. ‏

اونم اون موقع‌ها که هنوز عموشلبی عموشلبی نشده بود و فقط هم همین دوتا کتابش ترجمه شده بود و تو بازار بود. همه این‌ها یعنی این‌که بچه بودم و باز این‌طور جذب این جمله طلایی شده بودم. هنوزم اون مثلث مختلف‌الاضلاع قرمزش یادمه که داشت جون می‌کند تا خودش رو از یه ضلعش بالا بکشه. و من همون موقع هم فکر می‌کردم ارزشش رو داره. البته نه دفعه اول که نمی‌دونستم آخرش چی می‌خواد بشه. همون دفعه‌های بعد.‏

این داستان از اون به بعد ملکه ذهن من بوده. چه مستقیم بهش فکر می‌کردم، چه خیال می‌کردم که بهش فکر نمی‌کنم لابد.‏ بعدها بارها و بارها در هشیاری به یادش آوردم. دوباره و دوباره بهش فکر کردم. به همین یه جمله و به همون یه تصویر. گمونم بارها هم دچار این توهم شده‌م که دیگه قل‌قلی شده‌م -واضح و مبرهن است که مجازی دیگه- و واسه خودم افتاده‌م رو غلتک. که خب، زهی خیال باطل، زهی طمع خام، مثلا. باز به یه "گوشه" رسیده‌م و به هن و هن افتاده‌م. ‏

زیر دوش امشب به این فکر افتادم که شاید تکاپوهای تا الان -که دیگه هیچ به نظر میان- ضلع‌های کوتاه‌تر مثلثه بوده‌ن و الان درگیر بالاکشیدن خودم از ضلع‌بزرگه ام که تا حالا تجربه‌ش نکرده‌م. بعد فکر کردم که یعنی بعد از این، دیگه تموم می‌شه؟!؟ دیگه می‌شه همه‌ش سختی‌های خوکرده و دیگه دست‌کم شگفت‌زده قرار نیست بشم از طول ضلع بعدی؟؟؟

ته‌ش به خودم گفتم از کجا معلوم اصلا مثلث؟! شاید چهارضلعی نامنظم، شاید هم ان‌ضلعی. برو دخیل ببند "گوشه‌"های تیزتر از اینا که تا حالا دیده‌ی نداشته باشی...‏

دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۰

زمین سفت


چیزهایی هست در زندگانی که تا وقتی داری‌شون، حس‌شون هم نمی‌کنی، چه برسه به اینکه قدرشون رو بدونی. یعنی تا وقتی زمین زیر پات قرص و محکم‌ه و به تحرکات تو هیچ واکنشی نشون نمی‌ده (که اصلا مگه ممکنه که واکنش هم نشون بده)، هیچ فکر نمی‌کنی کوچکترین درصدی هم در احساس امنیتت موثر باشه.

شاید فرق معماری بتون آرمه ایران رو با معماری این سر دنیا فقط در صورت مهاجرت بتونی بفهمی. چون دوران توریستی خوش‌تر از اونی که به این جور چیزها توجه کنی. یعنی یک وقتی که مجازا زیر پات سست شده و پشتت خالی شده و یکه و تنها موندی توی دنیا، الی‌الابد، تازه ممکنه پی ببری که جیر جیر چوب‌های خونه‌های اینجا واقعی‌تر از اونن که دیگه بتونی به پایین رفتن سقف مهمونی تام اومالی بخندی. تازه اون موقع است که آرشه این ویولن خسته فرتوت می‌شه زخمه تارهای وجودت و مدام عدم امنیتت رو می‌نوازه. 

وقتی دوباره به بی‌ثباتی می‌رسی به هر دلیلی، گرچه هم که دیگه به این ساز و آواز عادت کرده باشی، حسرت گام برداشتن روی زمین سفت بزرگ‌ترین می‌شه برات.

به همین هولناکی...

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

الغیاث


دلم می‌خواست بنویسم. مدت‌هاست. دست‌کم از دوست‌مشترک ما ی دیکنز. از، تا همین الان، اون فصل دو-ش و اون آقای توییملو که یه میزه. بله یه میز. و من اصلا نمی‌دونم تو سریالش کجا بود وقتی فقط دو فصل از کتاب گذشته و یکی‌ش به‌کلی درباره آقای توییملو بوده و از زاویه‌دید ش حکایت می‌کرده. از این‌که ممکنه خوندنش تا انتهای جهان به طول بیانجامه با این پریشونی ذهن من که تو یه راه رفت می‌بینی رو یه خط گیر کرده‌م، تمام. یا بنویسم که دیروز برای سومین بار بود تو هشت روز گذشته که می‌رفتم اتاوا و دیگه انقدر عادی شده بود که انگار اتوبوس-مترو سواری همیشگی داخل شهر.آدامس گوشه دهن. بنویسم که این هفته که همه می‌نالیدن از بارون، من چه همه شکرگزارش بودم که جاده زرد هفته پیش رو سبز و سبزتر می‌دیدم تو همین دو سه بار رفت و اومد. یا بنویسم از نگاهت. از دلم. یا بنویسم از این همه رقیق‌شدگی‌م که حتی با دیدن عکس‌های خانه سوزان هم از روان اشک امان نه. یا از مکالمه احتمالی فردا که چطور بگو- یا اصلا نگویم یا که چه. بنویسم که با اینکه می‌دانم حق جا زدن ندارم، رمقی هم دیگر نه. امید چرا. مثل چشمان تو. بی پشتوانه اما. یعنی هیچ ضمانتی بر هیچِ هیچ نه. هیچ. مثل همه جواب‌های سفارت‌ها، همه چیز دوپهلو و غیرقابل استناد که نکند خرده تعهدی اصلا. و ترس... . عقل چیز مزخرفی‌ در کل. دنیا به دیوانگی‌ش جای تحمل بیشتری ... که همین وضعیت هم نتیجه یک سلسله دیوانگی بی‌پایان. که ... که خود خودم هم عین عین همین دیوانگی. که سر و ته متن‌م هم هیچ به هم نه‌چسب. همین جوری. همین جور ناجور...‏

ایز دیس لایف؟!؟


یه خط می‌خونم، دو خط گریه می‌کنم، سه تا صفحه رو اینترنت زیر و رو می‌کنم، یه پاراگراف مکالمه ذهنی می‌بندم، چار خط مزخرف این‌ور و اون‌ور دنیای مجازی پرت می‌کنم، پنج خط به خودم فحش می‌دم و باز بر می‌گردم از اول...

دقیقا از 6 صبح تا الان که یه ربع به 6 عصره.‏

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۰

فردا که نیامده‌ست فریاد مکن


از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن ...
بر نامده و گذشته فریاد مکن

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

Slowness / Numbness


“There is a secret bond between slowness and memory, between speed and forgetting. Consider this utterly commonplace situation: a man is walking down the street. At a certain moment, he tries to recall something, but the recollection escapes him. Automatically he slows down. Meanwhile, a person who wants to forget a disagreeable incident he has just lived through starts unconsciously to speed up his pace, as if he were trying to distance himself from a thing still too close to him in time. In existential mathematics, that experience takes the form of two basic equations: the degree of slowness is directly proportional to the intensity of memory; the degree of speed is directly proportional to the intensity of forgetting.”

Milan Kundera, Slowness (via thought-emancipation)

جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۰

Slowly losing sight of the real thing


Baby, when I met you there was peace unknown
I set out to get you with a fine tooth comb
I was soft inside
There was something going on

You do something to me that I can't explain
Hold me closer and I feel no pain
Every beat of my heart
We got something going on

Tender love is blind, it requires a dedication
All this love we feel needs no conversation
We ride it together, ah ha
From one love to another, ah ha

Islands in the stream that is what we are
No one in between how can we be wrong
Sail away with me to another world
And we rely on each other, ah ha
From one lover to another, ah ha

I can't live without you if the love has gone
Everything is nothing when you got no one
And you walk in the night
Slowly losing sight of the real thing

But that won't happen to us and we got no doubt
Too deep in love and we got no way out
And the message is clear
This could be the year for the real thing

No more will you cry, baby, I will hurt you never
We start and end as one in love forever
We can ride it together, ah ha
From one love to another, ah ha

Islands in the stream that is what we are
No one in between how can we be wrong
Sail away with me to another world
And we rely on each other, ah ha
From one lover to another, ah ha

Oh baby alright
[Incomprehensible] superstar that is what you are
Coming from afar reaching for stars
Fly away with me to another place
And we rely on each other, ah ha
From one lover to another, ah ha



~ from (+)

دوشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۰

خوش است بزم ولی پر ز خائن راز است


زیبا بودم. در خیال تو. توی تختم. مشغول به کار. لبخند بر لب. تاریک بود. چراغ نمی‌خواستم. حرکت دیدم. سربلند کردم. هیولا بود. خشکم زد. بی‌پروا زل زد. با غیظ نگاه کردم. خیره‌تر شد. جم نزدم. نگاه نگرفتم. لبخندش هم آمد... بالاخره رفت. حال مرا هم برد. خیال تو را هم. احساس تجاوز داشتم. ذهنم همه کلنجار شد. پی قانون و قاعده گشتم. هیچ نیافتم. حتی اینجا. مملکت آزادی و قانون. سرانجام تسلیم شدم. از جایی می‌آیم که آسایش حقم نیست. حتی در خانه خودم. حتی در خیال تو. حتی این سر دنیا. باید پرده بربندم. باید خود بپوشانم. من یک زنم. یک زن تنها. چاره دیگری نیست. دنیای ناکاملی‌ست. هنوز می‌لرزم ...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۰

عشق می‌فرمایدم مستغنی از دیدار باش


شوق می‌گوید که آسان نیست بی او زیستن
صبر می‌گوید که باکی نیست گو دشوار باش

،
وحشی علیه‌الرحمه

یکشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۰

زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو


مگر چندوقت پیش بود؟ هیچ فکر نمی‌کردی به این زودی به خط بعد* برسی؛ یادت هست؟

از یک پله بالاتر هم که نگاه کنی، نمی‌شد آن روند همین‌طور هی ادامه پیدا کند. نمودار زندگی به هرحال در یک بازه محدودی خلاصه می‌شود. خوشی‌هایش هم از این بازه نمی‌تواند بیرون بزند. همانطور که غم‌هایش هم نمی‌زند به‌هرحال. چون همیشه سروایو می‌کنی بعدشان.

ولی یک یاغی، کماکان یاغی می‌ماند...‏

،

* خط بعد این است: زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو / شعر "یاغی" از دکتر هوشنگ شفا‏

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۰

جووانی پاپینی


من وجود دارم
چون یکی
مرا در خواب خود می‌بیند

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

Hallelujah...


And even though it all went wrong
I'll stand before the Lord of Song
With nothing on my tongue but Hallelujah...

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۰

کی بود؟ کی بود؟


داستان دوستم رو برگردوندم به انگلیسی، بعد، اون سایته می‌گه متن شما شبیه نوشته‌های یان فلمینگ‌ه!


مونده‌م ایراد از کدوم‌مون بوده...‌‏

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰

You win a while


and then it's done
your little winning streak...


~ L. Cohen

دوشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۰

من دیگه اون آدم قبلی نیستم


یا همون 
مِه شَگغَن، مِه پِلِزیغ*...


دارم بزرگ‌ترین شکست زندگی‌م رو تجربه می‌کنم؟ بله!
دارم می‌ترسم؟ بله.
دارم کم نمیارم؟ بله.
می‌فهمم که اگه 2 ساعت اشکم بند میاد، دلیل بر دیگه اشک نریختن نیست و با اشک بعدی باز خودم رو نمی‌بازم؟ بله.
به طرز وحشیانه‌ای سر همین جریان فریزر رو پر بستنی کرده‌م و رابه‌را می‌بندم به شکم؟ بله.
خوشحالم که این اتفاق الان افتاده و نه پارسال،،، و نه چارسال دیگه؟ بـــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــه...
.
.
.
و من با دهانی صاف می‌رم که دوش بگیرم 
و برگردم و در حین سوپ خوردن، سریال‌های از گردراه رسیده‌م رو شروع کنم


زندگی دو روزه، یه روزش‌م امروزه...


،
* همون غیَن دو غیَن ِخانوم پیاف

پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۰

در انتظار گودو


از اسکاچ‌های اسفنجی خوشم نمیاد. اسکاچ باید زبر باشه تا ظرف رو تمیز کنه. آره، به همین پیرزنانگی. یادم نیست چی شد، شاید به هوای ظروف تفلون بود که این اسکاچ‌های دوطرفه رو گرفتم. یه ور اسکاچ، یه ور ابر. معمولا ور ابرش سالم می‌مونه و ور اسکاچش نابود میشه. هیچ‌وقت نمی‌شه موقع دورانداختن عدالت رو بینشون رعایت کرد. امروز دیدم از ور اسکاچ کمابیش دیگه خبری نیست. ور اسفنج برای خودش یلی بود هنوز. با چشام ازش عذرخواهی کردم و باهم انداختم‌شون توی سطل آشغال. یه دوروی دیگه جایگزینشون شد. اما یادم نیومد از کِی اسکاچه داشته جون می‌کنده.

رفتم تو فکر زندگی. تو فکر اینکه از کجاهاش انقدر غافلم که یهو به خودم بیام و ببینم مثل اسکاچه انقدر ژنده شده که دیگه باید ازش قطع امید کرد و اگه بشه، جایگزینش کرد. چیز خاصی یادم نیومد طبق معمول. که خب اگه میومد، عجیب بود. اگه انقدر خودآگاه بودم به همه زندگی که در دم یادم بیاد به چی بی‌توجه بودم که کلا نمی‌تونستم به هیچی اون همه بی‌توجه مونده باشم. روشنه چی می‌گم؟ شایدم نه. اما خلاصه ش همین‌ه. یه تیکه‌هایی از زندگی/بدن/آدم/ذهن هم حکم همون اسکاچه رو داره. هر روز داره استفاده میشه، اما قدرش دونسته نمیشه. داره پشت به پشت یه چی دیگه جون میکنه، اما اون یه چی دیگه، سایه ش میشه. نمی‌ذاره دیده بشه. نمی‌ذاره عرض اندام کنه این‌ یکی. این می‌شه که فقط موقع دور انداختن حواست بهش جمع می‌شه.

چی می‌مونه جز حسرت؟

پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

بنماند هیچ‌ش الا هوس قمار دیگر


یادم باشه که من همون آدم‌م،
که دو قاره این‌ور و اون‌ور هم در روند پیش‌آمدهای زندگی من تاثیری نداره،
که نباید هرگز روی عنصر شانس کوچک‌ترین حسابی باز کنم،
گیریم که شانس برای من، فقط عادی و مثل بقیه پیش رفتنِ شرایط باشه،
یا دست‌کم به دور از تست اگزاستیو اتوبوس‌های جهانگردی در تمامی زمینه‌های ممکن،
که نباید لابد این‌همه خریت رو یه‌جا بخوام که بکنم،
یا که هشتصدتا هندونه رو با دو دست و دو پا و یه سر و یه نیم‌چه زبون ...

،،،

برم عجالتا هپی‌نس‌م رو سینتسایز کنم ...

سه‌شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۹

هــــــــــــــــــــــــله‌لووویا

چی شد؟ از کجا گیر کردم؟ کِی شد که دیگه نتونستم از خودم بنویسم؟!؟ چرا باید قضاوت شدن این‌همه وحشت‌زده و فراری‌م می‌کرد از خودم بودن؟!؟ آدمای مختلفی وارد بازی شده بودن. اونقدر مختلف که باید(؟!) مراعات همه‌شون رو می‌کردم. به خاطر خودم (موقعیت و غیره) یا به خاطر اونا (که آسیبی به‌شون نرسه مثلا؟؟) اونجا بود که سانسور پشت سانسور اومد. که دیگه نفس نمی‌شد کشید...

جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۹

اند دنـــــــس مـــــی تو دی انــــــــــــــــــــــــد آو لاووو...

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹

پدر جان از زندگی چی منتظری؟*

... * اینجا (+)

Llorando*

غمناکی انگار حس بی نیاز از ترجمانی باشد. موسیقی غم، آوای غم، روضه، به هر زبانی تارهای تنت را چنگ میزند. دیواره های وجودت را می تراشد. ذهنیتت را باریدنی می کند. در پایان، خسته از گریه ای کامل از جا بر می خیزی، بی که بدانی چرا.

(+)

* - گریان

جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹

بومرنگ

میخوام حـــــــــــــــــــــــــــــــــــرررف بزنم خب اِه!

دوباره...

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

Avec le temps, tous s'en va...

یک. خودم رو مسخره کردم؟ خب باید بنویسم دیگه! به هزار و یک دلیل موجه و ناموجه، یکیش هم اینکه دیروز و امروز به خودم اومدم دیدم روی هیچکدوم از کارهایی که اراده کردم تو همین دو روز، نتونستم بیشتر از ده دقیقه تمرکز کنم. بلافاصله وسطش بلند شدم کار دیگه ای انجام بدم و از بی اهمیتی و کم اولویتی کار دوم، سریع شرمنده خودم شده م. دلیل این همه کندی این اواخرم هم باید همین بوده باشه. نمیدونم، شاید هم یه کم حق داشته باشم به خاطر موارد متعددی که باید بهشون رسیدگی میکردم، اونم به تنهایی هنوز نه چندان مالوف.

دو. دوباره، بعد از چندین و چند سال، زخم عمیق جسمی زدم به خودم. یعنی کلا، تا به حال، چند باری، کمتر از تعداد انگشتان یک دست مثلا، دستو بالم رو با چاقو یا یه چیز تیز، عمیق بریدم، جوری که گوشت خودم رو به وضوح دیدم و بعد دیگه از قرمزی تموم نشدنی خون، چیزی نتونستم ببینم. یه بارش امروز، یعنی امشب بود. اومدم پنیر چدار هیجان انگیز خرد کنم برای روی سالاد شبانه م، اما متمرکز نبودم مثل بقیه این مدت، شیش و هشت میزدم گویا، تو یه وضعیت احمقانه اقدام به خرد کردن پنیر کردن همانا و بریدن اساسی شست دست چپ از روی بند وسط، همانا. اما جالب قضیه اینکه درست لحظه اول که فهمیدم چه کردم، وحشت برم داشت! اول فکر کردم از تنهاییه. بعد دیدم، خب دفعه های قبل هم خودم بودم که رفع و رجوع کرده بودم مساله رو. معمولا بقیه بعد پانسمان با موضوع مواجه میشدن و کلا وابستگی ای از این نظر نداشتم که. بعد یادم افتاد که خب، خونه مامان اینا، لوازم و تجهیزات تکمیل بوده؛ بعد بلافاصله شروع کردم به مرور ذهنی همه تجهیزات کمک اولیه واری که تو خونه داشتم و به این نتیجه رسیدم که اگه نتونم این خونریزی رو بند بیارم، خب فوقش زنگ میزنم 911 ! این سیر تفکر، ریشه کمابیش تاریخی داره به نظرم.

شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۸

اقیانوسی به عمق یک سانتیمتر، تو بگو یک میلیمتر،،، اصلاً یک آنگستروم...



هنر، ادبیات، فلسفه، شعر، قصه کوتاه، داستان بلند، زبان خارجی، زبان فارسی، ریاضیات جدید، هندسه، مثلثات، جبر، فیزیک، مکانیک جامدات و سیالات و کوانتوم، کامپیوتر و طراحی و تحلیل و شبکه و هوش مصنوعی و رمزنگاری و کارت هوشمند و همه شاخه های دیگه ش، ورزش، رقص، سینما، آشپزی، نقاشی، نوازندگی، آواز، اسکی، شنا، بدمینتون، والیبال، اسکواش، بسکتبال، شطرنج، تنیس، اسنوکر، تیراندازی، عکاسی، فرهنگ، محیط زیست، خوندن، نوشتن، کلاژ، تاریخ، جغرافی، انسان شناسی، جامعه و روانشناسی، باستانشناسی، اقتصاد، حقوق، مدیریت، تعمیرکاری، پانسمان، خیاطی، آرایشگری، بافندگی، جنگل نوردی و کوه کاشتن،،، حتی شیمی و بینش اسلامی که دبیرستان اون همه زیر بارشون نمیرفتم... من همیشه همه این چیزها و خیلی چیزهای دیگه رو که تو این لحظه به ذهنم نیومده از بس که زیادن، دوس داشته م. به همین سادگی: دوس داشته م و همیشه دنبال وقتی می گشتم که واسه خودم انجامشون بدم/مطالعه شون کنم یا هرکار کردنی ای باهاشون بکنم! ساده کنم: براشون/برای فهمیدنشون/برای سردرآوردن ازشون وقت بذارم.

طبعاً حاصل این همه زیاده خواهی این شده که راجع به هرکدومشون تو هر روزنامه/مجله/کتاب/فیلم آموزشی/کلاس و غیره، یه سرکی کشیده م و خب چون وقت بیشتری نبوده، هیچ وقت تو هیچ کدوم هیچ چیز هیچ چیزی نشده م.

قبلترها، بچه تر که بودم، فکر میکردم بزرگ که بشم حتماً بیشتر خواهم دونست و لابد تصمیم می گیرم کدوم رو بیشتر دوست دارم و دنبال میخوام بکنم و بالاخره تو یکی دوتاشون یه چیزکی میشم. البته این مال قبل از دوران نوجوانی و جوانی بود که به ترتیب با مرحوم پروفسور حسابی و امبرتو اکو جان عزیز آشنا بشم که هرکدوم 20-22 تا مدرک دانشگاهی تو رشته های مختلف داشتن و فیل م به کلی هوس هندسسون کرده باشه ...

الان تو این سن و سال دارم فکر میکنم چطوریه که بعضی آدما همیشه میدونن تو زندگی چی میخوان، چه کاری و چه تفریحی رو دوست دارن و برای مدت طولانی با پشتکار دنبالش میکنن و ازش خسته نمیشن و سرآخر چیزی میشن برا خودشون ،،، بعد هم میان تعریف میکنن که اصلاً از بچگی همش دنبال همین بودن و هیچوقت به چیز دیگه فکر نکردن ... در حالیکه من هنوز سر همون پیچ اول گیرم که بالاخره من برای چی ساخته شدم و دنبال چی برم که دیگه برای بقیه عمرم نخوام راه و چاه عوض کنم و بیشتر از یه چن وقت و یه چن سال توش دووم بیارم و بالاخره از این همه کاره و هیچ کاره بودن نجات پیدا کنم و سرآخر «یه» کاره ای بشم برا خودم. اما هنوزم که هنوزه، کافیه یه رشته جدید تو دنیا کشف بشه که باز بره تو لیست فیوریتها و باز دل هوسباز من بخواد باهاش حال کنه و ازش سر دربیاره و باز همون دور باطل...

آخه چرا؟!؟..





جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۸

من منصفم - 1


خوب میدانم احساس بهتری دارم. بهتر بگویم: خلق به مراتب بالاتری دارم به نسبت زمانی که ایران بودم. حتی با اینکه هنوز به هیچوجه موقعیت ایرانم را ندارم، اما تاثیر «به اصطلاح» آب و هوا را در رفتار و سکنات خودم حس میکنم. 

همین که گامهایم کوتاهتر شده اند، سر و سینه ام راست تر و راه رفتنم با طمانینه تر، برایم کافی ست که بدانم تغییری جدی درم پدید آمده. 

هر چیزی خلاف این، نادرست است. امنیت اجتماعی موجود در اینجا، بی شک عامل موثری در حذف تنشهای معمول گذشته بوده. پیاده روی در حوالی نیمه شب های تمام تابستان، تنها و سرخوش، و مهمتر از همه، سرافراشته و آرام آرام، چیزی ست که طعمش تا زمستان مانده. 

مینویسم که وقتی برگشتم، فراموش نکنم.

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸

deux mondes

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

قانون بقای واژه



من همین امروز فهمیدم که فرانسوی ها به سی دی «خام»، میگن سی دی «باکره»!
.
.
.
یاد بگیرین! واژه در زبان فرانسه منقرض نمیشه! فقط از کاربردی به کاربرد دیگه هجرت میکنه (آخه اینو چه جوری بگم؟!؟)!!!


یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

آه از دلت آه...



یکسال گذشت

آره. آگهی ترحیم ه. مرحوم مغفور «زندگی مأنوس» ، امنیتی که بهش خو کرده بودی، کانتکست محتوا... کانتکستی محتوایی که توش «معنی» میشدی. کی میفهمه یعنی چی؟! هیچکس! کافیه بگی "دلم برای ... تنگ شده" اون وقت، همه فکر میکنن یا غم غربت  گرفتی یا داری خودت رو لوس می کنی! هیچکس نمیفهمه که «درد» داره. که گفتن همین جمله ساده چقدر درد داره...

هیچ وقت مرغ پاک کردی؟ سعی کردی امعا و احشاش رو با دست بکشی از بدنش بیرون؟ درون فکنی کردی؟ با مرغ مرده درد کشیدی وقت انجام این کار؟ ... کنده شدن از کانتکست اصل محتوا یه همچین دردی داره. درد بریده شدن تک تک رگ و ریشه هایی که تورو اون تو نگه داشته بوده.

باورت نمیشه، ولی اینقدر همه چی برات غریبه میشه که روزی هزاربار از خودت میپرسی «من اینجا چه غلطی می کنم؟» دقیقاً «چه غلطی؟» این جوری که عین همه  اون چیزهایی که با حواس پنج-شش گانه ت حس می کردی، حالا میشن آینه دق برات. نه صدا، نه نگاه، نه بو، نه مزه، نه حتی به دست سودنی که فقط یه کم، یه ذره، از اون «حس آشنا» رو بهت بده... دریغ...

تازه میفهمی فروید چه بلایی سرت آورده با اون مفهوم «نیمه خودآگاه» و «تداعی»ش. یعنی تازه وقتی که ساده ترین چیزهایی رو که تا دیروز برات جزو بدیهیات بودن، نمیتونی به یاد بیاری، یا لااقل نمیتونی به راحتی به یاد بیاری، میفهمی که حافظه لعنتی چه موجود مطلقاً متکی به تداعی ایه! و بدتر از اون میفهمی که مهمترین چیزها اون چیزهایی ه که هیچکس بهت یاد نمیده و در تنهایی مطلق باید تجربه شون کنی...

...  و جدال شکننده ایست مابین دل گرم و عقل سرد.


عکس از رخداد(همین امروز، هشتم نوامبر دوهزار و نه میلادی)

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

این دل موسیقیمند من


اینجا کسی هست، از همسایگانی که نمیبینم یا شاید میبینم و نمیشناسم، که سرشب ها پیانو می زند و مرا به هوس می اندازد. تقریباً هر شبی که کمی حواسم باشد می توانم صدای پیانوش را بشنوم. از این خانه که بروم، دلم برای این همسایه ندیده/نشناخته تنگ می شود. می دانم.

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

ای درد تواَم درمان

یعنی حسودیم میشه وقتی میبینم کسی خیلی راحت میتونه بگه عاشق اینجور آدمهام و متنفر از اونجور آدمها. بگذریم که اغلب هم این ابرازهای غلیظ، در راستای خود-روشنفکرنمایی ه و دوتا جمله قبل یا بعدش رو که بگیری، کلی به تناقض وجودش پی مبری. اما فکر می کنم، خیلی هم فکر می کنم که یعنی چی میشه که یه آدمی اینقدر سرِ-خود-معطل میشه؟! اینقدر که میتونه هر احساسی رو جار بزنه بی اینکه فکر کنه! اکیداً بدون اینکه فکر کنه... 

 خودمحوری و خودمرکزجهان-بینی یکی از ویژگی های اصلی و اساسی آدمیزاده. اما دوست دارم بدونم چه نوع آموزه ها و تربیتی باعث میشه آدمی با اعتمادبه نفس پایین، جمع و منها هاش رو فریاد بزنه و یکی دیگه، مدام پنهانشون کنه اگه نه انکار...

 میدونم مثل خر به "جاودانگی" کوندرا احتیاج دارم و مثل سگ پشیونم که همون 7-8 سال پیش تمومش نکردم! 

Aujourd'hui ça commence avec moi

عادت کردن به شرایط جدید، روابط جدید، فصول جدید و داستان های جدید، زمان می برد. 

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

(+)

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸


باید بنویسم. باید از این همه چیزهای خفقان آور جایی حرف بزنم. باید یادم بماند که شش ماه است در این مملکت جدید هستم و هنوز آواره به حساب می آیم چون خودم بی عرضگی کرده م اولن و روی حرف دوست و آشنا بیش از اندازه حساب کرده م دوم. (این نیم فاصله فایرفاکس کجا بود!)

باید بنویسم که آنقدر حجم اطلاعات دریافتی م از محیط زیاد شده که حافظه م رفته قاتی باقالی ها. که دیگر حتا یادم نمی ماند صبح برای چه از خواب بیدار شده م و دیشب به چه امیدی به خواب رفته بودم. 

باید بنویسم که حداقل شروع کردم گهگاه و نامرتب بانک فیلمهایی را که با خودم آورده م به دیدن که دلم میخواهد جایی نظرم را در موردشان نگه دارم. که شاید به شناختی از کارگردان مطرح برسم یا سبک فیلمسازی یا هرچیز.

باید بنویسم که ناامیدکننده ترین چیز برایم دیدن آدمهایی است که از قبل می شناختم. دیدن تغییرات ناخوشایندی که کرده ند و دیدن تغییراتی که نکرده ند! اینکه کم کم به این نتیجه رسیده باشم که انگار مهاجرت تولد دوباره نیست و مرگ یکباره است. که آدمها همانی که از مملکت خارج شده ند می مانند، بی هیچ رشد شخصیتی بیشتری. یا لااقل بیشتر آدم ها همان که بودند می مانند، اگر که پسرفت نکنند. که چقدر نبودن بزرگترها دور و بر آدمها در این خلاً شخصیتی موثر و غم انگیز است و به چشم می آید. مستقل از اینکه این آدمها در چه سنی خارج شده ند و الان در چه سنی قرار دارند. تنها یا با خانواده خودشان.

باید بنویسم که دلم نمیخواهد مثل این آدمها محبت به تازه از گرد راه رسیده ها بکنم. که چون اینجا محبت کیمیاست، من هم به اندازه کیمیا طلبکارشان شوم. 

دلم میخواست همه اینها و خیلی چیزهای دیگر را بنویسم. بازهم ادامه می دهم. اما نه به این تلخی. شاید اگر مهاجران زودتر آمده این چیزها را به من گفته بودند، این همه توی ذوقم نمیخورد...

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

لطفاً اصرار نفرمایید...



در خودسانسوری مطلق به سر می برم. نقطه!


دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

فکر کن روند زندگی، به جای اینی که الان هست، برعکسش بود. که با گذر زمان، جوون میشدیم به جای پیر شدن. اونوقت، فرصتها و موقعیتهای بیشتری رو استفاده میکردیم یا کمتر؟!.. حسرت جاودانگیمون بیشتر ارضا میشد یا کمتر؟!.. عشقهامون عاقلانه تر میشد یا عاشقانه تر؟! بیشتر پشیمون میشدیم یا کمتر؟!..

همه اینها فقط با شرط کمتر شدن سن فیزیکی، نه سن عقلی

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

ما بهش میگیم "آش رشته"، شوما چی گیدی؟!



- مامی، برام از اون سوپها درست کن که توش ماکارونی داره با قورمه سبزی...

،
دیسکلیمر: بخشی از یک مکالمه کاملاً واقعی!


چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند...



گمونم بهترین راه حروم کردن شکلات و طعمش، ترکیبش با نعناست. یکی نیست بگه یعنی حالا «بعد از هشت» کم بود که پودر شکلات داغ هم با همین ترکیب میسازین؟!؟..


جمعه، دی ۲۰، ۱۳۸۷

مکالمه خواهربرادرانه از راه دور



من در بلاد کفر: "جات خالی اینجا قیمه پلوی نذری هم خوردیم دیروز!"

خان داداش در میهن اسلامی: ×!@#$%^&*)(_+ "دسته هم رد شد؟!!!.."


جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

TO BE OR NOT TO BE, THAT IS THE PROBLEM

حتی دونستن از یک سال و نیم پیش، یا خبر سفید پوشیدن بچه ها و بگو بخند همیشگیشون، یا دید فوق مثبت خودش نسبت به قضیه هم مانع اندوه نشد وقتی مامان گفت: "اتفاقی که قرار بود بیفته، افتاد..."

جات سبز زندایی.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

هـِي!

اين چه باحاله! كلاً...

همين.

پ.ن. مگه قراره شما راجع به همه چي نظر بدين؟!؟..

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

شـــــــب که میشـــــــه به عشق تو...



من مطمئنم مفهوم "دوستی" درست از وقتی به گند کشیده شد که پای «خاله خرسه» اومد وسط!


پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

توریسم بلندمدت



فکر کردم اولین پستی که اینور آب بنویسم حتماً، Aujourd'hui, ça commence avec Moi رو مینویسم، اما انگار هنوز در هفته سوم و شهر سوم گشت و گذار به سر میبرم. از "نو"ئین بودن هم که انگار از روی یه خط ثابت افتادم روی یه زیگزاگ (بالا-پایین! نه چپ و راست) که بالاش وقتیه که مثل بقیه آدما یه چیزایی رو میدونم! پایینش اون وقتایی که باید از-اَسسر(!) یاد بگیرم. ولی خب انگار باکی هم نیست. یه کم دست-انداز لازمه دیگه...

گرچه از قطار آکسفورد جا موندیم، اونم به دلیل مسخرهء بسته بودن ایستگاه های متروی دور و اطراف و در نتیجه بدو بدوی طولانی؛ و بعدشم 2 ساعتی در Blackout به سر بردیم به همون دلیل مسخرهء تعمیرات دور و اطراف؛ لندن مبسوط خوش گذشت! اون از جاذبه های دیدنیش و اون از میوزیکال بینوایانش که جداً معرکه بود، اونم که از رسیدن به کنسرت عمو کوهن در کمال ناباوری و جای First Floor و دیدن خانوم سول که کلاً لذتی عظیم نصیبمون کرد، گرچه که بدجور A Thausand Kisses Deep مون رو پیچوند! اونم از پست کاملاً خصوصی و المیرائیزه دوست عزیزمون :* خلاصه ما با کمال میل برمیگردیم خانوم نازلی!
(اینکه فعالیت های غیرفرهنگیش رو نمیگم، اصلاً دلیل نمیشه دوستان یه خط در میون، بهم پیشنهاد موزه و کتابفروشی بدن!!! موضوع فقط اینه که فعالیتهای غیرفرهنگی، لازم اما هیجان-ناانگیزن برای گفته-شدن-از!)

مونترال هم که اگه به لطف شازده نبود، لابد فکر میکردم کلاً کونکوردیاست!!! اما دیدن رفقای قدیمی هم عالمی داره واسه خودش... آشنایی با رفقای جدید هم جای خود!

خلاصه فعلاً همین بسه.
برمیگردم...

،

پ.ن. البته عکسهای کنسرت مون هنوز لندن ه. ولی به زودی میگیریمشون!

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

مرگ در می زند

عین مردن میمونه. هر روز صبح که چشمهات رو باز می کنی، میخوای بشمری که چند روز دیگه موقع از خواب بیدار شدن، همین صحنه رو میبینی. عین نگاهی که یه محتضر به اطرافش داره، به آدما، اتفاقا، همه چی. دیگه هیچ چیز اونقدرا ناراحتت نمیکنه. میدونی که همه رو میذاری پشت سر و میری. سعی می کنی دوست داشتنی هات رو تو فاصله دو پلک به هم زدن، ببلعی. سعی می کنی بهترین ها رو به صورت فشرده توشه کنی. سعی می کنی فکر نکنی که خیلی خیلی چیزها رو با وجود اینکه دوست داری، مجبوری جا بذاری...

داری میری یه جایی که همیشه تعریف و تفسیرهاش رو شنیدی، اما هیچ وقت خودت ندیدی. ولی چون همه میگن، سعی می کنی فعلاً بپذیری که وجود داره. تمام تلاشت هم دیدن و ذخیره کردن خاطره اونایی ه که واقعاً دوستشون داری. مدام با خودت تکرار می کنی «حیف که همه خوبیها یکجا جمع نمیشن»، اما بازهم بارتو میبندی. انگار یه بی حسی خواستنی سراغت اومده. زمان با سرعت هرچه تمام تر سپری میشه. تو هم هرلحظه باهاش تموم میشی. فقط هنوز گرمی...


چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

در جستجوی آقای نام جُسته



،
تلویزیون و سریال و همه چی رو -اونم امسال ماه رمضون- کلاً بیخیال، ولی فقط موسیقی تیتراژ این سریاله که قراره شبهای قدر به جای سریال مزخرف عطاران بذاره رو گوش کنید،،، بعد فقط به من بگید چرا این؟!؟

اونم "والضحی" که بنده به شخصه از طفولیت، فقط بابت لحن آهنگین جناب عبدالباسط که سر صفهای مدرسه میذاشتن/تقلید میکردن، حفظمش...

یا نکنه جوشن کبیر این همه بی ارزشه و شبهای قدر کم اهمیتن و ...

بلکه هم ما کلاً سر کاریم، که احتمال این یکی خیلی خیلی بیشتره (تحریم تکنولوژی، تحریم تکنولوژِی، شنیدین؟؟ اونوقت سرمایه گذاری میلیاردی ایران توی CERN و حضور فیزیک پیشگان(!) ایرانی وسط بزرگترین آزمایش علمی بشر،،، اگه سرکار نیستیم، چی هستیم؟؟؟)

،
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که در پی هم
میشود تهی
دریای آتش است
ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و
آبم نمیبرد


،
آقای برادر، بس که موسیقی های زیرزمینی این آقای نام جسته رو گوش داده می بوده است نیز هم، تا الان هوارتا آلبوم ترنج کفاره داده! بیزحمت به آقای نام جسته بفرمایین، یه آلبوم دیگه هم مجوز بگیرن که مردم مجبور نشن کادوی تکراری بگیرن از آقای برادر...

،
راستی! حالا که دارین میفرمایین، اینم بفرمایین که بیزحمت اون "بزم دلربایی" رو به جای لحن صفت و موصوفی، با لحن مضاف و مضاف الیهی بخونن که این بهترین جای شعر و آهنگ این قطعه، به آدم بچســـــــــبه!

راستی! ترنج، در دهان نگنجد یا در جهان؟؟ این سوالیه واسه من هاااا!!

همش تقصیر آقای برادره که موقع خواب بقیه، نام جسته گوش دادنش میگیره با صدای بلنددد!

،
این وسط بسی دلمان برای "از هوش می" گوش دادنمان تنگ شده. خدا سر هرمس را خیر دهاد و بارگاهشان آباد نگه داراد که ما رو با ایشون آشنا فرمودن.


چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

میخواستم ببینم توش چیه!



یا: واقعاً این دانشمندا چی فکر می کنن؟!؟..



پسرعمو بزرگه، اونوقتا که کوچیک بوده، یه روز که از خرید بر میگشتن و براش یه ماشین اسباب بازی خوش آب و رنگ خریده بودن، یهو میره تو اتاقش و بعد از چند دقیقه که میرن سراغش، میبینن ماشین اسباب بازی نوی بیچاره رو درب و داغون کرده و جواب چراشون میشه عنوان این پست!

حالا این آقایون/خانومای دانشمند، قصد کردن ببینن توی پروتون چیه و بیگ بنگ چه جوری اتفاق افتاده!

خلاصه اگه دیگه ندیدمتون، شما را به خیر و ما را به سلامت...


جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۷

نکنید آقاجان، نکنید! (1)

"...
من از آقای کلادا خوشم نمی آمد. وقتی که او نشست، ورقهایم را گذاشته بودم کنار، اما حالا که داشتم فکر می کردم این مکالمه برای بار اول زیادی طول کشیده، به بازی خودم ادامه دادم.
آقای کلادا گفت "سه روی چهار."
هیچ چیز عصبانی کننده تر از این نیست که وقتی داری فال ورق بازی می کنی، قبل از اینکه خودت فرصت نگاه کردن و تأمل داشته باشی، به تو بگویند ورق را باید کجا بگذاری.
فریاد کشید "دارد جواب می دهد، دارد جواب می دهد. ده روی سرباز."
در حالی که در دل پر از حشم و نفرت بودم، بازی را تمام کردم. سپس او دسته ورق را برداشت و گفت:
"از حقه با ورق خوشت می آید؟"
جواب دادم "نه، از حقه با ورق متنفرم."
"اشکالی ندارد، فقط همین یکی را نشانت می دهم."
بعدش هم سه تا حقه نشانم داد. بعد من گفتم که می خواهم بروم پایین به تالار غذاخوری و پشت میز برای خودم جا بگیرم.
گفت "نگران نباش، من قبلاً برای شما هم جا گرفته ام. با خودم گفتم حالا که ما هم اتاقیم بهتر سر یک میز هم بنشینیم."
از آقای کلادا خوشم نمی آمد.
من نه تنها کابینم با او مشترک بود و روزی سه وعده غذا هم با او سر یک میز می خوردم، بلکه نمی توانستم روی عرشه هم قدم بزنم، بی آنکه او همراهیم کند. دک کردن او امکان نداشت. هیچ وقت به ذهنش هم خطور نمی کرد که ممکن است کسی به مصاحبت با او تمایل نداشته باشد.
..."

نکنید آقاجان، به هر بهانه به حریم شخصی آدمها در کوچه و خیابان و مهمانی و وبلاگ و کامنتدانی و غیره تجاوز نکنید! دیدید؟ حتی آقای «سامرست موام» هم چیزی حدود 100 سال پیش از امثال شما خوشش نمی آمده. من که دیگر جای خود دارم!


چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷

The Miserable Olympics

در این که این بدترین المپیکی ه که تابه حال دیدم، شک ندارم. اون که از افتتاحیه تکنولوژی زده بیمزه ش که نه فقط هیچی اژدهای چینی و رقص اژدها نداشت، بلکه هم یه دختر معصوم خوش صدا رو گذاشتن پشت پرده که یه دختر با نمک به جاش چهره نمایی کنه. تازه، با اون کارگردانی مفتضح آقای ییمو (واقعاً؟!؟) که بلندشدن حلقه های المپیکش هم که یه کم جالب توجه بود، از مجید مجیدی دزدیه-فقط فکر کن!- اینم که از 55 تا ایرانی که آبروی فضاحت رو هم بردن... حتی!

تنها نکته خوبش، 8 طلاهه شدن مایکل فلپس بود و سه تا مدال آوردن این مامان 41 ساله. واقعاً این زن خداس...

... نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواد باعث و بانی این مزخرف ترین المپیک ایران رو خفه کنم!!!


دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

Partial Eclipse of the Sun



باید باشی و ببینی ذره ذره قاچ خوردن خورشید را که اگر ابزار دیدن مهیا کنی، چه همه ماه می شود...


جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

The CAST-AWAY



اینکه آدم به خواسته هاییش که براشون تلاش کرده نرسه، یه حرفه؛ اینکه همواره دیگرانی باشن که خوابش-رو-ندیده، به خواسته های آدم، با تمام جزئیاتش برسن،،، بیشتر شبیه کلی فحشه!

انگار افتادی تو یه جزیره متروک، حداقل امکانات رو داری برای خودت مهیا می کنی که فقط از غصه دق نکنی، اونوقت، بقیه زندگی تو رو به جات زندگی می کنن...

کاش حداقل یه Wilson داشتم!


سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

و درررد می کند، من دررد می کند سرم بدجووررر!



یعنی میخوام بدونم، تو این 6-7 میلیارد بنی بشر روی زمین، کسی هست که وقتی به من می رسه، نخواد جبران یه عمر اشتباه و حماقت نکرده ش رو بکنه و بعد وایسه تماشا کنه من چه جوری تاوانش رو می پردازم؟!؟..

،
پ.ن. دیگه داره میشه یکی از سوالهای جدی زندگی ای که صفت سگی، خیلی زیادیشه...


پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۷

دیم دری ریم!



عجب جامی ه این جام! تا حالا نشده بود از این همه -تعداد- بازی تو یه جام کیف بفرمایم!! دیروز آقای دندون گیر داده بود که کلاً بخوای یه تیم رو انتخاب کنی، چه تیمیه؟! یه چپ و راس کردم، آخرم گفتم خب ایران! آخه جداً در مورد تیمهای دیگه هرکی قشنگ تر بازی کنه، عزیز دل ه!!! گفتم "قشنگ تر"، نگفتم "بهتر"! حتی اگه معتقدید، فرانسه یه وقتی بابت بهتر بازی کردن، برنده بوده، کلاً فکرشم نکنین که حتی سیم ثانیه، محبوب بنده بوده باشه با اون ویرا و تورام وحشی و اون هانری ترسو که با هر تکلی جفت پا رو آسمونه، زیدان هم که کلاً بره شاخشو بزنه ...

اصووولاً جام خوبیه، این هم یه نشونه دیگه ش! (من حتی اونقدرا طرفدار مالدینی هم نبودم، چه برسه به دونادونی!!!)

یکی هم به فون باستن جان و هیدینگ جان بگه که من همیشه عقیده داشتم "تفکر ایستا" مایه شکسته! حتی آلمان هم تا فیلیپ لام، رگ گردنش از قصور روی گل دوم ترکیه بالا نزد، نتوست کار ترکیه رو تموم کنه! بازم بگن فوتبال ماشینی آلمان...

ببینم! اونایی که معتقد بودن ترکیه شانسی اومده تا نیمه نهایی، جرأت این اعتقاد رو هم دارن که آلمان جداً شانسی ترکیه رو برد، یا نه؟!؟ ترکیه ای که کلاً 13 تا بازیکن واسه تعویض و بازی داشت دیشب و اونجوری حال آلمان رو تا دقیقه نود کرده بود تو قوطی!

من که هرچی فکر می کنم، می بینم ایران با شانس دو برابر ترکیه هم نمی تونست نصف راه ترکیه رو رفته باشه... همینایی که بی لیاقتی ها رو میندازن گردن شانس، اسم شانس رو خراب کردن دیگه!!!

دیگه همین حالا!


دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

...



از آدمی که نتونم جلوش با کس دیگه ای راحت حرفمو بزنم، بدددم میاد! نقطه، سر خط!


چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

Somebody, Somewhere Knows



"حالا حکایتش این‌جا است که آدم‌ها خودشان را تکه‌تکه کرده‌اند در جاهای مختلف. در آدم‌های مختلف. تکه‌ی من با آقای ایکس را کسی جز همان آقای ایکس نمی‌داند. تکه‌ی من با خانم ایگرگ را هم فقط خودش می‌داند. این‌ها اصلن با هم جمع نمی‌شود. دو تا آدم مختلف هستم من در هر کدام از این تکه‌ها. حکایتِ ساختار هولوگرافیک نیست که هر جزئی، همان کل باشد، تمام و کمال، با تمام خصلت‌هایش. من دی‌ان‌ای و این‌ها سرم نمی‌شود. فقط این را می‌دانم که این تکه‌های پراکنده‌ی من مانع‌الجمع‌اند با هم. لابد برگردانِ تصویریِ من را باید یک دوجین هنرپیشه، مرد و زن، بازی کنند تا قسمتی از جانِ کلام، از کلیتِ من، به دست بیاید."

(+)


جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

Hallelujah!!!



ببینم... نکنه تولدمه که یهو این دو سه روزه، دوستان دور و نزدیک، اسکرپ.بوک اورکات ما رو مزین فرمودن؟!؟

،
پ.ن. من که دستم از اورکات کوتاهه؛ اگه کسی دستش میرسه لطفاً یه کپچری برای ما ارسال کنه، مشمول بند صد در دنیا و یک در آخرت شه!


شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۷

Such a Spaghetti World



احساس پنتیوم 100 ی رو دارم که از دست Jump Prediction Tableش روانی شده. بس که همه Processهای عالم، goto-based تشریف دارن...


سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷

Listen to the faaallin...



عاشق این رگبار بهاری م که وسط نور آفتاب و خجالت ابر، با زوزه باد عین یه کشیده آبدار میاد میخوره تو صورتت و قبل از اینکه برسی همه پنجره ها رو ببندی که بقیه خونه نره رو هوا، رفته پی کارش، اصلاً انگار که نه انگار...


سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

Happy Boys 'n Happy Girls



شیما اومده، پری اومده، خانوم ساناز اومده (دِ مگه پیدا میشه این بشر؟!؟)، شازده اومده (شنیدستیم!)، لادن بانو اومده، آقای سروش هم که تو راهه...

بعد میگن تهران شلوغ شده!!

،

پ.ن. حالا من نگران اونور زمینم! الان زیادی نرفته هوا؟!؟


یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

every now and then I get a lit bit lonely...



هیچی بهتر از این نیست که واسه یه رصد خشک و خالی شب دوم ماه رفته باشی و از همه شهاب بارونهایی که رفتی، شهاب.دیده.تر برگردی!

،
پ.ن. البته هوای خوب هم بی تاثیر نیستا!!!


چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۷

سه‌شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۷

قافیه چو تنگ آید...




پ.ن. من بودم، شهرش رو جدی نمی گرفتم. کاملاً دستکاری شده س. آممما کشوررر...


یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۷

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

،
در جایی که من زندگی می کنم، همه چیز برعکس است. می گویند هنر نزد ماست، هیچ ملت دیگری را هم به هنرمندی نمی شناسند، اما از بردن نام هنر اول هم ابا دارند. مجریان صدا و سیمایش، بلد نیستند فارسی را درست حرف بزنند، یا حتی زیرنویس کنند. در عوض روشنفکران و بلاغانش مشغول آب خنک خوردنند. اگر کتابخوان باشی، در کتابخانه جایی برای تو نیست، چون کتابخانه های عمومی جای درس خواندن (حفظ کردن) برای رقابتی احمقانه است و جدیدترین کتابهای آنها، حل المسائل و روشهای تست است. هرچه کتاب خواندنی تری چاپ شود، زودتر راه دیگهای خمیر مقواسازی را می یابد. تاکسی ها، از جلوی پای مسافران گاز می دهند، اتوبوسهای شهر جای نیروی کار تحصیلکرده کم توقع است و ماشینهای آنچنانی، زیر پای آنها که کاری جز خوشگذرانی برایشان تعریف نشده است. در محل کار، هرکه علاف تر و بیکارتر، عزیزتر. کاربلدها به محض آنکه که کار را به نتیجه می رسانند، از کار برکنار می شوند، تا جای طفیلی ها را تنگ نکرده باشند و خیریه بدون مزاحم بگردد. مدرک بالاتر، یعنی تخصص بیشتر، توقع بیشتر و بالطبع بیکاری بیشتر، چون اینجا قرار نیست هیچ کاری واقعاً انجام شود. برای رفع مشکل بیکاری، طرح های زودبازده تصویب می کنند، درحالیکه همه این طرحها با بی کفایت ترین مدیریت ها به شکست انجامیده و روز به روز بر تعداد بیکاران اضافه می کند. ورزش کشور سیاسی است، سیاستش شکمی است و اقتصادش مبتنی بر باد. به گمانم اینجا تنها مملکتی در دنیا باید باشد که حتی اصولگرایان و جناح راستش هم با دولت سر ناسازگاری دارند. وقتی خبر کنترل قیمتها اعلام می شود، فردا صبح بی شک همه قیمتها به طور محسوس افزایش یافته اند. همه دنیا می گویند مردم این کشور روی گنج نشسته اند، اما 70% سپرده های بانکی کل کشور فقط در دست 3% از مردم آن است. اگر به روش ها و اصول سیستماتیک مثلاً بانکداری الکترونیکی آشنا باشی، بیشتر از کسی که هیچ از این چیزها نمی داند، ضرر می کنی. در اینجا، نه رفتنت دست خودت است، نه ماندنت. اهالی این مملکت نه برای حکومتش کرامت دارند، نه در هیچ جای دیگری از جهان. برای حفظ بنیان خانواده، لباسهای آستین حلقه ای در فیلمها را می پوشانند و حتی ممکن است خانمی در جریان جنگ جهانی دوم، با دامن ماکسی برای فرار سوار هواپیمایی شود، اما در فیلمهای داخلی چیزی که هر روز بیش از پیش تبلغ می شود، پشت پا زدن به زندگی چندین ساله و تجدید فراش بدون کوچکترین احساس مسوولیتی در قبال خانواده است. فرهنگش را همسایگان می دزدند چون متولیانش شعور کافی نگهداری از آن را ندارند، اما می خواهند جوانانش به این همه فرهنگ نداشته افتخار کنند. حتی افعال معکوس هم در اینجا هر روز کاربرد بیشتری پیدا می کنند...

این برعکسستان کشور من هست، اما وطن من نیست!


جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

بلاگ کن مرا! بلاگ تو خوب است...

،
یعنی خیلی تابلوه که دارم به زور می لاگم؟؟؟

،
دیروز پریروزها بعد یک سال و اندی رفتم سراغ وبلاگ خصوصیم. اولاً که جا خوردم اونجا چه خوب تر از اینجا نوشته بودم!! آخه مثلاً اینجا مخاطب داره و اونجا نه.. بعد آخه من کی (when) واسه دل کی (who) چیکار کرده م که این بار دومم باشه اصولاً! اما این دفعه واقعاً خوشحال شده م که دارمش. همین که یه چیزهایی رو نوشته بودم که با روزمرگی فراموش شده بود، کلی خوب بود. کلی حس زندگی خالی نیست داد بهم... بس که اینجا به قول آیدا کارپه، "چهاراره پارک وی" شده و بعضی نظرهایی که میاد --به کل بی ربط با موضوع، تو بگو علی الاصول از یه دنیای دیگه-- حال آدم رو می کنه تو قوطی چنان در حد خفقان... خب اینجا ننوشتن خیلی چیزها، خودآزاری کمتری درپی داره در مجموع!

،
از حضرت «هستی» هم که بالاخره یه کم سبکی تحمل ناپذیرش رو به بنده هم تحمیل کرد، ممنونم. گرچه فکر کنم بار این سبکی رو باید با تلقینات مداوم --این چنینی-- سبک کرد...

،
با اتفاق ناگوار سیزده به در امسال هم، مروری به سال 86 بد نیست: سه تا سکته مغزی که به حول و قوه الهی 2 تا و نصفیش تا به حال به خیر گذشته. یک مورد درد لاعلاج به خیر نگذشته، همان سیزده ش. یک مورد محتضر که روحیه ش از همگی ما بهتر است --البته از سال قبل ترش در انتظار است-- و کار روحیه دهی به همه مان را به نحو بهتر از احسن انجام می دهد... همین هاست که سنگدل شده م. می شنوم و خدابیامرزاد می گویم و اشکها را هم برای خودم نگه می دارم.

،
کی شعر تر انگیزد؟؟؟ پس؟!؟..


جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷

عاشقان عیدتان مبارک باد



من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارتست
گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم

هرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی کنم

این تقویم تمام که با شاهدان شهر
تاز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم

پیر مغان حکایت معقول می کند
معذورم ار محال تو باور نمی کنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولتست
من ترک خاکبوسی این در نمی کنم



شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۶

باري، زيستن سخت ساده است


نمي‌دونم تا به حال نامجو-در-گوش، فاصله آخر وليعصر تا اول نياوران رو گز كرديد يا نه. عجيب كليپ قشنگي ميشه زندگي چپ‌اندرقيچي اون ناحيه با چيزايي كه دارين مي‌شنوين، به‌خصوص يه كم از سر شب گذشته! اين وسط اگه خواسته باشين با صداي تو-گوش، صداهاي بيرون رو فيلتر كنين، ممكنه هر از گاهي به عابريني بر بخورين كه يهو حس مي‌كنن «اين چرا رد ميشه، صدا مي‌ده!!!»

حالا كه حرفش پيش اومد، اينم بگم كه من بعضي كارهاي اين آقا رو نمي‌تونم موسيقي بنامم(!) به جاش ترجيح مي‌دم بگم "هنر صوتي". به‌هرحال ما يه زماني يه كم فيزيك خونده بوديم! و خب، از اين هنرهاي صوتي، بعضي‌هاش رو واقعاً‌دوست دارم، و بعضي‌هاش رو نه. همونطور كه از موسيقي‌هاش، بعضي رو خيلي دوست دارم و بعضي رو اصلاً!

،
دلم يه بغل مطمئن مي‌خواد كه توش قايم بشم و سير گريه كنم. چيزيم نيست، براي شروع دوباره لازمش دارم!

،
من نه فقط سال گذشته به‌عنوان يك شهروند وظيفه‌شناس "ميليوني" بيمه و ماليات داده‌م، بلكه همين ديروز هم رفتم و بدون كوچكترين شكي، تمامي اسامي ليستي كه دستم بود رو وارد برگه راي كردم! دستم هم درد نكنه!

،
نمي‌دونم چرا چند وقته هيچ نمي فهمم خواجه چي مي‌فرمان!!!

،
عجالتاً بنده درحال Loves me, Loves me Not به سر مي‌برم تا اطلاع ثانوي...


چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶

Haha! Consider the problem


(+)

ميگن اين مالزيايي‌ه كه بعد از انوشه مي‌خواد (يا مي‌خواسته؟!) بره فضا، مشكل قبله‌يابي در فضا داشته. نظرش چيه بياد همين‌جا رو زمين مشكل قبله‌يابي داشته باشه؟!؟..


دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶

ديروز عطيه به هواي من تو ماشينش آهنگ‌هاي قديمي گذاشته بود (هينت: ناتينگ الس مترز هم براي بچه‌هاي اين دوره‌زمونه اُلدسانگ به حساب مياد!) القصه، يهو ديدم اِ ! چرا من قبلاً با ريتم اين آهنگه همخوني كردم، ولي الان حتي يه كلمه از شعرش هم برام آشنا نيست؟!؟... يه 5 دقيقه‌اي آهنگه ادامه داشت، عطيه هم داشت با موبايل حرف مي‌زد كه من رسيدم و با علائم اشاره خداحافظي كرديم. هنوز در ماشين رو نبسته بودم كه نيشم تا بناگوش باز شد: نماز اي نياز دل عاشقان... سرود سال سوم دبيرستان كه با آهنگ Russian Waltz اجراش مي‌كرديم!!!

همچين انگار كه راز زندگي قبلي‌م(!) رو كشف كرده باشم، چند ساعتي شاد بودم رسماً...

پ.ن. سال 1386 بدنم تموم شده (اينو به يه همكارم گفتم، گفت فلسفي شد!!!) هزارتا چيز نوي بازنكرده -چه خريد، چه كادوهاي تولد- دور و برم ريخته، كلي هم تو راهه، اما فقط حول حالنا لازممه. همين.


سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

آغاز دهه چهارم



شايد كه حال و كار دگرسان كنم
هـرچ‌آن بـه‌است، قصــد آن كنـم



جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶

On dirait que mon coeur est trop grand

فرض کنید حافظه آدم چیزی جدای از اتفاقات روزمره اش باشه. یا حداقل برای یک هفته این جدایی پیش بیاد. حالا اتفاقات این یه هفته بیان و به واحد روز بُر بخورن. حافظه که جریان خودش رو داره، مثلاً اول اتفاقات روز چهارشنبه رو ببینه، بعد شنبه، بعد دوشنبه و همینطور تمام روزهای همین یه هفته. طبیعیه که اونوقت حافظه آدم یه آگاهی ماورای اتفاقات روزمره پیدا می کنه.

این عنصر حافظه عجیب کارکرد خوبی داره تو اجرای آثار پست مدرن و نشون دادن جریان سیال ذهن. نه که فقط عزیزدلمMemento ها!! نه! همین Premonition بسیار بدساخت که واقعاً حیف سناریوش. یا همون Eternal Sunshine رو ببینین چه بازی کردن سناریست هاشون با همین عنصر "حافظه". که انگار اصلاً امکان نداشت با یه کم بی توجهی به این عنصر حتی نوشته بشن و کار خوبی از آب در بیان...

خلاصه که خیلی دلم می خواست من یکی از اینها رو نوشته بودم!!!


شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

Voices tell me I should carry on


Ceux qui pensent que les régimes communistes d’Europe centrale sont exclusivement la création de criminels laissent dans l’ombre une vérité fondamentale : les régimes criminels n’ont pas été façonnés par des criminels, mais par des enthousiastes convaincues d’avoir découvert l’unique voie du paradis. Et ils défendaient vaillamment cette voie, exécutant pour cela beaucoup de monde. Plus tards, il devint clair comme le jour que le paradis n’éxistait pas et que les enthousiastes étaient donc des assassins.


ميگه:
"آن‌ها كه فكر مي‌كنند رژيم‌هاي كمونيستي اروپاي مركزي، منحصراً به دست جنايت‌كاران شكل گرفتند، به يك حقيقت بنيادين بي‌توجه‌اند: رژيم‌هاي جنايت‌كار، به‌دست جنايت‌كاران به‌وجود نيامد‌ند، بلكه به‌دست آرمان‌خواهاني به‌وجود آمدند كه مطلقاً قانع شده بودند تنها راه موجود به سوي بهشت را يافته‌اند. آن‌ها با شجاعت از اين راه دفاع مي‌كردند و در اين راه قربانيان زيادي مي‌گرفتند. بعدها، مثل روز روشن شد كه بهشتي در كار نيست، و به‌اين ترتيب،‌ آن آرمان‌خواهان، قاتليني بيش نبودند."