شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۳

کریستیان بوبن محشره! باور بفرمایید:

- او به آقای لوسین گفته است: «آقای لوسین، من با یک دستمال مخصوص کتابهای شما رو صفحه به صفحه می شورم. کتاب هاتون رو از شر همه کلمه هایی که اون ها رو پر کرده، خلاص می کنم.» این بار آقای لوسین نخندید. آقای لوسین مرد احمقی نیست. او خوب می داند که چنین دستمالی وجود ندارد. برای پاک کردن کتابها کافی است آن ها را باز نکنیم. آدم ها هم همینطور: برای محو کردنشان کافی است هرگز با آن ها صحبت نکنیم.

- یک کلکسیونر و یک حسود فرق زیادی با هم ندارند، هر دو در هراس از دست دادن یک قطعه اند.

- هیچ کس لوله کش نیست، حتی لوله کش. هیچ کس آن چیزی نیست که برای پول درآوردن انجام می دهد.

- بالای کوه چیزی بیشتر یا کمتر از پایین کوه نیست. در حقیقت ما با خودمان جابجا می شویم. ما در درون خودمان جابجا می شویم. در آن سر دنیا و آن سر حیاط به یک اندازه شگقتی وجود دارد.

- دور و بر بچه ها دو دسته آدم وجود دارند. آدم هایی که از آنها مراقبت می کنند و آدم هایی که نمی توانند آن ها را تحمل کنند.

- در این دنیا همه چیز طبیعیه. یا اگه ترجیح می دین: همه چیز معجزه است.

- بعضی آدم ها شما را از خودتان رها می کنند. به قدر دیدن یک درخت گیلاس پرشکوفه یا بچه گربه ای که دنبال دمش می دود، این کار را طبیعی انجام می دهند. حرفه اصلی این آدم ها حضور داشتن است. کار دیگر را برای ظاهرسازی انجام می دهند، بالاخره باید کاری انجام دهند چرا که کسی به خاطر حضورشان و به خاطر مهملاتی که در کوچه و خیابان می گویند و یا آوازی که زمزمه می کنند، به آن ها حقوق نمی دهد.

و ...

بوبن، کریسنیان/ همه گرفتارند/ صدقی، نگار/ ماه ریز ، 1381

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۳

Donnie Brasco فیلم خوبی بود. یه فیلم تمیز که حوصلهء آدم رو سر نمیبرد از بس که مافیلیی بود!! خلاصه اینکه عجالتاً هر فیلمی آل پاچینو و جانی دپ با هم بازی کنن من حاضرم ببینم! اما جالبش اینکه بعدش که زدم شبکه 5، صحنه رو صورت یه هنرپیشه بود که گفتم اَه! باز من غرق فیلم شدم، حالا همه رو تا اطلاع ثانوی جانی دپ میبینم!! که یهو دیدم نخیـــــرر! طرف خودشه !!! بله! شبکه 5 خودمون از همه تلویزیون ها زودتر Pirates of the Caribbean:The curse of the black pearl (درست گفتم؟!؟) میذاره -به فارسی ترجمه شده بود: طلسم دریایی-!! گویا هیشکی هم ندیده!!! تازه اون که هچ! امروز هم Road to Predition -به فارسی: تباهی- گذاشته بود! بازم نرین رأی بدین!! نمیبینین چه تلویزیون باحالی دارین ؟!؟ گیرم که اصولاً از نقش بازی کردن خانوما خوششون نیاد! مگه خودتون مادر خواهر ندارین ؟!؟ دِهَه!!!...

خلاصه که اینم از بهار! آهان! امروز -بعد از سه روز غبارروبی از هارد- فیلم The Bridges of Madison County کشف کردم! (خب ندیدم! مگه چیه؟!؟) سال نو هرچی نباشه، اقلاً سال سرشار از فیلمیه! مگه نه ؟!؟..

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۲

اِهِم اِهِم !! آخرین خبر اینکه "من هنوز زنده ام!!!!" (مگه قراره آخرین خبر لزوماً خوشایند باشه؟!)

دوم اینکه، آقای سروش شرمنده!!!! «تولدتون خیلی خیلی مبارک زیادتا!» فقط ببخشید ما بعد از 48 ساعت فهمیدیم که جفت خطوط تلفنمون قطعه!!!! (24 ساعت آخر فکر میکردیم فقط یکیش قطعه!!!) خلاصه که ما همینجور تا بعد از تولد شما هم منتظر تلفن دوستان بودیم!!!!!..... ولی بازم خیلی مبارکه !

بعدشم اینکه اون آقاهه که گفتم، هیو گرانت نبود که !!! «جرج ووید» بود !!! یعنی کاراکتری که همون هیو گرانت تو اون فیلمه بازی میکرد!! ... وگرنه که «هیو گرانت» کیلو چند!!!

بعدترشم اینکه : «سال نوتون مبارک» !!!!

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۲

ممم... خب اینم بگم که نمیرم!! این آقاهه، "هیو گرانت"، تو همین فیلم مضحکه، یکی از اونایی بود که خدابیامرز، مامانبزرگِ مامان، بهشون میگفت "مرد مقوایی" -که یعنی فقط تو فیلم و کارتون میشه زیارتشون کرد!!..- انی وی، خداشکر ما هم بالاخره یه پتانسیل ِ به شدت بچه-دبیرستانی-وار از خودمون بروز دادیم!!!!... (فردا میفته میمیره طرف!!!)

... آهان! یه چیز دیگه هم اینکه چندوقت پیش یکی بهم گفت شبیه "کاترین زتا جونز" شدم!!!!!!!!!! بعد سر همین فیلمه، مادرخانومی فرمودن شبیه این خانومه "ساندرا بولاک" ام!!!!!!!!!!! بعد خب، من شانس آوردم که به نظر خودم بیشتر از هردوی اینا به خانم "ووپی گلدبرگ" شباهت دارم، وگرنه آخه اون به این چه ربطی داره مثلاً آخــــــــــــــــــــــــــــــــــه -به من، پیشکش!!!- ؟!؟ ...

خب اینم از حاشیه های فیلم که از خود فیلم گفتنی تر بود !!!
هر فیلم مزخرفی، میتونه حداقل یه جملهء درست حسابی داشته باشه، اگه نه یه دیالوگ:


Keep your friends close, and your enemies closer!

,
- Two weeks notice (2002)


ولی من ایــنقـــدرر مزخرفم که یه دونه از این جمله ها رم نمیتونم به کار ببندم در همهء عمــــــــــــــــــــــــــــــررر...

،
پ.ن. ببخشید که دوباره کامنتدونی به وضع اول برگشت (البته با بکترک!! که نمیدونم خوردنیه یا پوشیدنی!!) ولی اصولاً همه پدرسوخته شدن!! از دور دل میبرن، از جلو زَهره(؟) !! ...

دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۲

میگه :

- بگو «نگو» ، نمیگم!
- بگو «نبین» ، نمیبینم!
- بگو «نشنو» ، نمیشنوم!
،
اما نگو «نفهم» ، چون نمیـــــتونم!!

سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۲

یه نوستالژی نه خیلی قدیمی، بات >لینک<

Lord of The Rings هم که همهء جایزه ها رو برد! گمونم به "دوئل" حسودیش شده بود!! خانومه کاناداییه میگفت خیلی خوشحالیم که Lord of the Rings تو این بخش -بخش فیلمهای غیر انگلیسی زبان- کاندیدا نشده بود!!!

فعلاً ..

پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۲

اینکه یه شعر بی وزن و قافیه، اونم تو روز تولد آدم تو وبلاگش بدرخشه، یه کم عجیبه،، قبول دارم! ولی خب مرحوم گلسرخی هم نمیدونسته که 3-4 سال بعد از اعدامش، درست همون روز، یه همچین گلی!!! میخواد از درون برف سر برون بیاره که !!...

بگذریم،، اگرچه که تا همین یکشنبه ظهر دیگه هیچگونه دلبستگی به دنیا برام باقی نمونده بود، یه کادوهایی برام از زمین و آسمون رسید که تا خودم رو باهاشون خفه نکنم، دست از سر این زندگی برنمیدارم! عجالتاً با همونا مشغولم ولی اگه وبلاقم اومد، اینجا رو هم آپدیت میفرمایم!

.. تازه! اینم کامنتدونی نو که قول داده بودیم! امیدواریم دیگه جا کم نیاد ...

چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۲




کوچ غمگین پرستوهای شاد
در غروبی پرملال و بی صدا
خبر عریونی باغا رو داد
پاییز اومد اینور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بار شاخه ها
کسی از گلها نمیگیره سراغ

بیا در سوگ دلگیر «گل سرخ»
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زادهء فصل خزانیم
دو تن پروردهء دامان گریه

شده ابری تو فضای سینه مون
قصهء بی غمگساری های ما
می دونم پایان نداره بعد از این
غصهء بی برگ و باری های ما

بیا در سوگ دلگیر «گل سرخ»
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زادهء فصل خزانیم
دو تن پروردهء دامان گریه

پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون

می نویـــسم با دل تنگ
روی گلـــــبرگ شقایق
فصل دلــــــتنگی پاییز
فصل غمــگینی عاشق

بیا در سوگ دلگیر «گل سرخ»
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زادهء فصل خزانیم
دو تن پروردهء دامان گریه

پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون




محمدرضا فتاحي

یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۲

لولیتای آدرین لین ، واقعاً اونی نبود که دنبالش میگشتم. نمیدونم شاید باز مال کوبریک یه چیزی باشه. هنوز که پیداش نکردم. اما به هرحال، مطمئنم لولیتای خود ناباکوف چیز دیگریست، یعنی دقیقاً همون چیزی که من دنبالشم! عوضش با «در ستایش عشق» گــُدار یه جورایی واقعاً حال کردم ...

خب بگذریم یا نگذریم، گویا اصل موضوع اینه که من گــُدار رو به اسپیلبرگ -به خصوص به همون فهرست شیندلرش که گــُدار هم بهش گیر داد!- و امثالهم ترجیح میدم که از سَرِ سیری فیلم میسازن. به هرحال من که نه سینما سرم میشه، نه اصلاً هنر، فقط هم خوش دارم نظرات شخصی خودم رو در مورد فیلمهایی که میبینم، بلغور کنم. اما حالم از "فجریا!" به هم میخوره وقتی میبینم 21 فیلم، حداقل یه سیمرغ بردن، ولی «مارمولک» با 93.8% رأی تماشگرا -یعنی 20 فیلم دیگه، مجموعا" 7% هم رأی نیاوردن- اما اسم «کمال تبریزی» حتی توی کاندیداهای بهترین کارگردانی هم نبوده ! چی بگه آدم به این جماعتِ خود-هنرمند-بین! که محتاج شهرتن ولی باندبازی نمیذاره بدونن رأی چی، کشک چی، پشم چی ....

یکشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۲

اِندِ اطلاع رسانی!!!! :

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز!!! ببین آقای سروش چی میگه !!!

،

پ.ن. من که بازم به جشنواره بازی نرسیدم، ولی کاش یکی مبســـــــــــــوط (سوت نه!) مینوشت چه خبره !
پ.ن.پریم. دیدن غول تبتی قشلاق کرده ؟!؟
پ.ن.زگوند! مینا من که نفهمیدم چه جوری واسه پست 18 فوریهء من، کامنت دادی! ولی به زودی جواب همهء کامنت هات رو میدم !!!...
.
.
.
پ.ن. تی اِرس. دوستان! اگه به رسالت رسانهء وبلاگ خیانت شد، میبخشید !!!...

پنجشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۲

خب بهتره که مسائل خیلی هم با هم قاتی پاتی نشه ... اصلاً آدم تا وقتی پَرش به پَر کسی نگیره، هیچ مشکلی پیش نمیاد! تو همین مملکت هم اگه آسه بری، آسه بیای که گربه شاخت نزنه، میتونی امیدوار باشی که اگه گربه هم از قانون! تخطی کرد و شاخت زد، یا تخطی «نکرد» و شاخت زد - قانون که نیومده که کار من و تو رو راه بندازه که! دهَه! پرتوقع!!! .. هدفِ مجری قانون باید این باشه که شاخش رو بزنه، چه با قانون، چه بی قانون! ...- حداقل ««گــــاااووو»» دیگه شاخت نمیزنه !

اما کافیه عین «ترومن» بخوای پات رو از این استودیوی لعنتی بذاری بیرون، اونوقته که هم نیروگاه هسته ای ِ سر راهت نشت میکنه و هم دریای زیر قایقت طوفانی میشه ...
من میشم یه مورچه که 60 برابر وزن خودش بار میکشه، یه (یکی یا هرچندتا!) گندهء مسخره هم بازیش گرفته، هرجا دلش میخواد راهم رو سد میکنه یا راههایی رو که لزوماً نمیخوام برام هموار میکنه و من رو از مقصدم دور میکنه، هـــــــــِــــــــی، مــــدااااااااام...

.. اصلش اینه که هرکار کنی با زندگی کنار بیای، زندگی یه کاری میکنه که باهات راه نیاد. گاهی لازمه آدم «فـــرار» کنه که بگه "همین یه کار مونده بود که نکرده بودم، اونم کردم!" ... وگرنه که اولین غم من واسه رفتن اینه که اونور دیگه چه جوری کتابای ترجمه فارسی سانسورشده و بدترجمه رو گیر بیارم؟! آخه هرکار هم بکنی، باز "فارسی شکر است". یا به قول محمد، همهء کیف زندگی به اینه که روزی 70 تا ضرب المثل زبونت رو تو مکالمات روزمره به کار ببری (همین بود دیگه محمد؟!؟). اصلاً اگه اونجا یه روز از دندهء "چرا در گنجه بازه؟ چرا دومَنِت درازه؟ ..." پاشدی و یکی از اونجاییا بهت گفت "چرا نمیری خونتون؟" ، چی داری بهش بگی ؟! ها ؟!؟..

... هرچی خودمون رو به ندیدن و نشنیدن عادت دادیم و گفتیم باشه همهء زندگی رو از بین "بد" و "بدتر" انتخاب میکنیم، باز هیچی سَر ِ آشتی نگرفت .. "بدتر" و "بدتر" گذاشتن جلومون گفتن "انتخاب کن!" ... آمریکا داره انگلیس رو از میدون به در میکنه، همونطور که تو افغانستان کرد، همونطور که تو عراق کرد،،، حالا فکر میکنی تو انتخابِ سرنوشتت، دخالت هم داری ؟!؟!..

... بابا بیـــــــــــــــخیـــــــال! تنها راه اینه که از این استودیوی مسخره بزنی بیـــــــــــــــــــــــــــــــــرون .................

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۲

وسط اين همه گِره گوره و بدبختي و شورا و مصاحبه و الخ و Bin-Packing ِ همه اينا تو همين يه ذره وقت بهمن ماه، وبلاگ نوشتن، دل و دماغ نميخواد، يه علافي اساسي در حضور كامپيوتر ميخواد و مقدار معتنابهي غُر كه خوشبختانه استثنائاً اينبار همه مدارك بنده تكميله!!!

... اگه تا حالا يه سر سوزن شك داشتم كه اينجا جاي موندن هست يا نه، ديگه هيچ جوووووررر شك ندارم. اين مدت قشنگ حس كردم دارم (گلاب به روتون!) تو طويله زندگي مي كنم! .. كافيه كارت به 4 تا بانك و 1-2 تا سفارت و 3-4 تا آموزش دانشگاه بيفته، تا ببيني چه جوري به چشم گوسفند نگات ميكنن و به جاي تو، براي كل گله تصميم ميگيرن ... حتي با هزارتا هماهنگي قبلي هم امكان نداره كارت سر ساعتي كه بايد،، بايد و بايد و بايد،،، راه بيفته.

.
.
.

حالا تا بعد ...



دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲

ايميل وارده!

موقعيت: فرض می کنيم کليد در يکی از مقامات مهم کشوری گم شده است. در هر جای دنيا چگونه کليد را پيدا و در را باز می کنند؟

فرانسه: در اين کشور درها معمولا قفل نيستند، بنابراين دستگيره در را می چرخانند و در را باز می کنند. بعدا ماموران يک کليد يدکی درست می کنند يا قفل را عوض می کنند.
آمريکا: بلافاصله اف بی آی تعداد 194 نفر از مظنونين القاعده را دستگير و تعدادی از ايرانيان را اخراج می کند و در بازجويی اعضای القاعده تعدادی بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک در خانه های آنها پيدا می کنند، اما کليدی پيدا نمی شود.
آلمان: حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او می گيرند.
بلژيک: ابتدا مسوول مربوطه به ماموران نامه می نويسد و اين خبر را می دهد، بعد موضوع طی نامه ای به وزارت کشور و وزارت خارجه خبر داده می شود، بعد نامه هايی برای پارلمان اروپا نوشته می شود. بعد از نه ماه نامه نگاری کليد خودش پيدا می شود.
انگلستان: در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدی گم نمی شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.
کلمبيا: رئيس جمهور از قاچاقچيان می خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او می خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نکنند.
واتيکان: پاپ از خداوند می خواهد جای کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز می آورند و در را باز می کنند.
ايتاليا: گم شدن هر چيزی در اين کشور طبيعی است، بنا براين در را می شکنند و خسارت آنرا به برلوسکونی می دهند.
افغانستان: با يک توپ 106 در را از جا می کنند و در اين ماجرا تعدادی از نيروهای آمريکايی و القاعده هم به قتل می رسند.
عراق: چند ساعت منتظر می مانند تا عمليات استشهادی انجام شود، در جريان عمليات در هم باز می شود و می بينند صدام آنجا نيست.
سوئيس: برای انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار می کنند.
روسيه: يکی از دزدهايی که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز می کند.


ايران: ابتدا تعدادی از عوامل نفوذی را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگير می کنند، بعد حزب الله از خواهران می خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روزنامه را تعطيل می کنند، بعد کميسيون تحقيق تشکيل شده و برای يافتن کليد وزارت اطلاعات را در جريان قرار می دهند، بعد معلوم می شود که از هر کليدی شش عدد يدکی در مجلس، رياست جمهوری، شورای نگهبان، شورای تشخيص مصلحت، قوه قضائيه و دفتر رهبری وجود دارد، بعد کليدها را پس از استفسار از شورای نگهبان می برند و می بينند هيچکدامشان در را باز نمی کند. بعد با لگد در را باز می کنند و می بينند رئيس جمهور يک هفته در آنجا گير کرده بود و جيکش در نمی آمد.

نتيجه گيری اخلاقی: هر دری يک جوری باز می شود.

سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۲



ماشنکا
ولادیمیر ناباکوف
خلیل رستم خانی
نشر دیگر
چاپ اول 1378


ماشنکا -در انگلیسی مری؛ بعد بگین مترجمای ما بَد اند! دیگه اسم که ترجمه نمیکنن اقلا"!- فوق العاده اس. ناباکوف هم همینطور! از اون کتابهاییه که با ذره ذره اش آدم کیف میکنه و آخرش به ابن نتیجه میرسه که یه بار کمه: یه بار برای یه کتاب ناز و دوست داشتنی، یه عاشقانهء موقر! با یه پایان محشر، پر از توصیف های معرکه و تمثیلهای به جا و ملموس و از همهء اینها گذشته، زوم بکهای تک جمله ای یا حداکثر دو جمله ای به گذشته های دور و نه چندان دور عاااالــــی و ... وااااقعا" کمــه!

" در حین راه رفتن به این می اندیشید که چگونه سایه اش از شهری به شهر دیگر، از پرده ای به پرده ای دیگر سرگردان خواهد بود، چطور هرگز نخواهد فهمید چگونه اشخاص آنرا خواهند دید، یا چه مدت در اکناف جهان سیر خواهد کرد. و وقتی به رختخواب رفت و به صدای قطارهایی گوش داد که از درون آن خانهء دلگیر – که هفت سایهء گم شدهء روسی در آن می زیستند – می گذشتند، تمام زندگی همچون قطعه ای از ساختن فیلمی به نظر می رسید که سیاهی لشکرهای بی توجه آن دربارهء فیلمی که در آن بازی میکنند هیچ نمی دانند. "

اینکه این کتاب این همهء تو قفسهء کتابها خاک خورد تا خونده شه، به خود کتاب هیچ ربطی نداره. در واقع مشکل از هوش خواننده بود که هربار با شروع کتاب، وقتی میدید با 80 تا شخصیت سر و کار داره، قبل از شروع از خوندنش خسته میشد. اما این دفعهء آخر که عزم کرده بود هرچی هست بخونه، کم کم کشــــف کرد 8 تا شخصیت بیشتر نبودن!! (نه! آخه «لو گلبویچ» چه ربطی به «گانین» داره که من بفهمم اینا یه نفرن؟!؟ حالا باز «لیووشکا» یه حرفی!!! ... الخ!)

در نهایت هم اینکه کلی و نصفی از این آقای ناباکوف خوشم اومده و عجالتا" دنبال بقیه کتابهاش –بالاخص لولیتا- میگردم، گرچه که گویا ترجمهء مرحوم منصوریه و همون حرفایی که این روزا مد شده پشت سر اون بنده خدا بزنن. یه چیزی هم میخوام بگم، فقط امیر سالار نشنوه!! یه جاهایی از کار، همون جاها که موسیو ناباکوف سعی در سوپررئالیزه کردن (سوررئالیزه نه! خیلی زیاد رئالیزه!!) صحنه ها و توصیف و تشریح ها داره، منو کلی یاد کوندرا مینداخه!! نقطه!

دیگه همین.

جمعه، دی ۱۲، ۱۳۸۲

عجالتا" از هرچی هندونهء چارگوشه بدم میاد!

اصلا" میدونی چندهزار جهت میخواسته رشد کنه و اون قفس چارگوش مسخره جلوش رو گرفته که حالا تو ببینی و بگی خیلیم خوشگله ؟!؟..

هیچیشم که بد نباشه و حمل و نقلش و شکل و ظاهرش هم خوب و راحت باشه، موقع بریدن، کلی پرت داره! میگی نه، امتحان کن ...

پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲

از اون همه عِرق ملی که میگن و قراره قد یه ارزنش هم توی من باشه، یه کاره همون یه چوکولو بلندمون کرده، یه روزه فرستاده بدو بدو دیدن تخت جمشید و پاسارگاد و الخ! هی میگم این کارت پستالها و ظرف و ظروف و مبلهای استیل تخت جمشید-ناک! چرا به جای اینکه حس خوبی در من ایجاد کنن، یه جور انزجار تولید میکنن ... اونجا فهمیدم طرحها و انگاره ها نیستن،،،

... اصل، چیز دیگریست؛ چیزی مثل «تراش» و «صیقل» سنگهای دوهزار و پانصد ساله، «شکوه» و «عظمت» "شهر پارسه" -یا همهء چیزی که بعد از دوهزار و پانصد سال از یک شهر باقی می ماند،، خیلی بیش از آنچه از شهرهای امروزی باقی خواهد ماند- و فرمانها و راهنماهایی که جای جای، حقوق و دستمزد کارگران ِ این همه عظمت را بر خود دارند: «عدالت» دوهزار و پانصد ساله ... «تمدن» دوهزار و پانصد ساله ... .

فرق، فرق real و virtual نیست، فرقی ه در حد fake و genuine . سعی نکن توی دیکشنری دنبال این فرق بگردی، فقط کافیه یادت باشه: «اِدِعا» نتیجهء هراس از fake جلوه کردنه!

یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲




ای نسیم رهگذر به ما بگو
این جوانه های باغ زندگی،
این شکوفه های عشق،
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار می شوند ؟

از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگهای هار می شوند؟


فریدون مشیری ؟

پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲

فیله اومد آب بخوره، افتاد و دندونش شکست،
یا
ناجور میشه اگه آدم تو همهء خواستگاریا جواب منفی بشنوه. نه ؟!
گذشته از اینها،
خوبه گاهی هم از خوشی، آدم وقت سرخاروندن نداشته باشه!
فقط
وقتی نیم متر دولا میشی و با کمر کج دستش رو میگیری، تازه میفهمی چقدر دلت تنگ میشه اونوقت که نباشه ...
به هرحال،
من از دوستانی که وبلاگم رو از خودم بیشتر جدی میگیرن، عذر میخوام، گرچه که لازم نیست!
اما
دلم لک زده واسه سینما! نفس عمیق و شبهای روشن.
اونم
با این عصارهء تنبلی که نمیذاره از آستارا پایینتر برم!

دوست و دشمن با هم فرق دارن اِنی وی ...

چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۲



خب، گویا سکوتمون خیلی طولانی شده؛ از حالا به بعد، راجع به یه موضوع دیگه سکوت میکنیم!

یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۲

فقط بپيوند ...

بر اين خاكستري خفهء همگاني زندگي ماشيني ته مايه رنگي بزن! همه را با يك چوب مران، از تعصب بپرهيز، يك شكلي حاكم بر حيات را به نوعي درهم شكن، با همدلي با انسانها به حيات تيرهء خود رنگ و بويي بده، همهء نيروها در كارند تا تورا عام كنند؛ خاص باش! با شكستن نظم حاكم بر روابط اجتماعي توازني تازه پديد آر، براي ايجاد اين توازن هم به دل گرم و هم به عقل سرد نياز داري. افراط در هر دو سو تو را به بيراههء جنون يا جزميت مي كشد. دل بده، عشق بورز، از خود مايه بگذار، فرزانگي بياموز!


- احمد ميرعلايي


بهروز افخمي:

مديريت شهر تهران براي تعطيلي مراكز فرهنگي، دنبال بهانه است.

- پنجشنبه 15 آبان ماه 1382 / روزنامه ايران


پاسخ شهردار تهران به افخمي:

كساني كه در انتخابات شركت نكردند، لايق همين شهرداري هستند.

- شنبه 17 آبان ماه 1382 / ايضاً روزنامه ايران


... خودت گير عجب خري افتادي !!!

یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۲

گوشهاتو بگیر ، چشمهاتم ببند. حالا با تمام قدرت فوت کن !
.
.
.

های ! هیچ فکر کردی چه کار بیمزه ای داری میکنی ؟؟؟...

سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۲

فیلم پیانیست رو هم دیده بودم، اینترنت پیدا نمیشه که ...!!!

انصافاً فیلم خوش ساختی بود. ولی خب، این مظلوم نشون دادن یهودیها هم یه کم حال من رو بد میکنه !! ولی بازم خیلی قابل نحمل تر از "فهرست شیندلر" بود. اما بنده به شخصه اگه جای جناب پولانسکی بودم و این همه هنر داشتم که تو یه فیلم به خرج بدم، اون یه صحنه که افسر آلمانی دستگیر شده، با آقای ویالونیست حرف میزد رو میذاشتم انگلیسی (که مثلاً همون لهستانی بود) حرف بزنه، فقط برای اینکه اعتراف کرده باشم «تاریخ رو قوم غالب مینویسه!» تا به همین راحتی پام رو از کثافات سیاسی کشیده باشم بیرون؛ گرچه برای کسی که منع ورود به آمریکا داره و برای مراسم اسکار هم نرفته، نباید به این راحتی ها باشه ... . والسلام!

پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۲

حواست باشه از سر طنابایی که از دست و پاهات باز میکنی، مطمئن شی. اگه همینجوری رو هوا ولشون کرده باشی، هیچ معلوم نیست کجای این کلاف سردرگم رو کورتر کنن ...

یادت باشه راحت شدن از شر قید و بند ها به این سادگی ها هم نیست ...

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲

آهان !

قضيه كتاب وبلاگها بود ... اولاً كه چه كار تميزي بود! دست همگي درد نكنه.

بعدش ... والا آدم چي بگه ! اگه از شونصد قرن پيش سيستم كتاب و ارشاد و چاپ و دنگ و فنگ و بنگ مملكت رو نميشناختم و به دونه دونه حساسيتهاشون، آشنا نبودم، باز يه حرفي! .. اول كه يه {...} ديدم وسط نوشته هام، يه كم موندم،،، فكر كردم من كه همچين نمادي ندارم تو ادبياتم. نه كه ندارم، از اول هم نداشته م! ،،، بعد يه چيزي اون وسطا ميگه: اين كه يعني سانسور !! ،،، يه چيز ديگه، عين اسفند رو آتيش ميپره بالا پايين كه سانسور ؟؟؟ يعني چي ؟!؟ ... سانسور! اونم تو نوشته هاي من ؟!! ،،، ميرم سراغ اصل نوشته كه يه گوشه كناري نگه داشتم واسه خودم،،، سانسورشده اينه : ‹‹اگه واقعاً عقل داشته باشي، ميسپريش به "احساس".›› ! حالا اين به مذاق كي خوش نيومده خدا داند، اما كلاً جالب بود ! مايهء تفريح خاطر شد ...

شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲

در گذشته، افراد خلاق - نقاشان، موسيقي دانا، شاعران، مجسمه سازان - صرفاً از روي ضرورت محض مجبور بودند از حسن شهرت و احترام چشم بپوشند. آن ها مجبور بودند زندگي سنت شكنانه اي را در پيش بگيرند - زندگي يك خانه به دوش - اين، تنها راه ممكن براي بروز و ظهور خلاقيت آنان بود. در آينده ديگر لزومي به اين كار نيست. ... در آينده هركس مي تواند همچون فردي شاخص زندگي كند. ديگر نيازي به زندگي سنت شكنانه نيست. زندگي سنت شكنانه محصول فرعي يك زندگي جزمي، متحجر و قراردادي است كه آبرو، در آن حرف اول را مي زند.

- اشو / مرجان فرجي / روانشناسي جامعه (روانشناسي خلاقيت) ، شمارهء 1 / ارديبهشت ماه 1382

‹روانشناسي جامعه› يه نشريهء جديده كه شعارش 'روانشناسي به زبان ساده براي همه' است، با اين حال، هيچ شباهتي به كتابها و مجلات شبه روانشناسي 'بياين گل باشيم، بلبل باشيم' نداره! تقريباً در هر شماره، زير عنوان هاي ثابتي مثل "روانشناسي خلاقيت" ، "روانشناسي ادبيات" ، "روانشناسي هنر" ، "روانشناسي ارتباطات" ، "روانشناسي زن و مرد" ، "روانشناسي عشق" ، "روانشناسي سياسي" و ... مطالب جالبي داره كه اكثراً هم ترجمه هستن.

هيچي ديگه ! همين !

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲

یه چیز خیلی جالب که من برای اولین بار دیدم -بس که ندید بدید ام- این کارگاه نقاشی در ملع ملاء عام! بود که در نگارخانهء لاله این روزا برگزار میشه. چهارتا از اساتید نقاشی (من اصراری ندارم بگم استاد، ولی شاگرداشون چرا!)، کریم نصر، احمد وکیلی، علی ندایی و مهرداد محب علی، این هفته، از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر، در حضور شاگرداشون+ با موضوعات مختلف نقاشی میکردن و میکنن. دو روز اول (شنبه و یکشنبه) نقاشی از مدل زنده، امروز نقاشی تصویر ذهنی و سه روز باقیمانده تا پنجشنبه، با موضوع انسان و محیط کار میکنن. ظاهرا" فقط آقای ندایی با پاستل کار میکنه و بقیه با گواش، شاید البته روزهای دیگه این روند تغییر کنه. ولی قشنگی موضوع به اینه که یه مدل جلوی هرچهارتاست، و شما چهار کار کاملا" متفاوت رو از ابتدای ابتدا تا انتها و امضا! میتونید ببینید. واقعا" لذتبخش بود. اگه کوچکترین علاقه ای به نقاشی دارید، روزهای باقیمانده رو از دست ندید!

،
پ.ن. امروز رو که خیلی اصرار داشتم برم، چون تصویرسازی ذهنی بود و با کارهایی که دیروز از نصر و محبعلی دیده بودم، انتظار کارهای ذهنی فوق العاده ای ازشون داشتم، به دلیل تنبلی مفرط، ترجیح دادم به خاموش کردن چراغها ادامه بدم. بالاخره چراغها خاموش شد و ... ای! بدی هم نبود. فقط همین.

پ.ن.پریم. عجالتا" هیچی!!!

شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲

گاهی به آسمان نگاه کن ...

،
پ.ن. آدم میره جبهه که چیکار کنه ؟!؟

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲

اونقدر همهء لینکها رو پاره کرده م که دیگه راهی به جز «رفتن» برام نمونده. نه اینکه لینکی اونور باشه، که اصلا" مهم نیست که کدوم ور باشه. قضیه فقط فراره. یه فرار ساده. یه فرار از وضعیتِ با دیگران بودن، برای دیگران بودن، هیچ نبودن به جای هیچ بودن، یا یه چیزی تو همین مایه ها. جنگل سرد و تاریک، درندگان در کمین، راه بی برگشت، بی فرجام، ...

...
I can see the first leaf falling
it's all yellow and nice
It's so very cold outside
like the way I'm feeling inside ...

شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲

وقتي پاييز سر وقت ميرسه، چقدر كيف داره ! انگار طبيعت با آدم آشتيِ آشتيه؛ بي هيچ كينه اي ...
" مساله فقط اين نيست كه چيزها ناپديد مي شوند، بلكه پس از آن خاطره شان نيز نابود مي شود. نقاط تيره اي در مغز تشكيل مي شود و اگر مدام نكوشي آن چه را كه از دست رفته است در ذهن باز بسازي، آن را براي هميشه گم ميكني. "

كشور آخرين ها / پل اُستِر

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

هممم... ولش کن. حوصله مو باد برده ...

سه‌شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۲

انگار این از موزیکهای فیلم مولن روژ بوده. هرچی که بوده، فوق العاده اس! آهنگ یه طرف، شعر معرکه ای داره ... این همه توصیف وضعیت ذهن، بدون هیچ حرف اضافه. خیلی نابه ...

،
پ.ن. آخ! یادم رفت بگم آشنایی با این آهنگ رو مدیون آقا غوله ام که این روزا گوشهء عزلت گزیده ... ممنون آقای غول!

دوشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۲

من كجا برم كه شما دوتا رو نبينم ؟!؟...

- از فرمايشات اخير (بسيار اخير!) جناب استاد روحاني رانكوهي

جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۸۲


But anyway, thanks for loving me this way ...

از بهترین جمله ها -ایضاً صجنه ها-ی فیلم My best friend's wedding بود. بعدِ قرنی، همینجوری یادش افتادم، یهو ...
رویهمرفته، سفسطه چیزی جز تکنیک نادیده گرفتن پیچیدگی های -دست و پاگیر- سیستم، در جهت نیل به نتیجه ای پیش خواسته نیست. این نتیجه، عموماً رد باورهای گذشته یا خود، باوری جدید است.

پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۲

انگار حیات آدمی غلطی است که باید از زندگی حذف شود.

- کارنامهء 36 / سرمقاله

چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۲



شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای، یعنی چه؟

دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۲

برای اولین بار، بعد از دقیقا" 20 سال، اول مهر با روزهای دیگهء سال هیچ فرقی نداره ...

یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۲

اجرای «خرسهای پاندا» رو هیچ دوست نداشتم. عین وقتی که ذهنیاتت رو به کلام میاری و چیز مزخرفی از آب در میاد، این داستان هم یه پله بالاتر از هستی بود، حقش نبود اینجور لجنمال ِ واقعیت بشه ...

راستش اولش که شنیدم، کار، تلفیقی از فیلم و تئاتره، توقعم خیلی رفت بالا ! اما اون چیزی که بود، از سطح توقع اولیه م هم پایینتر بود. انتخاب هنرپیشه ها که نمیدونم چرا اینجوری بود که هم آقاهه از سنی که باید می داشت، کلی جوونتر بود، هم خانومه، جاافتاده تر. طراحی لباس که فاجعه ای بود در نوع خودش -که همه ش هم به سانسور و وضع مملکت بر نمیگشت. طراحی صحنه هم که دیگه هیچ! اصلا" فلسفهء تاب به جای تختخواب چی بود ؟؟ گیریم که اونجایی که تاب میخوردن، از معدود قسمتهای قشنگ نمایش بود، از همهء قسمتهای دیگه هم به فضای نمایشنامهء نوشته شده، نزدیکتر بود. بعد هم که تاب جمع شد، رختخواب رو سطح زمین پهن شد، که چی؟!؟.. تازه! این ایده هم که تلفن، تصویری باشه، فقط از زیادبودِ امکانات ناشی میشد، نه هیچ الزام دیگه! ژست آقای حقیقت دوست هم موقع ساکسیفون زدن، خیلی قلابی بود. به علاوه، لحن نمایش بود که خیلی جاها کتابی بود، به جای محاوره ای و بدجوری هم تو ذوق میزد. اونجایی هم که فقط حرفهای "مرد" مهم بود و قرار بود تصاویر مبهم باشه، اونقدر تصاویر پشت صحنه واضح بود که حرفهای مرد گاهی اصلا" شنیده نمیشد! کلا" هم معلوم نبود برای چه موقعیتهایی از تئاتر استفاده کرده و برای چه موقعیتهایی از فیلم. خواب و بیداری، خیال و واقعیت، و حتی بخشهای قابل سانسور گاهی خیلی تو این دو موقعیت قاتی پاتی میشد. خلاصه که من رو بیشتر از هر چیز یاد نمایشهای همینجوری ِ! مدرسه انداخت ...

بگذریم. عوضش آقای ساکسیفونیست (که اسمش یادم نیست، بروشورم هم جاگذاشتم تو ماشین مردم!)، عجب ساکسیفونی زد برامون ! خوشمان شد !! بعدش هم ایدهء رنگ ریختن از روی دیوارها بود که فرم قفس به خونه داد. با اینکه خوب پیاده نشد، ایدهء قشنگی بود.

خلاصه یه بار دیگه به ما ثابت شد هر نمایشنامه ای برای اجرا نوشته نمیشه، مگه اینکه مگه اینکه مگه اینکه ... یه خدای تئاتر به اجرا درش بیاره، اونم چیزی در حد معجزه !..

القصه، این آقای ماتئی ویسنی یک هم اصولا" علاقهء زیادی به محو کردن مرز خیال و واقع داره. در واقع، به نوعی زاویهء دید رو از واقعیت به خیال -از خواب به بیداری- و بالعکس تغییر میده. «سه شب با مادوکس» هم چنین فضایی رو ایجاد میکنه اما خیلی قابل اجرا تر از این خرسهای پانداست، ولی به هر حال، اون گیشه رو نداره!

دیگه تمام

شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۲

حالا که حرفش شد، یه کم هم آمار:

از فیلمها: بیخوابی رو خوشم اومد، نه به اندازهء Memento ولی به قول اهل فن، اون یه بار بود در عمر ِ نولان خان؛ فهرست شیندلر رو خوشم نیومد، خیلی معمولی بود (من همونی بودم که وقتی تهِ فیلم نجات سرباز رایان دیده بودم کارگردان، اسپیلبرگ ه، تازه تونسته بودم بگم آخیش...شیکاگو رو هم خوشم اومد، استعارهء موزیکالِ خوبی بود برای سال 2002 (به نظر من! گفتن داره؟).

چشم آقای سروش روشن با این رفیق ِ سلیقه خالتوریشون!!

کتاب هم، «زندگی در پیش رو» رو که سه بار نوشتم و سرنوشت ذیمقراطیسی پیدا کرد، هنوز حسش نیست باز بنویسم، «ترجمان دردها» رو هم سه تا داستانش رو خوندم، تا حالا که هیچ خوشم نیومده، نمیدونم کی به این پولیتزر داده، «اسلپ استیک» هم صد و اندی صفحه اش رفته، هنوز یه کلمه هم ازش سر در نیاوردم، تا اطلاع ثانوی هم قراره در نیارم. فقط امیدوارم «شب مادر» اینجوری نباشه ... . بقیهء کتابها هم همچنان به خونده شدنشون ادامه میدن تا خودشون تموم شن!

زیاده عرضی نیست.
،

حوصلهء لینک دادن هم نداشتم. علامت تعجب.
از آدمایی که غرق یه چیز میشن، خوشم نمیاد (این یک تجربهء آماری است! نقطه!)، هرقدر هم که خدای اون چیز باشن. یه ساز، یه فن، یه علم، یه هنر، یه سرگرمی، یه مفهوم، یه منطق، یه احساس، یه رفیق، یه یار، یه دشمن ... . انگار مرکز زندگیشون همین «یکی» باشه، نه بیشتر. که یعنی اگه همین «یکی» رو ازشون بگیری، والسلام! دیگه نه فکر میکنن، نه نگران میشن، نه غصه میخورن، نه خوشحال میشن، ... ، نه نفس میکشن. تموم ِ تموم.

... خودم میدونم. همش ناشی از عقدهء خود-غرق-ندیدگی ه!
شب به خیر!

سه‌شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۲



که میلادت نزول خجستهء باران باد
بر تشنگی خاک
و طلوع آفتاب
بر سماجت ظلمت،
شکوفه تبسمی
بر لبان دلتنگی
و جلوه ستاره یی
در مه گرفتگی این افق


- بامداد
در راستای تحدید سهمیهء دختران در کنکور سراسری، پیشنهاد میشود دلسوزان حقیقی مملکت و نظام، تعداد یک میلیون و هفتصدهزار دختری را نیز که قرار است از نعمتِ داشتن شوهر محروم بمانند، بالکل از زندگی محروم نمایند و اجتماع را از ننگ وجود ایشان پاک نمایند، مباد که جامعه فاسد گردد. در همین راستا، عرض شود که میتوان این دخترانِ بی شوهر مانده را ، از بین دخترانِ باهوشتر انتخاب کرد تا مشکل پذیرش دانشگاه ها هم به خودی خود، حل گردد. به هرحال ما با پدیده هایی چون ظهور و سقوط دانشگاه های غیرانتفاعی و الخ نیز آشنایی مختصری داریم، مضاف بر اینکه اسلافِ گرانمایهء همین دلسوزان جامعه، در سرزمینی همین نزدیکیها، به همین دلیلِ کاملا" موجه، نوزادانِ دختر خود را زنده به گور می نمودند و لاغیر.

زیاده جسارت است.

پنجشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۲

.

دلا نزد کسی بنشین، که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو، که او گلهای تر دارد

نه هر کلکی، شکر دارد
نه هر زیری، زبر دارد
نه هر چشمی، نظر دارد
نه هر بحری، گهر دارد

چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲

آقا! این «دیوانه ای از قفس پرید» فیلم نبود، کتاب بود! به قول رفیقمون، آقای پیام، slang زیاد داشت!! این آقای معتمدی استفادهء خیلی جالب و بدیعی از اصطلاحات اصیل و بعضا" رنگ و رو رفتهء فارسی کرده بود، ولی خداییش هنری تو فیلمسازی نشون نمیداد. بازیگرا که همه خدایی بودن واسه خوداشون! فیلمبرداری و صدابرداری هم چیز خارق العاده ای نبود، میموند همون دیالوگها و قصه که تازه خود قصه هم یه چیز معمولی بود که اگه اونقدرا هم شعار نمیداد بهتر بود - مثل اون حقیقتی که لای برجها مدفون شده و اون سکانس پایانی ِ صدای اذان در طواف حول همون برجها. تازه، همهء اینها به کنار، این جناب معتمدی خواسته بود مثل کارای قبلیش، این یکی زیاد فلسفی از آب در نیاد، چپ و راست، از جناب انتظامی استفادهء ابزاری کرده بود!! خلاصه که من فقط از دیالوگهاش خوشم اومد، نه حتی فرم و پرداخت داستان!

،
نکته: یکی نیست بگه تو که نمیدونی فیلم رو با کدوم «ف» مینویسن، چپ و راست حرف زدن از فیلمت چیه !!!

سه‌شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۲

عوضش از Memento بدجوری خوشم اومد ! فکر کنم تقریبا" اولین بار بود که 1 ساعت بعدِ فیلم، دلم میخواست دوباره ببینمش -با اینکه اصولا" از فیلم و کتاب تکراری خوشم نمیاد، مگه اینکه چی باشه!- و اگه تا الان هنوز در برابر این وسوسه مقاومت کردم، فقط برای این بوده که سعی کردم در نشئهء زندگی منجمد نشم!.

اصل فیلم، یه pile از تکه های زمانه با backtracking فوق العاده ! (بهتر از این نمیتونم بیانش کنم، شرمنده!). یعنی اگه هزار نفر هم میخواستن پست مدرنیسم ِ نوشتار رو تو فیلم برام حلاجی کنن، اینجوری شیرفهم نمیشدم !! دیگه نمیدونم چی بگم از پرداخت داستان و لحظه های به جا و دیالوگهای خیلی خوب و ... . خیلی فیلم خوبی بود. خیلی!

یه اعتراف ! اگه این فیلم رو در مقایسه با مالنا در نظر بگیرم، شاید یه دلیل اینکه از این خوشم اومد و از اون نه، این باشه که این درد میتونه مال من باشه، اما اون درد، نه !

دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۲

5. «آیا من عاشق شده ام؟ -بله، چون دارم انتظار می کشم.» دیگری کسی است که هیچگاه انتظار مرا نمی کشد. گاهی می خواهم با او که انتظار مرا نمی کشد بازی کنم؛ سعی می کنم خودم را جای دیگری مشغول کنم، دیر سر قرار برسم؛ اما، در این بازی، من همیشه بازنده ام: هر کاری هم که بکنم، قبل از قرار می بینم دیگر کاری برای انجام دادن ندارم، وقت شناس هستم و همیشه پیش از موعد سر قرار می رسم. هویت مقدر عاشق چیزی غیر از این نیست: من آنم که انتظار می کشد. (در نقل و انتقال، یعنی رفتن از جایی به جایی دیگر، آدم همیشه انتظار می کشد – پیش پزشک، استاد، متخصص. از این هم بیشتر اگر من جلوی باجهء بانک منتظر باشم، یا در انتظار پرواز هواپیما، فوری با کارمند بانک، با میهماندار هواپیما، رابطه ای پرخاشجویانه برقرار می کنم که بی اعتنایی این کارمند یا میهماندار نسبت به من، از انقیاد من در دستان او پرده برمیدارد و مرا عصبانی می کند؛ به گونه ای که می توان گفت، هرجایی که انتظار باشد، آنجا جایی است که نقل و انتقالی در کار است: من وابستهء حضوری هستم که خود را تقسیم و برای در اختیار نهادن خود وقت تعیین می کند – گویی صحبت بر سر از شور و شوق انداختن و ناکام کردن من است، و این که از احتیاج خود به ستوه بیایم و ذله شوم. منتظر گذاشتن: امتیاز پابرجای هر نوع قدرت، «سرگرمی هزارسالهء نوع بشر».)

6. یک کارمند عالی رتبهء (ماندارین) چینی عاشق یک زن درباری شد. زن درباری به او گفت: «من از آنِ تو خواهم بود، اگر یک صد شب، بر چهارپایه ای، در باغ من، به انتظار بنشینی.» ولی در شب نود و نهم، ماندارین بلند شد، چهاپایه اش را زیربغل زد، و رفت.


این برگردان قطعه ای (Anttente) از هشتاد و شش قطعهء کتاب «قطعه هایی از سخن عاشقانه» نوشتهء رولان بارت است، با مشخصات زیر:

Les fragments d’un discourse amoureux, Roland Barthe in:
Oeuvres completes (Tome II), Seuil, Paris, 1994

کارنامه 31 / صص 40 و 41 / قطعه ای از« قطعه هایی از سخنی عاشقانه» / رولان بارت . هاشم محمود
3. انتظار، افسون شدگی است: به من دستور داده شده است که از جایم تکان نخورم. در انتظار یک تلفن بودن، بدین گونه در ممنوعیت هایی خرد و ریز تنیده می شود، تا بی نهایت، تا حد اموری غیر قابل اعتراف و ننگین: من از این که از اتاق بیرون بروم خودداری می کنم، از رفتن به دستشویی، حتی از خودِ تلفن کردن (تا تلفن اشغال نباشد)؛ از این که یکی به من زنگ بزند عذاب می کشم (به همان دلیل قبل)؛ دیوانه می شوم وقتی فکر می کنم که در فلان ساعت که می آید من مجبورم بیرون بروم، و بدین گونه این خطر را به جان بخرم که شنیدن صدای جان بخش او را از دست بدهم، که این به نوعی همان بازگشت تصویر و مفهوم «مادر» است در رابطهء عاشقانه [ یعنی معشوق به مثابهء مادر، نیاز من به معشوق به سان نیاز کودکی به مادر]. تمامی این چیزهایی که توجه مرا از تلفن منحرف می کنند، لحظاتی هستند که در آن ها نتوانسته ام انتظار بکشم و از دستشان داده ام، این لحظات لحظاتی هستند که انتظار را به نجاست می آلایند؛ چون اضطراب انتظار در پاکی و خلوصش می خواهد که من در صندلی ای در کنار تلفن نشسته باشم، بی آن که کاری کنم.

4. وجودی که انتظارش را می کشم، واقعی نیست. همانند آغوش مادر برای نوزاد. «من از لحظه ای که قابلیت دوست داشتن او را پیدا کردم، از لحظه ای که نیازمند وجودش شدم، او را بی وقفه می آفرینم و باز می آفرینم»: دیگری آنجا می آید که من انتظارش را می کشم، جایی که قبلاً او را در آنجا آفریده ام. و اگر او آنجا نیاید، من به خیال می آورمش: انتظار یک هذیان است. بازهم تلفن. با هر زنگ تلفن، من با عجله گوشی را برمی دارم، فکر می کنم این معشوق من است که مرا صدا می زند (چون او باید مرا صدا کند)؛ با تلاشی بیشتر، من صدایش را «باز می شناسم» ، وارد مکالمه با او می شوم، و از این که با عصبانیت سراغ مزاحمی برگردم که مرا از هذیانم به در می آورد، خلاص می شوم. در کافه، هر شخصی که وارد می شود، کوجک ترین شباهت ظاهری اش، باعث می شود که اولین حرکت من نسبت به این تازه وارد، به جا آوردن معشوق در وجود او باشد.

و مدتها بعد از این که رابطهء عاشقانه از تب و تاب افتاد، من این عادت توهم دیدنش، شنیدن صدایش، یا احساس کردن معشوق را ، نگاه می دارم: گاهی، من بازهم به خاطر تلفنی که قرار است به من بشود و هنوز نشده است، دچار اضطراب می شوم، و در صدای هر مزاحمی، من فکر می کنم دارم صدای کسی را می شنوم که دوستش داشته ام: من کسی هستم که پایش را قطع کرده اند و با این همه در همان پایش که قطع کرده اند، احساس درد می کند.
انتظار

انتظار، آشفتگی توأم با اضطراب که برخاسته از به انتظار معشوق بودن است، به خاطر تأخیرهای جزئی او (قرار ملاقات، تلفن، نامه، بازگشت).

1. من منتظر رسیدنش هستم، بازگشتش، علامتی معهود از او. این انتظار ممکن است پوچ و بی معنی باشد یا بی اندازه رقت انگیز: در Erwartung ، یک زن، شب، در جنگل، منتظر محبوبش است؛ من خودم منتظر چیزی جز یک زنگ تلفن نیستم، اما همان انتظار زن در من هم هست. همه چیز برای من پر از شکوه و جلال است و ابعادی غول آسا دارد: من قدرت درک تناسب ها را ندارم.

2. می توان از انتظار یک صحنه نگاری به دست داد: من انتظار را سازمان می دهم، دستکاری اش می کنم، من از زمان تکه ای را جدا می کنم که در آن ادای از دست دادن معشوق را در می آورم و همهء جلوه های یک سوگواری کوچک را به نمایش می گذارم. پس انتظار چون نمایشی تئاتری بازی می شود.

دکور، درون یک کافه را در معرض نمایش می گذارد. ما قرار داریم، من انتظار می کشم. در قسمت پیش درآمد، به عنوان تنها بازیگر نمایش (و البته به همین علت)، من تأخیر دیگری را ثبت و ظبط می کنم؛ این تأخیر هنوز فقط وجودی ریاضی دارد که حساب کردنی است (من چندبار به ساعتم نگاه می کنم)؛ قسمت پیش درآمد وقتی تمام می شود که من به سرم می زند: تصمیم می گیرم، شروع می کنم به «جوش زدن» ، من اضطرابِ انتظار را به کار می اندازم. در این هنگام است که پردهء اول شروع می شود؛ این پرده سرشار از حدس و گمان است: آیا ساعت قرار را درست متوجه نشده است، جای قرار را؟ من سعی می کنم لحظه ای را که در آن قرار گذاشتیم، قول و قرار زمان و مکان دقیق را، دوباره در خاطره مرور کنم. چه کار بکنم (اضطراب مربوط به رفتار)؟ به کافهء دیگری بروم؟ به او تلفن بزنم؟ ولی اگر او وقتی بیاید که من دارم این کارها را می کنم و اینجا نیستم؟ وقتی ببیند که نیستم، این خطر هست که برگردد، و غیره. پردهء دوم، پردهء عصبانیت است؛ من سرزنش های شدیداللحنی را متوجه او که غایب است می کنم: «با این همه، اون می تونست ...» ، «اون خوب می دونه ... » آه! کاش اینجا بود تا می توانستم حسابی سرش غر بزنم که چرا اینجا نیست! در پردهء سوم، من (Winnicott) با درک اضطراب کاملاً خالص نائل می شوم (به دستش می آورم؟): اضطراب وانهادگی؛ من در لمحه ای از غیبت دیگری به مرگ او می رسم؛ دیگری به سان مرگ است: انفجار ماتم در من: من از درون احساس خلاء می کنم. نمایش اینگونه است؛ می تواند با رسیدن دیگری کوتاه شود؛ اگر در پردهء اول بیاید، استقبال از او آرام است؛ اگر در پردهء دوم بیاید، شاهد یک «دعوای نمایشی» خواهیم بود؛ اگر در پردهء سوم بیاید، استقبال از او ناشی از حق شناسی خواهد بود و سپاس، سپاس به خاطر آمدنش که عملی از سر لطف از طرف او بوده است: من نفس عمیقی می کشم، مثل پله آس وقتی از زیرزمین بیرون آمد و زندگی را بازیافت، عطر گل سرخ را. (اضطراب همیشه هم تند و شدید نیست؛ لحظه های توأم با افسردگی و بی حالی هم دارد؛ من انتظار می کشم، و همهء چیزهایی را که دور و بر انتظار من هستند، رنگی از غیرواقعی بودن به خود می گیرند: در این کافه من به دیگران نگاه می کنم که وارد می شوند، وراجی می کنند، شوخی می کنند، آرام چیزی مطالعه می کنند: این ها، این آدم ها انتظار نمی کشند.)

شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲

بالاخره بعد دو هفته، 20 دقیقهء پایانی مالنا رو دیدم. بگذریم که تا قبل از این 20 دقیقهء آخر کلی اعصابم خرد شده بود و عصبانی بودم که چرا هرکی میخواد فیلم فمینیستی بسازه، باید اینجوری بسازه. این 20 دقیقهء آخرش بدجوری تو ذوقم زد که چرا اصلا" اعصابم خرد شده بود !!! ...

قضیه اینه که اگه کسی که آدم خیلی به فهم و درایتش واقف نیست، یه چیزی بگه که آدم خوشش نیاد، راحت از کنارش میگذره. ولی وقتی جناب تورناتوره همچین چیزی میسازه، من یکی حق دارم که فکر کنم به شعورم توهین شده ! بگذریم، اینم یه جور «آلبا دسس پدس» بود دیگه !!!

اینم بگم، همین که این فیلم تو IMDB امتیاز 7.1/10 آورده، یعنی که فیلم بدی نبوده، فقط به شدت از مود فیلمهای من-پسند خارجه !

جمعه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۲

میگممم ... خوبه آدم به «تومن» پول قرض بده، به «دلار» پس بگیره ها ! من که موافقم !

... راستی ! ناصر خسرو از کدوم وره ؟؟
اعلان !

هی ! اینم خان داداش از کازابلانکا !

توضیح اینکه این ملت (خان داداش و رفقا) برای «اجلاس جوانان و توسعهء پایدار» رفتن به شهر کازابلانکا در مراکش ! (خودمونیم، پروژهء خان داداش رو حال میکنید ؟؟!)


یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲

از این فیلم پیشگویی های مرد شاپرکی هم خوشم اومد !!! (نمیدونم چرا اصلا" همه چی گل و بلبل شده این مدت!) بماند، یکی از دید مکانیکی خیلی برام جالب بود این فیلمه، اینطوری که از اول تا آخر، حرکتهای دوربین به طرز خیلی معرکه ای با حرکتهای یه شاپرک تنظیم بود و حداکثر صدا هم صدای بال شاپرک بود که از خیلی نزدیک صدابرداری شده باشه. با همهء اینها، خیلی ها معتقد بودند فیلم ترسناکی دیدن و صحنه های وحشتناکی توی فیلم بوده. هاه ! در صورتی که هِچ هم همچین نبود ! هنر یعنی این ! (واضحه که به نظر من دیگه !!) از طرف دیگه، دید کانس پَچوال ِ فیلم بود که یه پله بالاتر از منطق یخزدهء آمریکایی (چرا توهین میکنی! حالا هر منطق یخزده ای!) قرار میگرفت. بالاخره یه چیزایی هم باید باشه که توضیحی براشون پیدا نشه. اونقدر که ندونی باور کنی یا نه ...

If you can't see it, are you safe?
If you can see it, are you next?

خلاصه ما که خوشمان شد ! بقیه رو نمیدونیم ! (ولی خداییش جای آقای نیما خیلی خالی بودهاااااا ! ها !)

جمعه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۲

ساعت 9:30 زنگ میزنه که پاشو بریم بیرون ! میگم هااا ؟؟ من الان رسیدم تازه ! کجا این موقع شب ؟ هنوز همهء اینا رو نگفتم، میگه شهاب بارون، ساعت 10:30 ، قرار جلوی خونهء شماست، تو نیای، ما میایم بالا !! ...

میپرم تو حموم،،، زنگ میزنه که بریم ؟ میگم آخرین باره ! ،،، نمیفهمم چه جوری خودم رو سر ساعت میرسونم پایین، قبلش خان داداش تجهیز نجومی ام کرده،،، جمع و جور کردن بچه ها یه کم طول میکشه. کجا بریم که نور نباشه ؟ دارآباد ! ،،، میریم بالا، چند تایی چراغ هست، چراغ قوه رو روشن نمیکنم،، صدای پارس سگ میاد، خب سگ پارس میکنه، ادای سگها رو در میاره، تازه احساس میکنم چقدر سگها نزدیکن،، میرسیم ایستگاه، تازه میبینم سگها بازن، صاحباشون سراسیمه پا میشن نگهشون دارن، در این حین هم تا میخوریم، فحشمون میدن که چرا این موقع اومدین، بر میگردیم و میخندیم، میریم جمشیدیه، تو اون شلوغی و نور و ...

تا 3 که اونجاییم، فقط دو تا شهاب میبینیم، اما خوب میخندیم و چای دارچین میخوریم ! .................................... زیگزاگ میرم توی فکر و برمیگردم بین بچه ها، هی میرم، هی برمیگردم، همش یاد نادر میفتم که اون سال میگفت اونقدر کلاغ پر کردن که یه بار حال همشون - همهء باقیمونده ها- بد شده. امسال سال کلاغ پر ِ ماست ..........................

... میگه نمیخوای هماهنگ کنی؟ میگم مگه دیگه کسی هم مونده که هماهنگی بخواد؟ میگه نمیدونم من که دیگه نمیشمرم، میگم من شمرده م، خیالت راحت ! هماهنگ کردن نداره دیگه ...

... اگه تونستی 6 سال عکس رو نگاه کنی و هنوز حالت خوب باشه - گیریم دو سه بار هم خیسی گونه هات رو خشک کرده باشی - اونوقت درسته ! ......................
.........................................................................................................
..................
..
.


I'm a big big girl
in a big big world,
It's not a big big thing
if you leeeeeave me

But I do do feel
that I too too will miss you muuuuch

I miss you much ........

سه‌شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۲

هفتهء پیش «کشور آخرین ها» هم تموم شد اما بر خلاف صاحاب کتاب (ممنون آقای محمد)، در من احساس خوبی ایجاد کرد. حس اینکه «تنها» نیستم، حتی اگه یه ناهمزبون از اون سر دنیا حرفهام رو زده باشه. چندباری واقعا" احساس کردم خودم دارم کتاب رو مینویسم. بگذریم ...

یه چیزی میخوام بگم که شاید بعضیا خوششون نیاد ولی خب میگم: بر خلاف خیلی ها، من فکر میکنم هدایت و کافکا اونقدرها هم از زمان خودشون جلوتر نبودن. یعنی حداقل تاریخ مصرف نوشته هاشون الان دیگه گذشته، به این دلیل که دیگه روزگار ک. یا گرگور زامزا یا پیرمرد خنزر پنزری گذشته که عین یه پشه از قطار زندگی پرت شن بیرون و دنیا همچنان به راه خودش ادامه بده و خواهر جناب زامزا زیباتر هم بشه و ... . برعکس، الان دورهء کوری و فراموشی فراگیره. دورهء به ورطه افتادن آحاد. همهء مردم با هم در حال نابودی اند و هیچکس به لحاظ موقعیت در سختی، به کس دیگه ارجحیتی نداره و ...

فکر میکنم این آقای پل اُستر، یه روز نویسندهء بزرگی میشه (اگه ترشی نخوره مثلا"!) چون کتاب واقعا" پرداخت خوبی داشت (با اینکه این کتاب جزو پرفروش ترین کارهای ایشون نبود). حوادث و اتفاقها خیلی خوب انتخاب شده بودند و به هیچ وجه ریتم خسته کننده پیدا نمی کردن. گرچه به شخصه از پایان کتاب خوشم نیومد. نمیدونم ولی با توجه به کلمات شروع کنندهء کتاب، از همون اول انتظار داشتم یه کم راه معلوم تر باشه، به هر حال سرنوشتِ نوشته ها معلوم بود. خلاصه که هنوز کار داره تا ایشون نوبل ادبیات رو بابت نوشتن دنبالهء کوری ساراماگو یا صدسال تنهایی مارکز بگیره.

گمونم دیگه چیزی از اون چیزایی که نوشته بودم و بلاگر محترم، باد هوا فرض کردنش ! یادم نمیاد. عجالتا" همین، تا یه حوصلهء دیگه پیدا کنم، راجع به «زندگی در پیش رو» هم بنویسم (برای بار سوم!)

یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲

هر وقت احساس می کنم برای کسی بیش از اندازه اش ارزش قائل شدم، سعی می کنم به یاد بیارم که مهم نیست دیگران میفهمن یا نه، مهم اینه که من میفهمم !

دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲

سروش یه چیزایی در مذمت همیشگی سیمای فخیمه نوشته بود، اونم درست موقعی که من میخواستم یه چیزایی در همین باب بنویسم. خلاصه که هی همش یادم رفته، تا همین الان !

بگذریم، من که اهل سیمای فخیمه نیستم، ولی خب همهء برنامه هاش رو - اونایی که به ساعت خونه بودنم میخوره البته - به صدا از بَرَم، از اونجایی هم که گهگاه سری به آشپرخونه میزنم، میتونم قیافه بازیگرها رو با صداهاشون miX کنم و تمام! الغرض، داد بنده از اونجا در اومد که یکی از قسمتهای سریال «معصومیت از دست رفته» در حال پخش بود. ما که اون سریال امام علی رو ندیدیم (نشنیدیم)، ولی تازه فهمیدیم این جناب میرباقری، چه چرندیاتی رو به اسم دیالوگ به خورد مردم میده ! نه ! شما باشید چه حالی میشید وقتی عشق ماریهء نصرانی به شوذب خزانه دار رو - سال 60 هجرت - به عشق لیلی و مجنون تشبیه کنن ؟؟ بقیه اش بماند ...

به جاش، یه سریال دیگه هست به اسم «روشنتر از خاموشی»، کار جناب حسن سیفی. گیریم دوبله اش هم افتضاح باشه - خدا بگم چیکار کنه اونایی رو که این بلاها رو سر دوبلهء ایران آوردن - در عوض دیالوگها معرکه اس. فلسفهء شرق رو اونقدر قشنگ از زبون شیخ بهایی و میرداماد و ملاصدرا به عنوان شاگرد، میتونید بشنوید که فکرشم نمیکنید. شاید باورتون نشه، ولی کافیه یه نگاه به تیتراژ پایانی سریال بندازید. حداقل 14-15 تا منبع در تهیهء فیلمنامه اش به کار رفته و تازه یه توضیحی هم فکر کنم قسمت اولش بود داد که هرجا مبهم بوده (چون زندگینامهء ملاصدراست)، به ناچار از استدلال استفاده کردیم و الخ.

خلاصه اینکه سریال تاریخی هم اگه میسازید، میرباقری نشید فقط !
اسمش بهار بود این خانوم، یه لینک داد، ما کلی خندیدیم ! شما هم بفرمایید: لینک

یکشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۲

سبیل !!!
یاد بگیرین :

...
- روشهاي ارتباطي رو ياد بگير،
- دنبال هيچگونه اطلاعات اضافه اي که مربوط به عملکرد بقيه عناصر ميشه نباش،
- وقتي اطلاعات لازم براي بهره برداري از يک شيء رو در اختيارش گذاشتي، به کارهاي ديگه ات برس و هيچ اصراري براي بهبود کارکرد اون شيء (‌البته از نظر خودت) و يا تسريع يا تغييرش نداشته باش تا خودش به تو جواب بده. فراموش نکن که تو هم هيچ کدوم از متغيرها، پارامترها و شرايط مسلط به عملکرد اون شيء رو نمي دوني.
...


زندگی یعنی همین !
"... می بینی ؟ آن قدرها هم ساده نیست که راحت و بی دغدغه بگویی «من به کودک مرده ای می نگرم.» گویی ذهنت از شکل بخشیدن به کلمات طفره می رود و نمی توانی به اندیشیدن ادامه دهی. چون آن چیزی که میبینی چیزی نیست که به سادگی بتوانی آن را از خودت جدا بپنداری. منظورم از مجروح شدن همین است؛ نمی توانی فقط ناظر باشی چون هر چیز به طریقی به تو مربوط می شود، مال توست، بخشی از قصه ای ست که در درونت شکل می گیرد. ... . در اینجا بعضی ها موفق شده اند و توانایی آن را یافته اند که خود را به هیولا مبدل کنند، اما اگر بدانی تعدادشان چقدر اندک است، تعجب می کنی. یا شاید بتوان گفت ما همه تبدیل به هیولا شده ایم، اما تقریباً کسی نیست که بخش کوچکی از زندگی را چنان که در گذشته بود با خود حمل نکند.

شاید بزرگترین مشکل همین باشد. زندگی چنان که ما میشناخته ایم پایان یافته، اما هنوز کسی نیست که بفهمد چه چیزی جای آن را گرفته است. ... . منظورم تنها سختی ها نیست. مسئله این است که حتی در مواجهه با عادی ترین وقایع دیگر نمی دانی چگونه رفتار کنی و چون نمی توانی واکنش نشان دهی، می بینی که از فکر کردن هم عاجزی؛ در ذهنت گیج و گمی. پیرامونت همه چیز پشت سرهم دگرگون می شود، هر روز شاهد اتفاق تازه ای هستی و آنچه طبیعی می پنداشتی به جز خلاء و باد هوا نیست. مشکل، گزینش همیشگی میان بد و بدتر است. از یک سو می خواهی زندگی کنی، خود را با محیط وفق دهی و با همه چیز چنان که هست به بهترین وجه بسازی، اما از سوی دیگر گویی برای رسیدن به این هدف لزوماً باید هر چیزی را که زمانی تو را در نظر خودت انسان می ساخت نابود کنی. متوجه منظورم می شوی ؟ برای زنده ماندن باید خودت را از درون بکشی. ..."

کشور آخرین ها / پل اُستر - خجسته کیهان / نشر افق - 1381
،

منم که همین رو میگفتم ! چقدر مشترک بودن درد، بارش رو سبک تر میکنه ...

پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۲

بیخیال !
آقا جان ! با «کمال تبریزی» حال میکنیم !! اون از «دوران سرکشی»ش که اگه یه سریال درست حسابی از سیمای فخیمه دیده باشیم، همونه که هم تو -به قول هنریا!- لانگ شات حرف نداشت، هم تو پیچ و تاب داستان هرجا دلش میخواست میکشید میبُردت ! اون موقع خیال کردیم قصه قویه که خوب در اومده، که بود، ولی کمال خان هم کم نذاشته بود ! اما این سینماییه،،، همچین سینمایی چسبید !! همچین که دیگه مطمئنیم این آقای تبریزی، هم فیلم رو میشناسه، هم فرهنگ رو ! دمش گرم و سرش خوش باد !! موضوع، «فرش باد» بود ! والسلام، ختم کلام !
قسم حضرت عباس رو باور کنیم، یا دم خروس رو ؟!؟...

چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۲

پنجاه تومني رو گرفتم و پياده شدم. هنوز دستم بود. زد به سرم كه بگم تا سيدخندان رو گفتين 150 تومن كه ! ... از جوي رد شدم. بعد هم پياده رو، تا شركت. سلام، سلام، ساعت ورود، سلام ... . خستگي همگاني. تيرهاي اتهام. اشغال دستگاهم. چاي. خانم ... ، شيريني هم تو يخچال هست. به چه مناسبت ؟ تولد آقاي ... . خودش كه نيست تولدش رو تبريك بگم. جعبه شيريني، دو تا شيريني داره. يكيش رو برميدارم. برميگردم طرف ميز اشغال شده م. روي فنكوئل. چاي مونده هم اينقدر ميچسبه ؟ رئيس مياد. دستگاهش رو offer ميكنه براي check mail. چك ميكنم كه خبر رو توي جلسه بدم. دكتر. جلسه. حرف، صحبت، بحث، گفتگو، شكايت، گفتگو، بحث، صحبت، حرف. تلفن. تلفن. با من كاري نداريد ؟ اشارهء سر. خدافظ. تولد رئيس هم كه نشد تبريك بگم. عرض خيابون. پياده رو. اِ !‌ دستم نيست. جا گذاشتم. جا گذاشتم ؟ حتماً ! فردا.

...

:سلام، :سلام، ... . هيچكس از گروهمون نيست. دستگاهم رو خودم اشغال ميكنم. يادم ميفته. اِ !‌ اينجا هم كه نيست !‌ نبردم تو جلسه ؟؟ اتاق جلسه. نيست كه نيست ! ممكنه كسي جايي گذاشته باشدش ؟ يادم باشه از مهندس بپرسم. .........................................................................................................
.................................................................... يعني ميشه همينجور رو هوا رهاش كرده باشم ؟؟ جاي ديگه اي براي گذاشتن نبوده. يعني چي شده ؟ باز تو بازهء گيجي و مستي چيكار كرده م ؟ پيدا ميشه ؟ نميشه ؟ جواب مردم رو چي بدم ؟! يكي ديگه خريدن كه نشد كار !
.........................................................................................................
............................................................................
...................................
.
.
.

دوشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۲


Some dance to remember,
Some dance to forget ...

یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۲

برای هاجر و بقیه ای که ازنوشتهء قبل من، احساس بدی بهشون دست داد:

قضیه خیلی ساده تر از این حرفهاست. یعنی اینکه زندگی خیلی بی ارزش تر از اونه که خودت رو بچلونی و جلوی عصبانیتت رو بگیری تا ابد. و خیلی ارزشمندتر از اونکه چشمت رو به روی نامرادیهاش ببندی و بی تفاوت از کنارش رد شی.

قبول. با یه چیزای باید کنار اومد. اما زندگی هم باید کرد. یه زندگی با تمام حق و حقوقی که میشه برای آدم-وارش قائل بود.

... عصبانیت حق منه ! ازم نخواهید بابت چیزی که معتقدم حقمه، ازتون معذرت بخوام !

جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲

باید استاد و فرود آمد و له شد و مُرد ...

برای اینکه یادت بمونه که دلت نباید به هیچی خوش باشه، حتی یه پر کاه. یه سبوس پوک. باید اونقدر بگذاری و بگذری که دیگه هیچوقت فکر نکنی چیزی داری. چیزی که لحظه ای لذتت رو تأمین کنه. چیزی که ارزن دلخوشکنکی باشه. چیزی که سر سوزنی دغدغه هات رو از یادت ببره. ...

باید عین بادبادکی باشی که نخش یه جایی گیر کرده. که نه تکلیفش معلومه، نه میتونه خودش تکلیفش رو معلوم کنه. همینجوری فقط رو هوا !

...

ارزن ! میفهمی ؟؟؟

... چون دیگه هیچ دری، کوبه نداره ! اونی هم که خیال کردی زدی، نقاره بوده !!!

،
پ.ن. من گاز میگیرم !

چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۲

آدماي محافظه كار، اعصاب آدم رو به هم ميريزن !!..

باز ميگم به من چه ...

دوشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۲

هی ! این چه وبلاگ باحالیه ! هم آهنگاش، هم کمابیش مطالبش ...

سه‌شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۲

به گمونم همین روزا کارتِ عروسیمم بِدَن دَستم !!!...

دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۲

از وقتی بلاگر، نیو شده، همه اِنکدینگِ بلاگشون به هم ریخته، من فونت بلاگم ! میگم هیچیم به آدم نرفته ...

چرا اینجوری نیگا میکنی ؟ حوصله نداشتم شونصد و هوارتا بار تو یه خط تغییر زبان بدم خب !
بالاخره «همنوایی شبانهء ارکستر چوبها» هم تموم شد. راستش خیلی بسیار زیاد از این کتاب لذت بردم. بیش از هم به این دلیل که یک کار ایرانی قوی خوندم. توهین به نویسنده های خوبمون نباشه، اما فکر می کنم اکثر نویسنده های ایرانی (یا حداقل همهء اونهایی که من آثارشون رو خوندم) با احساس و عواطفشون می نویسن که لاجرم بر دل نشیند. ولی در این کتاب، قبل از هرچیز تسلط بر زبان و تسلط بر داستان، آدم رو مبهوت میکنه. کار، کار ِ یک نویسندهء به تمام معنا حرفه ایه. غیر از این نکتهء دیگه ای که به چشم میخوره، استفادهء آقای قاسمی از فرهنگ واژگانی بسیار گسترده تر از خیلی نویسنده هاست (البته شاید به جای نویسنده های خارجی، باید پای مترجمین آثار خارجی رو به میون کشید). خب، بالطبع فرهنگ واژگان آقای قاسمی، متفاوت با فرهنگ واژگان نویسندگان داخلیه. نه لزوما" بهتر، ولی هیچ کلمه ای نابجا و به صِرفِ خودنمایی در متن جا نگرفته (گرچه من نمیدونستم "طنطنه" یعنی چی، ولی خب یاد گرفتم!)

اما گذشته از اینها، بافت خود اثر، کار نابیه. ممکنه اول کار آدم فکر کنه با داستانی طرفه که مثل خیلی از کارهای این روزها، قبل از صحافی، ورقهاش (یا حداقل فصلهاش) یه بُر حسابی خورده ن، که یعنی مثلا" پست مدرن! اما کم کم میشه حس کر که این بافت، بافت یک کلاه حصیریه که در عین حال که رشته های جدا ازهمی تشکیلش میدن، در نهایت شکل یک کلاه رو به خودشون میگیرن. به نوعی انسجام در عین پراکندگی. خود داستان، حرکتی زیگزاگی از زندگی به برزخ و زندگی، و از برزخ به جهنم و برزخ داره (متناظر با خواب در خوابهای بورخس مثلا"). روند فرکتالی رو اونجا میشه دید که از کمی جلوتر نگاه کنی: خود این زیگزاگها هم از زیگزاگهای ظریفتر ِ پارگرافهای zoom back تشکیل میشن. خیلی از شخصیت پردازیها به همین شکل صورت گرفته (در همین پاراگرافهای zoom back) و فکر میکنم یکی از دلایل اینکه کتاب هیچ جا خسته کننده نمیشه، همینه (همین عدم سکون و عدم قابل پیش بینی بودن).

غیر از این، آقای قاسمی، اصراری در پنهان کردن ِ بخش ِ درگیر ِ شخصیتِ خودش نداره. راوی، حتی اگه به اسم، "یدا..." باشه، از سیگار منع شده و باز سیگار میکشه، کار تئاتر میکنه، ساز میزنه و زمزمه های آوازی هم داره. به کارگردان ِ سختگیر ِ"قاسمی" نامی هم فحش میده و ... .

از همه بالاتر، آخر داستان، بر خلاف خیلی خیلی کارهای دیگه، آدم رو نا امید نمیکنه. واقعا" تا آخر داستان، نمیشه یک جمله رو هم از دست داد و خب طبعا" میشه تا همون آخرلذتش رو برد. حتی اگه مثل من از رمان آنلاین ایشون خوشتون نیومده باشه و سرجمع یکی دو قسمتش رو بیشتر نخونده باشید. به علاوه، اگرچه این کار رو هم باید پشت سرهم خوند، تا انسجام ِ تا اینجای مطلب از بین نره، ولی کوتاه بودن ِ بخشهای هر فصل، کمک بزرگیه که میشه به راحتی هرچندتاش رو یک شب خوند و داستان رو هم گم نکرد. علاوه بر همهء این خوبیها، بسیار کم غلط بودن ِ کل کاره. فقط یه جا "تسویه حساب" ، "تصفیه حساب" شده بود، به گمونم غلط دیگه ای نبود، غیر از یکی دو مورد اشتباهِ به وضوح تایپی.

والسلام.
تقبيه ؟!؟!...

شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۲

به گمونم کتيبهء ذیمقراطیس هم دیگه باید درست شده باشه ! خودم که نمیبینم !!!!...

Those where the days my friend
we thought they'd never end,

let's sing and dance
forever and a day ...

نیما هم پر ...

پنجشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۲

آخه کی گفته دِکلمه فقط صداست ؟ ها ؟!؟ خیلی دل خوشی داریم از این مجریان محترم رادیو تلویزیون، کنسرت لیلی و مجنون چکناواریان هم باید ... . نه آخه شاکی شدن هم داره ! طرف نه میدونه جملهء خبری رو نباید با لحن شرطی خوند+ ، نه میتونه شعر رو روی اوج و فرودهای آهنگ سوار کنه. وزن و قافیهء لیلی و مجنون جامی (فکر کنم جامی! چون لیلی و مجنون نظامی اینقدر happy end نیست ! بعیده دو تا روایت تا این حد متفاوت باشن.) رو هم همچین به هم میریزه که انگار قرن 9 (ایضا" عطف به جامی!) هم شعر نو در ایران رواج داشته !

نمیدونم، شاید هم چون اینجا کنسرت ارزونه، اینقدر باید وضع اسفناکی داشته باشه ! من که هر کنسرتی میرم، توبه میکنم دفعهء بعد هرچی بود نَرَم، بعد باز رأس ساعت مقرر، جلوی در سالن ام ! (نه ! خداییش، یه بروشور نباید میدادن یعنی ؟!؟ بگذریم که بعضا" falsch زدن ِ گروه رو ، من ِ بیسوات هم میتونستم تشخیص بدم !!!)

گذشته از همهء اینا، خیلی مطمئن نیستم شعر ایرانی با موسیقی کلاسیک، به دردِ بیشتر از رادیو بخوره، مگه اینکه واقعا" یه کار حسابی ببینم ! به یکی از همراها میگفتم: دو سه سال پیش یه نقالی لیلی و مجنون به زبان آلمانی رفته بودیم، تو همین سالن قشقایی ِ یه وجب در نیم وجب. بگذریم که وضعیت نشستنمون بیشتر به آویزون بودن شباهت داشت. دکتر ممنون*، یه نفره، هم نقالی میکرد، هم بازی، هم ساز میزد. ترجیع بند کارش هم مصرع «گفت خامُش، چون تو مجنون نیستی» رو به فازسی میخوند. به نظرم اون اجرا خیلی خیلی خیلی تأثیرگذار تر از این بود. ما که هیچ، آلمانی های توی سالن هم این مصرع رو با خود آقای دکتر، به فارسی میخوندن و هماهنگ خودشون رو تاب میدادن. یه اشاعهء فرهنگی ِ درست و حسابی، نه که فقط بازارگرمی و کلاس و دیگر هیچ !

من که نفهمیدم آخرش ملت برای کی اون همه کف میزدن. ولی مطمئنم یه کودک هم اونجا نبود که داد بزنه پادشاه که لباس تنش نیست ! ...


* پرویز(؟) ممنون : دکتر در بازیگری و کارگردانی تئاتر، و استاد شرق شناسی دانشگاهِ یادم نیست چی چی ِ اتریش !!

---------------------------------
پ.ن. نه دیگه ! اینقدر هم افتضاح نبود !! همنوازی چنگ و پیانوش و تکنوازی ویالونش انصافاً معرکه بود !

چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲

امروز قراره معلوم شه از فردا بايد با لباس توخونه بيايم بيرون يا با روپوش روسري بريم تو رختخواب ؟!؟..

سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲

اين چه وضعيه ؟؟؟
هر روز يه ريخت و قيافه داره اين blogger !!!

" If we lived in a world without walls or fences,
there would be no need for WiNdOwS or GaTeS! "

?

یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۲

میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره ... . دردِ کامپیوتر هیچ مهندس کامپیوتری هم به آدمیزاد نرفته ! (درد کامپیوتر آدمیزاد ! ملانطقی!!)

چهار ساعت میخ این بودم که نکنه منبع تغذیه سوخته یا کابلش خرابه یا کلید power مشکل پیدا کرده ، یا اینکه پس این بوی سوختگیِ چیه که از تو case داره میاد !! سر آخر با یه بار باز کردن ِ منبع تغذیه، همچین همه چی عین روز اول کار کرد که دیگه آدم چی بگه !!! تازه بگذریم که اون اولای این مادربرد جدیده، هر کار میکردم دو تا هارد رو همزمان detect نمیکرد و وقتی هارد ها رو از جاشون تو case درآوردم و آویزون کردم، بدون کوچکترین مشکلی با همون تنظیمات شناخته تا همین حالا !!! ...

دیگه از بقیه اش بگم، خیلی تفریح میکنید ! فعلا" بسه !! ..
اولين سالگرد سر کار رفتن !!!!

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۸۲

این بلاگر چرا دیگه LogOut نداره ؟؟؟ همینجور تا صبح پست میکنمااا ...
ببینم ... تحطیله ؟!؟
آقایون، خانوما ! خیلی خوش گذشت ! با اینکه هیچ قرار نبود، باز پای کتاب اومد وسط. اصلا" مگه میشه بچه های bOok/ جایی جمع شن و حرف کتاب نشه ؟! به افتخار تولد آقای الف که بهونه شد و خانوم شین که بهونه رو علم کرد: هیپ هیپ، هورا !

،
پ.ن. لعنت به هرچی کار و جلسه و مناقصهء ملیه ! فقط جمعه سر کار نرفته بودیم ! اینا رو گفتم که توجیه کنم چرا اینقدر این تشکر طول کشید !!! همین.
گلدونه، همون که خیلی ظریف بود و نازک، از طبقه دوم کمد افتاد. تیکه تیکه شد. تقدیرنامه هه ، همون که مال 8 سال پیش بود، بین ته موندهء گلدون و زمین، یه جورِ بلاتکلیفی گیر کرد. هنوز هم. در ِ کمد چند ساعتی هست که باز مونده. حتی حس جمع کردن تیکه های گلدون هم نیست.

یادشون رفته که دیگه خدایی نیست ؟ راهی نیست ؟ یعنی هنوز نمیدونن که همهء خداها رو پاک کردن، جاش پیت حلبی آویزون کردن ؟ نه حتی "خواست"ی که بدون اون زندگی نشه. نه انگیزه ای که از اینجا بلند شدی، بشینی اونور که رو هوا نمونده باشی. نه آیتی، نه غایتی، نه نقشی، نه رخشی، نه رامشی، نه تابشی، نه نوری، نه سروری، نه رنگی، نه جنگی، نه تگرگی ... . هیچ در پیچ. کتاب خفته. گلوی خاموش. خندهء بی لب. تن ِ بی تب.

شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۲


ایضا" این یکی ها رو !!!


چهار قانون طلايى مهندسين ساخت وطراحي


1. وظيفه اوليه يك مهندس طراح ساخت سيستمى است كه براى سازنده، ساختن آن سخت وبراى تعميركار، تعمير آن ناممكن باشد.

2. در طراحى هر سيستم لااقل بايد يك قطعه از رده خارج ،‌2 قطعه دست نايافتنى و 3 قطعه هنوز در مرحله طراحى وجود داشته باشد.

3. هيچ چيز نبايد طبق زمان بندى و بودجه كارفرما ساخته شود.

4. هيچ عيبى در طراحى نبايد ديده شود ،‌ مگر در بازرسى نهايى محصول.


مهندسين در بيان ويژگيهاى دستگاههاى خود كلماتى ذكر مى كنند، معنى اين كلمات و عبارات را بدانيد:


Maintenance Free: چنانچه دستگاه خراب شد، بايد آن را دور بياندازيد!

Energy Saving: ويژگى اى كه در حالت قطعى برق به آن مى رسيد!

Rugged or Robust: آن قدر سنگين كه نمى توان آن را بلند كرد!

Light Weight: كمى سبك تر از Rugged!

All New:‌هيچ قطعه اى را با نوع قديمى اش نمى توان عوض كرد!


مهندسين چگونه كار مى كنند؟


1. مهندسين الكترونيك كارهايشان را با "ظرفيت" بالا انجام مى دهند.

2. مهندسين برق كارهايشان را با "توان" بالا انجام مى دهند.

3. مهندسين شيمى كارهايشان را با كمترين "انرژى فعال سازي" انجام مى دهند.

4. مهندسين مكانيك كارهايشان را با "انرژي" كمتر و "بازدهي" بيشتر انجام مى دهند.

5. مهندسين عمران كارهايشان را با "مقاومت" بيشتر انجام مى دهند.

6. مهندسين نرم افزار كارهايشان را با "تكرار" بيشتر انجام مى دهند.

7. مهندسين سخت افزار كارهايشان را را "سازگاري" بيشتر انجام مى دهند.

8. مهندسين شهر سازى كارهايشان را "چشم بسته" انجام مى دهند.

میلباکسم داره منفجر میشه، ولی من حاضر نیستم اینا رو از توش پاک کنم !!!


لغت نامه مهندسين در جلسات كارفرما


1. اين بستگى دارد به ...... يعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!

2. اين موضوع پس از روزها تحقيق و بررسى فهميده شد. يعنى: اين موضوع را بطور تصادفى فهميدم!

3. نحوه عمل دستگاه بسيار جالب است. يعنى: دستگاه كار مى كند و اين براى ما تعجب انگيز است!

4. كاملا انجام شده يعنى: راجع به 10 درصد كار تنها برنامه ريزى شده !

5. ما تصحيحاتى روى سيستم انجام داديم تا آن را ارتقا دهيم. يعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع كرده ايم!

6. پروژه بدليل بعضى مشكلات ديده نشده، كمى از برنامه ريزى عقب است. يعنى: تاكنون روى پروژه ديگرى كار مى كرديم!

7. ما پيشگويى مى كنيم..... يعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!

8. اين موضوع در مدارك علمى تعريف نشده. يعنى: تاكنون كسى از اعضا تيم پروژه به اين موضوع فكر نكرده است!

9. پروژه طورى طراحى شده كه كاملا سيستم بدون نقص كار مى كند. يعنى: هرگونه مشكلات بعدى ناشى از عملكرد غلط اپراتورها ست!

10. تمام انتخاب اوليه به كنار گذاشته شد. يعنى: تنها فردى كه اين موضوع را مى فهميد از تيم خارج شده است!

11. كل كوشش ما براى اينست كه مشترى راضى شود. يعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبيم كه هر چه كه به مشترى بدهيم راضى مى شود!

12. تحويل پروژه براى فصل آخر سال آينده پيش بينى شده است. يعنى: كه تا آن زمان ما مى توانيم مقصر تاخير در اجراى پروژه را كسى از ميان تيم كارفرما پيدا كنيم!

13. روى چند انتخاب بطور همزمان در حال كار هستيم. يعنى: هنوز تصميم نگرفته ايم چه كنيم!

14. تا چند دقيقه ديگر به اين موضوع مى رسيم. يعنى: فراموشش كنيد، الان به اندازه كافى مشكل داريم!

15. حالا ما آماده ايم صحبتهاى شما را بشنويم. يعنى: شما هر چه مى خواهيد صحبت كنيد كه البته تاثيرى در كارى كه ما انجام خواهيم داد ندارد!

16. بعلت اهميت تئورى و عملى اين موضوع...... يعنى: بعلت علاقه من به اين موضوع!

17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. يعنى: طبيعتا بقيه نمونه ها واجد مشخصاتى كه شما بايد بعد از مطالعه به آن برسيد،‌ نبوده اند!

18. بقيه نتايج در گزارش بعدى ارائه مى شود. يعنى: بقيه نتايج را تا فشار نياوريد نخواهيم داد!

19. ثابت شده كه .... يعنى: من فكر مى كنم كه .....!

20. اين صحبت شما تا اندازه اى صحيح است. يعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!

21. در اين مورد طبق استاندارد عمل خواهيم كرد. يعنى: ازجزئيات كار اصلا اطلاع نداريد!

چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۲


كسي ميتونه به حسش اعتماد كنه كه تو زندگيش‏، حداقل با خودش روراست بوده باشه !


من اصلاً نميگم ديروز 4-5 تا دانشجوی فوق و دکترای پای پروژه، 4 ساعت تموم، تو آزمايشگاه روباتيک دانشگاه چيکار ميکردن !!! اماااان از رفيق بد !! (البته game خوب هم بی تاثير نيستااا !)

،
پ.ن. يکی نيست از اين رفيقمون بپرسه چرا 75% مأموريتهاش نابود کردن من بود !!!

دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲


- من میتونم با کسانی که اونجان، همین Zadeh !! و اینا ، که تو این زمینه کار میکنن، صحبت کنم که کارت رو راحت تر اونجاها publish کنی، ولی ارزشش رو نداره ...

... دِ آخه راست میگه !!!

شده یکی پرونده های ناتموم ذهنت رو از تو بایگانی بکشه بیرون، (یحتمل) خاکشون رو بتکونه ، بازشون کنه و topic هاشون رو برات highlight کنه ؟.. اونوقت چه حالی شدی ؟؟؟

دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲


هيچوقت فکرکردی نسبت فلسفه و زندگی چقدر شبيه به نسبت نخ اسکناس و اسکناسه ؟ يعنی که مثلاً زندگی بدون فلسفه، زندگی هست ولی از درجهء اعتبار ساقطه. ارزشی نداره. اما فلسفه بدون زندگی، يه پاره نخه که هيچی رو به هيچی وصل نميکنه. يعنی خودِ هيچی.

فيلسوف زياده. از اون هم بالاتر، فيلسوفی که فقط فکر ميکنه و فلسفه ميبافه هم زياده. آدمهای تئوريک. آدمهايی که ميشينن يه گوشه و مدام راجع به بقيه، تئوری صادر ميکنن و نظر ميدن. کاش نظر ميدادن، فقط ايراد ميگيرن. اتوکشيده تر : فقط انتقاد ميکنن. از شاه و رئيس جمهور گرفته، تا مورچهه که داره دونه ميبره و انگار نه انگار که تو زندگی من و تو هم تاثيری داشته باشه. انگار هيچوقتِ هيچوقت قاطی زندگی نبوده ن. حتی از دست زدن به زندگی هم ابا دارن، چه برسه به لمسش. هيچ نميدونن ايده آلهاشون به عمل که نزديک ميشه، چقدر گوشه هاش ميپره و ترک ميخوره. چقدر عوض میشه. يا حرف زدن با رفيق جون جونيشون، وقتي هرچی خواست گفت و هرچی خواستی گفتی، چيزی هم از اون رفاقت و محبت بينتون باقی مونده ؟ يا که ...

هيچی. وبلاگتو بنويس.

شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۲


پايان يک موج، يعنی بازگشت. پايان يک موج، يعنی کوتاه آمدن. پايان يک موج، يعنی دست کشيدن. يعنی دلخوش کردن به تلطيف ساحل. يعنی رجعت به سرچشمه. يعنی مرگ موج. يعنی يکی برای همه. يعنی تداوم دريا ...

پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۲


وقتی حوصلهء سی ثانیه فکر کردن هم نداری، اقلا" با یه قهرمان نیم وجبی شطرنج بازی نکن که اندازهء شونزده سال ضایع شی ! نقطه !

دیدی که بالاخره بعد قرنی بازم شد که بری اون بالا، بذاری باد تو موهات بپیچه و موهات رو تو شاخه ها بتابونه. تابت بده روی درخت و توت ها رو به سر و صورتت بکوبونه. حتی اگه اونقدر تاریک باشه که توت های روی شاخه ها رو نبینی. یا اونقدر که دیگه توت رسیده ای به درخت نباشه که همون بالا بچینی و ... .

«از هرچیز که زیر دو هزار متر باشد متنفرم. حتی شما !» یا یه چیزی تو همین مایه ها.

چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۲


بالابلندتر از هر بلند بالایی / جی. دی. سلینجر / شیرین تعاونی (خالقی)
یا
تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران / جی. دی. سلینجر / امید نیک فرجام

اول که فهمیدم این دوتا ، فقط دو ترجمهء مختلف از یه کتاب سلینجر هستن، کلی خورد تو ذوقم. اولی رو از اسمش خیلی خوشم اومده بود و دومی رو از کار قبلی مترجمش «فرنی و زویی». بنابراین نمیشد تصمیم بگیرم که یکیشو بخونم ! این شد که از خجالت هردو در اومدم.

داستان که معرف حضورتون هست: روایت عروسی پسر بزرگ خانوادهء گلس، سیمور، از زبان پسر دوم خانواده، بادی. از کل داستان به اندازهء «فرنی و زویی» -کوچکترین خواهر و برادر همین جنابان سیمور و بادی- خوشم نیومد، اما شخصیت سیمور خیلی جذابتر از قبل شد. به خصوص نسبت به «یک روز خوب برای موزماهی»*.

از داستان که بگذریم، تجربهء جالبی بود. تا به حال به ترجمه به چشم تفکیک زنانه/مردانه نگاه نکرده بودم ! ترجمهء امید نیک فرجام، مثل ترجمهء قبلیش روانی دلپذیری داشت، درحالیکه شیرین تعاونی با وجود زبان شاعرانه تری که به کار گرفته بود، در ترجمه اش گاهی سکته داشت. الفاظ عاشقانه رو در ترجمهء شیرین تعاونی به راحتی میشد پذیرفت، اما در ترجمهء امید نیک فرجام، فحشها بهتر انتخاب شده بودند ! یا مثلا" شیرین تعاونی برای معرفی و همراهی یکی از شخصیتها در طول داستان از «ساقدوش» استفاده کرده، در حالیکه امید نیک فرجام ، «ینگه» رو به جای اون به کار برده. یا مثلا" همین شعر:

«درودگران،
رفیع تر افرازید شاه تیر سقف را،
که می آید داماد،
چونان آرشی افراشته قد،
بالابلندتر از هربلند بالایی.»
/ شیرین تعاونی

«تیرهای سقف را بالاتر بگذارید، نجاران، که داماد همچون آرس(1) می آید، بالابلندتر از هربلندبالایی.» / 1. ARES : خداوند جنگ در اسطوره های یونان، برای آرس که در اسطوره های رومی مارس خوانده می شد، قامتی بلند، بلندتر از قامت بشر تصویر کرده اند.م./ امید نیک فرجام

من هم نگم واضحه که ترجمهء شاعرانهء اول، اونقدر دلنشینه که آدم فکرشم نمیکنه سلینجر، آرش چه میشناخته ! و دومی با وجود پاورقی، علاوه بر نوشتار بدون تقطیع، اونقدر نامانوسه که آدم به زحمت میپذیردش. در عوض اینجا :

"نگاهش خیرگی مرعوب کننده ای داشت. انگار این نگاه از ناحیهء تودهء بلواطلب تک زنه ای صادر میشد که صرفا" بنا به تقریر تصادف و زمان از کیف توربافی خود و چشم انداز تماشایی گیوتین جدا افتاده بود." / شیرین تعاونی

"نگاه خیره اش یک جورهایی مرعوب کننده بود. انگار از طرف یک دستهء یک نفرهء اوباش می آمد، دسته ای متشکل از یک زن که فقط از لحاظ تاریخی و دست برقضا، از بافتنی و تماشای گیوتین جدا افتاده بود." / امید نیک فرجام

احتمالا" شما هم مثل مجبور شدید اولی رو دوبار بخونید و به زور باهاش کنار بیایید، درحالیکه دومی خیلی گویا و روان همهء مطلب رو رسونده !

دیگه بقیه اش هم با خودتون که ببینید کی چیکار کرده ! اما این وسط من موندم کدوم این ترجمه ها میتونه به زبان خود سلینجر نزدیکتر باشه ! از یه طرف میخوره که کاملا" زبان شاعرانه ای داشته باشه. از طرف دیگه با نوجه به وسعت طیف خواننده هاش، فکر نمیکنم شاعرانگی زبانش، قابلیت فهم نوشته هاش رو پایین آورده باشه. اینه که پس چندتا ؟ وای به حال کتابهایی که فقط یه مترجم ترجمه اشون میکنه !! (یکی نیست بگه تو سر پیازی یا ته پیاز ؟!! خواننده ! این مهمه، مگه نه ؟؟)

ضمن اینکه کتاب "نجاران ..." ، یه داستان دیگه هم داره «پیشگفتار: سیمور» که کتاب اول نداره، ولی اون باشه برای بعد.


* از مجموعهء «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم»

دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۲


وحشی یعنی کسی که -یا چیزی که !- تو یه هفته ، 8 تا فیلم میبینه؛ تو یه روز سه تا از شهرهای ندیدهء کشورش رو میبینه؛ ظرف دو دقیقه، 5 تا نوار میخره؛ تو یه هفته، هوارتا کیلو ایرانگردی میکنه؛ تو 4 روز، 5 تا کتاب میخونه؛ در خلال هیچکدوم از اینها هم یه کلمه درس نمیخونه !!.. وحشی !!!